سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

کشیده است به رسوایی و جنون کارم
میان جمع بگویم که دوستت دارم؟!


که دستگیری‌ام ای عشق می‌کند آیا
خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟

گرفت بار غمت را به دوش هرکس، مُرد
خبر دهید که من زنده زیرِ آوارم

مراقبم که مبادا تُهی شوم از تو
 قسم به چشم ِتو! در خواب نیز بیدارم

شبیه اسفندم بی‌قرار گریه یِ سیر
شب و غروب و سحر، صبح و ظهر می‌بارم

miracles of Imam Reza2 کرامات و معجزات امام رضا (ع)

شعر از امیری اسفندقه کتاب ورمشور

پ ن: با اینکه با نصب میله برای خروجی خانم ها از دور ضریح ، راه باز کردن ، ولی خدا رو شکر جای همیشگی من روبروی ضریح محفوظه:)

۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۳۲
سپیدار

مردی را دیدم که سخت در خشم و رنج بود از اینکه چهل سال است شب و روز در نفیِ وجودِ حق تعالی کوشیده است و انواع راه ها را رفته و علوم و فنون و منطق ها را به کار گرفته و ادلّه و براهین و حجّت ها گرد آورده ولیکن هنوز راه به هیچ کجا نبُرده ؛ چنانکه حالیا جمیع دلائلش به پشیزی نمی ارزد .

گفتم : پس اینک در اثبات حق بکوش ، که کاری ست ممکن و مقدور و دلنشین .

گفت: اگر چنین کنم و خدای ناکرده ، به پاسخ های درست و کافی و کامل برسم و به اثباتِ مسلّمِ حق تعالی دست یابم ، با این همه گناه که در طول عمر خویش کرده ام و این همه پافشاری که در نفی وجود مبارکش کرده ام ، چه کنم؟ در این حال ، بی شک، خداوند مرا جهنمی خواهد فرمود و در آتش دوزخ ، به سختی خواهدم سوزاند ؛ و این، به هیچ حال ، به مصلحت ما نیست .

گفتم: ای برادر ! راه توبه و ندامت هنوز بر تو گشوده است . خالصانه و بی ریا از گناهانی که تا این دم کرده ای پشیمان شو و به درگاه تحدیّت روی آور و الباقی عمر را به خدمت حق بکوش تا از این دغدغه و عذاب آسوده شوی .

گفت: این نیز مقدور نیست ؛ چرا که از پسِ توبه ، طهارت لازم است ، و آدمی مجازِ به گناه کردن مکرر نخواهد بود ؛ و عمده ی تلاش من در جهتِ نفی وجود حق به سبب همین میل به ادامه ی عشرت است و لذّت ، نه هیچ چیز دیگر ...

نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل

***

پ ن۱: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ...

پ ن۲: از نادر ابراهیمی بیشتر باید گفت ... و خواهم گفت 

۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۲
سپیدار

کاش روزهای عمر هم چون جیره ی روزانه ی کوهنوردان، شکلاتی شیرین بود که می ریختیم داخل کوله پشتی هایمان و با هم از کوه بالا می رفتیم !

آن وقت من با هر بهانه ای که شده میشدم مسئول تقسیم جیره ی شکلات های روزانه ی هر دو نفرمان ! 

پس هر صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار میشدم ، همانوقت که تو هنوز در خواب بودی ! کوله ام را باز می کردم ، 2 تکه از شکلات روزانه ام را برمی داشتم ، بعد تو را صدا زده ، یکی از شکلات‌ها را به سویت دراز می کردم که بیا این هم شکلات امروزت!

و هر روز و هر روز تکرار این کار دوست داشتنی ...

و بالاخره یک روز قبل از طلوع خورشید ، آخرین 2 تکه از شکلات روزهایم را از کوله ام بیرون می آوردم و برای آخرین بار روزها و شکلات هایم را با تو تقسیم می کردم ...

و آخر شب ، شب آخر، خوشحال از اینکه کوله ی تو هنوز پر است از شکلاتهای خوشمزه ی دست نخورده ... چشم هایم را می بستم !

...

عزیزم ! یادت نرود هر روز شکلاتت را بخوری ...

