سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۲۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ماجراهای عوض کردن مدرسه ی من انگار تمومی نداره !!!

خرداد ماه که تصمیم به تغییر مدرسه گرفتم و رفتم خودم رو به مدرسه ی جدیدم معرفی کردم، فکر کردم همه چی تموم شد ! با اینکه مدرسه ی جدید خیلی داغون و بدون امکانات بود ولی کادر مدرسه اینقدر خوب بود که خیالم راحت شد !

هر چند این تغییر برا خودم و دوستانم خوشایند نبود و جدا شدن از دوستانم برام سخت بود و هست ولی من راه بی خیالی و هرچه پیش آید خوش آید رو در پیش گرفتم و دوستانم راه نصیحت و دعا بلکه از مرکب فاخر شیطان پیاده بشم و برگردم !

حدود دو ماه هم حرف های مدیر و معاون و اصرار دوستان به موندن رو با شوخی و مسخره بازی ندید و نشنید گرفتم !

تا اینکه غروب امروز دوست مدیری باهام تماس گرفت ! دوستی قدیمی که چند سال بود اصرار می کرد برم مدرسه اش و من هر چند خیلی دوست داشتم باهاش کار کنم بس که خودش و مدرسه اش رو دوست دارم ولی بد مسیری مدرسه اش باعث میشد پیشنهادش رو نپذیرم !مسیر مدرسه اش برام خیلی ناجوره و مهمتر از اون محله اش رو اصلا دوست ندارم !

فکر نمی کرد بخوام از این مدرسه ی خوب اسم و رسم دار بیرون بیام و حالا که نمیدونم از کجا فهمیده بود مدرسه ام رو عوض کردم تماس گرفت ! ناراحت شده بود . با شوخی و تهدید جانی گفت که باید برم مدرسه اش و گرنه ... ! و من نتونستم "نه" بگم ! (منم که بی زبون ! حرف گوش کن ! مظلوم!) ایشون هم زنگ زدن به معاون مقطعمون تو اداره و جای من رو عوض کردن ! ... تمام!

حالا موندم چطور به مدرسه ی قبلی اطلاع بدم !!! روم نمیشه!

تا الان به تصمیمی که گرفتم اطمینان داشتم ولی حالا ... نه که پشیمون ... پریشونم !

••••

خدااااااااجون ! دلم رو آروم کن ... خواهش می کنم

....

پ ن: [...] ! بترکی با این خواب دیدنت ! ... اینم تعبیر اون خواب خوبت ! ... خوب شد؟! 

[...] = عزیزی که چند ساعت قبل خوشحال و شاد و خندان ادعا می کرد خواب خوبی برام دیده ... خوبه دستخوش و مشتلق نگرفت ازم ! 

۱ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۳
سپیدار

من در تو گریزان شدم از فتنه ی خویش

مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن ...

◆•◆•◆•◆•◆•◆

پ ن: حضرت مولانا مثنوی رو در یک جلد نگاشته و علامه جعفری برا همون یه جلد 15 جلد شرح نوشته ! ...آب دریا را اگر نتوان کشید ، پس به قدر تشنگی باید چشید

۳ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۶
سپیدار

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

 

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل

بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را

 

 ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

پ ن: این شعر سعدی بزرگ رو همایون شجریان قشنگ خونده . آلبوم و قطعه ی "ناشکیبا" 

۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۵
سپیدار

یک عمر آمدم به در خانه ات تو نیز 

یکدم به خانه ی من بی خانمان بیا

پ ن:

نازنین تر ز قدت در چمن حُسن نَرُست ...

عادتکُم الاحسان ... سجیّتکُم الکرَم ...

۴ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۵
سپیدار

عفو فرمودی غلام رو سیاه خویش را

گرچه خود هرگز نمی بخشم گناه خویش را

سایه ات را از مدار رو سیاهان بر مدار

ماه از شب برنمی گیرد نگاه خویش را

چشم بر گلدسته ها می دوزم و حس می کنم

کفتری در سینه ام گم کرده راه خویش را

ابر ها در سینه ام تا سر به هم می آورند
می کشم تا توس بغض گاه گاه خویش را

در گذار از گنبدت تنها نه ما، خورشید نیز

برکشد از کاکل زرین کلاه خویش را

تا حدیث نور گفتی، شاعران لب دوختند

آهوان سرمه سا، چشم سیاه خویش را

جز تو شاهی نیست در عالم که گاه بارِ عام

پر کند از خیل خاصان بارگاه خویش را

در خراسان یافتم _ای آن که می گفتی مرا

بر زمین پیدا نخواهی کرد ماه خویش را_

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!

