سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۷۴ مطلب با موضوع «کتابهای من» ثبت شده است

نسخه ی الکترونیکی رمان فوق العاده ی"کوری" اثر ژوزه ساراماگو که برنده ی جایزه ی نوبل 1998 هست رو چند سال پیش خونده بودم . تو نمایشگاه کتاب امسال چشمم به بسته ی 3 کتابی از آثار این نویسنده افتاد ، "همه ی نام ها، کوری و بینایی"

از اونجایی که بینایی ادامه ی رمان کوری هست، بعد از دودوتا کردن با خودم به این نتیجه رسیدم که بهتره دوباره کوری رو بخونم بعد برم سراغ بینایی . پس کل مجموعه رو تهیه کردم .

و اما کوری ...

http://cdn.fidibo.com/images/books/7005_36425_normal.jpg

نویسنده : ژوزه ساراماگو ، مترجم : زهره روشنفکر، انتشارات مجید

***

داستان شیوع ناگهانی بیماری کوری سفید که کارشناسان بهش شیطان(یا هیولای) سفید میگن، در زمانی نامعلوم درمکانی نامعلوم . کوری ای که سیاه نیست برخلاف آنچه ما نابینایی میدونیمش که تاریکی هست و نبود نور یا بهتره بگیم اختلال در مسیر ورود نور به چشم یا انتقال اثر اون به مغز . کسانی که به کوری سفید دچار میشن انگار توی مه یا دریایی از شیر افتادن . 

توی رمان کوری هم مثل اکثر کارهای ساراماگو شخصیت ها اسم و هویتی ندارند؛ مردی که اول کور شد ،همسر مردی که اول کور شد ، دکتر ، همسر دکتر ، دزد ماشین ، پیرمرد با چشم بند سیاه ، دختر با عینک دودی ، پسربچه ی لوچ و ...

داستان از جایی شروع میشه که مردی پشت چراغ قرمز و پشت فرمان ناگهان کور میشه ، کوری سفید . مردم به کمکش میان و مردی اون رو به آپارتمانش میرسونه، مردی که بعد از رسوندن مردی که اول کورشد به خونه اش ، ماشینش رو می دزده .

مرد کور با تاکسی همراه همسرش به مطب دکتر مراجعه می کنه ، مطبی که توش دختری با عینک دودی ، پیرمردی یک چشم با چشم بندی سیاه ، پسربچه ای لوچ به همراه مادرش نشستن . 

هیچ عارضه و علامتی تو چشمهای بیمار نیست . بیماری ای ناشناخته !

دزد ماشین تو خیابون کور میشه ، پلیسی که اون رو می رسونه خونه هم ، بیماران داخل مطب هم ، راننده ی تاکسی و منشی مطب و خود دکتر هم ... و همینطور اونهایی که با اینها برخورد داشته اند و بعد کسانی که با اونها ارتباط داشتن و ...

دولت تصمیم میگیره کسانی که کور شدن و کسانی که باهاشون در تماس بودن رو تا اطلاع ثانوی تو قرنطینه نگه داره . تو ساختمون یه تیمارستان قدیمی بلااستفاده . 

همسر دکتر برای همراه شدن با همسرش به دروغ اعلام می کنه کور شده و همراه اون به قرنطینه و بخش کورها میره. 

از محل نگهداری بیماران و مشکوکها ارتش مواظبت می کنه تا کسی از اونجا خارج نشه ... خروج مساوی مرگ ! همونطور که دزد ماشین که بعد از تعرض به دختر با عینک دودی ، توسط اون به سختی مجروح میشه و موقع خروج از قرنطینه توسط سربازها کشته میشه ...

کورها خودشون باید زندگیشون رو تو اون ساختمون اداره کنن ، غذا با کانتینر براشون آورده میشه و خود کورها باید برن از حیاط بردارن و بین خودشون تقسیم کنن . (چرا که هیچ بینایی حاضر نیست بهشون نزدیک بشه )

به مرور تعداد افراد زندانی تو قرنطینه زیاد میشه و مشکلات کمبود غذا ، تقسیم غذا و از همه مهمتر بهداشت پیش میاد ... نیاز به دستشویی و تعداد زیاد زندانیان و کوری اونها و وجود آدمهایی با انواع تربیت ها و شخصیت ها مشکلات رو به فاجعه تبدیل میکنه! ... 

مثل هر جامعه ی انسانی دیگه ، تو جامعه ی بیش از 200 نفری آسایشگاه هم یه عده اوباش پیدا میشن که از بدبختی بقیه سوءاستفاده می کنند و به زندانیها ثابت می کنند بیچارگی انتها نداره و در هر سطحی از بدبختی باشی امکان وقوع و وجود سطح بالاتری از بدبختی هم وجود داره ؛ ابتدا به زور اسلحه ی سرد و گرم، اختیار غذای بقیه رو در اختیار می گیرن و سهم اندک هر بخش رو فقط در ازای گرفتن اشیای قیمتی اونها بهشون میدن و بعد از تموم شدن اشیای قیمتی در ازای در اختیار گرفتن زنهای هر بخش ...

ناگفته پیداست که وجود یه آدم بینا ، هر چند که بقیه ندونن اون بیناست، چقدر میتونه مشکلات رو رفع کنه . از جمله کشتن سر دسته ی اوباش !

همسر دکتر تنها کسی هست که به دلایل نامعلوم بینا می مونه و علاوه بر اینکه چشم نامحسوس همگروهی هاش میشه برای کمی و تنها کمی آسون تر و انسانی تر کردن زندگی در قرنطینه ، چشم خواننده ی کتاب هم هست در دیدن آنچه داره اتفاق می افته . دیدن نادیدنی های محیط !

جمله ی معروف زن دکتر که مثل و قانونی برای زندگی در اون محیط شده بود :

"اگر نمی توانیم همچون آدمهای دیگر زندگی کنیم ، دست کم سعی کنیم مثل حیوانات زندگی نکنیم !"

حرفی که در حد قانون و حرف می مونه و زندگی آدمهای اونجا با گذشت زمان تفاوت چندانی با زندگی حیوانات نمیکنه! 

به مرور همه ی مردم دچار کوری سفید میشن از جمله سربازهایی که روزی چندین نفر از زندانی ها رو به خاطر نجات جان خودشون کشته بودن . این موضوع رو وقتی زندانی ها می فهمن که چند روز براشون غذا نمیاد و برای به دست آوردن غذا با اوباش درگیر میشن و بعد از آتش زدن بخش اوباش و سرایت اون به تمام ساختمان تیمارستان و ویرانی اون ، زندانی ها مجبور به ترک محل شده و می فهمند و می فهمیم که کوری سفید همه کس و همه جا رو گرفته . 

