سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۱ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

ما چله نشین شب یلدای حسینیم

۰ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۵:۱۲
سپیدار

برکه در خواب خوشش ، عاشق ماه است ، ولی 

برکه در خاطره ی ماه ، فقط آینه بود . . . 

...

...

۰ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۰۰:۴۸
سپیدار

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن ، عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

"بال" وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مساله هاست


کتاب :گریه های امپراطور

شاعر: فاضل(ابوالفضل) نظری

۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۲۳:۳۳
سپیدار

یک پسر و دختر کوچولو داشتند باهم بازی می کردن . 

پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چند تا شیرینی .

پسر کوچولو به دختر گفت: من همه تیله هایم رابه تو می دهم و تو درعوض همه شیرینی هایت را به من بده...

دختر کوچولو قبول کرد.

پسر بزرگترین و قشنگ ترین تیله ها را برای خودش برداشت و بقیه را داد، اما دخترک همان طورکه قول داده بود تمام شیرینی هایش را به پسرک داد.

شب دختر با آرامش تمام خوابید ولی پسرک نتوانست بخوابد .

چون فکر می کرد همانطوری که خودش بهترین تیله را یواشکی پنهان کرده بود شاید دخترک هم مثل او خوشمزه ترین شیرینی اش را قایم کرده و همه را به اونداده است!!!!!!!!!!!!!!!

(کافر همه را به کیش خود پندارد...)

این هم صید ما بود در وبگردی امروز!منبع

۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۷
سپیدار

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

          *

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم، قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

          * 

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت: 

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت: 

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است!

          *

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

 و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

          *

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم


یکی از قشنگ ترین شعرهای مجموعه قشنگ " روی تخته سیاه جهان با خط نور بنویس" خانم عرفان نظر آهاری، موسسه انتشارات نار و نی

 

۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۱۸:۵۱
سپیدار

پارسال بعد از تدریس نشانه ی (ق )  ، مسابقه ای بین بچه ها ترتیب دادم  با این موضوع ( کلمه هایی که (ق) دارند!)  و قرار شد هر کس بیشترین کلمه رو بنویسه جایزه بگیره. 

قرار شد اگه نسبت به کلمه ای شک دارن از من بپرسن( بعضی از بچه ها می دونستن یه نشانه ی دیگه هم داریم که صداش مثل"ق" است=غ، برای همین می پرسیدن تا مطمین بشن)بعد از مدتی ، غزل اومد و پرسید:

خانوم! می تونم بنویسم، من غلام قمرم!!!

انتظار شنیدن این کلمه رو نداشتم، اونم از یه بچه ی 7ساله! از این که تو گنجینه ی لغاتش ، همچین کلماتی هم داشت خیلی خوش حال شدم!

 جالب بود ، چند روز بود تصنیف "غلام قمر" رو با صدای علیرضا قربانی گوش می کردم!

^^^^^^^^        *********        ^^^^^^^^        ********        ^^^^^^^^

من غلام قمرم ،غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری، رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر،  نیست دگر،  هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی! جز که به سر ، هیچ مگو

قمری،  جان صفتی،  در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این؟ دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست ، این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است؟

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر ، هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو،  رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن ، نه که این وصف خداست؟

گفت این هست ولی ،جان پدر! هیچ مگو

۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۱۷:۰۵
سپیدار

شعرهای خانم عرفان نظر آهاری تو کتاب " روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس"  خیلی خیلی قشنگند. من که هر وقت این کتاب رو بر می دارم  ، تا بیشتر شعرهاشو برای چندمین بار نخونم، نمی تونم به کتابخونه برگردونمش! شعرهایی مثل:

این فرشته خط خطی است ، با من تماس بگیر خدایا ، روی تخته سیاه جهان ، نهنگ دوست ، یک استکان نور ، جوجه تیغی دلم ، پرنده ماهی ، روی سنگفرش کهکشان ، قلعه ی تلخ ، آن کلید خدا کو؟ ، خوش خیال کاغذی ، دلم سیب سرخ ، خدایا تو قلب مرا می خری؟، امشب این پلنگ ، قالی وظریف و دست باف او ، وای از آن خیال زخمی ات، معرکه ، ایستگاه استجابت دعا و شعر چاپ شده روی قسمت داخلی جلد!

این هیجده اسم ، تموم هیجده شعر این مجموعه است، و من همه ی شعرهای این کتاب رو دوست دارم، مخصوصا اونایی که اسمشونو رنگی نوشتم.

و از بین این هیجده تا، جوجه تیغی دلم رو:

*****     *****      *****     *****     *****     *****

قلب تو کبوتر است

بال هایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب من شبیه ...

               بگذریم

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا، برو کنار

        *

توی این جهان گنده، هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره دلی که جوجه تیغی است،

چیست؟!

        *

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم

نیش می زند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم

        *

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه می دهی؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی؟

        *

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود


از کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس" عرفان آهار نظری ، موسسه انتشارات نور و نار

۰ ۲۰ آذر ۹۲ ، ۲۳:۴۲
سپیدار

دی ماه 89 یه کتابی خریدم به اسم "من دانای کل هستم " اثر مصطفی مستور ، انتشارات ققنوس

یه کتاب کوچیک 96 صفحه ایی که شامل 7 داستان کوتاهه.

