سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۷۲ مطلب با موضوع «خاطرات :: خاطرات من» ثبت شده است

اول مرداد، عصر ، راه آهن تهران ، مقصد مشهد الرضا

امید، نا امیدی ، خوشحالی ، غم

ملغمه ای از چیزهای متناقض

حرف آخر ... "تمام"

و در نهایت اشک ... اشک ... اشک

قطار ... اشک

حرم ... اشک

شکستن دل ، خرد شدن غرور ، سوختن جگر ... درماندگی!

امتحان ، سخت ... شک ... اشک ... شک ... اشک اشک اشک

چشمم چشمه ای که انگار قصد خشکیدن نداره!

پناه گرفتن در آغوشِ مهربان مهربانترین ... خودم رو به تو می سپارم ... هر طور صلاح میدونی آرومم کن ... به خیر بگذرون ... توان بلند شدن دوباره رو ندارم ... دستم رو بگیر . از اسب افتادم نذار از اصل بیفتم !

گذشت ... چه گذشتنی ...

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!

ظهر ، روزنه ی امید ...

و بقیه ی سفر به یُمن همان روزنه ، قابل تحمل !

عید میلاد امام رضای جان ! ... باز هم آقا جان منت رو سرم گذاشتند و راه دادندم به بهشت! هر چند این بار همه چیز پشت پرده ای از اشک پیدا و پنهان بود!

"روی تو به هر دیده که بینند نکوست "

و بازگشت!

گویا آب رفته به جوی برگشته ... اما نه ... فقط امیدِ برگشت ،برگشته و هنوز راه بسیاره تا برگشتن کامل آب رفته به جوی تا برگشتن خنده های همیشگی به لب تا قرار یافتن دل ...

همین بازگشت همین امید اندک هم قلبم رو آروم می کنه ...

چشم امیدم به دست کرم صاحبخونه ایه که چند روز مهمونش بودم . صاحبخونه ای که غیر از خودش و حرم قشنگش کسی و جایی رو ندارم !

.

.

.

مرا هــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار امید است و

هر هزار تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویی

در طلب شاخه ای مهر گیاه آمدم

پ ن: هر روز گره ی تازه تر می افته به کارم ، هر روز مجهولات معادله ای که باید حل کنم بیشتر و بیشتر میشه و هر روز داشته هام کمتر و دستم خالی تر میشه ... و در این گرداب ، تنها دلخوشی و امیدم تویی ... فقط تو

۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۳
سپیدار

آخرین باری که وبلاگ رو آپ کردم 4 اسفند 96 بود! یعنی ...سه ماه و یک هفته پیش . یعنی 98 روز پیش!

یه روزی فکر می کردم امکان نداره ماهی بیاد و بره و من چیزی ننویسم ولی شد . نزدیک صد روز وبلاگ دست نخورد .

تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاد که دوست داشتم درباره شون بنویسم . اتفاقهایی تقریبا همه شیرین (اتفاقهای نه چندان خوبش هم الان به نظرم خوبن !)نیشخند

تعطیلات عید رفتم خرم آباد و دزفول و شوشتر و آبادان و اهواز و دوست داشتم از زیبایی ها و دیدنی ها و تجربیاتم تو این سفر بنویسم (سعی می کنم حداقل عکسهاش رو بگذارم و مختصری حداقل برای ثبت تو حافظه ی وبلاگ بنویسم ). 15 فروردین رفتم مشهد .قلب سفری خاص با اتفاقات تلخ و شیرین . دوست داشتم درباره اش بنویسم . از مهربونی های بی حد آقاجانم قلب

میخواستم درباره ی مبعث تا عید نیمه ی شعبان امسال بنویسم . هیجده روزی که اولش رفتیم خواستگاری برای کوچکترین برادرم و آخرش هم عقد کردن هوراو من چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوشحال شدم از ازدواجش که انگار باری بزرگ از رو دوش من برداشته شد و نگرانی خواهرانه ام تا حدود زیادی رفع شد .

میخواستم از جشن الفبایی بگم که امسال گرفتیم . با کمترین هزینه و لذت زیاد .تشویق

میخواستم غر بزنم که این چه وضعشه که وزیر میگه تا 13 خرداد باید بریم مدرسه . بعد میشه 7 خرداد . بعد میشه آخر اردیبهشت و در نهایت 30 اردیبهشت مدارس تعطیل میشن !

