سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

یا ایّها العزیز! صلّی الله علیک

تو مثل من سرکویت هزارها داری
ولی بدان که گدایت فقط تو را دارد

...

پ ن: چند ساعت پیش با برادرم که الان تو مشهدند تلفنی صحبت کردیم! و من باز هوایی شدم! چقدر دلم امام رضا میخواد...

خدایا ! کی میشه دوباره بشینم تو صحن انقلاب و یه دل سیر اون گنبد خوشگل رو تماشا کنم؟ کی میشه چسبیده به دیوار و شیشه ی حائل ، زیارت جامعه کبیره بخونم و بعدش دو رکعت نماز زیارت؟کی میشه ...

۰ ۲۹ آبان ۹۳ ، ۰۰:۰۵
سپیدار

یا تو داری می کشی شعر مرا سمت جنون

یا دل من می زند خود را به طوفان بیشتر

بسته هر کس جایی از جغرافیا دل را و من

بسته ام سمت شمال شرق ایران بیشتر

دارم امشب میروم اما دلم پیش شماست

ای گرفتار تو دلهای پریشان بیشتر

این که ما را دوست میدارید یا نه با شماست

ما شما را دوست می داریم از جان بیشتر

...

پ ن: متأسفانه شاعرش رو نمیشناسم. این چند بیت هم از مداحی میثم مطیعی برا امام رضای عزیز ، انتخاب کردم.

۰ ۲۸ آبان ۹۳ ، ۲۳:۰۰
سپیدار

تا فراموش کنی 

چندی از این شهر سفر کن

لحظه ای چند ، بر این آب نظر کن

آب ...

.

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس .

بی ربط: امروز بعد از یک ماه بالاخره تخته وایت برد کلاسم حاضر شد .الحمدلله (چه دردسرهایی که براش نکشیدیم!)

چون قلم اسمارت نداریم ، تقریبا نصف قابلیت سیستم هوشمند کلاس بلا استفاده می مونه . پس وایت بردی اندازه ی پرده هوشمند تهیه کردیم و یه آلومینیوم کار آوردیم و دو تا ریل ، بالا و پایین تخته ی کلاس کار گذاشت و وایت برد رو سوارش کردیم . خیالم راحت شد . حالا دیگه فقط فیلم ها رو، رو پرده میندازیم و پاورها و pdf ها رو ، رو وایت برد . بچه ها جوابها رو رو وایت برد می نویسند . وقتی هم با تخته گچی کار داریم ، وایت برد رو می فرستیم گَلِ دیوار.

۰ ۲۸ آبان ۹۳ ، ۱۶:۰۵
سپیدار

دیروز 24 آبان روز بزرگداشت علامه طباطبایی بود . علامه ای که شعر بی نهایت بی نهایت بی نهایت زیبای " کیش مهر" رو به دنیای ادبیات بخشیده !

همی گویم و گفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها

پرستتش به مستیست در کیش مهر

برونند زین حلقه هشیارها

شهرام ناظری هم همین شعر رو خونده، محشششششششششششر!

مخصوصا اونجا که میگه :

کشیدند در کوی دلدادگان

میان دل و کام ، دیوارها

چه فرهادها مرده در کوهها

چه حلاجها رفته بر دارها

 

۱ ۲۵ آبان ۹۳ ، ۲۳:۵۰
سپیدار

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر/ کز آتش درونم دود از کفن برآید»
 
مردی از گور به پا خاست که مست است هنوز
 
خبر آورد که میخانه نبسته است هنوز
 
ذوالفقار علی و گوشه نشینی؟ هیهات!*
 
نه مگر پهلوی آیینه شکسته است هنوز
 
این سوی واقعه عباس زمین خورد و حسین،
 
آن سوی معرکه بر اسب نشسته است هنوز
 
«ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه؟»
 
یار پیداست که دیوانه پرست است هنوز
 
«مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه؟»
 
که دلت بر سر پیمان الست است هنوز
 
هر کجا قبر مُرید علی و آل علی است
 
بگشایید که شمشیر به دست است هنوز
 
(مهدی جهاندار)
مصرعی از این شعر رو تو وبلاگ دوست داشتنی بیمارستان دریایی دکتر یونس دیدم و تو جستجوی اینترنتی به متن کامل این شعر قشنگ رسیدم.
 گویا شعر رو برای حجربن عدی سروده اند.
*این بیت به طور اخص و کلا این شعر ، منو یاد شعر فوق العاده ی "احمد بابایی" انداخت . شعری که شنیدن شعر با صدای خود شاعر ، شیرینی شعر رو برام دو چندان کرد. متن کامل شعر بابایی و دانلود اون: اینجا
۰ ۲۲ آبان ۹۳ ، ۰۰:۰۸
سپیدار
 
امروز 20 آبان پایان سال خمسی من بود . برای پرداخت خمس امسالم با یکی از دوستان گرمابه و گلستان ، رفتیم شهرری . نایب الزیاره ی دوستان هم بودیم در حرم سیدالکریم حضرت عبدالعظیم حسنیعلیه السلام. تک تک و گروهی ! به نام و بی نام !