مردم گروه گروه و تک تک تو شهر می گردن برای پیدا کردن غذا . از اونجایی که نمیتونن ببینن به خونه هاشون هم نمیتونن برگردن و همینطور حیران و سرگردان تو محله ها و جاهایی که پیدا می کنن می مونن و هر جایی هم که بتونن قضای حاجت می کنن! زندگی حیوانی ... و جنازه هایی که مثل آلودگی ها و زباله ها و نجاسات دیگه همه جا پراکنده اند ، توسط سگها دریده میشن!

گروه دکتر و زنش ، مردی که اول کور شد و زنش ، پیرمرد با چشم بند سیاه و دختر با عینک دودی و پسربچه ی لوچ هم به برکت وجود یک بینا بینشون تو شهر می گردن و غذا و لباس پیدا می کنند و یک سگ که همراه زن دکتر به گروه ملحق میشه . "این سگ وقتی کسی را نداشت که اشک های او را پاک کند ، تبدیل به حیوانی وحشی و بداخلاق می شد! " (شما هم یاد اصحاب کهف افتادین؟ )

گروه به خونه های تک تک افراد سر می زنه و در انتها به خونه ی دکتر میرن . خونه ای تمیز و در امان از هجوم کوران ولگرد . زیر بارون خودشون و لباسهاشون رو می شورن(می شویند!) _ محیط تمیز و چشمهای بینایی که نمیخواد محیط خونه اش هم مثل بقیه ی شهر آلوده بشه باعث این تغییر رفتاره ! بسیاری از رفتارهای ما آدمها هم بستگی به محیط و موقعیت داره ! همین گروهی که تو خونه ی تمیز دکتر به فکر طهارت جسم و روحشون هستن تو محیط آلوده ی شهر تفاوت چندانی با بقیه ی گروه ها ندارن!

ندیدن ظواهر ، عواطف و عقاید آدمها رو هم عوض میکنه تا جایی که دختر زیبای با عینک دودی رو با پیرمرد تاس یک چشم پیوند میده ...

با همه ی تفاوتهایی که زندگی این گروه کوچک با بقیه ی مردم شهر داره ولی نکبت و آلودگی تمام محیط رو گرفته (به نظرم زندگی برای زن دکتر که هم این نکبت رو می دید و هم احساس می کرد سخت تر از بقیه بود که فقط احساسش می کردند ! ... دردِ آگاهی ...) و کم کم زمزمه هایی در شهر بین کورها شنیده میشه که اونها نیاز به سازمان دهی دارن و ...

و یک روز همونطور که مردی که اول کور شد ناگهانی کور شده بود ناگهانی هم بیناییش رو به دست میاره و همینطور دکتر و بقیه ...

***

هر چند کوری مردمان قصه کوری تمثیلیه ولی در صورت تمثیلی نبودن این نابینایی ، نمی دونم چطور ، ولی حتما باید بشه جامعه ای به تمامی نابینا - بدون هیچ فرد بینایی- هم انسانی زندگی کنه همینطور که جامعه ای با وجود بینایان ظاهری و غیر تمثیلی میتونه حیوانی زندگی کنه و می بینیم که میکنه!

و در آخر کتاب از زبان همسر دکتر میخوانیم:

" من خیال نمی کنم که ما کور شدیم . فکر می کنم که ما کور هستیم ؛ کور اما بینا ، کور هایی که قادر به دیدن هستند ؛ اما نمی بینند . "

انگار چشم باعث میشه آدم بیشتر از خودش دیگران و دنیای بیرون رو ببینه و از خودش غافل بشه ، برای دیگران و به خواست دیگران زندگی کنه و تظاهر به چیزی کنه که دیگران دوست دارند ببینند و ... و وقتی هیچ چشمی نباشه که ببینه شاید جنبه های حیوانی وجودمون رو بیشتر آشکار کنیم تا انسانیت مون رو !

به قول خود ژوزه ساراماگو:

این کوری واقعی نیست ، تمثیلی است . کور شدن عقل و فهم انسان است . ما آدمها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم .

...

انگار محیط بیرون در چشمهایی وجود دارد که می بینند . وقتی هیچ کس دنیای بیرون را نبیند تو گویی بیرونی هم وجود ندارد . و هیچ کس برای آبادانی و پاکیزگی اون تلاش نمی کنه. همین که آدم بدونه یک نفر آدم رو می بینه جور دیگه ای رفتار می کنه ... 

 

چند جمله از کتاب:

*در راه سخت تعالی ، نجیب ماندن همیشه با موانع بسیاری روبه رو می شود .

* ما برای خود دیوارهای نازکی می سازیم که همچون تکه سنگی است که وسط جاده افتاده باشد و فقط امیدواریم که پای دشمن به آن گیر کند و بیفتد ... 

(دیوارهایی که همیشه هم نازک نیستند و شدیم زندانی و زندان بان خودمون ... تکه سنگی که خودمون و دوستانمون رو بیشتر آزار میده )

* زمانی که ناراحتی شدت می گیرد و آدم دچار درد و آشفتگی خاطر است ، جنبه ی شخصیت حیوانی ما آشکارتر می شود . 

(به نظرم درون هر کدوم از ما گرگی نهفته است که وقتی شرایط براش مهیا باشه سربرمیاره و خودمون و اطرافیانمون رو میدره! فرشته بودن الانمون شاید نتیجه ی مهیا نبودن شرایط برای اون گرگ باشه! )

* هیچ چیزی مانند امید حقیقی نمی تواند نظر آدم را تغییر دهد.

(حتی امید کاذب هم میتونه نظر آدم رو تغییر بده . تفاوتش فقط تو مدت زمان پایداری اون تغییره! ) ...

*هر چه بیشتر می گذرد من هم کمتر می بینم ؛ حتی اگر بینایی خود را هم از دست ندهم هر لحظه بیشتر کور می شوم ؛ زیرا دیگر کسی نیست که بتواند مرا ببیند . 

(فارغ از اینکه خودت می بینی یا نمی بینی ، فکر کن اگر هیچ کس تو رو نمی دید باز هم همینطور لباس می پوشیدی ، همینطور آرایش و پیرایش می کردی که الان؟ ... بخش بزرگی ازچگونه زیستن ما به وجود چشم هایی بستگی داره که ما رو می بینن! )

۳ ۰۷ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۵
سپیدار

کتاب "ابله محله" نکته های جالبی داره . معلم مدرسه ی آلبن و شیوه ی تدریسش هم یه بخش شگفت انگیز این قصه است (لااقل برای منی که معلمم!)

آقا معلم اول پاییز تازه به این دهکده نقل مکان کرده و از دوری محبوبش که نتونسته همراهش بیاد غصه میخوره . حالا آقا معلم کلاسی با 12 بچه در سنین مختلف ، بیشتر زنگ رو داره برای نامزدش ایزابل، پدر و مادر و دوستانش ، نامه می نویسه و بقیه ی زنگ هم نامه اش رو برای بچه ها می خونه! و نکته ای تو این نامه نگاری و نامه خونی هست که گویا فقط آلبن متوجهش میشه :)

صفحه 14

***

۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۵
سپیدار

بخش هایی از کتاب ابله محله:

1.

