سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟

چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هِی تو !

خودش می‌اُفتد و می‌میرد!


شعر از بیژن نجدیه ولی من از وبلاگ تبسم مهلا ، شکارش کردم!

۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۰۱:۲۴
سپیدار

والیبال باخت . اما برخلاف فوتبالیستها -که هر چی ببازن و هیچ افتخاری کسب نکنن، باز هم جمله ی مسخره ی " هیچی از ارزشهای فوتبالمون کم نمیشه!" از دهن گزارشگران و به اصطلاح کارشناسای فوتبال نمی افته!- این شکست واقعا چیزی از ارزشهای تیم کم نمی کنه!

صعود تیم والیبالمون از مرحله ی گروهی کافی بود تا سطح افتخارات والیبال از افتخارات تاریخ فوتبال بیشتر باشه . ولی نه تنها از گروهشون بالا رفتن که از یک ششم هم گذشتن و خودشون رو بین 4 تیم برتر جا دادن! تیمهایی رو بردن که تا چند سال پیش آرزومون گرفتن یه ست از تک تک این تیمها بود!

وقتی برای فوتبال ، حتی وقتی می بازن ، کف و سوت می زنن و خوشحالی می کنن و جایزه بارونشون می کنن که آفرین که گلهای بیشتری نخوردید! بی انصافیه که کار بزرگ بچه ها رو نبینیم و تو دومین حضورشون تو لیگ جهانی و بین قهرمانان چندین و چند باره ، ازشون انتظار قهرمانی داشته باشیم !هر چند اگه مثل تیم آمریکا ، بچه های ما هم استراحت کافی داشتن و بعد از بازی سخت دیروز مقابل برزیل ، مجبور به بازی امروز نبودن ، حتما نتایج بهتری می گرفتند!

به هر حال زنده باد تیم و فدراسیون والیبال! انشاءالله بازی رده بندی رو ببرن و به مقام سومی که حقشونه برسن! و تو لیگ سال بعد و جام جهانی که حدود یه ماه دیگه شروع میشه انتقام این شکست روبگیرن!

پ ن2: حداقل 2 نفر از بازیکنای والیبال جزء برترین های این بازیها هستند! البته ناگفته نمونه فوتبال هم یکی از ترین های جام جهانی رو به خودش اختصاص داد،  بدترین خط حمله!

پ ن3: از بخت بد فوتبال ، بسکتبال هم قهرمان کاپ آسیا شد!

پ ن1: دعا برای بچه های مظلوم غزه رو فراموش نکنیم!

۰ ۲۸ تیر ۹۳ ، ۲۳:۳۲
سپیدار

دیشب هم مثل شب نوزدهم میخواستم تو خونه و با تلویزیون احیا بگیرم. تا 12 و نیم هم همینطور با خانواده نشسته بودیم جلوی تلویزیون. چندبار مامان پیشنهاد کرد بلند شیم و با ماشین بریم مسجد و نگران نباشیم بعد مراسم میان دنبالمون، ولی ... حسش نبود! حس شب زنده داری نبود ، نه تو مسجد نه  تو خونه جلوی تلویزیون!

یه دفعه برگشتم گفتم : ... ! ما رو میبری امامزاده ابراهیم؟

پیشنهاد پذیرفته شد و 5 نفری رفتیم.

امامزاده ابراهیم تقریبا تو حومه ی شهره و بدون ماشین شخصی نمیشه رفت . از یه جاده ی روستایی و درختی که گذشتی به یه امامزاده ی آجری کوچیک میرسی که تو صحنش قبرستانی قدیمی با چند شهید و درخت کاج صف کشیدن. امامزاده ای بدون تزئینات و خاکی خاکی!