میخواستم غر بزنم که آقایونی که زمستون و تابستون تو اتاقای مجهز به آخرین سیستم گرمایی و خنک کننده و انواع لذایذ !بهشت رو تجربه می کنن میان نظر میدن که مدارس زودتر و تو شهریور باز بشن . مدارسی که هنوز نمیتونن زمستونها از پس گرم کردن کلاسها بربیان باید به فکر کولر و سیستم خنک کننده هم باشن ! کلاسهایی با جمعیت بالای 40 نفر!!!

میخواستم غر بزنم که نمیتونن آلودگی هوا رو کنترل کنن میخوان 15 روز تو دی ماه مدارس رو تعطیل کنن . انگار با آلوده کننده های هوا سر و سرّی دارن و میدونن که قرار نیست آذر یا بهمن آلودگی داشته باشیم !!!!

می خواستم از نمایشگاه کتاب بنویسم . از کتابهایی که خریدم و اتفاقاتش !

می خواستم از ماه رمضون بنویسم و اینکه شرمنده ام که هیچ استفاده ای ازش نمی برم . بیشتر روز رو ضعف کرده افقی ام !ناراحت

می خواستم از کتابهایی که خوندم بنویسم (هر چند تو این 3 ماه تقریبا کتابی نخوندم . 2 کتاب نسبتا خوب و 2 تا کتاب چند صفحه ای !)

میخواستم از دلایل کتاب نخوندن و وبلاگ آپ نکردن و ... بنویسم که... بماند !

میخواستم از خیلی اتفاقات و تجربیات جدید بنویسم که نشد ! الان هم نمی دونم چقدر باشم ! فعلا که هستیم نیشخند

راستی ... سلاملبخند

۴ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۷
سپیدار

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است ، باقی ایام رفت ...

...

عنوان از سجاد سامانی

۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۱
سپیدار

تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب ...

۴ ۱۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۹
سپیدار

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

(اخوان ثالث)

https://scontent-sea1-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/s480x480/e35/17076791_389680458069206_340743051494293504_n.jpg?ig_cache_key=MTQ2NjA2OTI3NTk5OTQzMDI5NA%3D%3D.2

سالها آرزوی همچین روزی رو داشتم ... 

از در و دیوار و کوچه و محل خسته شده بودم و دلم می خواست یه شهر دیگه ، یه محل دیگه ، یه هوای دیگه رو تجربه کنم ...

یه شهر دیگه نشد ....

اما فردا میریم یه محل دیگه ...

و نمیدونم آیا هوای دیگه ای رو تجربه خواهم کرد یا نه !

...

فکر می کردم همچین شب و روزی خیلی خوشحال باشم ... اما حالا که با خودم خلوت می کنم می بینم هیچ حسی ندارم ... نه خوشحالی نه ناراحتی و نه حتی نگرانی ...

...

فکر کن دختر کوچولویی یه کفش صورتی تق تقی خوشگلی رو پشت ویترین مغازه ای ببینه و دلش بره برای پوشیدنش و نشه که بشه. تــــــــــــــــــــــــــــــــا مثلا 60 سال دیگه که بتونه ده ها و صدها جفت از اون کفش صورتی تق تقی خوشگل بخره...

حالا تو بگو داشتن اینهمه کفش صورتی تق تقی بیشتر غمگینش می کنه یا خوشحال؟ ...

...

به قول نادر ابراهیمی تو کتاب ابوالمشاغل:

کمی دیر رسیدن،  بسیار غم انگیزتر از هرگز نرسیدن است .

.

.

.

.

(این را ، مسافران یک لحظه دیر رسیده ی جامانده ، خوب می دانند . آنها همیشه با حسرت می گویند : کاش ، لااقل ، آنقدر عجله نکرده بودم .)

...

پ ن1: حسرت ... ای کااااااش ... تلخترین کلماتی هستند که میشه گفت یا شنید ... 

با این حال به نظرم دردِ جمله ی : کااااااش در گذشته فلان کار رو انجام می دادم خیلی بیشتره از " کاش فلان کار رو انجام نمی دادم "

پ ن2: شدیداً به...http://s6.picofile.com/file/8208439642/pouya746.jpg

 ... آرامشم تویی

۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
سپیدار

تارا داره اسم حواسش رو با اعضاش تطبیق میده !

به بینی اشاره می کنه و میگه بینایی ! ... متوجه اشتباهش میشه ... نع! بویایی!

به چشم اشاره می کنه ... چشایی ! ... یادش می افته چشایی مربوط به زبانه! ... بینایی!

اولش به شنوایی میگه گوشایی ! ... لامسه رو هم دست میدونه نه پوست!

...

اسم این حواس هم جالبه ها!

حس چشایی مربوط یه چشم نیست!