من چیزهایی را که دنیا وجود ندارند ، چیزهایی را که فراتر از دنیا شناورند ، ترجیح می دهم . من ترجیح می دهم وارد دنیا نشوم ، در آستانه ی دنیا باقی بمانم ، نگاه کنم ، بی نهایت نگاه کنم . عاشقانه نگاه کنم . فقط نگاه کنم !

(البته معلوم میشه آلبن هم دوست نداشته همیشه تماشاچی باشه . بلکه دوست داشته جایی و طوری که خودش دوست داره وارد دنیا بشه !)

2.

در قلب پریون ، آلبن پسرکی خوش سیما ، بامزه ، مهربان و شجاع است : او آن لباس پرنور و درخشانی را دربردارد که ما به کسانی که دوستشان داریم قرض می دهیم ، و اگر چه آنها هیچ خبر ندارند ، اما لباس سبب تغییر چهره شان می شود .

(چه تعبیر جالبی!)

3.

خداوندا ، ما را از شر کسانی که دوستمان دارند ، محفوظ بدار

(و نیز " خدایا! کسانی که دوستشان داریم را هم از شرّ ما محفوظ بدار!")

4.

- چه کسی گفته که من شما را دوست دارم؟

- ولی تو مرا می بینی آلبن . مرا می بینی : وقتی آدم کسی را دوست نداشته باشد ، نه در این سوی زندگی و نه در آن سو ، اهمیتی ندارد ، نمی تواند او را ببیند .

5.

نباید برای چیدن شقایق های وحشی وارد آن کشتزار می شدم . با وجود این، می دانستم که شقایق های وحشی را باید با چشم دوست داشت ، نه با دست . شقایق ها در چشم ، شعله می کشند . در دست ، می پژمُرند .

(یاد شقایق های جاده ی دوست داشتنی اسالم - خلخال افتادم . شقایق هایی که دستهای زیادی چیده بودندشون و جسم بی جانشون رو تو جاده رها کرده بودند .)

6.

آن گاو وحشی نزدیک بود به من برسد . وقتی داشتم از بالای پرچین ها می پریدم ، پایم پیچ خورد . حالا به زحمت راه می روم ، ولی خوب ، دردم آرام خواهد شد و بعد تصویری شاهانه ، تصویر یک گاو وحشی سیاه در آتش سرخ رنگ شقایق های وحشی برایم باقی خواهد ماند ، این هم هدیه ای دیگر است .

(تا حالا اینطوری به دردها نگاه کرده بودین؟)

7.

ابدیت را برای قابلمه ها بگذاریم - ابدیِت نسبیِ ده ساله . عشق و محبت خود را به چیزهایی ارزانی داریم که پایدار نیستند و در روشنایی روزی دیگر ، باز نخواهند گشت .

(مهربانی ! ... گمشده ی این روزهای من و ما ...)

8.

هیچ کس و همه کس ، این دو با هم فرقی ندارند !

(!!!!!!!!)

9.

خوشبختی واقعی اینست : یک چهره ی ناشناس ، و اینکه گفته ها چگونه کم کم آن چهره را روشن می کنند ، آشنا ، صمیمی ، شکوهمند ، ناب و خالص!

پشت جلد کتاب

۱ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۹
سپیدار

آخیش ! خیلی وقت بود نتونسته بودم یه کتاب رو تموم کنم ! پاورها بیشتر وقتم رو می گرفتن .

ابله محله

ابله محله ، نوشته ی کریستیان بوبن ،ترجمه مهوش قدیمی ،  انتشارات آشیان

***

کتاب درباره ی زندگی پسربچه ای به نام "آلبن" هست که رفتار و افکارش مثل بقیه نیست . آلبن همه کس و همه چیز رو دوست داره . همه کس و همه چیز!  اونقدر دنیا و زندگی رو ساده و اونقدر تخیلاتش رو جدی گرفته که به عنوان ابله یا دیوانه ی محله شناخته شده و این ابله شناخته شدن لزوما بد نیست چرا که آلبن اونطوری زندگی می کنه که دوست داره .

قصه از جایی شروع میشه که آلبن 8 ساله عاشق لبخند جنازه ی زنی قرمزپوش در زیر یخ های دریاچه ی سن سیکست میشه . زنی که دوهزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش می گذشت که آلبن رو دید و بهش لبخند زد . لبخندی که به تمام دنیا و دنیای آلبن شفافیت می بخشید . (یک لبخند قشنگ ، حتی اگر لبخند یک مُرده باشد ، باز هم لبخند است .) و آلبن هر روز به دیدن ژه میره . باهاش حرف میزنه . مشورت می گیره ، درد و دل می کنه .

ژه رازِ آلبنه که برا پریون، همکلاسیش افشا می کنه و ناچار دخترک را به دیدن ژه میبره . و دخترک کسی رو نمی بینه و موقع برگشت یخ های دریاچه می شکنه و همین دردسر باعث میشه رفتن آلبن به دریاچه ممنوع بشه و بعد از آن ژه به دیدن آلبن می آید و

و اینطوری میشه که آلبن بیشتر و بیشتر از همسالان خودش متفاوت تر میشه . رفتارهای عجیبش اون رو محبوب بچه های دهکده می کنه و باعث نگرانی والدین .

(در گفتگوهای مردم دهکده ، نام آلبن مانند نام یک بیماری شده است . علائم این بیماری عبارتند از : شادمانی بی دلیل ، تنبلی پایان ناپذیر ، علاقه نسبت به اشیاء بی فایده ، مثل ویولون ، نوعی بیان ماجراهای باورنکردنی به گونه ای که انگار آنها را باور داریم .)و نگرانی مردم دهکده باعث میشه آلبن رو به دست قابلمه فروشی دوره گرد بسپارند تا با خودش ببره و راه کسب درآمد و زندگی رو یادش بده .(بخش دستفروشی آلبن بخش مورد علاقه ی من تو این کتابه!) روشش عالیه ! به قول خودش روش کارش اینه : "من در خانه ای که سرَم درد بگیرد ، بیشتر از پنج دقیقه نمی مانم ." آلبن گاهی برای بودن با درخت شاه بلوطی بزرگ ، قرار با مشتریانش رو ندید می گیره و خوردن صبحانه اش جلوی شاه بلوط پانزده ساعت طول می کشه .

۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۰
سپیدار

خیلی از ما معلمها دوست داریم برای بچه ها تو کلاس کتاب بخونیم ولی معمولا به خاطر جمعیت بیش از حد کلاسها که عملا ما رو تبدیل به مبصر کلاس کرده و حجم بالای کارها و کمبود وقت ، نمی تونیم . ناراحت

آموزش اینقدر وقت میبره که عملا پرورش که باید اصلی ترین وظیفه ی ما باشه به تعطیلی کشیده میشه .

