سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

"شنیدن " ملاک ایمان آوردن نیست.

*******

پسران دوزخ فرزندان قابیل نوشته مجید پورولی کلشتری نشر: عماد فردا


این اسم رو شب از تلویزیون شنیدم . برنامه ای بود درباره ی نمایشگاه کتاب . فرداش تو نمایشگاه رفتم سراغش ببینم چیه؟ هر چند امیدی نداشتم بهش ! بالاخره نه موضوعش کارشده بود و نه اسم نویسنده اش به گوشم خورده بود! از اون گذشته دلم هم نمی خواست کتابی با جزئیات وحشیگری این گروه وحشی بخونم ! (همونطور که تا حالا نخواستم یکی از بیشمار کلیپ های جنایتهاشون رو ببینم !) ولی کلمه داعش با همه ی وحشت و نکبتی که باهاش ملازمه و توضیحات مختصر اون برنامه ی کذایی باعث شد بخرمش!

وقتی کتابها رو بردم خونه ، همسر برادرم کتاب رو برداشت و اجازه گرفت قبل از من ، اون بخوندش!)با اینکه معمولا از این عادتا ندارم کتابی رو قبل ازاینکه خودم بخونم به کس دیگه ای بدم ؛ ولی از اونجایی که این زن داداش نازنین، تقریبا به دست خود من کتابخون شده - اونم از نوع حرفه ای- قاعده رو به نفع اون به هم زدم و دادم بخونه.)

وقتی کتاب رو برگردوند ، گفت که خیلی خوشش اومده و ابراز ناراحتی کرد که کاش خودم هم این کتاب رو می خریدم!!!!(اخلاق جالبی داره ، اگه کتابی رو از کسی امانت بگیره ، بخونه و خوشش بیاد ؛ میره کتاب رو میخره تا داشته باشه!)

همین ابراز رضایت باعث شد ، پسران دوزخ تو اولویت نخست خوندن - بعد از کتابی که تو دستم بود - قرار بگیره.

کتاب کم حجم و خوش خوانیه ! 136 صفحه ای که چند ساعته ، حداکثر یه روزه ، میشه تمومش کرد. 

داستان این رمانِ پرفروش(بهتره بگم رمان مستند) درباره ی زنی شیعه و ایرانی به نام «فاطمه» ست که توسط جوانی داعشی به نام «خالد» از یکی از هتل‌های بغداد ربوده و قرار میشه که توسط نامزد خالد - «ام جمیل» - سرِش بریده بشه تا فیلم رو تو شبکه‌های اجتماعی منتشر کنن و از این طریق خالد وفاداری خودش رو به ابوبکر بغدادی نشان بده.

کتاب به بحث و مناظره ی چند ساعته ی این دو خانوم میپردازه . نویسنده طی این داستان، با زبانی ساده و روون و به دور از پیچیدگی های ادبی و تکنیکی ، مبانی اعتقادی و پایه‌های فکری گروهک داعش ، وهابیت و سلفی‌ها رو با ارائه ی مستندات تاریخی به نقد میکشه . 

تو این رمان ارزشمند سعی شده به شبهات اعتقادی وهابیت علیه تشیع به زبانی ساده و قابل فهم و البته مستند ، پاسخ درخور و مناسبی داده بشه. شروع کار هم از بهترین جاست : نقطه ی صفر؛ یعنی فرض بر باطل ، غلط ، بیراه ، دروغین و ساختگی بودن همه ی عقاید شیعه.

۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۱
سپیدار

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

********

آخرین نشانه ی کتاب فارسی اول ، نشانه ی «ظ» یا همون ظ دسته داره! 

بعد از تدریس این درس ، از بچه ها خواستم هر کی تو خونه شون دیوان حافظ داره بیاره!

 فرداش چند تا دیوان کوچیک و بزرگ روی میزها بود .کمی درباره ی حافظ براشون گفتم . خیلی هاشون حافظ رو با فال شب یلدا می شناختن! پس من هم براشون فال گرفتم ؛ برا تک تکشون!

 یکی یکی دیوان ها رو باز کردم و به ترتیب برا همه شون فال گرفتم! 