همدم آیینه هایش ساز آه خویش را

 

علیرضا بدیع

بیت عنوان هم از علیرضا بدیع

پ ن: خوشا به بخت بلندم که در کنار " توأم "

۲ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۳
سپیدار

فردا مسافرم ! برای همین تصمیم داشتم خوندن هیچ کتابی رو شروع نکنم!

دوست همسفرم پیام داد براش چندتا کتاب ببرم وگرنه کتابهای قبلی رو که 3-4ماه پیش برده پس نمیده ! (میگن-نقل به مضمون- کسی که کتاب قرض بده بی عقله -یا هر صفت بد دیگه ای!- و بی عقل تر از او کسی که کتاب امانتی را پس دهد ! )

امروز رفتم تا چندتا کتاب از کتابخونه براش بردارم . یکی از این کتابا "عطر سنبل ، عطر کاج" بود که ... نشستم از اول خوندمش !

عطر سنبل عطر کاج - فیروزه جزایری دوما- مترجم :محمد سلیمانی نیا -نشر قصه

 کتاب کم حجم 190 صفحه ای که اتوبیوگرافی نویسنده اش (فیروزه جزایری دوما ) است . خاطرات دختری که در 6-7 سالگی در سال 1972 (حول و حوش سال 1350 ) برای گذرندان دوره ی آموزشی پدرش که مهندس شرکت نفت در آبادان است ، به امریکا مهاجرت می کنند.

بخش هایی که مربوط به خاطرات سالهای اولیه ی مواجهه ی این خونواده ، با فرهنگ محل زندگی جدیدشون میشه خیلی بامزه و خوبه! با اینکه 7 سال پیش خونده بودمش باز هم تو این دوباره خوندن برام اینقدر جالب بود که از زور خنده نمی تونستم بخش هایی از اون رو برا اطرافیانم بخونم ! 

این طنازی و بامزگی تا وسطهای کتاب ادامه داشت ولی بعدش دیگه خیلی بامزه نبود ! خاطرات میرفت سمت سختی زندگی در امریکا برای ایرانیان بعد از انقلاب ایران و به خصوص قضیه ی گروگان گیری امریکائیا و بعدش هم زندگی تقریبا عادی .

و اینکه برداشت و تفسیرش درباره ی انقلاب و تسخیر سفارت امریکا و ...  خیلی جاها ناقص و دور از واقعیته !مثلا یه جا با اشاره به تسخیر سفارت امریکا که باعث خوشحالی و غرور و مورد حمایت خیلی از مردم ایران بود، میگه: "چقدر غم انگیز است که مردم (آمریکا) به آسانی از تمام یک ملت (ایران) به خاطر کارهای عده کمی متنفر می‌شوند".

البته از یه دختر 7 ساله هم نمیشه  انتظار داشت بیشتر از این از وقایع اون روزها به یاد داشته باشه . با توجه به تاثیرات این واقعه تو زندگی شخصیش و فرهنگی که از 7 سالگی توش بزرگ شده این برداشت از انقلاب و ایران شاید طبیعی هم باشه. با توجه به این که اونها در ایران جزء قشر مرفه جامعه بودن و در آمریکا هم زندگی خوبی داشتن و بعد از انقلاب تقریبا تمام فامیل به اروپا و امریکا مهاجرت کردن، طبیعیه که وقوع انقلاب در ایران و تسخیر سفارت امریکا ، بدترین و تلخ ترین خاطره برای این خانواده باشه . حتی توصیفاتش از زندگی سنتی مردم ایران در گذشته هم به علت تجربه ی اندکش از اون محیط و زمان ، روایت صحیحی نیست! و اینطور که از داستان برمیاد نه تو ایران و نه در امریکا نشانه ای از زندگی یه ایرانی مسلمان تو زندگی این خونواده دیده نمیشه !(فکر کنم تنها جایی که به نشانه ای از مسلمان بودن این خانواده اشاره شده جائیه که مادر قبل از سفر به لاس وگاس! خانواده رو از زیر قرآن رد می کنه !

کتاب در امریکا و به زبان انگلیسی و با نام " fanny in farsi" نوشته و چاپ شده و مترجم کتاب (محمد سلیمانی نیا ) علاوه بر ترجمه ی بسیار روان و جذاب ، اسم قشنگ و با مسمای (عطر سنبل ، عطر کاج) رو براش انتخاب کرده که اشاره داره به سنبل عید نوروز و کاج کریسمس.

بخش های "اولین روز دبستان" ، "سگ های داغ"، "دوازده جاکلیدی نخی " خیلی بامزه بودن!