گاهی با خودم فکر می کنم این بچه ها دیر یا زود ، امروز هم نشد، فردا ، خوندن و نوشتن و حساب کردن رو یاد خواهند گرفت . حداقل به اندازه ای که بتونن یه متن ساده رو بخونن و اسم خودشون رو بنویسند و پول جیبشون رو حساب کتاب کنند .مگه آدمهای دور و برمون چقدر از سوادشون استفاده می کنند؟ نه واقعا! خیلی ها که آخرین باری که مداد یا خودکار دستشون گرفتن رو به یاد نمیارن (آخرین بار شاید مجبور شدن دفتری ، چکی چیزی رو امضا کنند!) و غیر از خوندن چهار تا مطلب تلگرامی که اکثرا هم دروغند استفاده ای از سوادشون نمی کنن!

با این احوال چه لزومی داره تمام وقت در خدمت این آموزش باشیم ؟ آیا یاد دادن چیزهای ساده ای مثل سلام کردن ، مهربون بودن ، عزت نفس و مناعت طبع داشتن ، درست حرف زدن و درست حرف شنیدن ، احترام به خود و بقیه گذاشتن و ... واجب تر نیست؟متفکر

از اونجایی که آنچه از ما خواسته میشه همین آموزش خوندن و نوشتن و حساب کردنه و عمل به خود همین خواسته ، یعنی از دست رفتن تمام زمانی که در اختیار داریم و یعنی وقت نداشتن برای خیلی کارهای مهمتر ! میخوام امروز یه کتابی رو معرفی کنم که معلمها میتونن تو زمانهای حداقلی که به دستشون میاد برای بچه ها بخونن ! داستانهای حداکثر سه چهار صفحه ای که فوقش دو دقیقه خوندنشون وقت میبره!

فردا خیلی دیره . از همین امروز باید بچه ها رو به کتابخونی عادت بدیم .

باور کنیم ایجاد این عادت تو بچه ها از یاد دادن خوندن و نوشتن واجب تره!

قصّه های خیلی قشنگ ( ۱۰۲ قصه ی خواندنی )

به قلم محمود پوروهاب و مجید ملامحمدی که توسط "محراب قلم" منتشر شده

"قصه های خیلی قشنگ" مجموعه ای از 14 کتاب هست که هم به صورت جلدهای مجزا وجود داره و هم به صورت تک جلدی ، شامل 102 قصه ی خواندنی .102 قصه ی خیلی کوتاه با موضوعهایی متنوع و مهم از سیره و سبک زندگی ائمه که ساده و روان نوشته شده و بچه های دبستانی به راحتی متوجهش میشن .مجموعه قصه های خواندنی با عنوان های:

1-آهوی سرگردان * 2- تنبلی که کار نمی کرد * 3- یک گل به رنگ ماه * 4- مهمان های فقیر * 5- شیرین ترین دیدار * 6- جواب مهمان نوازی *  7- شب بارانی * 8- مادر مسیحی من * 9- خبر مهم * 10 - در انتظار مهمان * 11- من مثل یک پرستو هستم * 12- عسل مجانی * 13- سالی که باران نبارید * 14- دانشمند کوچک

درباره ی:

1- مهربانی با حیوانات* 2- ارزش کار و تلاش * 3- گذشت و بخشش * 4- احترام به دیگران * 5- کمک به نیازمندان * 6- مهمان نوازی * 7-صدقه * 8- احترام به پدر و مادر * 9- مهربانی با کودکان * 10- عیادت بیماران * 11- محبت به غیر مسلمان * 12- شوخی ها * 13- انصاف و عدالت * 14- ارزش علم

کتابی که معلمها و مادرها و ... می تونن قصه هاش رو تو زمانهای کوتاه ِ مناسبی که پیدا می کنند برای بچه ها بخونند و گُل روح بچه ها رو باهاش آبیاری کنند!لبخند

فقط با همین یه کتاب میتونیم 102 روز برای بچه ها قصه بخونیم . کتابی که میتونه روی میزمون باشه و هر وقت که زمان باهامون یار شد بچه ها رو مهمون یکی از قصه های قشنگش کنیم .(ان شاءالله امسال خودم انجام میدم !)


این هم دو تا قصه ی یک صفحه ای این کتاب!

پ ن1: اگه بخواهین همین الان می تونید از اینجا آنلاین بخریدش ! با تخفیف 24 تومن ! قیمت یه تی شرت بد یا یه پیتزای خوب!نیشخند

پ ن2: دوستهای خوب خودم که معلمهای کلاس اولی هستند اگه این کتاب(102 قصه ی خواندنی) یا اون مجموعه ی 8 جلدی" قصه های خوب برای بچه های خوب " رو بخرن و بخونن ، یه هدیه ی کلاس اولی پیش من دارن!قلب

سپیداره و قولش!... دیگه چه کار کنم شما کتاب بخونید؟!!

(هدیه: پاورپوینت فارسی اول دبستان!)*

۱ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۴
سپیدار

خدایا! اگر سواد این است که ما داریم ،

کُلّش را بگیر و

یک جو از آن معرفت و مردانگی آنهایی به ما بده که لااقل

به هنگام گریستن ، صادقانه می گریند ،

و به هنگام جنگیدن ، خالصانه می جنگند ،

و به گاه آشتی ، چه شیرین و دلنشین آشتی می کنند ...

با سرودخوان جنگ در خطه ی نام و ننگ، نادر ابراهیمی، انتشارات اطلاعات


عاشق بعضی ظرافت ها و نکته سنجی های زبان فارسی ام . مثلا:

یه معنی کلمه ی "سواد" سیاهی هست و چرکنویس در مقابل "بیاض" که سفیدی هست و پاکنویس !

خیلی شنیدیم که سطح شعور و معرفت آدمها ربطی به سطح سواد شون (مدرک تحصیلی) نداره و دیدیم انسانهای فرهیخته و عارف و فهمیده و کاردرستی که به معنای مصطلح امروزی "سواد" چندانی نداشتن ... و بالعکس .

بی خود نیست که هر "سواد"ی "معرفت" نمیاره و باعث "شناخت" و "روشنی" چشم نمیشه ! چه بسیار "سواد" و تحصیلاتی که چون "سیاهی" حجابی میشن جلوی چشم آدم!

۲ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۱
سپیدار

نمایشگاهِ کتاب گردیِ امسال من بیشتر از هر چیز رنگ و بوی نادر ابراهیمی رو داشت .(نادر ابراهیمی دوست داشتنی) و چه رنگ و بوی خوبی!

"رونوشت ، بدون اصل" یکی از اون کتاب هاست . که طبق معمول انتشارات روزبهان که ناشر آثار نادر ابراهیمی هست چاپش کرده.