حس بینایی مربوط به بینی نیست!

شعر از شاعر خوب کودکان : اسدالله شعبانی

۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۵
سپیدار
میگویم ازکنار زیارت نرفته ها
بالا گرفته کار زیارت نرفته ها
 
اشک ونگاه حسرت وتصویرکربلا
این است روزگار زیارت نرفته ها
 ***
کم میشود اگرچه به انواع مختلف
هرسال از شمار زیارت نرفته ها
 
اماهنوزاین«منِ»بیچاره مانده است
در جمع بی قرار زیارت نرفته ها
 ***
امسال اربعین همه رفتند و مانده بود
هیات در انحصار زیارت نرفته ها
 
انگار بین هیات ماهم نشسته بود 
زهرا(س)به انتظارزیارت نرفته ها
 ***
در روز اربعین همه ماراشناختند
با نام مستعار «زیارت نرفته ها»
 
اما هزارمرتبه شکرخدا که هست
مشهد در اختیار زیارت نرفته ها
 
باب حسین(ع)قسمت آنانکه رفته‌اند
باب الرضا(ع)قرارزیارت نرفته‌ها
حمید علیمی

http://uupload.ir/files/yk7u_photo_2015-12-01_21-30-45.jpg

پ ن:

مردان خانه رفتن پیاده روی اربعین و ما موندیم ...

تُف به ریا : رفتم برای تو راهشون آجیل خریدم ... اما یکی شون اینقدر تنبله که گفتم اگه آجیلها پوست داشته باشند حوصله نخواهد داشت پوست آجیلهاشو جمع کنه و تو سطل زباله بریزه و حتما تو راه خواهد ریخت (منم که حساس!) پسته ها و بادوم زمینی هاش رو هم پوست گرفتم !...

امروز هم آش پشت پاشون رو پختیم ... آش فقط آش دست پخت مامان خانوم ! هنوز هیچ کس رو دستش بلند نشده ... طوری شده که خانواده آشی غیر از آش مامان رو نمی خورن!

۱ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۷
سپیدار

تا 4-5 سالگیم رو تو یکی از شهرهای شمالی گذروندم . بعضی خاطرات اون روزها خیلی محکم به دیواره ی حافظه ام چسبیدن.

***

۲ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۰
سپیدار

امروز که روز حافظ بود کلیپی دیدم که ...

از مردم می پرسیدن حافظ رو می شناسین ؟ جوابها: بله ، قطعا!شاعر محبوب من ! غزلسرای محبوب من !

مادر یکی تو دوران بارداری براش حافظ می خونده!(چه مادر فرهیخته ای !... البته به این دختر نمی اومد مادری چنان داشته باشه!)

جوانک مزلّفی گفت : آقا این چه سؤالی بود؟ مگه میشه نشناسیم؟

یکی دیگه شون : احساس می کنم یه موقع هایی من بودم به جای اون که نشستم اون شعره رو گفتم!!!! و گفت که بر عکس مردم که شب یلدا میرن سراغ فال حافظ من همیشه میرم سراغش!

همون جوانک مزلّف یه نقل قولی از گوته کرد که اولا نمیدونم درسته یا نه و در ثانی اسم گوته رو گوتر تلفظ کرد!!! نقل قول:من یه چوب معلقم تو اقیانوس علم حافظ!

حرف از خوندن شعری از حافظ شد ، زبانها به لکنت افتاد و به هم پاس دادن و همون جوانک پرادعایی که می گفت این چه سؤالیه؟ گفت چون درگیر ساختن فیلمه اسم خودش رو هم یادش نمیاد . (کاش فیلم ساختن از یادت بره! جالبه جمله ی گوتر[!] رو به یاد داشت !) اونی که همیشه سراغ حافظ می رفت فکر می کرد تا یه شعر خوب پیدا کنه که نکرد و خیلی هاشون که حتی بیت" الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها " رو هم نمی تونستن درست بخونن!

خانمی "بنی آدم اعضای یک پیکرند"  رو خوند و گفت همه بلدیمش! شعر سعدی رو خوند! اینم لابد اینقدر تو شبکه های مجازی دیده که میگن سر در سازمان ملل زده شده!!!!

خانمی که مادرش تو دوران جنینی براش حافظ می خونده یاد "یوسف گم گشته باز آید به کنعان " افتاد که گویا تو فالش همه اش می اومده و نمیدونست این یوسف گمگشته کِی قراره بیاد؟(یعنی باور کن حافظ خوندن مادرش تو دوران بارداری هم کشکه و ساخته و پرداخته ی ذهن بیمار و معیوب و خودکم بین دختر نابغه اش!)