و با اجازه ی حافظ بزرگوار ، با توجه به شناختی که از هر دانش آموز داشتم ، به اسم فال و از زبون حافظ نصیحت و پند و اندرزهایی رو به خوردشون میدادم!!!! ؛)

۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۴۸
سپیدار

من خرابم ز غم یار خراباتی خویش             می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش

گر چلیپای سرزلف زهم بگشایند              بس مسلمان که شود فتنه آن کافرکیش

با تو پیوستم و از غیر تو ببرید دلم                 آشنای تو ندارد سر بیگانه خویش

به عنایت نظری کن که من دلشده را             نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش

آخر ای پادشه ملک و ملاحت چه شود               که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش

     خرمن صبر من سوخته دل داد به باد              چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش

حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت            که نزد بر دل ریشش دو هزاران سرنیش

پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا                      نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش

◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆

۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۶:۲۴
سپیدار


لای لای ای جبهه لرین یورغونو ، ای خسته جوانلار

لای لای ای شهد شهادت دن ایچیپ کامه چاتانلار

لای لای اروند کناریندا قیزیل قانه باتانلار

خوش یاتین ای قورو توپراقلارین اوستونده یاتانلار

خوش یاتین یاخشی یاتیب سیز

یاخشی باش فکرین آتیب سیز
یاخشی جانانه چاتیب سیز
۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۲
سپیدار

غواص ها دیدند ما داریم غرق می شویم خودشان را رساندند .

این جمله سردار قاسم سلیمانی ، یکی از قشنگترین توصیفاتی هست که درباره ی شهدای عزیز غواص شنیدم.


خدا توفیق داد امروز رفتیم تشییع شهدای غواص و حدود 95 شهید دیگه! برای اولین بار بود که تو اینجور برنامه ای شرکت می کردم. خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی حسّ خوبی داشت . انگار هوای شهر تمیزتر و مردم مهربون تر شده بودن! به خاطر شلوغی مترو از مترو امام خمینی تا بهارستان رو پیاده رفتیم . (معلومه که بهتر بود ایستگاه سعدی پیاده بشیم، ولی از اونجایی که می خواستیم تا خود بهارستان با مترو بریم ، ایستگاه امام خمینی پیاده شدیم و دیدیم نمیشه دوباره سوار شد!) جمعیت فوق العاده بود . نمیدونم شاید به خاطر همین ازدحام بیش از حدّ تصور مردم بود که شهدا با بیش از دو ساعت تأخیر و بعد از ساعت 6 رسیدن بهارستان!

پلاکاردها و دست نوشته های مردم تقریباً همگی یه حرف رو میزدن : شهدا با دست های بسته مقاومت کردند ما با دستهای باز چه کردیم؟

(هر چند باز هم صدا و سیما - درست مثل 9 دی - بیشتر پلاکارها و دست نوشته ها رو سانسور کرد!)

۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۲
سپیدار

"این غم ، الفت رو بزرگ کرده بود .کنارش که می نشستیم احساس کوچیکی می کردیم" جمله ای که فردوس ، درباره ی مادرش میگه! 

◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇•◇

دوشنبه شب ، شبکه افق ، فیلم سینمایی شیار 143 رو پخش کرد.

فوق العاده بود! سیمرغ بلورین نوش جون عواملش ، علی الخصوص مریلا زارعی که کولاک کرده بود. بی نظیر بود تو نقش "الفت"  ، مادری که 15 سال چشم انتظار پسرش بود ! مخصوصا صحنه ای که پابرهنه میره سراغ آزاده ای که خبر از پسرش آورده بود ؛ یا آخر فیلم ، صحنه ای که یونسش رو تحویل می گیره! یا ...(سه نقطه یعنی : همه جای فیلم! )

 لهجه هاشون خیلی ساده ، روون و دلنشین بود و چقدر کمک کرد به باورپذیر بودن قصه! لهجه هاشون رو خیلی دوست داشتم! اصلا باورم نمیشه اولین فیلم نرگس آبیار باشه! ان شاءالله کارش به ساخت فیلمهای عشق های مثلثی ، مربعی و چندضلعی -خیانت و دروغ و امثالهم نکشه! (آمین )

◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆

قبل از عید بود که همسر برادرم ، سی دی فیلم شیار 143 رو آورد و با کلی تعریف و تمجید از فیلم ، خواست که حتما ببینمش ! منم که بنابه دلایلی نتونسته بودم برم تو سینما ببینمش از این کارش خیلی هم استقبال کردم .