رونوشت بدون اصل

"رونوشت بدون اصل "- کتابی 100 صفحه ای و کم حجم که میشه یکی دو ساعته خوندش و ازش لذت برد. کتابی با صفحه های کاهی که خوندن کتاب رو شیرین تر هم کرده بغل. - شامل 7 داستان کوتاهه که اولین بار سال 56 چاپ شده . داستان هایی درباره ی توهم ، مرگ و زندگی ، جنگ و عشق و ...

"رونوشت ..." از اون کتابهاست که از خوندش لذت می برید . لذتی همراه با کمی درد ، کمی خشم ، کمی افسوس ، کمی فکر ، کمی دیگه فکر و کمی بیشتر فکر ...

اما اسامی اون 7 قصه:

  1. گفت و گوی من و غریبه ی صبحگاهی
  2. کارˆمرگ
  3. سکوت
  4. قهرمانِ من، قهرمان ذلیلِ من ...
  5. تپّه
  6. قصه ی نقاشی که عاشق شد و معشوق از او خانه یی خواست
  7. عشقِ من ، چاد

...

1- گفت و گوی من و غریبه ی صبحگاهی

گفت و گوی مردی بی حوصله و تنها با جوجه تیغی ای که معلوم نیست از کجا اول صبح سر و کلّه اش تو اتاقی تو طبقه ی چهارم پیدا شده اونهم به قول خودش بدون آسانسور!

جوجه تیغی ای فیلسوف و مؤدب که مرد بی حوصله و گاه بی ادب رو وادار می کنه ساعت هفت صبح سفره ی صبحانه ای پهن کنه با چای داغ و نونِ گرم ... جوجه تیغی ای که با حرف ها و مهربونی هاش باعث میشه بوی زندگی به اتاق مرد تنهای بی حوصله وارد بشه ...

آدمهای این قرن هر کدوم به یه دونه از این جوجه تیغی ها نیاز دارند برای زندگی کردن!

-دوست داشتن چه ربطی به عکس دارد؟ شما خوب می دانید که خود ما به عکس هایی که به دیوار اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم ، یا خیلی به ندرت و تصادفاً نگاه می کنیم . ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم . عکس ، فقط برای مهمان است . آیا این طور نیست آقا؟

- اشتباه می کنید . شما مهربان هستید ؛ امّا همه ی قلب های مهربان ، واژه های مهربان را در اختیار ندارند .

♠♠♠

2- کارˆمرگ

یکی از بهترین های مجموعه .  

داستان سفر راوی به سرزمینی بی نام که تو هیچ نقشه و تاریخ و جغرافیایی نشانی ازش نیست . ناکجایی که هیچ جاست و همه جاست .

راوی به دعوت شخصی "اومیاسیاکو" نام -که نامش هم نشاندهنده ی هیچ جا نیست - به میهن بی نام او وارد میشه و با مراسمی به نام " کارˆمرگ" روبه رو میشه . مراسمی که بدون استثنا همه ی مردم باید انجامش بِدن و هیچ شناسنامه ای تا کارمرگ توش ثبت نشه اعتبار نداره .  داوطلبان انجام این مراسم باید تمام مراسم یک مرگ واقعی رو قبول کنند و تحمل . از آغاز تا انجام . از غسل و کفن تا زمانی که سنگی روی گور آنها گذاشته بشه و تاریکی مطلق ! و بعد از زمانی کوتاه سنگ برداشته میشه و مراسم تمام .

دلیل این کارمرگی چیه؟ به قول اومیاسیاکو:

انسانِ مرگ آشنا ، بی نیاز از تباه کردنِ روح است .

و راوی با وجود قبول نداشتن کارکردها و اهداف کارمرگ ، برای نشان دادن بیهوده بودن این مراسم قبول می کنه اجراش کنه ...

داستان قشنگیه اما من به جمله ای که راوی قبل از انجام کارمرگ میگه فکر می کنم:

چرا گمان می کنید که درک بی اعتباریِ حیات ، انسان را آن چنان ناامید نمی کند که بخواهد به مدد هر وسیله یی شیره ی زندگی را  بمکد . حتی به مدد فساد؟

به نظرم غیر از مرگ آگاهی آنچه باعث میشه انسان روحش رو نفروشه و تباه نکنه ، ترس از ناشناخته ای به نامِ زندگیِ پس از مرگ و حساب و کتابی هست که ازش گریزی نیست .

♠♠♠

3- سکوت

دون خوزه فدریکو محکوم میشه به 2 سال سکوت . حق نداره کلمه ای بر زبان بیاره ، بنویسه و یا حتی اشاره و علامتی به کار ببره که مقصود و منظوری در آن نهفته باشه . هر حرکتی که نشان دهنده ی ارسال پیامی باشه ، این حکم لغو و حکم اعدام جانشین اون میشه ...

برای کسانی شاید 2 سال سکوت کار چندان سختی نباشه ولی برای کسانی که حرفی برای گفتن دارند و یا حتی برای کسانی که حرف زدن براشون خود زندگیه ، سکوت فرقی با مرگ نداره ...

یکی از نگهبان ها به دون خوزه میگه:

سکوت، یک جور موریانه است که بی صدا می جَوَد و قلب آدم را سوراخ می کند .

چوب چوب ! چوب پوسیده ی ترک خورده ... از قلبش کمی خاکه ی چوب بیرون ریخته بود ...

♠♠♠

4- قهرمانِ من، قهرمان ذلیلِ من ...

نویسنده ای که کارمند بانکه . قهرمان و شخصیت داستانش رو پیدا کرده قهرمانی مهربان و مؤدب ، ولی نمی تونه برای اون قهرمان، قصه و ماجرا بنویسه . و این ناتوانی یعنی بگومگو و درگیری بین نویسنده و قهرمانش ...

قهرمان من سر به جانب من گرداند و گفت: بیچاره! تو حتی نمی توانی از چاه خودت آب بکشی . کسی که می خواهد برای دیگران زندگی بسازد باید زندگی ساخته یی داشته باشد .

قهرمان رفته رفته خسته و غمگین و خشمگین و درمانده میشه و دیگه نمیتونه صبر کنه و ...

داستان زندگی خیلی از ما آدم ها که برای قهرمانان و شخصیت های قصه ی زندگی مون برنامه و ماجرایی نداریم ... ذلیل میشیم و ذلیلش می کنیم ...

♠♠♠

5 - تپّه

داستانی نمادین از یه گروه سرباز آمریکایی در جنگ ویتنام . 5 سرباز از شرق و غرب و شمال و جنوب و مرکز آمریکا که برای فتح تپّه ای در ویتنام می جنگیده اند . راوی داستان تنها سرباز بازمانده از اون گروه 5 نفریه که تو بیمارستان ارتش برای پرستاری روایت می کنه . سربازی با رگه هایی از روشنفکری و تبختر آمریکایی .

داستان کسانی که نمیدونن برای کی و برای چی می جنگند ...