یه چیز جالب تو کتابهای مستور ، شخصیت ها و قصه هاشونه که انگار تموم نمیشن و مدام تو کتابها و قصه های دیگه سرک میکشن! ولی هر بار از یه زاویه ی جدید! و اگر با این شخصیتها و قصه ها قبلا آشنا شده باشی ، لذت خوندن داستان چند برابر میشه. 

مثلا همین کتاب "من دانای کل هستم"! 

تو قصه ی اولش ، سر و کله ی "سوسن" کتاب"استخوان خوک و دستهای جذامی" پیدا شده!

تو قسمت دومش، یعنی قصه "من دانای کل هستم"، گریزی زده به داستان "در چشمهات شنا می کنم و در دست هات می میرم" کتاب "چند روایتر معتبر" .این خصوصیت ، کم و بیش تو بقیه ی کتابها هم صادقه.

قسمت مورد علاقه ی من تو این کتاب، همین داستان"من دانای کل هستم" هستش!!!

داستان نویسنده ای که از زاویه ی دید ، دانای کل ، داستانی می نویسه که باید توش یه بی گناهی ، توسط یه بی گناه دیگه کشته بشه، و بازی با مفهوم "دانای کل" و استدلالهای همسر نویسنده درباره ی رابطه ی شخصیتها ودانای کل ، خیلی قشنگه.

قسمتی از کتاب :

"دارم می پرسم چرا، چرا داستان را تغییر داده ای؟"

گریه اش گرفت. بعد چیزهایی گفت که بیشتر عصبانی ام کرد. گفت:"تو حق نداری هر کاری که دلت می خواهد بکنی." گفت من حق ندارم کسی رو خلق کنم و بعد هر بلایی که بخواهم سر او بیاورم.

گفتم:"گوش کن چی میگم . من تنها می دونم که یونس، یوسف رو میکشه من می نویسم او یوسف رو می کشه . من تنها فعل او رو می نویسم . او رو به هیچ کاری مجبور نمی کنم."

گفت:"اگر من بنویسم یونس در آخرین لحظه پشیمان می شود، دیگر یوسف کشته نخواهد شد." گفت:"همه چیز دست خودته." گفت:" تو دانای کل هستی ، مگه نه؟"

*****     *****     *****     *****     *****

معمولا وقتی کتابی می خونم ، مدادی دستم می گیرم و جاهایی که دوست دارم رو علامت می گذارم ، یا تو حاشیه اش چیزهایی می نویسم، آخر این داستان نوشتم:

 به هر حال "من"، "دانای کل "رو دوست دارم!

کاش کسی دعایی یا شفاعتی بکند ... 

۰ ۲۰ آذر ۹۲ ، ۰۰:۳۷
سپیدار

مردم همه 

           تو را به خدا 

                       سوگند می دهند

اما برای من

تو آن همیشه ای

                  که خدا را به تو

                                   سوگند می دهم! 

              ________________________________________________

شعر از قیصر امین پور عزیز،کتاب "آینه های ناگهان "

۰ ۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۱:۳۲
سپیدار

در روزگار کهن، پیرمرد روستازاده ای بود یک پسر و یک اسب داشت.  روزی اسب پیر مرد فرار کرد و همسایگان براز دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:

-عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد!

روستا زاده ی پیر در جواب گفت: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟

و همسایه ها با تعجب گفتند: 

خب معلومه که این بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند

:عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.

پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا بدشانسی ام؟"

فردای آن روز ، پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند:

عجب شانس بدی و کشاورز پیر گفت: "از کجا می دانیدکه این از خوش شانسی من بوده یا بدشانسی ام؟"

و چندتا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:

-"خب معلومه که از بد شانسی تو بوده، پیرمرد احمق کودن!"

چند روز بعد، نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دوردستی با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیرمرد رفتند:

-" عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد."

و کشاورز پیر گفت:"از کجا می دانید که ... ؟".

*****     *****     *****     *****     *****

همیشه گذشت زمان ، ثابت می کند که بسیاری از رویدادهایی را که بدشانسی و مسایل حل نشدنی زندگی خود می پنداشتیم به صلاح و خیرمان بوده و آن مشکلات، نعمات و فرصت هایی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است.

"چه بسیار باشد در به دست آوردن و قبول چیزی اکراه دارید و حال آن که خیر و صلاح شما در آن است و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید در حالی که شر و فساد شما در آن است، و خدا داناست و شما نمی دانید"

قرآن کریم، سوره مبارکه بقره، آیه ی 216


از سری کتابهای "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید" جلد اول ، مولف: مسعود لعلی، نشر بهار سبز

پ ن: چه همسایه های باحالی که برای هر اتفاقی می رفتن برای تبریک و تسلیت!!!

۰ ۱۷ آذر ۹۲ ، ۰۰:۴۶
سپیدار