ضریح چند ضلعی این امامزاده که از نوادگان امام حسن مجتبی علیه السلام هستن ، به علت تعدد اضلاع، شبیه دایره است ، در اتاقکی دایره ای که شعاعش حداکثر یک متر از شعاع ضریح بیشتره قرار داره و این اتاقک فقط یک در ورودی داره برای خانومها و آقایون به صورت مشترک . دور تا دور ضریح به علت تنگی جا ، فکر نمی کنم ده نفر با هم بتونن نماز بخونن!

خوبی این امامزاده علاوه بر مراسم خوب و سخنران و مداح با تسلط و خوش صداش، فضای فوق العاده کوچیک خود امامزاده ست . تصور کنید یه دایره که ضریح توشه، به یه مربع که رواق امامزاده محسوب میشه وصله ! زنها و مردها تو اون اتاق کوچیک مربع شکل که با یه دیوار چوبی دو قسمت شده ، نشسته بودند و چون فضا خیلی کمه بیشتر مردم تو محوطه ی خاکی دور امامزاده زیر انداز انداخته و با سخنران و مداح همراهی می کردند.

حالا چرا کوچیکی فضا به نظرم جزء خوبی ها محسوب میشه ، برمی گرده به اینکه تو همون فضای کوچیک، 4 نفر بیشتر ننشسته بودن و خلوت کردن با خدا ، خوندن جوشن کبیر و قرآن به سر گرفتن جلوی ضریح خیلی شیرین بود !

حس خوبی بود ، حس خوب دعا کردن ! دلم میخواست برای همه ی کسانی که میشناسم تک تک و با اسم دعا کنم ! تا جایی که حافظه ام یاری میکرد  ، این کارو کردم! خدا کنه همشون به خواسته هاشون برسن!

احیای امسال پر از مظلومیت مسلمونا و بخصوص بچه های غزه است و پر از لعن و نفرین به همه ی دشمنا علی الخصوص وهابیها! که به قول امام عزیز ، ما اگه از آمریکا هم بگذریم از آل سعود نمیگذریم ! که بیستر بدبختی عالم نه فقط مسلمونا ، از این قوم پلیده!

نمیدونم دعاهام مستجاب میشه یا نه ، ولی همینکه نذاشت شب قدری بگیرم بخوابم یعنی خیلی هوامو داره! الحمدلله

پ ن : زن داداشم که از فضای امامزاده خیلی خوشش اومده بود ، بابت پیشنهاد این مکان معرکه کلی قدردان ما بود!

۰ ۲۸ تیر ۹۳ ، ۱۶:۴۹
سپیدار

 تا حالا فکر کردین با سنگ چه کارها میشه کرد؟       

◇◇◇         

یک اتفاق ساده مرا بی‌قرار کرد         

باید نشست و یک غزل تازه کار کرد 

             

 در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد         

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد               

 

از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود         

آیا چه کارها که در این روزگار کرد              

 

 با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت         

طغیان رودهای روان را مهار کرد              

 

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت         

بی‌سرپناه‌ها همه را خانه‌دار کرد               

 

یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت         

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد               

 

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت         

زد شیشه‌ای شکست و دوید و فرار کرد               

 

با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت         

گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد              

 

 یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد       

 جانب از او گرفت و به او افتخار کرد               

 

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را        

 در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد             

 

 ناگاه بی‌مقدمه آمد به حرف، سنگ        

 این گونه گفت و سخت مرا بی‌قرار کرد:              

 

 تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده          

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!


شعر از "علی فردوسی"  که در نیمه ی ماه مبارک در بیت رهبری خواندند  .     