بعد از اینکه سهم و حق اماممون رو دادیم ، متوجه شدیم داره ساعت 3 میشه و ما گرسنه ! دیدیم شرط انصاف نیست شاه عبدالعظیم آمدن و بدون خوردن کباب ، گرسنه برگشتن ! پس شرط انصاف رو به جا آوردیم. ( جای دوستان خالی )

پ ن: نمیدونم چه صیغه ایه که هرکی وارد حرم میشد برا زیارت، بر خودش واجب میدونست از ملت صلوات بگیره. آقا صلوات یکی دو تا ، یکی نیست بگه : بزرگوار! چرا خلوت مردم رو به هم میزنی آخه؟

یک نفر که جو صلواتها گرفته بودش ، یک دفعه با صدای بلند در اومد که : بر قاتلین امام حسین ...( و چون نتونست بگه صلوات ، بعد مکثی طولانی، آروم گفت: لعنت!)

۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۱۹:۵۸
سپیدار
برای تدریس بعضی از نشانه ها ، از هنر کاغذ و تا استفاده می کنم . برای نشانه ی (م) هم " آدم" ساختیم.


 اولش به بچه ها نمیگم میخواهیم چی درست کنیم . و با هر حرکت و در هر مرحله ای بچه ها حدسهایی می زنند. وقتی کشف می کنند چی ساختن ، قیافشون دیدنی میشه



۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۰۳:۰۵
سپیدار

دیروز که وارد کلاس شدم ، دیدم یکی از بچه ها با چادر نشسته  . اینقدر خوشگل شده بود! منم که خیلی ذوق کرده بودم  (و وقتی از چیزی خوشم بیاد ، عالم و آدم باید بدونند!) وقتی معلم پرورشی طبق معمول هر روز ، اومد تا چک کنه ببینه همه لقمه آوردن یا نه ، بهش گفتم : ببینید دخترم چه خوشگل شده! !!

هیچی دیگه ! تا ظهر هر چی بهش گفتم چادرتو دربیار چروک میشه ، قبول نکرد!

...

امروز که وارد کلاس شدم ، 3 نفر دیگه چادر سر کرده بودند! 

۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۱۸
سپیدار

بنده را یک دو نفر ، یک دو نفس رو دادند 

تکیه برتخت خدایی زد و ... اهریمن شد

(محمد کاظم کاظمی)

اللهم اجعل عواقب امرنا خیرا

۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۳:۴۹
سپیدار

تو کتاب "ماه به روایت آه"*  که درباره ی قمربنی هاشم هست ، قسمت قشنگش به نظر من بخش"زید بازرگان" بود .و این هم قسمتی از کتاب:

...در میان هق هق گریه از او خواستم از جانب من از برادرانش ، به ویژه عباس ، حلالیت بطلبد و خداحافظی کند . ضمنا از آنان دعوت کردم که اگر به شام آمدند ، محنت سرای مرا نیز متبرک کنند . 

جعفر که در مرز نوجوانی و جوانی بود ، با لحنی محجوب گفت: برادرم عباس بر شما درود فرستاد و گفت بگو ای زید ، دیری نخواهد گذشت که من و برادرانم در معیت سرورمان حسین بر تو خواهیم گذشت و از بلندا ، سلامت را پاسخ خواهیم گفت. 

خدا مرا ببخشد که با شنیدن این پیام ، از شوق بر خود لرزیدم. تا امروز در آرزوی دیدن آن لحظه بودم که حسین با قیام علیه معاویه یا خلف صدقش یزید ، بر بام دارالخلافه ی شام بایستد و همراه با برادرش عباس ، به مهربانی و لبخند ، سلام عاشقانش را پاسخ گوید.

 امروز وقتی چهره ی زیبای عباس را با آن لبهای خشک و ترک خورده ، بر بلندای نیزه دیدم ، گریان و بر سر زنان ، بی اعتنا به تازیانه ی سواران و سنگ اندازی و ضرب و شتم مردم و مأموران ، پیش رفتم و با صدایی بریده و سوخته عرض کردم :" خوش آمدی مولای من ..." آن گاه در حالی که بغض و گریه گلویم را می فشرد ، نالیدم که : آیا چنین است شیوه ی کریمان در وفای عهد؟ مگر نه این که مرا بشارت دادید به این که سلام و درودم را پاسخ خواهید گفت؟

 آه آه آه ... می دانی چه شد که از هوش رفتم ؟ به خدا قسم هنوز جمله ام را به پایان نبرده بودم که آن لبهای خشکیده ، با همان  لبخند شیرین و محجوب به حرکت درآمد : سلام بر تو ای زید...

 *نویسنده : ابوالفضل زرویی نصرآباد -انتشارات کتاب نیستان

۰ ۱۴ آبان ۹۳ ، ۲۳:۳۴
سپیدار