سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۳۷ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

"روز غصه ی بابا      روز گریه ی مادر      ما همه عزاداریم     روز اشک و عاشوراست"
 
سلام
عزاداریهاتون قبول ان شاءالله.
سؤال : کسانی هستن که جلوتر از فصل 6 باشند و لازم باشه تم های بیشتری رو زودتر بگذارم؟

 پاورپوینت فصل 6 ریاضی اول دبستان :

پاورپوینت فصل 6 ریاضی اول دبستان

هر دانلود پنج صلوات

پیشکش به ساحت سیدالشهدا علیه السّلام و  ارباب آب و ادب ، قمر منیر بنی هاشم

 

پ ن:

 این همه غیرت! عجبا این همه مستی!

تو که هستی که چنین مستی و شمشیر به دستی؟

نه شرابی، نه سرابی، نه لبی خورده به آبی

از کجا آمده در عین عطش این همه مستی

تو سبوی ملکوتی که ملک مست شد از او

که فلک مست شد، افتادی از دست و شکستی

مهدی جهاندار ملِک آبادی

 

۲ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۰
سپیدار

    بند هشتم و نهم ترکیب بند محتشم:

 

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد            شور و نشور* و واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند           هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد    

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید           هرجا که بود طائری از آشیان فتاد 

        شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت          چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد   

       هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد           بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد   

  ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان           بر پیکر شریف امام زمان فتاد     

              بی‌اختیار نعرهٔ هذا حسین او           سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد

 

 پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

 

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست         وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

      این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی         دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست         زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست  

این غرقه ی محیط شهادت که روی دشت        از موجِ خون او شده گلگون حسین توست 

      این خشک لب فتاده دور از لب فرات         کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه        خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

 این قالب طپان که چنین مانده بر زمین         شاه شهید ناشده مدفون حسین توست  

 

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

 

* نُشور یعنی زنده شدن مردگان در روز قیامت .

با توجه به معنی نشور ، فکر می کنم "و" بین "شور " و "نشور" باید اضافه باشه . نمیدونم، به نظرم باید می شد :"شورِ نشور" که معنیش بشه :" شورو غوغای روز قیامت"!

۱ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۸
سپیدار

برای تقویت حافظه ی بچه ها ، یه قصه ی فولکلور درباره ی "بسم الله الرحمن الرحیم " براشون تعریف کردم و ازشون خواستم که قصه رو تو خونه برا مامان و باباشون تعریف کنن . والدین هم قصه ای که بچه ها تعریف می کنند رو تو یک یا چند تا برگه بنویسند و اگه خواستن به شکل کتاب دربیارن و بعد بچه ها برا اون کتاب تصویر سازی کنند .

نتیجه خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردم . فقط باید دفعه ی بعد یادآوری کنم ، بعضی از اولیا دست تو قصه ی بچه ها نبرند و کلمات و جملات اونا رو بنویسند و با کلمات قلمبه سلمبه ، قصه رو از حالت بچه گونه درنیارن .

موقع تعریف قصه معمولاً کلمات و توصیف هایی رو به کار می برم که بچه ها بخندن و یادشون بمونه و بعد تو  کتاب قصه ها می بینم اشاره ای به اونا شده یا نه ؟ معمولا اولیایی که دست تو قصه نمی برن اون قسمت ها رو  هم می نویسند و سانسور نمی کنند !!!

خلاصه ی قصه ی بسم الله الرحمن الرحیم:

زنی برای انجام هر کاری بسم الله الرحمن الرحیم می گفته و شوهرش که از این کار اون ناراحت می شده ، نقشه میکشه حالِ زنش رو بگیره! یه سکّه بهش میده و میگه یه جای امن بگذاره . زن با بسم الله تو صندوقچه می گذاره . مرد یواشکی سکّه رو برمی داره و به دریا می اندازه . بعد از چند روز مرد ماهی می خره و زنش موقع تمیز کردن ، سکّه رو پیدا می کنه . وقتی مرد سکّه رو طلب می کنه ، همشرش سکّه رو بهش میده و طبق معمول همه ی قصه های happy end مرد متنبه میشه و خودش هم برا آغاز هر کاری بسم الله میگه!

(فقط باید موقع  تعریف قصه ، پیاز داغ ماجرا رو زیاد کرد و ادای زن و مرد داستان رو قشنگ و بامزه درآورد.)

۳ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۹:۰۱
سپیدار

بند هفتم از ترکیب بند محتشم :

 

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار               خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

 موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه                ابری به بارش آمد و بگریست زار زار                

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن               گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار    

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر                 افتاد در گمان که قیامت شد آشکار            

  آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود                شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار                

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل               گشتند بی‌عماری و محمل شتر سوار        

       با آن که سر زد آن عمل از امت نبی               روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار        

 وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

 

وقتی سرت به روی نی بلند شد
حرف اسارت و زنجیر و بند شد
وقتی که پرده حیا دریدند
به دور زینبت بگو بخند شد

۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۵
سپیدار

چند روز پیش بود . هزارتا کار داشتم . گفتم یه دور تو کانالای تلویزیون بچرخم ، بعد تلویزیون رو خاموش کنم برم به زندگیم برسم ! همینطور بالا و پایین می رفتم که دیدم تو شبکه 3 یه تصویر آشنا نشسته و تو برنامه ای مشابه "گفتگوی تنهایی" با همون سبک و سیاق ، اما این بار با اسم "چکامه" با سید علی میرمیرانی گپ می زنه ! اون تصویر آشنا و دوست داشتنی کسی نبود جز : علیرضا شجاع نوری (+)

کسی که تو فیلم 

روز واقعه (+) کولاک کرده بود و بازیش تو نقش

عبدالمطلب (+) فیلم "محمد رسول الله" مجید مجیدی رو دوست داشتم ! زمان حک شده زیر تصویر نشون میداد 35-40 دقیقه ای از گفتگو مونده ! هیچی دیگه نشستم .

