سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۲۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

حتی درگلدان های شکسته هم می توان گل کاشت!

.

۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۵۷
سپیدار

سپاس خدایی را که ، هر چند در قفس نگشود ، اما ...

هرگز تنهایم نگذاشت.

هرگاه غریبه ای رفت ، آشنایی را رساند .

و چون پروانه ای پرید ، پرنده ای را نشاند!

سپاس خدایی را که ...

تنهایم نگذاشت!  

۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۴
سپیدار

امروز ، مصادف با شهادت امام صادق علیه السلام ، پیکر شهیدی از مدافعان حرم هم ، جایی نه چندان دور از ما ، تشییع میشه.

خیلی دوست داشتم تو این مراسم شرکت کنم ، ولی به دلایل کاملا واهی و غیرقابل قبول!(خودم رو نمیتونم گول بزنم که !) نرفتم !

پ ن: دارم فکر می کنم روزی که شهدای تاریخ پا به عرصه ی محشر میگذارن ، چقدر دیدنی و غبطه برانگیزه ورود قبیله ی شهدای مدافع حرم ! حلقه زده به دور عقیله ی بنی هاشم ، با سری بلند و گردنی افراشته ! 

کم افتخاری نیست شهید مدافع حرم بودن ، تو زمونه ای که فکر و ذکر هرکس از خودش و خونه ی خودش فراتر نمیره ! بخصوص وقتی بدونی حضرت قمربنی هاشم هم مدافع همین بانو و حرمش بودن!

۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۳۸
سپیدار

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم ، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا ، من

نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها ، من

ز من هر آن که او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک ، از او جدا ، جدا ، من!

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا ، من

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من


شعر زیبایی از سیمین بهبهانی -که امروز به دیدار پروردگارش رفت- و قسمتهایی از شعر رو همایون شجریان با صدای قشنگش خونده .

پ ن: شعر خیلی لطیف و دلنشینه . صدای همایون شجریان هم قشنگ روش نشسته .

از اون شعرهایی که بعضی وقتها آدم فکر میکنه خودش این شعر رو گفته ! 

۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۵
سپیدار

چند روزی هست که خوندن کتاب "شرح اسم" که درباره ی زندگی نامه حضرت آیت الله خامنه ای از سال 1318 تا 1357 هست رو شروع کردم .

کتاب خوشخوان و روونیه . این هم قسمتی از کتاب که برام تازگی داشت :

 شاید در این اوان بود که شبی آن خواب را دید ؛ دوره ای که وضع سیاسی مشهد سخت و تاب فرسا بود و مبارزان در رنج و خفقان به سر می بردند . میدان مبارزه جز تعدادی اندک ، خالی از افراد بود ، و همان یاران کم شمار نیز زیر سیطره ی دستگاه امنیتی گذران می کردند .

خواب دید ، استاد و مرادش ، آیت الله خمینی ، درگذشته و جنازه اش در خانه ای نزدیک خانه ی پدرش ، آیت الله سید جواد خامنه ای ، قرار دارد . خود را در میان جمعیت انبوهی دید که برای تشییع آن جا گرد آمده بودند . اندوه و غم قلبش را می فشرد . تابوت را از خانه بیرون آوردند ، روی دوش مردم قرار گرفت و جمعیت حرکت کرد . دید که در میان گروهی از علمای تشییع کننده ، پشت تابوت گام برمی دارد ؛ گریان و نالان . بلند گریه می کرد و از شدت تأثر با دو دست بر پایش می کوبید . آنچه بر ناراحتی او می افزود ، بی خیالی برخی از روحانیون بود . آنان با یکدیگر حرف می زدند و می خندیدند ؛ کاری که در تشییع جنازه زشت است ؛ حال چه رسد به تشییع آیت الله خمینی . اثری از غم درگذشت رهبر نهضت در چهره های آنان نمی دید . و او چاره ای جز صبر و دردی جانکاه در خود نمی دید .

به آخر شهر رسیدند . بیشتر مشایعان بازگشتند . گروهی اندک اما ، همچنان به تشییع جنازه ادامه دادند . خود را در میان 20-30 نفری دید که همچنان تابوت بر دوش حرکت می کردند . به تپه ای رسیدند . حال از آن تعداد 4-5 نفر بیشتر باقی نمانده بود . تابوت را بر بلندای تپه ای گذاشتند . به طرف پایین تابوت رفت . رفت برای خداحافظی ، اما صورت امام را در آن سمت دید ؛ دید که آرمیده است .ناگاه برخاست و نشست .

چشمان امام ، زیر پلک های بسته به حرکت درآمد و با انگشت سبابه دست راست به بالا اشاره کرد . وحشت کرد ؛ زیاد .آقای خمینی برخاست و نشست . چشمان امام بسته بود . انگشت سبابه اش را به پیشانی آقای خامنه ای رساند و آن را لمس کرد . با تعجب و حیرت به این صحنه می نگریست .