دیوان رو دادن تا از رو بخونن ! و اون جوانک مزلّفِ چِندِش ، کتاب رو داد دوستش با این بهانه که من هر وقت فال می گیرم کج در میاد(کج خودتی مردکِ پرادعای پوچ! مثلا خیر سرش فیملساز هم بود! یه بیت از معروفترین شاعر کشورش نمیتونه بخونه اونوقت از گوته ! نقل قول می کنه !!! حالا پای حرفش بشینی خودش رو تافته ی جدابافته ای میدونه بین ما ایرانی های جهان سومی و از فرهنگ بالای اروپایی ها و امریکایی ها ساعتها برات وراجی می کنه ها اما وقتی ازش بخوان یه شعر از فردوسی ، حافظ ، مولوی بخونه لال میشه!!)

و دوستش و بقیه ... واااااااااااای فاجعه !

یعنی حتی از روی کتاب هم نمی تونن شعر رو درست بخونن!

***

قبلش تو یه کلیپ دیگه بخشی از نامه ی امیرالمؤمنین به مالک رو دادن مردم بخونن و بگن از کیه؟

جوابها:

- کار کارِ داخلی نیست !بالا بریم پایین بیاییم جهان سومی هستیم !اینا مالِ جهان اوله! (شکر خدا امیرالمؤمنین رو ناخواسته جهان اولی شمرد نه مثل خودش جهان سومی و عقب افتاده!)

- منشورای این جوری از کوروش یا داریوشه !چون که حرفهای بزرگ رو اصولا اینا میزنن !(مطمئنا نمیدونه تنها نوشته ای که از کوروش مونده همون منشور معروفه که اصلش رو هم ندیدیم و سواد خودمون هم که به خوندنش نمی رسه و ترجمه اش هم فوق فوقش تو یه نصف کاغذ A4 جا میشه و بنا به گفته ی آگاهان اصلا درباره ی این موضوعات نیست و خلاصه دُکّونیه که ازش کتابها در آوردن به اسم جملات کوروش!)

و چند تا اسم خارجی (احتمالا تو کتابهای درسی شون دیدن!) چه گورا ، گاندی و ...

***

گویا نه ایرانی هستیم نه مسلمون ...

۳ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۹
سپیدار

و به پیچک فرمود:

نرده را زیبا کن !

عکس هم که معلومه تزئینیه!

هر جا گل پیچک می دیدم ، راهم رو کج می کردم تا از کنارش رد بشم . همیشه مسحور زیبایی و لطافت و طراوت این گل بودم و اگه موقعیت فراهم بود بهش نزدیک می شدم و لابه لای گلها و گلبرگهای قلبی شکلش رو می گشتم تا تخم این گل خوشگل رو پیدا و جمع کنم .

تقریبا هر سال هم تو حیاط می کاشتمش ولی از اونجایی که باغچه ی نُقلی خونه ، زیر سایه ی درخت انگور بود ، هیچوقت پیچک هام به گل نمی نشست . تا اینکه پاییز سال گذشته مردان خونه که ادعا می کردن استاد باغداری و کشاورزی هستند ، اقدام به هرس کردن درخت انگور مذکور کردن و از اونجایی که خیلی استاد بودن دقیقا شاخه های اصلی رو زدن و تو بهار درخت انگور رشد نکرد که نکرد .. به لطف شاهکار آقایون امسال حتی یک خوشه انگور هم ندیدیم عوضش باغچه ی زیر درخت ،روی آفتاب رو دید و پیچکهام دور تنه ی انگور پیچیدن و به گُل نشستن. 

گلهایی با رنگهایی متفاوت که دیدنشون هر صبح حال آدم رو خوب می کنه!

هر چند حسرت داشتن شمعدونی های شاداب هنوز رو دلمه ولی یاس رازقی و پیچک از اتفاقات خوب بهار امسال بود ... تا باد چنین بادا !

پ ن: عجب پاییزی شده امسال ! مهر هنوز به نیمه نرسیده زمستون با برف و بارون و سرما سرزده سر رسید.

بارون دیروز و دیشب خیلی خوب بود . دیروز بچه ها کنار پنجره ی کلاس جمع شدن تا بارون رو ببینند . جالبه روشن کردن بخاری تو مهر ! (اوایل مهر اینقدر هوا گرم بود که یکی از اولیا یه پنکه آورد برای کلاسمون ولی پنکه آوردن همان و خنک شدن هوا همان!)

*****

من ز جنس پیچکم

اما دریغ

در مسیر باد

می رویانی ام

۳ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۸
سپیدار