جایی از داستان طعنه ای به ارنست همینگوی زده که جالبه:

راستش همینگوی خیلی زحمت کشیده تا صورت واقعی جنگ رو نشون بده . نشون بده جنگ چه نکبت بزرگیه؛ اما "واقعیت" رو از جنگ گرفته . اونو توی داستان آورده . آدم ، داستان های همینگوی رو با لذت می خونه . و خودشو ، گاهی یکی از آدمهای داستان خیال می کنه . جنگ براش اون حالت خوفناکش رو از دست میده . جنگ میشه قصه ، میشه رمان، میشه فیلم . آدم توی جنگ ، گاری کوپر و آوا گاردنر و این جور عروسک ها رو می بینه نه اون چیزی رو که فقط توی خود جنگ میشه دید . حتی اون لاشه های روی هم ریخته ی همینگوی هیچ شباهتی به مغز پخش شده ی یه سرباز جوون یا دست قطع شده ی یه بچه که گوشه ی خیابان افتاده یا تو دهن یک سگ ولگرده ، نداره .

نادر ابراهیمی 40 سال پیش یه حرفی از زبون این سرباز آمریکایی زده که تاریخ مصرف نداره . حتی جغرافیای مصرف هم نداره . حرفی بدون تاریخ و جغرافیای انقضا !

ما باید شکر خدا رو کنیم که مردم دنیا خیلی فراموشکارن ؛ یا خیلی دسّ و دل باز. اونا همه ی بلاهایی را که سرشون اومده فراموش می کنن یا می بخشن . اگه ابنجور نبود الان ملت آلمان باید تنهاترین ملت روی خاک باشه . باید هیچ کس باهاش معامله نکنه . و اگه این جور باشه باید سی چل سال دیگه مردم دنیا از گوشت تن ما بیفتک سرخ کرده درست کنن ، اما الجزایریا با فرانسه دوست میشن، فرانسویا با آلمان ، و مردم مجارستان با روس ها . و ما می دونیم که یه روزی مردم دنیا کارایی رو که ما داریم می کنیم فراموش می کنن.

امروز سی چل سال دیگه است و ما همچنان فراموشکار و خوش بین و ...

♠♠♠


6- قصه ی نقاشی که عاشق شد و معشوق از او خانه یی خواست

یکی از جالب ترین بخش های کتاب . اصلا جالب ترین بخش کتاب . چرا این بخش خاص و جالبه؟ به خاطر اینکه این بخش تایپ شده نیست . دست نویس خود نادره با اون خط قشنگش!

داستان هنرمندی عاشق با تعریفی خاص از لذت و زندگی و عشق و معشوقی که تعریفش از لذت و عشق به کلی با نگاه عاشق فرق می کنه . تقابل هنر و ثروت ... و معلومه که چه بلایی سر عشق و عاشق میاد .

رونوشت بدون اصل

رونوشت بدون اصل

♠♠♠

7- عشقِ من ، چادقصه ای کوتاه از مثنوی هفتاد من درد و رنج استعمار . مستعمره ای آفریقایی به نام (چاد) و استعمارگری حق به جانب و مظلوم [!] به اسم فرانسه!

قصه ی تقابل استعمارگر و استعمار شده ... قصه ی انتقام ها ...قصه ی سربازی فرانسوی و تجاوز به دختر بچه ی ۹ساله ی احمدبن سالم ، قصه ی انتقام احمد ، قصه ی انتقام استعمارگرا از خانواده ی احمد بن سالم ... انتقام از همه ی آفریقایی ها ، همه ی استثمار شده ها! ... قصه ی تکراری همه ی ظالمان و مظلومهای عالم!

"... جهان متعلق به جنایتکاران است ؛ و خوشبختانه ملت من هم به خوبی ثابت کرده است که در وحشیگری ، چیزی از پرچم داران بزرگ جنایت در جهان امروز کم ندارد ؛ و این نشانه ی وفاداری کامل ما به شعارها و آرمان های مقدس انقلاب کبیر است : آزادی ، برابری، برادری و محبت ..."

دکتر بلموند گروسه

♠♠♠

۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۸
سپیدار

1.

زمان برای همه ی انسان ها یکسان نیست ؛ اگرچه ساعت دیواری قصد دارد تا ما را متقاعد کند که یکسان است.


به قول سعدی بزرگ:

شب فراق که داند که تا سحر چند است / مگر کسی که به زندان عشق در بند است

زمان یه واقعیت روانی و مجازیِ ...

2.

اگر موقعیت پیش بیاید حتا انسان های خوب هم می توانند تبدیل به انسان هایی نامطلوب و ظالم بشوند .

شاعر:

خوش آن که از تو جفایی ندیده می گفتم / فرشته خوی من آیا ستمگری داند؟(عرفی شیرازی)

همه ی آدمها یه گرگ خفته درونشون دارند ... نه فرشته ام نه شیطان ...

***

3.

اما انسان ها یک دیگر را دوست دارند و به همین خاطر هم دیگر را می بخشند.

آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت/به همه عالمش از من نتوانند خرید(سعدی بزرگ)

ما آدمها کسی رو که دوست داریم می بخشیم و گاهی هم کسی رو می بخشیم فقط برای اینکه خودمون رو دوست داریم ... در هر حال باید ببخشیم ... یا به خاطر خودم یا به خاطر خودش ... یا به خاطر خدای خودم و خودش ...

***

4.

پرندگان نمی دانند چرا آواز می خوانند ؛ اما این کار را می کنند ...


من ناگزیرم از دوست داشتن
باد اگر بایستد
مرده است ... (مژگان عباسلو)

...

***
5.
این جستجو است که به هر یافتنی معنا می دهد و انسان باید اغلب راهی طولانی را بپیماید تا به چیزی که نزدیک اوست، برسد .
...
اصولا چیزهایی که به سختی به دست میان با ارزشترند و انگار چیزهایی که اصلا به دستمون نمیان ارزشمندتر و عزیزتر !
آنچه به آسانی به دست آید بی بها شود ، اگر چه گوهر باشد ...
***
توضیح:
آبی ها از کتاب "همه ی نام ها" اثر ژوزه ساراماگو
برای آخری شعر یادم نیومد ... به قول امیرعباس کچلیک : فراموش  کردم
...
 بعدا نوشت:
به لطف دوستان :
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی؟/ در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی
۱ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۹
سپیدار

آقای ژوزه ! هرگز تنهایی همراه خوبی برای انسان نیست . تمام غم های بزرگ وسوسه های بزرگ و اشتباه های بزرگ همیشه در نتیجه ی تنهایی انسان در زندگی و نداشتن دوستی است که هنگام مواجهه با مشکلاتی که فراتر از مشکلات روزمره ی ما هستند ، ما را راهنمایی کند.

***

قبلا رمان معرکه ی "کوری" اثر ژوزه ساراماگو رو خونده بودم . تو نمایشگاه کتاب دیدم 3 کتاب از این نویسنده رو با هم یه مجموعه کردن . کوری ، بینایی و همه ی نام ها .