امام لب گشود و به فارسی ، دوبار به زبان فارسی ، گفت : تو یوسف می شوی ... تو یوسف می شوی ...

بیدار شد . همه ی جزئیات خواب را مرور کرد . شاید اول بار برای مادرش باز گفت . بانو خدیجه آن را تعبیر کرد و گفت ؛ با غصه هم گفت ؛ بله ، تو یوسف خواهی شد؛ یعنی همواره دز زندان خواهی بود.

(خاطره مربوط به سال 46 و در صفحه ی 297-298 کتاب شرح اسم ، هدایت الله بهبودی ، مؤسسه مطالعات و پژوشهاس سیاسی ، چاپ شده است.)

 

۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۲
سپیدار

یه نکته تربیتی از پدر ملا صدرای شیرازی :

پدر ، مدت ها در برابر پسر می ایستد و زهر خشم ، ذره ذره فرو می دهد. مدت ها. سخنی اما تندتر از آنچه بر زبان رانده در چنته ی ذهن زخم خورده ندارد ، یا دارد و هنوز ، بریدن رشته ی باریک ارتباط را صلاح نمی داند . پس ، برمی گردد و می رود و در را آرام آرام - همچون مردی نه حتی مختصری به جان آمده - در قفای خود می بندد . آرام آرام.

محمد ، زیر لب به مادر می گوید : " این زیباترین کاری بود که می توانست بکند : حرفی برای زدن داشت ، که نزد . رشته ای را که به تار مویی بسته است پاره نکرد ؛ چرا که می داند این رشته از آن ها که تن به گره بسپرد تا فاصله را کوتاه تر کند ، نیست و نه خواهد بود ."*

* بخشی از کتاب "مردی در تبعید ابدی" نوشته ی نادر ابراهیمی


 

پ ن: اشاره به بیت:

من رشته ی محبت خود پاره می کنم                    شاید گره خورد ، به تو نزدیکتر شوم 

من خیلی با این بیت موافق نیستم ! درسته با گره خوردن ، طول رشته کوتاهتر میشه ، ولی گره ، گره است و ناخوشایند! مخصوصا وقتی که زیادی مشتاق کم کردن فاصله باشیم و تصمیم بگیریم تعداد گره ها رو زیاد کنیم! اصولا طی کردن مسیر بلند ولی صاف ، از طی کردن مسیر کوتاه و حاوی سراشیبی و سربالایی راحتتره! دوکیلومتر پیاده روی یا رانندگی تو جاده ی صاف ، آسونتر از یک کیلومتر راه کوهستانی نیست؟! پس:

بهتره مواظب رشته رابطه ها باشیم !

۰ ۲۷ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۹
سپیدار

این خاک گهربار که ایران شده نامش

شیری است که در بین دو دریاست کنامش

 

خورشید برون آمده هر صبح ز مشرق

از برج اسد داده به اخلاص سلامش

 

مهتاب نشسته سر هر گنبد این خاک

از نی‌شکر فارس شکرگون شده جامش

 

از مرز فرا رفته به پیغمبری شعر

با سعدی و با مولوی از عشق پیامش

 

شوقی ازلی دارم بر خاک عزیزش

عشقی ابدی در دل دارم به دوامش

 

پیش ستم زورگران سینه سپر کرد

بنگر که از این همت دنیا شده رامش

 

از شرق مشرف بشو ای باد صبا تا

یک بار سلامم برسانی به امامش


شاعر این شعر خانوم " آنا برزینا " اوکراینی و استاد ادبیات فارسی تو روسیه است . خانم برزینا این شعر رو نیمه ماه مبارک امسال تو بیت رهبری خوندن .

خانوم آنا ، همون خانوم شیک پوش و خوش تیپ بود که ردیف جلو نشسته بود!

پ ن : خوشتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران

 

۰ ۲۶ مرداد ۹۳ ، ۰۵:۲۴
سپیدار

قاصدک را که فوت کردم

دعا کردم یکی شان به تو برسد!

عشق، آدم را خرافاتی می کند

حتی به فال معتقد می شوی؛

قاصدک که خود اهل رفتن است…

 

بیت بیت حافظ که هیچ،

خط به خط کف دست هایم را می گردم؛

شاید کسی، جایی، چیزی از آمدن تو گفته باشد!

 

خرافه بیشتر از این؟

ته مانده ی قهوه هایی را که بی تو خورده ام

پی رد پای تو گشته ام!


شعر از کبری آسوپار

پ ن : از شعر خیلی سر در نمیارم . مخصوصا شعر سپید! ولی تصاویرنهفته تو این شعر رو دوست دارم!

