سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

 

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

 

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

 

من بی تو زندگانی بر خود نمی پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

***

پ ن:شیخ ما فرمودند: "گردن بنه قضا را" ! استاد! مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟

۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۵
سپیدار

آدمیست دیگر
یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

http://hormozganuni.ir/uploads/1377426517.jpg

پ ن: این مطلب رو از "بی حوصله گی" نذاشتم! یعنی این مطلب رو نذاشتم که بگم "حوصله" دارم یا ندارم ! فقط از این المان ، نماد ، چه میدونم مجسمه! خوشم اومد. دم طراح و سازنده اش گرم ! قشنگ معلومه آقاهه حوصله نداره و خودش رو برداشته ریخته دور!

(نمیدونم شاید هم منظورش "بی حوصله" نبوده و مثلا میخواسته یه چیزی مثل تفکر ،  یا حتی سر درد رو نشون بده!   :)))

فقط یه چیز ! آدم اگه قرار باشه هر روز از جلوی این مجسمه ی بی حوصله رد بشه و ببیندش ، دیگه حال و حوصله ای براش می مونه ؟!!!

*****

با ربط و بی ربط :

عزیز! با همه ی ناسازی ساز روزگار ، هنوز :

تو عاشقانه ترین شعر روزگار منی ..."

۱ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۵
سپیدار

خیلی وقت بود اسم "دختر شینا" رو شنیده بودم ولی نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخواست بخونمش! ... برای همین هم نخریدمش!

وقتی تیزر تبلیغاتی اش رو که امین زندگانی و الیکا عبدالرزاقی بازی اش کرده بودن دیدم باز هم نخواستم بخونمش ! و شاید دیگه اصلاً نخواستم بخونمش!

شاید فکر می کردم اعصابش رو ندارم ...

تا اینکه اردیبهشت یکی از شاگردام همین کتاب رو بهم هدیه داد!

از اون روز تو کتابخونه ام بود و دو نفر بُرده و خونده و برِش گردونده بودن و من همچنان تصمیم نداشتم بخونمش!

تا امروز صبح ... نمی دونم چرا رفتم طرف کتابخونه و برِش داشتم ...

حکایت عشق بود ... عاشقانه ای تا ابد ناتمام...

بر خلاف کتابهای دیگه که تقریباً دو بار می خونمش (بعد از تموم شدن یه بار دیگه ورق می زنم و مرور می کنم تا قصه و مطلب تو ذهنم ته نشین بشه ) این کتاب رو خوندم و بستمش !

دو صفحه ی آخرش خیلی عجیب بود. خیــــــــــــــــــــــــــلی تلخ و خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی شیرین!

غم و شادی توأم . خیلی دور ، خیلی نزدیک

پ ن1:

وقتی دنبال عکس کتاب می گشتم این مطلب رو دیدم که کسی درباره ی این کتاب نوشته بود :

" در دورانی که دوستت دارم ها تداوم ندارد کتابی منتشر شده است که حکایتی عاشقانه از زندگی یک سردار شهید را بیان می کند، عاشقانه هایی که صبر را به تصویر می کشد و نشان می دهد که زنان این دیار چگونه همپای مردان خود سهامدار انقلاب هستند و چگونه صبر به خرج داده و بار مسئولیت خانواده را یک تنه به دوش کشیده‌‌اند، مشکلاتی که شاید ما نتوانیتم کوچک ترین آن را تحمل کنیم."

پ ن2: کتاب با اسم قشنگ "منتظرت خواهم ماند " به عربی ترجمه شده

پ ن3: کتاب قشنگیه ! ... بخونیدش!

۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۵
سپیدار

عیدتون مبارک !

ان شاءالله برکت این ماه تو بقیه ی ماه های سالتون و سالمون هم ساری و جاری باشه!

*****

امروز با هزار ذوق و شوق شال و کلاه کردیم سمت مصلی برا نماز عید فطر . به امید اینکه امسال از مشکلات سالهای گذشته خبری نباشه. 

... که بود !

تازه جاگیر شده بودیم و خوشحال از اینکه علاوه بر سیستم صوتی خوب به پرده ای که تصویر داخل مصلی رو نمایش میداد هم اشراف و تسلط داریم و میتونیم علاوه بر شنیدن صدای واضح، تصویر آقا رو هم موقع ایراد خطبه ها ببینیم ، که. . .  زمزمه هایی شنیدیم که اینجا اتصال نداره! هر چی چشم گردوندیم بلکم انتظاماتی کسی رو ببینیم تا کمکمون کنه پیدا نکردیم!