قسمتهایی از کتاب:

۰ ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۵
سپیدار

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند ...

 حضرت معصومه(س)تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد     حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد 

•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•

پ ن: الحمدلله ! بالاخره بعد از پانزده ماه ، امروز "بانو" اذن دادن تا در هوای حرمشون نفس بکشیم!

۲ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۱
سپیدار

همه ی شهدا عزیزند. نمیشه دوستشون نداشت ! شوخی نیست از"جان "شون ، تنها سرمایه ی بدون عوض و جانشین شون گذشتن !

تقریبا کسی رو نمیشه پیدا کرد که شهدا رو دوست نداشته باشه ؛ همه - حداقل در حرف و ظاهر - در بزرگداشت و احترام به شهدا متفق القول اند و در زمانهایی گاهی حتی شهدای شاخص و نامدار دفاع مقدس شعار و نشان گروه های متضاد اعتقادی قرار گرفته و می گیرند . 

برا اینکه این شهدا با دشمنِ بدون نقاب طرف بودن ، دشمنِ شناخته شده! دشمنی که ایستادن در برابرش اگر چه کارِ هر کسی نیست ولی کسانی که در برابر این دشمن می ایستند و جانشون رو از دست میدن پیشِ همه عزیزند و یا حداقل نمیشه علنی ازشون برائت جست. و مربوط بودن به اونها ، افتخاره!

اما بعضی دیگه از شهدا هستند که با دشمنِ بانقاب مواجه بودن . دشمنی که شناختنش کارِ هر کسی نیست . کسی هم که تو این مبارزه شهید بشه شاید لازم باشه سالها و دهه ها و حتی قرن ها بگذره تا کسانی به اهمیت کاری که کردن آگاه بشن .

شهدایی که خودشون پرچم اند و نشان و راهنما ! یعنی هیچ جور نمیشه اونها رو پرچم هر تفکر ، نشان هر گروه و راهنمای هر راهی قرارشون داد! اصلا خودشون راهند و راهنما! اینقدر خودشون و حرف و عملشون شفاف و روشن هست که نمیشه در هر جایی قرارشون داد. نمیشه پشت شون سنگر گرفت ! اینها شهدایی هستن که اگه نشه با توپ و تانک و از راه دور از سر راه برداشته بشن ، دست هایی هست که حاضر باشند از فاصله ای نزدیک گلوله ای به سینه و مغزشون شلیک کنه و یا با بمبی جمعشون رو حذف فیزیکی کنه! ... شهدای شاخص ترور!

شهدایی که نه با دشمن خارجی که با دشمن در لباس دوست طرف بودن ! شهدایی که همه دوستشون ندارن ! شهدایی که دشمن هم دارند ! شهدایی که زودتر از زمان خودشون بودن و بیشتر از دوران خودشون می فهمیدن .

از جمله ی این شهدا صیاد شیرازی ، بهشتی ، حسن آیت و ...

و یکی از مهمترین ، مظلوم ترین و گمنام ترین این شهدای شاخص شهید "عبدالحمید دیالمه " که همراه شهید بهشتی تو انفجار حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید!

شهیدی که تا 3 دهه بعد از شهادتش حتی اسمش هم بایکوت بود و بعد از گذشت بیش از 3 دهه از شهادتش هنوز هستند کسانی که چشم دیدن روی ماهش رو ندارن!

****************

شهید دیالمه ، شهید محبوب من بوده و هست! قبلا کتاب کوچک " آقا وحید" رو درباره اش خونده بودم . کتابی کوچک با 90 خاطره ی چند خطی خانواده و دوستان شهید  و امسال کتاب جدیدی درباره اش چاپ شد .

دیالمه - محمد مهدی خالقی و مریم قربان زاده - نشر معارف

این کتاب حول و حوش 190 صفحه ای، هر چند نمی تونه بزرگی و ارزش این شهید رو به طور کامل نشون بده ولی می تونه کمی غبار غربت از چهره ی به عمد مستور شده ی اون کنار بزنه. 

کتاب شامل خاطرات خانواده و دوستان دکتر عبدالحمید دیالمه است . کسی که به اسم "وحید" خوانده میشد . خاطراتی از کودکی و نوجوانی ، دانشگاه ، مبارزات و سخنرانی ها و نقدهایی که دیالمه بر شخصیت ها و چهره های مشهور داشت . چهره هایی که "آقا وحید" با مطالعه ی دقیق آثار اون ها ، انحراف در تفکرشون رو کشف کرده بود .