از طرز جواب دادنش به سؤالای مجری خوشم اومد .اینکه برا هر سؤالی چندثانیه مکث می کرد و بعد یه جواب قشنگ و هوشمندانه می داد . برا بعضی سؤالها(که به نظرم سؤال کلیشه ای و بی مزه ای بودند! ) می موندم که چه جوابی میشه داد؟ چه جوابی میخواد بده که از کلاس کاریش کم نکنه !!! بعد ، از جوابهای شجاع نوری لذت می بردم!

نگاهش به عشق ، عاشورا ، عباس قشنگ بود ! اینکه همه ی واقعه رو سینمایی می دید و برا هر عضو و عنصری مأموریت و نقشی تو این سناریوی جهانی که کائنات تماشاچیش بودن ، می دید !  اینکه هر کس مأمور بوده طبق خواست کارگردان که امام حسین علیه السلام باشه ، بهترین اتودی رو که میتونه بزنه برای بهتر نشون دادن اون عشق ! اینکه هر کس نقشی متفاوت از بقیه زده تا همه ی انواع دلها ، بهونه ای برا تکون خوردن داشته باشند !

برنامه ی قشنگی بود ! 

۱ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۵
سپیدار

بند ششم از ترکیب بند محتشم کاشانی:

 

   ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند              یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه ، شفیعان روز حشر              دارند شرم کز گنه خلق دم زنند   

      دست عتاب حق به در آید ز آستین              چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

   آه از دمی که با کفن خون چکان ز خاک              آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند       

    فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت              گلگون کفن به عرصهٔ محشر قدم زنند

     جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا              در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

         از صاحب حرم چه توقع کنند باز                آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

  پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

dfff2d5d36076f5a6b7fa7e4d28d6dba.jpg

۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۰
سپیدار

 

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست

مست مدام شیشه می در بغل شکست

یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست

فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

پروانه ی رها شده از پیرهن شده است

او بی قرار لحظه ی فردا شدن شده است

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس

بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس

سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟

بگذار تا رها شوم از بند این قفس

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست

خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست

گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را

پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را

می خواند از نگاه ترش آن چکامه را

هفت آسمان قریب به مضمون نامه را

این چند سطر را ننوشتم، گریستم

باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آورده است نامه برایت، کبوترم

اینک کبوترم به فدایت، برادرم

دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم

جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم

آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان

برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

یادش به خیر، دست کریمانه ای که داشت

سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت

یک شهر بود در صف پیمانه ای که داشت

همواره باز بود درِ خانه ای که داشت

هرچند خانه بود برایش صف مصاف

جز او کدام امام زره بسته در طواف؟

اینک دلم به یاد برادر گرفته است

شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است

آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است

شعری که چشم حضرت مادر گرفته است

"از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد

وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد"

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست

خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست

راهی برای لشکر شب جز فرار نیست

پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات

می رفت و رفتنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گلو بی صدا شکست

باران سنگ بود و سبو بی صدا شکست

او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست

در ازدحام هلهله او... بی صدا شکست

این شعر ادامه داشت اگر گریه می گذاشت...

سید حمیدرضا برقعی

 

۲ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۲
سپیدار

بند پنجم از ترکیب بند محتشم :

 

چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید        جوش از زمین به ذروه ی عرش برین رسید

    نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب        از بس شکستها که به ارکان دین رسید   

     نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند         طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید        

     باد آن غبار چون به مزار نبی رساند         گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید         

        یکباره جامه در خُم گردون به نیل زد        چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

        پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش        از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید                 

 کرد این خیال وهم غلط کار، کان غبار        تا دامن جلال جهان آفرین رسید            

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

 

----------------------------------------------------------------

معنی ذِروِه در فرهنگ معین : 1 - نوک کوه ، قله 2 - تارک سر 3 - بالای هر چیز.

۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۲
سپیدار

بند چهارم از ترکیب بند محتشم:

 

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند              اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند     

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید                 زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش                 اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

پس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها                  افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود                 کندند از مدینه و در کربلا زدند               

وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت کوفیان                 بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند          

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید                 بر حلق تشنهٔ خلف مرتضی زدند       

اهل حرم دریده گریبان ، گشوده مو                فریاد بر در حرم کبریا زدند

 روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۴
سپیدار

بند سوم از ترکیب بند بی نظیر محتشم:

 

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی             وین خرگه بلند ستون ، بی‌ستون شدی 

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه              سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت              یک شعله برق خرمن گردون دون شدی  

   کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان              سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی      

  کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک             جان جهانیان همه از تن برون شدی          

 کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست             عالم تمام غرقه دریای خون شدی               

        گر انتقام آن نفتادی بروز حشر             با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی   

 

آل نبی چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

 ----------------------------------------------------------

سُرادِق : سراپرده - خیمه

۰ ۲۵ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۹
سپیدار