مداحی و شعرخوانی میثم مطیعی تموم شده و نشده ، بلند شدیم بریم جای دیگه که دیدیم گویا داره صحنه های آشنایی شکل می گیره ! از ترس اینکه ازدحام جمعیت حادثه ی منا رو تو مصلی رقم بزنه، برگشتیم سر جای قبلی و در چشم به هم زدنی صف ها دوباره تشکیل شد و منتظر شروع نماز شدیم. گفتیم نمازمون حتی اگه اتصال هم نداشته باشه بهتر از آبرو ریزی کشته شدن تو ازدحام جمعیت و ایجاد حادثه ی مصلی ست !نیشخند

با اینکه مصلی از نظر دسترسی و مساحت بهتر از دانشگاه تهرانِ ، ولی انصافا نظم و سازماندهی نمازهای جمعه و عیدِ دانشگاه خیلی بهتر بود .

و با اینکه مصلی رو اصلا برا نماز ساختن و میشه با اقداماتی خیلی ساده مثل کشیدن خطهای نشان برا قبله و اتصال صفوف و ... روی زمین و یا حداقل گذاشتن انتظاماتی با نشان مشخص برا راهنمایی مردم ، از به وجود اومدن همچین مشکلاتی پیشگیری کرد ولی طبق سنوات گذشته مردم بیرون از ساختمان اصلی مصلی سردرگم بودن ! ... 

خب ! غر زدن بسه دیگه!نیشخند از خوبی های امروز هم بگم ! غیر از شیرینیِ خوندن نماز پشت سر آقا که نیازی به گفتن نداره ، شیرینی های کوچیکی هم داشت . مثلا اینکه یه دقیقه قبل شروع نماز، نمِ بارون قشنگی زد که خیلی چسبید !بغلهوا لطیف شد و کمی بوی خوب خاک بارون خورده بلند شد!

دم خدا گرم ! هوا هم خیلی خوب بود و ابرها اجازه ی خودنمایی زیادی به خورشید ندادن !

ای فدای صورت ماهت که رؤیت کردنش

عید" فطر" مردم است و عید" قربان" من استقلب

*****

پ ن: کنار تاکسی منتظر رسیدن همراهان بودم که شنیدم راننده ی یه تاکسی به همکاراش می گفت : نع! دیگه سیگار کشیدن حال نمیده ! حالش همون یه ماه گذشته بود که یواشکی و قاچاقی سیگار می کشیدم ! (خدا نکنه شیرینی معصیت خدا بره زیر دندون کسی ! اونوقته که دیگه از حلال خدا لذت نمیبره! )

۳ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۱
سپیدار

دیروز بود که خبر فوت عباس کیارستمی کارگردان ایرانی رو شنیدم !

با این که خیلی اهل فیلم و سینما نیستم ولی دورادور خبرهایی از کارهای ایشون خونده و شنیده بودم ! از گرفتن جایزه ی نخل و خرس چند تا جشنواره گرفته تا بازی ژولیت بینوش تو یکی از فیلمهاش تا اعتراض مردمی که از دیدن فیلم - فکر کنم  فیلم "شیرین" - کیارستمی ناراضی بودن و خواستار پس گرفتن پول بلیت شون !

در هر حال من به خاطر یه فیلم و یه مستند که از این کارگردان دیدم براش آرزوی رحمت و مغفرت پروردگار رو دارم :

1- "خانه ی دوست کجاست "

2- "مشق شب " 

*****

هر دوی این آثار فکر می کنم حداقل 20-25 سال پیش ساخته شدن و این یعنی بعد از این دو تا ، ساختن فیلم برای من و امثال من ، برای ما مردم عادی و غیر روشنفکر ! خیلی دغدغه ی این کارگردان روشنفکر و صاحب نام کشورمون نبوده ! البته اعتقاد دارم که دیگه خیلی از کارگردانها برا جلب نظر و کشوندن امثال منِ نوعی به سینما ، فیلمی نمی سازند ، مگر تک و توک !

همینطوری از دوستان و خانواده درباره ی فیلمهای کیارستمی که یادشونه پرسیدم ؛ فقط "خانه ی دوست کجاست" رو یادشون بود خیلی هاشون هم فقط میدونستن کیارستمی کارگردانِ ... همین!

۱ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۸
سپیدار

یه افسانه ای رو خیلی سالها پیش خونده یا شنیدم که نکته ی نغزی داره !و من هر چی گشتم اصل قصه رو پیدا کنم و اینجا بنویسم موفق نشدم .

اما آنچه از این قصه یادم مونده:

میگن یه بزرگی با دوستان و یاران و یا نمیدونم سربازانش به یه غاری میرسند .غاری تاریک و عجیب . این مرد بزرگ به همراهانش میگه که تو این غار سنگهایی هست که هر کی جمعشون کنه و هر کی جمع نکنه ، هر دو بعد از خروج از غار پشیمون میشن !

توی غار بعضی ها شروع می کنند تند و تند سنگهای سخت و سیاه ریخته تو کف غار رو جمع کردن ! بعضی از بردن بار اضافی خسته میشن و می ریزندشون زمین . بعضی به نظرشون جمع و حمل این سنگهای بی ارزش کار بیهوده ایه و ترجیح میدن راحت باشن ! بعضی چند تا برا یادگار برمی دارن و ...