کسی اگر او را نمی شناخت ، باور نمی کرد این جوان لاغر اندام با این محاسن بلند و قد و قامت متوسط ، همان وحید دیالمه باشد که آوازه اش دانشگاه های مشهد را برداشته است . کسی باورش نمی شد این وحید دیالمه که تمام عمر دانشجوییش را با یک کُت سرکرده ، از خانواده ای اصیل و صاحب نام تهرانی باشد و پدرش سرهنگ بازنشسته و دکتر مملکت...

بهار جوانی وحید گرچه کوتاه بود ، اما بذرهایی که کاشت بعدها به گُل نشستند و جزئی از گلستان انقلاب شد . وحید آن روزها این گونه غریب نبود . او یکی از تأثیرگذارترین و شناخته شده ترین جوانانِ پیش برنده ی نهضت امام در مشهد مقدس به حساب می آمد . چه می شود کرد؟! سی و چند سال از شهادتش می گذرد، اما کمتر کسی او را به عنوان یک متفکر و استاد عقاید اسلامی می شناسد .

کم قصوری نیست که فعال ترین جوان انقلاب اسلامی در مشهد ناشناس باقی بماند .(دیالمه -ص9)

قبلا هم یه مستند به اسم "وحید آقا" تولید شده و بخش هایی از این کتاب در اون مستند هم هست .

شخصیت علمی و متفکر شهید دیالمه هنوز هم در بازار سیاست گم هست و تاکنون کاری در شأن اون شخصیت جامع انجام نشده ولی خدا رو شکر که حداقل اسمش بعد از سه دهه از شهادتش شنیده شد . هر چند این انعکاس اونقدر ناقص بود که "وحید"ی رو که علما او را زبان گویای اسلام ناب و مشابه هشام ابن حکم بهترین شاگرد امام صادق علیه السّلام می دانستند، کسی که قبل از انقلاب برای اولین بار دعای کمیل را در دانشگاه های مشهد راه انداخت، مجمع احیای تفکرات شیعی رو بنا گذاشت ، کسی که حتی مقدار ساعت سخنرانیش از شهید مطهری هم بیشتره ، خلاصه کرد در چند سخنرانی و موضع گیری علیه سران جبهه نفاق!

پیکر شهید دکتر عبدالحمید دیالمه در یکی از رواق های صحن حرم حضرت معصومه علیهاالسلام در مجاورت شهید مفتح دفن شده است .

******

چند سال پیش که رفته بودم نمایشگاه کتاب، طبق لیست پیش می رفتم و یکی یکی کتابها رو میخریدم. 

تا اینکه رسیدم به کتاب "آقا وحید" که تو لیست جلوش نوشته بودم دفتر نشر معارف.

انتشارات دفتر نشر معارف انقلاب رو پیدا کردم ولی هر چی چشم گردوندم نه تنها این کتاب رو ندیدم، اصلا گروه خونیش به این کتاب نمی خورد ! رد شدم و بقیه ی کتاب ها رو خریدم . 

نمی تونستم از خیر کتاب " آقا وحید" بگذرم . از اطلاعات سراغ کتابم رو گرفتم و گفتن نیست!!!

دوباره برگشتم سراغ دفتر نشر معارف انقلاب ! و سراغ آقا وحید رو گرفتم.

مسؤل غرفه با اخم گفت : نداریم!

گفتم : آخه کتاب مال انتشارات دفتر نشر معارفه!

با اخم و عصبانیت گفتند: ما انقلابیم!!!

متوجه منظورش نشدم : چی؟

با تندی فرمودند: ما نشر معارف انقلابیم!

آقایی که جلوی غرفه بود راهنماییم کرد به چند تا غرفه جلوتر.

چند تا غرفه اونورتر "دفتر نشر معارف(وابسته به نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها)" بود و کتاب آقا وحید رو هم داشت! کتابی کوچیک با عکس شهید دیالمه روی جلد!

آقا وحید

گویا حساب معارف انقلاب هم مثل "ذخیره"هاش از خود انقلاب جداست!

************

بخش هایی از این کتاب :

۱ ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۴
سپیدار

چگونه گردد این بی دل، ز غم سیر؟

۰ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۷
سپیدار

تابستون عجب فصل خوبیه! برای من : بهارِ کتابخوانی!

کتاب خوبی که جدیدا خوندنش رو تموم کردم و چه قدر هم متناسب بود با مناسبت آغازین این دهه که دهه ی کرامته :

دختران آفتاب - انتشارات سروش

امیر حسین بانکی - بهزاد دانشگر - محمدرضا رضایتمند

دختران آفتاب

کتاب 470 صفحه ای دختران آفتاب، درباره ی سفر ده روزه ی یه گروه دختر دانشجو به شهر مشهده . دخترهایی با تیپ ظاهری ، شخصیتی و اعتقادی متفاوت که تو این سفر بنا به موقعیت های مناسب پیش آمده، خیلی از سؤالات و ابهاماتی که تو حوزه ی زنان ، خانواده و اجتماع وجود داره رو مطرح و بررسی کرده و به جوابهایی می رسند .