تعطیلات عید گذشت ، ندیدم؛ فروردین تموم شد ندیدم ؛ اردیبهشت ، ندیدم؛ هر بار هم منو میدید می پرسید : دیدی؟ خوشت اومد؟ و من هربار: هنوز نه!!! دیگه خودش از رو رفت از بس این سؤال و جواب تکراری رو پرسید و شنید .  اوایل خرداد که دوباره سراغ فیلم رو گرفت و همون جواب رو شنید ، فیلم رو ریختم تو لپ تاپ و سی دی رو دادم ، به این امید که بالاخره یه روز حوصله می کنم می بینمش !

اما حوصله نکردم که نکردم! 

گفتم بشینم آسیب شناسی کنم ببینم چمه ؟ چه مرگمه که  نمی تونم بشینم فیلم ببینم ؟!!!!

۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۰
سپیدار
در ادامه ی گزارش کتابهایی که تو این یک ماه و خرده ای روز تعطیلی بلاگفا ، خوندم ، میرسیم به : 
"آقازاده عزیز
کتابی حاوی طنز نوشته ی آقای محمدرضا شهبازی که توسط انتشارات رسول آفتاب به زیور طبع آراسته شده !(خدایی ببینین با این 4-5 کلمه چه ترکیب با کلاسی ساختن ! ) کتاب شامل 39 طنزه که در قالب 5 فصل (جامعه عزیز، عدالت عزیز، آقازاده عزیز ، مغز پسته ای های عزیز ، اوه ... عزیزم! ) ارائه شده و من طنزهای (من و سعدی رو کجا می برین؟! ، بدهکار بانکی داریم تا بدهکار بانکی ! ، و صد رحمت به هخا)  رو بیشتر پسندیدم!(بدهکار بانکی داریم تا بدهکار بانکی رو تو ادامه مطلب می تونین بخونین! )

البته جنابشون این طنزها رو قبلا طی سالهای 87 تا 92 تو نشریات مکتوب و رسانه های مجازی منتشر کرده بودن و حالا برای اینکه به فرموده ی خودشون متهم به مفت خوری نشن ، چند صدتایی پاورقی و توضیح واضحات به این طنزها زدن که از قضا و الحق و الانصاف بعضی هاشون از خود طنزها طنازتر و شیرین تر شدن!

به چند تا از این پاورقی ها اشاره می کنم: 

در توضیح باجناق فرموده اند: یک مثل قدیمی که هیچ دلیل واضح و مبرهنی بر صحت آن وجود ندارد می گوید روزی هفت باجناق در باغی بودند . گرگی آمد و یکی یکی و سر فرصت هر هفت تای آنها را خورد . هیچ کدام از باجناق ها به کمک همدیگر نشتافتند .

پوزش: اسم از مصدر فراموش شده پوزیدن مستعمل در ویس و رامین(لغتنامه دهخدا ) ، از معدود چیزهایی که آدم بدهکار از طلبکار می طلبد!

هخا: به تنهایی میانگین شعور در میان اپوزیسیون را نصف کرده است .

سؤال عمیق فلسفی: سؤالی که پیدا کردن جوابش مرحله دوم است . مرحله اول فهمیدن خود سؤال است مثل اینکه "فرق کلاغ چیه؟"

البته پاورقی هایی که مزه شون ربط مستقیم به خود طنز داره رو باید تو خود کتاب بخونید ؛ حتماً مستحضر هستین که نقل جدا از متن این پاورقی ها از لطفشون کم می کنه!