خلاصه وقتی از انتهای غار تاریک ، خارج میشن بعضی تا جایی که دست و دامنشون جا داشت سنگ جمع کرده بودن ، بعضی چند تا تو جیب و دستشون سنگ داشتن و بعضی ها هم دست خالی و ...

وقتی به روشنایی بیرون غار می رسن نگاهی به داشته هاشون می اندازن می بینن ای دل غافل سنگها سنگ بی ارزشی نبودن ،که جواهر بودن ، رنگ و وارنگ !عقیق و الماس و زمرد و یشم و یاقوت و زبرجد و ...

این جا بود که اون کسی که سنگ برداشته بود حسرت می خورد که کاش سنگ بیشتری جمع می کرد و اونکه برنداشته بود آه از نهادش برمی اومد که کاش اون هم حداقل چند تا سنگ برمی داشت ...

****

میگن دنیایی که توش هستیم و مخصوصا ماه رمضونی که دیگه داریم ازش خارج میشیم همون غار تاریک بوده و ...

*****

خدایا ! روزی که پرده ها کنار زده میشه و نهان و پنهان ها آشکار  ، به دستهای خالی و بیچارگی مون رحم کن ! 

۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۱
سپیدار

زمزمه ی دعامو...
صدای ربّنامو...
گریه ی بی‌صدامو...
خدای من بگو داری هوامو...


اَللّهُمَّ اغْفِرْ لىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ

*****

پ ن: باور نمی کنم ناامید کنی کسی رو که تنها امیدش تویی ...

۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۰۶
سپیدار

خداوندا به شوق بارش باران الطافت
تحمل کرده ام این سال های خشک سالی را

زمانه از تو دورم کرده و شیطان فراوان است
نمی جویم تو را گم کرده ام سیر جلالی را

چه شب های درازی را که بی یاد تو سر کردم
ببخش این سرکشی این سرخوشی این بی خیالی را

چنان در زرق و برق زندگی غرقم که در سجده
نمی بینم به جز گل های رنگارنگ قالی را

به سمتت آمدم با کوله باری از نبودن ها
فقط روی سیاه آوردم و دستان خالی را

::

درختان روز و شب مشغول تسبیح اند و من غافل
نصیبم کن نوای یا الهی یا الهی را

احمد حسین پور علوی

۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۵:۰۴
سپیدار

هم از تو در گریزم و هم از تو ناگزیر

دامن به دست دارم و دستم به دامن است

علیرضا بدیع

۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۵
سپیدار

هنوز کتاب " و کوه طنین انداخت" خودم رو نخونده بودم که همسر برادرم از نمایشگاه کتاب مستقیم آمد خونه ی ما با کتابهایی که خریده بود . کتاب " و آوا در کوه ها پیچید" خالد حسینی با ترجمه ی زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده رو داد دستم که بیا کتاب جدید خالد حسینی رو گرفتم با هم بخونیم ! (میگم ببینم از کی تا حالا شما کتاب خر! شدین؟ بابا میگذاشتین جوهر کتابخون شدنتون خشک بشه بعد ! حداقل قبلش با من مشورت کنین تا کتاب تکراری نگیریم!)

هیچی دیگه قرار شد بعد از خوندن کتاب خودم کتاب ایشون رو هم بخونم ببینم دو تا ترجمه چه فرق هایی با هم دارن.

*****

کتابهای خالد حسینی توسط انتشارات مختلف و با ترجمه ی مترجم های متفاوت چاپ شده .

1-The Kite Runner  : با اسامی بادبادک باز و بادبادک پران

2 - A Thousand Splendid Suns: با اسامی: هزار خورشید تابان ، یک هزار خورشید با شکوه ، هزار خورشید درخشان 

3- And the Mountains Echoed: با اسامی: و کوه طنین انداخت ، ندای کوهستان ، و آوا در کوه ها پیچید ، و کوه ها طنین انداختند ، و کوه ها طنین انداز شدند ، پژواک کوهستان ، و پاسخی پژواک سان از کوه ها آمد ، و کوهستان به طنین آمد ، و کوه ها انعکاس دادند ، و کوه ها باز گفتند ، و شاید اسامی دیگه ای که از چشم من دور موندن!

می بینین که بعد از موفقیت دو کتاب قبلی خالد حسینی ناشران مسابقه گذاشتن برا ترجمه و انتشار سریعتر کتاب سوم خالد حسینی !

ترجمه هایی  فاجعه ، ضعیف و قوی! مطمئناً اگه حق کپی رایت تو ایران داشتیم اینهمه نسخه های متفاوت از یک کتاب تو بازار نمی دیدیم . و یک کتاب که مورد تأیید نویسنده است چاپ میشد و کتابخوانان سر در گم نمی شدند تو انتخاب نسخه ی بهتر!

*****

و اما " و آوا در کوه ها پیچید" با ترجمه ی زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده - انتشارات مروارید

۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۳
سپیدار