دوست داشتم بینایی رو هم بخونم . اما کوری هم چشمم رو گرفته بود که دوباره بخونمش . پس چون کتاب کوری رو نداشتم خواستم فقط کوری و بینایی رو بگیرم ولی دیدم خریدن مجموعه ی 3 کتاب که تخفیف خورده بود فرق چندانی با قیمت دوتا کتاب نداره . این شد که مجموعه رو برداشتم .

کتاب من با ترجمه ی "رضا فاطمی "نشر به سخن هست . نمیدونم در مقایسه با ترجمه های دیگه تو چه رده ای قرار داره (تجربه ثابت کرده کتابها از مترجمی به مترجم دیگه اونقدر متفاوتند که گاه اصلا دو تا کتابِ متفاوتِ مشابه می شوند .)

همه‌ی نام‌ها

همه ی نام ها، قصه ی ژوزه کارمند و منشی معمولی اداره ی مرکزی ثبت تولدها ، ازدواج ها و فوت هاست . مردی میان سال و مجرد که تو تنها خونه ی چسبیده به اداره ی ثبت به تنهایی زندگی می کنه .

جالبه که قبلا از خونه ی تمام کارمندها دری اضافی و مخفی به اداره بود که کارمندها بدون گذشتن از شهر و اتلاف وقت از اون در به سر کارشون برن .اینطوری نمی تونستن بهونه ی ترافیک رو بیارن برای دیر رسیدن !!

یا اگه کارمندی ادعای بیماری می کرد ، بازرسهایی به خونه اش می فرستادن تا صحت و سقم این ادعا مشخص بشه !!!(واقعا چه فکر بکری!!! چه شغل هیجان انگیزی!)

همه ی خونه ها تو طرح توسعه ی اجباری ساختمان ثبت از بین رفته(بالاخره مدام تولد و مرگ اتفاق می افته) و فقط خونه ی ژوزه می مونه با همون در مخفی که برای یکسان بودن شرایط برای همه، بسته می مونه .

موضوع جالب درباره ی این اداره اینه که به خاطر وسعت زیاد و پیچ در پیچ و تاریک بودن بخش بایگانی (به خصوص در بخش مردگان) هر کس می خواست وارد بخش بایگانی بشه باید یه سر طنابی رو به پاش می بست  که سرِ دیگه اش به میز رئیس وصل بود و اینطوری وارد بایگانی می شد تا گم نشه ! انگار بخش مردگان می تونست هر کسی رو که بدون برنامه و نقشه واردش بشه ببلعه !

ژوزه هم که تنهاست و تنهایی دلبستگی ها و سرگرمی های خودش رو می طلبه . سرگرمی این کارمند جزء هم بی ارتباط با کارش نیست . اون کلکسیونی از اتفاقات زندگی 100 چهره ی مشهور و 40 چهره ی نیمه مشهور رو جمع می کنه .(شاید برای اینکه خودش یه آدم کاملا معمولیه!) ژوزه مطالب مورد نیازش رو از روزنامه ها و مجلات جدا می کنه اما یه روز به این نتیجه میرسه که مدارک مهمی تو اداره ی ثبت درباره ی همه ی اون افراد وجود داره ، مطالبی که بر خلاف مطالب روزنامه ها غیرقابل خدشه اند .

اینطوری میشه که زندگی شبانه ی ژوزه شروع میشه . رفتن از در مخفی به اداره . گشتن میون کاغذها و اسناد و گرد و خاک و تارعنکبوت و بید و تاریکی .

قصه ی اصلی از جایی شروع میشه که ژوزه همراه کارتهای مربوط به افراد مشهور ، به اشتباه کارت مربوط به یه خانم 36 ساله ی عادی رو هم بر می داره و همین اشتباه ژوزه رو می کشونه به طرف پیدا کردن اون زن و البته انجام کارهایی بر خلاف مقررات رسمی و خشک اداره ی ثبت ! (تنهایی از این جور مرض ها و دردسرها هم داره دیگه!)

ژوزه با اون زندگی یکنواخت و کسل کننده اش مجبور میشه نامه ی رئیسش رو جعل کنه ، دزدانه وارد مدرسه ای بشه ، در قبرستانی شب رو به روز برسونه و ...

***

۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۲
سپیدار

اسم "صادق کرمیار" نویسنده ی کتاب معرکه ی "نامیرا" (که هنوز پس نیاورده اند کسانی که به امانت برده اندش!) روی جلد کتاب "حریم" کافی بود که بدون هیچ شک و معطلی دستم رو بگذارم رو کتاب و از غرفه دار انتشارات "کتاب نیستان" تو نمایشگاه کتاب بخوام اون رو هم برام بگذاره .

حریم تازه ترین کتاب صادق کرمیار به گفته ی خودش 10 سال پیش نوشته شده و امسال بعد از بازنویسی برای اولین بار تو نمایشگاه عرضه شد .

با توجه به خاطره ی شیرین کتاب نامیرا تو ذائقه ام ،امیدوار بودم "حریم " هم یه کتاب خوب دیگه باشه که ... شکر خدا بود .

https://novler.com/Content/NovelImages/n34529.jpg

داستان «حریم»که من به خاطر تایپوگرافی اسم و گرافیک جلدش "حریم حرم" میخونمش، اینطوری شروع میشه:

شاید برخی از خوانندگان عزیز این کتاب تصور کنند داستان یعنی دروغ، یعنی اغراق، یعنی یک کلاغ و چهل کلاغ، اما باور بفرمائید،‌داستان آقای شمس به طرز کاملا غیر قابل باوری موبه مو اتفاق افتاده است با این حال اگر حرف مرا قبول ندارید خودتان بخوانید. با دقت سطر به سط کتاب را بخوانید و چنانچه یک کلمه دروغ در آن دیدید، دیگر نخوانید.

حریم داستان مردی متمول و دست به خیره به اسم شمس که به خاطر یه اتفاق تصمیم میگیره دیگه کار خیر نکنه . داستان روایت چند روز در زمان حال و چند روز در 10 سال گذشته است . حال و گذشته ای که خیلی شبیه هم هستن .

قصه از جایی شروع میشه که مادر شمس ، معصومه برای ادای نذرش باید شب ولادت امام رضا مشهد باشه و شمس ناچار میشه ، پروانه ، همسر پا به ماهش رو که بیماری سختی داره بگذاره و همراه مادرش بشه . 

از طرف دیگه مهرانفر انباردار متهم به اختلاس شرکت شمس هم که 50 میلیون به بهروز پویا بابت خرید خونه بدهکاره ، پناه برده به مشهد از ترس شمس و پویا .

به خاطر تاخیر در رسیدن به فرودگاه یکی از بلیت های هواپیمای شمس و مادرش به بهروز پویا فروخته شده . پویا که فهمیده مهرانفر رفته مشهد برای پیدا کردنش راهی مشهد شده .