آقا بعد از شنیدن شعر به شاعر فرمودند : یکی از کارکردهای سنگ رو نگفتید آنهم اینکه "هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت"

۰ ۲۸ تیر ۹۳ ، ۱۵:۲۷
سپیدار

شعر زیبایی در قالب مسمط از "احمد بابایی" که همین چند روز پیش در بیت رهبری قسمتهایی از اون رو شاعرش خوند و یکی از قشنگترین شعرهایی که امسال تو افطاری شعرا خونده شد:

◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇

خبر، آمیخته با بغض گلوگیر شده‌ست

سیل دلشوره و آشوب، سرازیر شده‌ست

سرِ دین، طعمه‌ی سرنیزه‌ی تکفیر شده‌ست

 □

هر که در مدح علی(ع) شعر جدید آورده‌ست

گویی از معرکه‌ها نعش شهید آورده‌ست

روضه‌ی مشک رسیده‌‌ست به بی‌آبی‌ها

خون حق می‌چکد از ابروی محرابی‌ها

باز هم حرمله... سرجوخه‌ی وهابی‌ها

کوچه پس‌کوچه‌ی آینده، به خون تر شده است

باز بوزینه‌ی کابوس، به منبر شده‌ است 

خط و ربط عرب ای کاش که کاشی گردند

تا حرم، همسفر «قافله‌باشی» گردند

لاشه‌خواران سقیفه، متلاشی گردند

 می‌زند قهقهه، «القارعه» بر خامی‌شان

خون دین می‌چکد از «دولت اسلامی»شان

 بنویسید: تب ناخلفی‌ها ممنوع!

هدف آزاد شده، بی‌هدفی‌ها ممنوع!

در دل «عرش»، ورود سلفی‌ها ممنوع!

 «عرش» یک روضه‌ی فاش است که داغ و گیراست

«عرش»… گفتیم که نام دگرِ سامرّاست 

شرق، در فتنه‌ی اصحاب شمال افتاده‌ست

بر رخ غرب، از این حادثه خال افتاده‌ست

وا شده مشت و از این چفیه، عقال افتاده‌ست!

 □

گویی از هرچه که زشتی‌ست، کفی هم کافی‌ست!

جهت خشم خدا، یک سلفی هم کافی‌ست!

تا «بهار عربی» روی علف باز کند

جبهه در شام و عراق از سه طرف باز کند

وای اگر دست کجی پا به «نجف» باز کند!

عاشق شیرخدا، وارث شمشیر خداست

سینه‌ی «سنی و شیعه» سپر شیر خداست

لختِ خونِ جگر ماست به روی لبشان

کوره‌ی دوزخیان، گوشه‌نشین تبشان

لهجه‌ی عبری و لحن عربی، مکتب‌شان

«نیل» را تا به «فرات»، آنچه که بود، آتش زد

شک مکن؟ ما همه را «مکر یهود» آتش زد 

بی‌جگرها جگر حمزه به دندان گیرند

انتقام اُحُد و بدر ز طفلان گیرند

چه تقاصی ز لب قاری قرآن گیرند

بیشتر زان که از این قوم، بدی می‌جوشد

از زمین غیرت «حجربن عدی» می‌جوشد! 

گره، انگار نه انگار به کار افتاده

سایه‌ی سرکش ما گردنِ دار افتاده

چشم بی‌غیرت اگر سمت «مزار» افتاده

صاعقه در نفسِ ابری خود کاشته‌ایم

به سر هر مژه‌ای یک قمه برداشته‌ایم

 سنگ تکفیر به آئینه‌ی مذهب؟ هیهات!

ذوالفقار علی و رحم به مرحب؟ هیهات!

دست خولی طرف معجر زینب؟ هیهات! 

ما نمک خورده‌ی عشقیم، به زینب سوگند

پاسبانان دمشقیم، به زینب سوگند 

داس تکفیر، گل از ریشه بچیند؟ هرگز!

کفر بر سینه‌ی توحید نشیند؟ هرگز!

مرتضی همسر خود کشته ببیند؟ هرگز! 