داستان از زبان دختری به نام مریم روایت میشه که مادرش یه هنرپیشه ی معروفه  ولی به‌دلیل عدم هماهنگی فعالیت خانوادگی و هنری مادر ، خانواده دچار تشنج و گسست شده و مریم ناراحت و مستأصل از این اتفاق تصمیم می گیره برای تنبیه والدینش هم که شده، چند روزی  بی خبر از اون‌ها با اردوی زیارتی دانشگاهشون همسفر بشه! 

تو این گروه نماینده ی خیلی از تفکرات وجود داره . نماینده ی کسانی که از جریان فمینیستها و زندگی زنان غربی دفاع می کنن ، نماینده ی به اصطلاح مذهبی های خیلی متعصب ، نماینده ی افراد پر مطالعه با اطلاعات زیاد ، نماینده ی دخترای بی حجاب(نمیگم "بد حجاب" چون به این کلمه اعتقادی ندارم ! آدم یا حجاب داره یا نداره !حجاب یه مرز و محدوده است ، خوب و بد نداره! هست و نیست داره! یا بیرون اون محدوده ای یا داخلش! مثل چراغ قرمزه ! یا بهش احترام گذاشتی و ایستادی و یا نادیده گرفتیش و رد شدی ! ... بگذریم! ) و ... و فاطمه که یکی از مسئولین برگزارکننده‌ی اردوست . کسی که در طول سفر با همدلی و همراهی که با بچه‌ها داره، ضمن اینکه از بروز درگیری‌های لفظی بین بچه ها جلوگیری می‌کنه ، با استفاده از مطالب و دلایل و مستندات، به بحث‌ها جهت مثبت میده تا به جواب درست برسند .

از جمله موضوعاتی که تو این کتاب بهش پرداخته و پاسخ های منطقی هم بهشون داده شده عبارتند از:

زن در غرب , فمینسیم و جنبش زنان, زن در اسلام , قضاوت و حکومت زن , ازدواج و خانواده ، ارث , شهادت دادن و دیه , تعدد زوجات , کار در منزل , طلاق , اشتغال و مشکلات و محدودیت ها, تفاوت های زن و مرد، حجاب حدود و انواعش، حیا ، ارتباط دختر و پسر ، الگوها و ...

با وجود اینکه خوندن این کتاب رو به همه ی زنان و دختران و حتی آقایون توصیه می کنم ولی این کتاب ایرادهایی هم به نظرم داره. از جمله اینکه داستان بستر و زمینه ی کتاب اون کشش و هیجان کافی رو که بتونه خواننده ی نوجوون و جوون رو به دنبال خودش بکشونه نداره . گره هایی که در خلال داستان به وجود میاد خیلی زود هم وا میشن . ولی انصافا طرح و بررسی مسائل و پاسخگویی به اونها رو خوب انجام میده . تشبیه ها و مثال های خیلی خوبی هم میاره. از مقالات و کتابهای نویسندگان غربی به خوبی استفاده کرده و پایان کتاب هم پایان قابل احترام و به یاد موندنی ای هست .

خلاصه به نظرم کتاب خیلی خوبیه و همه ی زنان و دختران - حتی شده یه بار - خوبه این کتاب رو بخونن . چه اونهایی که با این موضوعات مشکل و مسئله دارن و چه اونهایی که این مسائل براشون حل شده است .

با اینکه مثل خیلی از رمان ها از بعضی جذابیت ها برای جذب خواننده استفاده نکرده ولی مطمئناً برای کسانی که واقعا سؤالات و شبهاتی تو این زمینه ها براشون مطرحه و  همه اش دنبال غُر زدن و پیدا کردن سؤال و شبهه و بهانه و نشر اون ها نیستن و پیدا کردن و نشر پاسخ هم براشون اهمیت داره و برای زنان و دختران اندیشمند و دغدغه مند ، کتاب خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی مفیدیه!

من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم        تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال 

پ ن: تو این کتاب به کتاب " جنس ضعیف" اوریانا فالاچی هم اشاره و استنادهایی شده که تصمیم دارم به زودی این کتاب رو هم پیدا کنم و بخونم!

قسمتهایی از کتاب دختران آفتاب:

۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۲۵
سپیدار