سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

دلم می خواست یه نقاش باشم ! یه نگارگر ! دوست داشتم با کاغذی که با چای رنگ میکنم و گواش و آبرنگ سر و کار داشته باشم ! با تذهیب با گل و مرغ !

اما حالا آموزگار کلاس اول دبستانم تو یکی از شهرستانهای استان تهران. 

نمیخواستم معلم بشم ؛تاحدی که سال دوم تربیت معلم ،  بعد از برگشت از اولین روز کارورزی ، با گریه هام خوابگاه رو گذاشتم رو سرم که من نمیخوام معلم بشم! من ...

من عاشق خط و نقاشی و کتاب و شعر و ادبیات بودم ، عاشق رنگ و حرف!  

ولی دستی بدون توجه به گریه ها و خواهش های من ، معلمی ، اون هم معلمی کلاس اول رو نوشت تو سرنوشتم ! (+)

از همون اول که وارد مدرسه شدم به خودم گفتم : هی! خوب گوشاتو واکن ببین چی می گم! انگار از ازل اینطور مقدر شده که بین تو و خواسته هات فاصله باشه ! قرار نیست چرخِ فلک به خواهش دلِ تو بچرخه ! حتی نیم چرخ! پس چه بخواهی چه نه! چه دوست داشته باشی چه نه! حالا اینجایی! پس سعی کن بهترین باشی! بچه های مردم چه گناهی دارن که روزگار با دلت هماهنگ نیست ؟!! ... و من فقط سعی کردم ادای بهترین ها رو دربیارم ! فقط ادا! 

اولین شرط معلم بودن انسان بودن است      شیخ این مجلس کهنسال است ، اما پیر نیست   (فاضل نظری )

...

حالا سالهاست که معلم ا‌ول دبستانم!

نمیدونم حالا دوسِش دارم یا بهش عادت کردم! اما مطمئنم بهترین شغل دنیا رو خدا برام خواسته! (از دست و زبان که برآید ، کز عهده ی شکرش به درآید )

اول دبستانی که آبانماه تا دی ماهِ هر سال میگم : سالِ دیگه ، دیگه اول درس نمیدم! (از بس سخت و نفس گیره!) و خودم رو با معلمهای پایه ها و مقاطع دیگه مقایسه می کنم که چقدر کمتر حرص می خورن! ولی  اردیبهشت ماه - وقتی می بینم بچه ها چقدر قشنگ می خونن و می نویسن - نظرم عوض میشه و سال بعد دوباره ... .

و الان از اون دست خیلی متشکرم به خاطر اون نوشته اش! فقط امیدوارم حکمت بقیه ی تصمیماتش رو هم بهم نشون بده!

به قول استاد هنر و خوشنویسی تربیت معلممون:

سرنوشت ما به دست خود نوشت

خوشنویس است او ، نخواهد بد نوشت

***

وبلاگی داشتم تو بلاگفا با نام "سپید مشق" ، که با مشکلاتی که برا بلاگفا به وجود اومد ، از دسترسم خارج شد! تو اون وبلاگ درباره ی کتابهایی که می خوندم ، شعر و ادبیات ، خاطرات مدرسه و ... می نوشتم .  و همچنین مطالبی تحت عنوان "معلم یار" منتشر می کردم که شامل پاورپوینتهای کتاب ریاضی اول دبستان ، متن های املا و روانخوانی و ... بود ! معلم یارهایی که حاصل شب بیداری ها و  کار سخت روزها و سالهایی بود که تلاش می کردم برای معلم خوب بودن از همه ی توان و هنرم استفاده کنم! سرم پر از ایده بود ‌ولی دلم ...!

تصمیم گرفته بودم تجربیاتم رو در اختیار کسانی قرار بدم که دست روزگار اونا رو هم مثل من به کلاس اول (سخت ترین پایه در سخت ترین مقطع برای تدریس!) کشونده یا معلم یارِ معلمانی بشم که با عشق و علاقه این راه رو انتخاب کردن! و تلاشهای من میتونست اونا رو تو کارشون موفقتر کنه! نزدیک یک سال تحصیلی از خیلی از تجربیات و محتواهای آموزشی که درست کرده و تجربه کرده بودم نوشتم ... ولی بلاگفا همه ی اونها رو نابود کرد! 

پس دستی به سرو روی اینجا کشیدم و خواستم که از اول شروع کنم!

دیگه اینجا رو خونه ی خودم میدونم و ان شاءالله همینجا می نویسم . از کتابهایی که می خونم ! از روزمرگی ها !دلتنگی ها! غم ها و شادی ها! از خاطرات گذشته و حال! از سفرها! از ... و از کارهایی که به نوعی به شغل معلمی ربط پیدا می کنه!

***

برای ما هم دعا کنید که عاقبت به خیر بشیم!

اللّهم اجعل عواقب امورنا خَیرا ....

ارجمند