پایتان گر طرف «کرب و بلا» باز شود

آخرین جنگ جهانیِ حق آغاز شود

خوش‌خیالی است مرامی که اجاقش کور است

مفتیِ نفتیِ این حرمله‌گان، مزدور است

قصه حنجره و تیرِ سه‌پر مشهور است 

خار در چشم سعودی شده «بیداریِ ما»

باز کابوس یهودی شده «بیداریِ ما»

رگ «بیداریِ ما» شد شریانی که زدند

بشنوی (بر دُهُل «جنگ جهانی» که زدند)

پاسخ شیعه به هر زخم زبانی که زدند

بذر غیرت، سر خاک شهدا می‌کاریم

پاسخ شیعه همین است که «صاحب داریم»

۰ ۲۵ تیر ۹۳ ، ۲۱:۲۰
سپیدار

اینقدر بهمون گفتن: شیطان اول حضرت حوا رو گول زد و او حضرت آدم رو وسوسه کرد برای خوردن میوه ی ممنوعه! اینقدر بهمون سرکوفت زدن که شما زنها شیطانید و دستیار شیطان و باعث بدبختی ما آدمها!!! و شما باعث سقوط و هبوط و رانده شدن ما از بهشت شدید و داشتیم راحت تو بهشت زندگیمونو می کردیم و  ... باورمون شده بود گناهکاریم و احساس شرمندگی می کردیم! دیگه کم مونده بود از تموم مردای عالم عذرخواهی کنیم بابت این خبط و اشتباه! 

دیگه نگو از بیسوادی و بی دقتی ما و بی سوادی و غرض ورزی بعضی نویسندگان سوءاستفاده کردن و جای شاکی و متشاکی رو عوض کردن!!!

تا حالا چند بار قرآن رو خونده بودم و فکر می کردم فقط گفته دوتاشون اون میوه ی ممنوعه رو خوردن و دو تا شون رانده شدن !ولی دقت نکرده بودم که خدا قربونش برم ، خودش مقصر رو معرفی کرده ! و ما رو از این تهمت بزرگ تبرئه کرده! آخه ما سلطنت و جاودانگی رو میخواستیم چی کار؟!!!! الانشم خیلی بخواهیم ترجیح میدیم یکی دیگه شاه باشه و ما فقط به امورات ملکه گی! مون برسیم. وااااااااالا!

اصلا منطقی هم فکر کنیم شکمو بودن بیشتر خاصیت آقایونه نه ما! دیگه هر خانومی تو دور و برش چندتا مرد رو سراغ داره که بنده ی شکمشون هستن! حتما آقایونی رو سراغ داریم که اگه ناهار و شامشون چند دقیقه دیر بشه چه الم شنگه ای به پا می کنن! یا مردایی که حاضرن به خاطر شکم, بله به خاطر شکم! آدم بکشن!!!

به این کار آقایون میگن دست پیش گرفتن برای پس نیفتادن!

به این 2 تا آیه توجه کنید:

آیات 120 و 121 سوره ی طه

فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْلى‏   

پس شیطان او را وسوسه کرد و گفت : ای آدم آیا تو را به درخت جاودانگی وسلطنتی که هرگز کهنه نمی شود هدایت کنم ؟  

فَأَکَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏  

 پس هر دو از آن درخت خوردند و عورتهایشان بر ایشان ظاهر شد و بنا کردند که از برگهای بهشت به بدنشان بچسبانند و آدم نافرمانی پروردگارخویش کرد و گمراه شد!

بله !!!!

ما از اول هم فرشته بودیم!

۰ ۲۵ تیر ۹۳ ، ۱۵:۴۹
سپیدار

••••◆•◆•◆•◆ای سید بخشنده ی ما ، خانه ات آباد  ◆•◆•◆•◆••••

 

گاهی شهید شدن آسانتر از زنده ماندن است! این نکته را اهل معنا و حکمت و دقت،خوب درک میکنند. گاهی زنده ماندن و زیستن و تلاش کردن در یک محیط، بمراتب مشکلتر از کشته شدن و شهیدشدن و به لقای خدا پیوستن است. امام حسن علیه السلام این مشکل را انتخاب کرد.*    