شمس و مادرش مجبور میشن با ماشین خودشون برن مشهد . توی راه ناچار میشن زینت و مرجان رو هم سوار کنند . مادر و دختری از بازماندگان زلزله ی بم که تو زلزله پدر خانواده رو از دست دادن و حالا زینت داره میره مشهد تا از شریک همسرش که پول اونا رو بالا کشیده ، شکایت به امام رضا ببره . شریک کیه؟ پویا! طلبکار مهرانفر انباردار شرکت شمس .

با جمع شدن شخصیت های داستان تو مشهد اتفاقاتی پیش میاد که روایت اونا و رفت و برگشت به اتفاقات ده سال آینده که خود شمس برای فرار از دست طلبکاری میره مشهد ، میشه داستان حریم .

قهرمان داستان شمسِ ولی خواننده بیشتر از همه، جاهایی دلش میره که حضور لطیف یه کس دیگه رو تو قصه حس می کنه . جاهایی که قلبش یه جور دیگه میزنه و چشماش شاید نمناک بشه؛

تازه می فهمم قهرمان داستان ، خودِ امام هستند که با چیدمان دقیقِ ماجراها ، همه چیز را به سمت اصلاح و رشد شخصیت ها سوق می دهند.

"قهرمان پنهانی که تو همه ی صحنه ها حضوری پنهان داره . آشکارترین حضور پنهانی یک قهرمان نامیرا که بیشتر از تمام شخصیت های داستانی با خواننده ارتباط دلی برقرار میکنه ."

بعد از قهرمان اصلی و پنهان کتاب ، جذاب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت قصه، بیشتر از معصومه مادر مطمئن و آروم شمس که انگار هیچ اتفاقی نمیتونه دریای آروم روحش رو متلاطم کنه ، کسی که میگه " تو این جهان همه چی به هم ربط داره" ،   برای من دکتر سجادی بود . شخصیتی که بیشترین سهم از احساس دوست داشتن من رو به خودش اختصاص داد . جراحی که 10 سال منتظر پوشیدن لباس خادمی امام رضا بود . از اون آدمهایی که به قول شمس ، ستون های یک شهرند .

آن شب که راه افتاد طرف خانه اصلا یادش رفت چیزی برای شام بخرد . فکر اینکه از طرف آستان قدس آمده بودند برای تحقیق رهایش نمی کرد . نزدیک خانه که رسید صدای زنگ گوشی اش بلند شد . اصلا دل و دماغ بیمار اورژانسی را نداشت . گوشی را نگاه کرد . از دفتر رضوانی تماس گرفته بودند . با دل شوره پاسخ داد . نمی خواست با امیدی واهی جواب دهد و بعد معلوم شود احتمالا سؤالی داشته اند یا پرس و جویی درباره ی کسی که او می شناسد . اما واقعا با خودش کار داشتند و رضوانی پیغام داده بود که اگر وقت دارد سری به دفتر بزند که سجادی با سر به دفتر رفت . نفهمید کی رسید و ماشین را کجا پارک کرد و چه جوری وارد دفتر رضوانی شد که وقتی رسید ، مسئول دفتر پرسید:

- شما پشت در اتاق تشریف داشتید؟

سجادی خندید . گفت:

- ده ساله که پشت در اتاق شما منتظر نشسته ام . به اضافه ی هفت سال که پدرم منتظر ماند و آخرش هم عمرش به خادمی امام وصال نداد و شهید شد .

.

.

رضوانی لباده و شلوار مشکی نو و تاشده در نایلون را مثل نوزاد خفته روی دو دست گرفته بود و پیش از آنکه با سجادی دیده بوسی کند، لباس را بوسید و به دست سجادی داد . انگار برق دکتر را گرفت . بدنش داغ شد . سرش سبک شد و پاهاش لرزید . نوزاد خفته را در آغوش فشرد و مجکم نگه داشت که مبادا رضوانی به هر دلیل پشیمان شود و بخواهد پس بگیرد ، حتی برای احتیاط دو قدم از او فاصله گرفت و به تعارف رضوانی برای نشستن هم توجه نکرد .

- ممنون همین جوری راحتم .

- بسیار خوب ! شرح وظایفتون رو میگم . بقیه اش رو برادران توضیح می دهند .

سجادی غیر از مسئول دفتر هیچ برادر دیگری ندید . اما در همین آن یکی از خدام وارد اتاق شد و سلام کرد و کنار دکتر ایستاد . سجادی نگاهی به لباس خادم کرد . درست مثل لباس او بود و گوشه ی لباده اش نوشته بود :"فراش" دکتر آغوش باز کرد و نگاهی به لباس خود انداخت که گوشه ی لباده اش نوشته بود "فراش"...

و دقیقا یک شب قبل از اینکه این لباس رو بپوشه به خاطر اتفاقی داشت همه ی تلاش ها و صبوری هاش بی نتیجه می شد .

*

و یه جای دیگه مرجان حرفی میزنه که دل آدم رو خالی می کنه:

هر کدام در درونمان فرعونی هستیم برای خودمان که چون قدرت فرعون را نداریم ، موسایی شده ایم و چون امکانات نمرود را نداریم ، بت شکنی ابراهیم را می ستاییم .

***

از قشنگی های زیاد کتاب که بگذریم به نظر من 30 صفحه ی آخر کتاب اصلا در تراز و قابل قیاس با 160 صفحه ی قبلش نیست . شروع قصه فوق العاده جذاب و محکم و ربط ماجراها و روایت ها منطقی و شیرین بود . ولی درست از جایی که رشته ی روایت قصه رو مرجان به دست می گیره قصه لوس و شاید کمی هم لوث میشه ! انگار کن هنرمند و استادی بزرگ ، تموم کردن یک قطعه شعر، موسیقی یا تابلوی نقاشی ش رو بده دست یه هنرمند تازه کار ! اصلا تو 15-16 درصد پایانی کتاب انگار دیگه اون عطر دوست داشتنی و حضور لطیف حس نمیشه .

در هر حال کتاب خیلی قشنگیه و در حین خوندن و بعدش دل آدم برا امام رضا تنگ میشه 

***

بعدا نوشت: دیروز که درباره ی حریم می نوشتم بعد از اتمام مطلب دیدم لپ تاپ بازی در آورده و بخشی از مطلب رو ذخیره نکرده یه بخشی رو دوباره نوشتم ولی امروز دیدم مطلب مربوط به قصه ی حریم هم نیست که مجبور شدم برای ناقص نموندن مطلب دوباره بنویسمش . 

فکر کنم لپ تاپم دیگه پیر شده . سر خود فایل پاک می کنه ، جابه جا می کنه ، رونوشت برمیداره ... خلاصه فکر کنم چند وقت دیگه خودش تو وبلاگ پست هم بگذاره :))

۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۸
سپیدار