سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

مرگا به من که با پر طاووس عالمی          یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم*

پ ن: امروز حضرت آقا دیداری داشتند با مردم تبریز . یکی از فرازهای مهم سخنان ایشون تو این دیدار ، تأکید دوباره و چندباره بر استفاده ی اجناس و تولیدات ایرانی توسط مردم بود ! البته از اونجایی که فرمایش آقا برای ما حجت شرعی و قلبی محسوب میشه ، چند سالی هست که عزممون رو جزم کردیم تا حد امکان (یعنی تا جایی که از پس نفس توجیه گر و بهانه جوی خودمون بربیاییم!) و تا جایی که به ما مربوط میشه و حرفمون خریدار داره ، اجناس و تولیدات ایرانی بخریم !

* شعر از ناصر فیض

 

 

این کارگرافیکی قشنگ "نقاش فقیر"  هم به شدت مناسب امروز و هر روز ماست!

۰ ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۳۷
سپیدار

زیباترین عکس نوشته های عاشقانه 4

...

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

◇◆◇◆◇

۰ ۲۸ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۲۶
سپیدار

این مُلک خلل گیرد، گر خود ملِک رومی

وین روز به شام آید، گر پادشه شامی

روزی حضرت داوود علیه السلام از یک آبادی میگذشت. پیرزنی را دید بر سر قبری ضجه زنان ، نالان و گریان. پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟

پیرزن گفت: فرزندم در این سن کم از دنیا رفت. 

داوود گفت: مگر چند سال عمر کرد؟

پیرزن جواب داد:350 سال!! 

داوود گفت: مادر ناراحت نباش.

پیرزن گفت: چرا؟

پیامبر فرمود: بعد از ما گروهی به دنیا می آیند که بیش از صد سال عمر نمیکنند.

پیرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسید: آنها برای خودشان خانه هم میسازند، آیا وقت خانه درست کردن دارند؟

حضرت داوود فرمود: بله آنها در این فرصت کم با هم در خانه سازی رقابت میکنند.

پیرزن تعجب کرد و گفت: اگر جای آنها بودم تمام صد سال را به سجده خدا میپرداختم.

۰ ۲۷ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۳۷
سپیدار

 اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ

 

" خاله بازی" !

از مشترکات "خاله بازی " بچه های دیروز با خاله بازی بچه های امروز ، فقط یه تشابه اسمی مونده !

قدیما " خاله بازی" یه جور تمرین زندگی بود. یه زندگی با تمام ارکانش! پدر ، مادر ، بچه !

"پدر" رو هر صبح روانه ی " سرِکار" می کردیم تا شب ، خسته بیاد خونه و بریم بهش خسته نباشید بگیم . بیاد و براش چایی و غذا ببریم . بیاد و بریم مهمونی ، بیاد و مهمون بیاد خونمون، بیاد و بریم خرید ، بریم پارک.

و خودمون اگه "مامان" بودیم باید خونه رو تمیز می کردیم، غذا می پختیم، لباس می شستیم ، بچه هامون رو می خوابوندیم ، حموم میبردیم ، موهاشون رو شونه می زدیم ، دعواشون می کردیم ، مهمون دعوت می کردیم، مهمونداری می کردیم(اونم با نون و غذا و میوه ای که از آشپزخونه برداشته بودیم!)، خرید می کردیم ، به استقبال "بابای خونه" می رفتیم و براش چای و غذا می بردیم و...

اگه " بچه " ی خونه هم بودیم ، باید می رفتیم اوامر مادر رو اجرا می کردیم ، نون می خریدیم، درس می خوندیم و مشق می نوشتیم و بازی می کردیم . مهمونی می رفتیم و باید مؤدب بودیم تا آبروی بابا و مامان نره!

*******

چند سالِ به "خاله بازی" بچه های کلاسم توجه می کنم.

زیراندازهاشون رو پهن می کنن، وسایل خونه شون رو می چینن ، عروسکهاشون رو می خوابونن و شروع می کنن به خوردن خوراکی هایی که آوردن !(چیپس و پفک و پفیلا اکثراً) . هر کدوم مادرهایی میشن با یه بچه! اگه خیلی خلاق باشن بعدش با هم و با عروسکی تو بغل، میرن گردش! همین! و این سناریوی تکراری اغلب " خاله بازی" بچه هاست!

۰ ۲۶ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۱۶
سپیدار

http://s4.picofile.com/file/8101552834/26.jpg


پ ن:

تو را نادیدنِ ما غـــــــــــــــــــــــــــــــــــم نباشد

که در خـــــــــــــــــــیــــــــلت بِه از ما کم نباشد

۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۱۲
سپیدار

راهپیمایی بیست و دوم بهمن امسال مشهد بودم. نمادهایی تو دست مردم بود که توجهم رو جلب کرد طوری که آخر مراسم ، قبل از نماز ظهر و عصر ، تو صحن جامع رضوی ازشون عکس گرفتم.