۰ ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۳۸
سپیدار

آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی کسانی می گوید که می مانند ،

اما تا به حال درباره ی آنان که می روند فکر کرده ای؟

********

یکی از کتابایی که از نمایشگاه کتاب امسال خریدم و یه روزه هم- آخرین روز اردیبهشت - خوندم:

چاپ دهم رمان 175 صفحه ای «من او را دوست داشتم» نوشته آنا گاوالدا با ترجمه الهام دارچینیان - نشر قطره.

اصل ماجرا به همین دو خطی که اول این پست نوشته شده برمی گرده ! 

خلاصه ی داستان: «کلوئه» زن جوانی که همسرش «آدرین» ، پس از چندین سال زندگی، اون رو به خاطر معشوقه ای که داره ترک می کنه . کلوئه همراه دو دختر بچه کوچیکش به خونه مادر و پدر آدرین میره.  پدر شوهر کلوئه (پدر آدرین) اون و دو نوه اش را به خونه قدیمی  خودشون که دورتر از خونه فعلی شونه می بره تا کمی حال و هوا عوض کنن. پدر آدرین"پی یِر" مردی خشک و بی سر و صدا است... پی یِر سعی می کنه تحمل شرایط جدید رو برا عروسش آسونتر کنه ... رمان "من او را دوست داشتم " گفت و گویی طولانی بین کلوئه و پدرشوهرشه . و طی همین گفتگوها "پی یر" داستان زندگیشو برا عروسش تعریف می کنه و بهش میگه که چطور عشق بزرگش رو از دست داده ...

اما برداشت کارشناسانه(!) ی من از این قصه:

۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۳
سپیدار

گزارشگر از پسر جوونی که گویا اومده بود برای دیدن بازی پرسپولیس - استقلال می پرسه: غیرت یعنی چی؟

جوونِ جواب میده :

غیرت ... میدونی غیرت ، یه چیزی رو بگم ، یه بار تو یه بازی ، پرسپولیس باخت ، آخرِ اون بازی [...]*- بازیکن پرسپولیس بود اون موقع - آخرِ بازی داشت می خندید ، حااااااااالم به هم خورد!

*************

واقعاً کِیف کردم از جوابی که داد ... تمام!

این واقعه مربوط به مستند " سکوت استقلال فریاد پیروزی" بود . مستندی درباره ی برنامه و مذاکرات هسته ای که از برنامه ثریا پخش شد .

* (اسم بازیکن، تو مستند سانسور شده بود و از اونجایی که ما  از فوتبال و فوتبالیست و کلاً هر چی به فوتبال مربوطِ بیزاریم! با لب خوانی هم متوجه اسم فوتبالیست مدّ نظر نشدیم!)

اگه خواستین مستند رو دانلود کنید اینجا ست

۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۳
سپیدار

طبق قرار قبلی(با خودم) مبنی بر نوشتن درباره ی کتابهایی که از نمایشگاه کتاب امسال خریدم یا تو زمان قطع بودن بلاگفا خوندم ، تو این پست میرسم به این کتاب: 
آن بیست و سه نفر"آن بیست و سه نفر" خاطرات خود نوشت احمد یوسف‌زاده - انتشارات سوره مهر

آن بیست و سه نفر خاطرات احمد یوسف زاده یکی از بیست و سه نوجوانیِ که تو عملیات بیت المقدس (آزادی خرمشهر) به اسارت نیروهای عراقی دراومدن. البته کتاب فقط خاطرات 8 ماه از اسارت 8 سال و 3 ماه و 17 روز اوناست.

بیست و سه نوجوانی که پس از اسارت ، صدام به صورت اتفاقی فیلمشونو می بینه و برای استفاده ی تبلیغاتی ، به کاخ صدام منتقل میشن و با وی دیدار می‌کنن. به پارک و شهربازی و ... میبرندشون و هر روز مصاحبه های واقعی و خیالی ازشون تو روزنامه هاشون چاپ می کنن. صدام حسین بهشون میگه : کودکان دنیا کودکان ما هستند. میگه که آزادشون میکنه تا برن درس بخونند و دکتر و مهندس بشن و بعد از او براش نامه بنویسن. (کاری که بعدها نویسنده انجام میده و نامه اش ضمیمه ی کتابِ)

۱ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۸
سپیدار