از هر آن کوچه ای که رد می شد              حسن یوسف در آن محل می ریخت 

     آن امامی که روز عاشورا                از لب قاسمش عسل می ریخت**


* قسمتی از سخنرانی حضرت آقا 75/3/20

** قسمتی از غزل حمیدرضا برقعی، کتاب قبله مایل به تو

۰ ۲۲ تیر ۹۳ ، ۱۶:۲۷
سپیدار

حافظ وظیفه تو دعا کردن *است و بس

در بند آن مباش که نشنید یا شنید

* یا "دعا گفتن"

۰ ۱۹ تیر ۹۳ ، ۰۵:۰۳
سپیدار

می کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است.

هردم این بانگ برآرم از دل :

وای ، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است

(سهراب سپهری)


پ ن : نمیدونم چه حکمتیه که تا میام قرار بگیرم و عادت کنم به سکون و سکوت ،  رهگذری شاید به تفنن ، یه سنگریزه می اندازه تو برکه ی کوچیکم و . . . 

سایه ای از سر دیوار گذشت ،غمی افزود مرا بر غمها

۲ ۱۸ تیر ۹۳ ، ۱۸:۰۳
سپیدار

دیشب یه مستندی از شبکه مستند پخش شد با عنوان "ماست سیاه است". اصل موضوعش هم تفاوت واقعیت و حقیقت!

خیلی جالب بود . مردی که فوق لیسانس فیزیک گرفته بود ، با عبور از چراغ قرمز باعث مرگ موتور سواری شده بود . 

مستند علاوه بر اینکه داستان ضرب المثل "ماست مالی کردن" رو گفت ، از نظر علمی هم نشون داد اجسام اون رنگی که ما می بینیم  ، نیستند. مثلا :

وقتی نور سفید خورشید به یه برگی میخوره که حاوی رنگهای قرمز و آبیه(یعنی برگ سرخابیه) ، برگ پرتوهای قرمز و آبی رو جذب و پرتو سبز رو برمی گردونه، در نتیجه ما برگ رو سبز می بینیم! یعنی برگ در واقعیت سبز و در حقیقت سرخابیه!

یا لباس سیاه در اصل سفیده ، چون رنگ سفید همه ی پرتوهای نوری رو جذب کرده و هیچی رو باز تاب نداده و ما اون رو سیاه می بینیم . در واقعیت سیاه ، در حقیقت سفید!

لباسی که ما سفید می بینیمش ، در اصل سیاهه. چون هیچکدوم از پرتوهای سبز و قرمز و آبی رو جذب نکرده و همه رو بازتاب داده و بازتاب سه نور اصلی سبز و قرمز و آبی ، سفید میشه ! در واقعیت سفید ، در حقیقت سیاه!

پس در حقیقت ماست سیاهه که ما سفید می بینیمش ! چون همه ی پرتوهای سبز و قرمز و آبی رو بازتاب داده و ما سفید می بینیمش! 

و اقای مهندس فیزیکدان ما وقتی به به چراغ قرمز میرسه ، با اینکه می بینه چراغ قرمزه ولی میدونه که رنگ حقیقی چراغ سبزه و بین واقعیت و حقیقت گیر می کنه و از چراغ قرمز واقعی رد میشه و موتورسوار بیچاره رو که تو واقعیت زندگی می کرده، حقیقتا از زندگی محروم می کنه!

پ ن : خدا میگه هر چیزی ظاهری داره و باطنی! و تو قیامت که پرده ها کنار برن باطنها آشکار میشن! و یا حدیث داریم که تو قیامت معلوم میشه کی ثروتمنده و کی فقیر! کی عاقله و کی جاهل! کی برنده ست و کی بازنده! کی سود کرده کی ضرر! خدا به دادمون برسه ! یا ستارالعیوب!

 

۰ ۱۸ تیر ۹۳ ، ۱۲:۰۷
سپیدار