کار جالبی از جوانان آستان قدس رضوی:

پ ن: عدد 4 رو پیدا نکردم!

ببخشید که کیفیت عکسها خوب نیست!

۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۲۷
سپیدار

نگذارید که این سلسله در هم شکند

مطرب عشق دف از قافله‌ی غم شکند

مشعل مهر فرو افتد و خاموش شود

آسمان رنگ ببازد، دل شبنم شکند

خم ز جوش افتد و میخانه به تاراج رود

شحنه‌ی مست جهان آینه‌ی جم شکند

دم جادوی یهودا لب عیسی بندد

تهمت از حیله زند حرمت مریم شکند

دیو، انگشتری از دست سلیمان گیرد

نقش زیبنده‌ی توحید به خاتم شکند

گرچه آورد در این دیر خراب آبادم

نی روا تیغ جفا بر سر آدم شکند

شرحه شرحه دل ما در گرو زلف شماست

زلف بر باد مده تا دل آدم شکند

یاد، از واقعه‌ی طف جگرم سوخته است

این چه بغضی است که در ماه محرم شکند

پایبند سخن عشق شمایید شما

نگذارید که این سلسله در هم شکند

-------------------------------------------------------------------

پ ن: شعر از مشفق کاشانی ، که معنی مصرع دوم بیت اول رو متوجه نمیشم!

۰ ۲۳ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۰۱
سپیدار

 

گنجشک ضعیف توام ای مایه ی ناز

افتاده به دام تو به صد عجز و نیاز

هرچند به پا گذاریم رشته دراز

چون رشته به دست توست می آیم باز

۰ ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۵۳
سپیدار

روزی حضرت عیسی(ع) با گروهی از یارانش سخن می گفت. یکی از یارانش به او گفت:« ای پیامبر بزرگوار، شما به اذن خدای متعال قادرید مردگان را زنده کنید و بیماران را شفا دهید و کورها را بینا سازید. شما افرادی را شفا داده اید که به  بیماریهای لاعلاجی مثل جذام مبتلا بوده اند.افراد فلج و زمینگیر را شفا داده اید به  طوری که از بستر بیماری برخاسته اند و توانسته اند روی پای خود بایستند و راه  بروند. آیا مرضی هم هست که نتوانسته باشید شفا دهید؟

حضرت عیسی پاسخ داد:«آری من نتوانستم  آدم های احمق را شفا دهم وبرای درمان آنها  کاری بکنم.آن شخص گفت:« مگر حماقت هم بیماری است؟اگر بیماری است آدم احمق چه نشانه هایی دارد؟»

حضرت عیسی در جواب گفتند:« فرد احمق  از خود راضی و خود پسند است؛ نظریـّه ی خود و رفتار خود را بالاتر از نظریّه و رفتار دیگران می داند. او همواره خود را حق به جانب می داند، وهیچگاه خود را ناحق جلوه نمی دهد؛ چنین فردی احمق است و تا این حالت را دارد ،چاره ای برای درمان او نیست.

پ ن: به قول سعدی بزرگ:

آن کس که به قرآن و سخن زو نرهی

آن است جوابش ، که جوابش ندهی

۰ ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۲۹
سپیدار

 خاطرات دوران اسارت در کتاب من زنده ام

خداوند انسان را بر وزن نسیان(فراموشی) آفرید.ص 587

این همه نشانگر این بود که مابه این سلول ها و دیوارها که زندان نام دارد خو کرده ایم و سلول سیزده را متعلق به خودمان می دانیم . چه حس غریبی ، انسان چه موجود عجیبی است . چه زود تعلق خاطر پیدا می کند ، حتی به لکه های سایه روشن دیوارهای سلولش ، حتی به موشهایش. ص356

اینها جملاتی است از کتاب "من زنده ام" . خاطرات اسارت خانم معصومه آباد ، انتشارات بروج

چند روز پیش عزیزی از اقوام داد تا بخونمش ! همزمان من و بابا خوندیمش و البته بابا چند ساعت زودتر از من تمومش کرد. کتاب قشنگی بود ، بیشتر از اونی که فکر می کردم . فصل کودکی ، خیلی برام جالب بود ، سبک زندگیشون رو واقعا دوست داشتم! احساس می کردم خانواده ی معصومه رو مثل خانواده ی خودم دوست دارم . مخصوصا پدرش رو .

فقط خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی زود و ناغافل تموم میشه ! آزادی ناگهانی با پایان یکباره ی داستان ، یکی میشه! دلم میخواست چند ده صفحه ی دیگه هم ادامه پیدا میکرد که نکرد... .

پ ن: با اینکه ممکنه صفحه های نازک و کاهی کتاب به مذاق خیلی ها خوش نیاد، ولی من دوسِش داشتم! حس خوبی بهم میداد ورق زدنش!

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن

خیری ندیده ایم از این اختیارها ...

۰ ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۴۰
سپیدار