۰ ۲۵ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۲۰
سپیدار

حین نوشتن پست قبل ، مدام در ذهنم می اومد که : 

هر اتفاقی برای آدم می افته، از دو حال خارج نیست ؛ یا انسان خودش در ایجاد اون موقعیت نقش داشته ، یا نداشته !(منظورم اتفاقات شخصی و یا اتفاقهاییه که تو زندگی شخصی آدم تأثیر میگذارند! و گرنه میدونیم که : 

انسان مسئول همه ی اتفاقهایی که در جهان می افته نیست ، ولی در قبال عکس العملی که نسبت به اون اتفاقات نشون میده ، مسئوله!)

اگه نقش داشته باید مسئولیتش رو هم بپذیره و طبعا بودن در اون موقعیت میتونه باعث غم یا شادی انسان بشه! اما موقعیتی که انسان در به وجود آمدنش نقشی نداشته ، یا نعمت و محرومیتی که خودش در داشتن یا نداشتنش نقشی نداشته ، نه باید باعث غرور آدم بشه و نه مایه ی سرشکستگیش! و هر چند دردناک ، نباید آدم رو از پا بندازه !   

  این یکی از چیزهایی که هر سال ، تلاش می کنم به شاگردهای کوچولوی کلاسم یاد بدم ! اینکه ظاهرشون ، خانواده شون ، حتی هوش و استعدادشون ، اگه خوب یا اگه ناخوشایند ، انتخاب خودشون نیست ، و این موضوع نباید باعث تفاخر یا سرشکستگیشون بشه ! و بچه ها، اگر نه لزوما در کلاس خودشون ، ولی حتما با کسانی روبرو میشن که برخی داشته های اونها رو ندارند ، یا دارائی هایی دارند که اونها فاقدش هستند .    

دو سال پیش شاگردی داشتم که به خاطر نقص مادرزادی انگشتهای هر دو تا دستش ، اوایل سال از اینکه جلوی جمع مطلبی رو ارائه بده ، خجالت می کشید و زیر بار انجام این عمل نمی رفت ! این نقص ، جزء انتخابهای خودش نبود ! و اون باید بدون سرشکستگی و خجالت باهاش کنار می اومد ... کنار اومد و به مرور تبدیل شد به زرنگترین و خوش خط ترین شاگرد کلاسم! کسی که به راحتی جلوی کلاس درباره ی یه تحقیق کوچیک علمی که انجام داده بود ، صحبت می کرد! و بچه های دیگه ی کلاس سر و دست میشکستن برای بودن با اون! ( البته مهمترین عامل این تغییر ، مادر با اعتماد به نفس و فهمیده ش بود که نمیگذاشت دخترش احساس ناتوانی کنه !)

۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۴۵
سپیدار

این بخش از گفته های ملاصدرا ، از کتاب "مردی در تبعید ابدی " به نظرم خیلی جالب و تفکر برانگیزه:

آنچه به اراده ی آگاه انسان نیست ، از سه سرچشمه می جوشد :

اول ، طبیعت آدمی            

که خلاف نمی کند ، و خلاف نمی خواهد و برای خلاف کردن هم ساخته نشده است ؛ چرا که در ساخت خمیره ، سرشت ، و طبیعت آدمی ، شیطان ، هیچ دخالتی نداشته است و نه خواهد داشت ...           

دوم ، اراده ی الهی   

 یعنی هر آنچه که خداوند ، به هر علت ، خواسته است که تو به آن مبتلا و اسیر شوی ، و در این جز خیر ، هیچ نیست ، و خوشا به حال آن کس که اسیر چنین بندی ست و مبتلای به چنین دردی - که "دردمندان ، به چنین درد ، نخواهند دوا را ".        

 سوم ، خواست شیطان      

شیطان ، زورمند است نه قدرتمند .        

قدرت ، از آن خداست ، زور از آن شیطان .         

شیطان ، با اتکای به زور ، انسان را به خلاف وا می دارد ، و از آن جا که این زور ، می کوشد به هر شکل که مقدور باشد ، حتی برای دمی ، در خانه ی قدرت بنشیند ، به نظر می رسد که ابلیس ، از هر در که درآید ، خداوند ، از آن جا غایب است ؛ و این است کفر . ابلیس مکان خدا را که قدرت است و خیر ، اشغال نمی کند ، بلکه مکان ابلیسی خویش را که زور است و ظلم ایجاد می کند .            

پس ، دو نیروی اول و دوم باید بگویند : حالی که تو به آن دچاری ، شیطانی ست یا غیر شیطانی . نیروی اول عقل سلیم را در درون خود دارد ؛ نیروی دوم ، وجدان را!           

◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇

پ ن: کتاب مردی در تبعید ابدی ، نوشته نادر ابراهیمی ، انتشارات روزبهان . کتاب جالبیه ؛ از زندگی ملاصدرا ، قسمت تبعیدش و رفتن ملا به به کهک قم و نقش شاه عباس در این تبعید جالب! بود . شاه عباسی که به نظر ، جزء معدود شاهان به درد بخور این مملکت بوده ، چه خونها به جگر این حکیم بزرگ نکرده !

۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۶
سپیدار