۱ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۸
سپیدار

ﺯﻧﮓ ﻧﻘّﺎﺭﻩ ﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﯾﮏ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻭﺳﻂ ﺻﺤﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﺮ ﺯ ﭘﺪﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺿﺮﯾﺢ
ﮐﻮﺩﮎ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﭼﻨﺪﯾﺴﺖ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﺩﺭ ﭼﻮﺑﯽ ﺣﺮﻡ ﻣﺼﺤﻒ ﻗﺮﺁﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﺧﻠﻖ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﻃﻮﺍﻓﻨﺪ ﺑﮕﻮ ﺳﺮّﺵ ﭼﯿﺴﺖ
ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﺣﺮﯾﻤﺖ ﭘﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﺎﺭ ﮔﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﺯﺍﺋﺮﺕ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﻭ ﺣﺮﯾﻤﺖ ﻃﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺻﺤﻦ ﺗﻮ ﻭ ﺧﺎﺩﻡ ﺻﺤﻨﺖ ﻧﻮﺭ ﺍﺳﺖ


ﮔﺎﻫﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻠﻮﻍ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺍﻗﺖ ﮐﻪ ﺩﮔﺮ
ﮐﻔﺸﺪﺍﺭﯼ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﺟﺎ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﺍﺳﺖ


ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻔﺎ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺍﺵ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ
ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﻣﺸﺒﮏ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ


ﺩﺍﻧﻪ ﭘﺎﺷﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﺤﻠّﻢ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ
ﮐﻔﺘﺮ ﺻﺤﻦ ﺗﻮ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﮔﺮ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ


ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻧﻤﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺸﻬﺪ
ﺷﻬﺮ ﻗﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺩﺭﺻﺪ ﺁﺑﺶ ﺷﻮﺭ ﺍﺳﺖ


ﺍﺻﻼ ﺁﻗﺎ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺿﺎ(ع)ﺳﺖ
ﺗﻮ ﻋﻠﯽ(ع) ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﺸﻬﺪ ﻧﺠﻒ ﺍﺷﺮﻑ ﻣﺎﺳﺖ

مسعود یوسف پور

□□□

پ ن: دیروز که میخواستم نشانه ی ض رو تدریس کنم ، صلوات خاصه ی امام رضا رو برای بچه ها پخش کردم و یه کتاب قصه از مجموعه کتاب 14 معصوم رو که مربوط به امام رضا علیه آلاف التحیة والثناء بود رو براشون خوندم . (یادم باشه طبق فرمایش و پیشنهاد دوست عزیزی مبنی بر معرفی کتاب مناسب بچه ها ، حداقل این مجموعه کتاب رو خدمت دوستان معرفی کنم ) طی تدریس از بچه ها پرسیدم کی تا حالا مشهد نرفته؟ ... حدود یک سوم از کلاس 40 نفری دستشون رو بلند کردن !!! ... چقدر بد ! چقدر غم انگیز ! ... حتی تصور اینکه سالی بیاد و نتونم برم زیارت امام رضا ، حالم رو بد می کنه ، ضربان قلبم میره بالا و چشمام میسوزه ... 

چهارشنبه اگه خدا بخواد زائر امام رئوفم ... میرم که ازش بخوام لطفش رو ازم دریغ نکنه . ضمن تشکر از حضرتشون بابت این همه بزرگواریشون در حقم ، یکی از درخواستهام اینه که اجازه بدن همه ی مردم ، حتی شده یک بار ، توفیق نفس کشیدن تو اون بهشت رو داشته باشن ، مخصوصا بچه های کلاسم ...

روز ازل که قرعه به نام تو می زدند 

ما را برای عشق تو قربان نوشته اند 

۴ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۵
سپیدار

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآ سمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز

محمدسعید میرزایی

۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۸
سپیدار

معلم: بچه ها مادر کی فردا می تونه بیاد مدرسه ؟(مثلا برای کمک به تزئین کلاس برای فلان جشن ! )

دست همه ی کلاس میره بالا ! من ... من ... من ... (بدون اینکه بدونن مادرشون میتونه بیاد یا نه! )

معلم : فردا کی میتونه یه دایناسور بیاره سر کلاس؟ 

باز هم دست نصف بچه های کلاس میره بالا ! من ... من ... من ... (حتما فکر کردن که دایناسور رو از کجا میخوان بیارن دیگه ! )

معلم : کی میتونه ... ؟

هنوز معلم "توانایی" مورد نظرش رو مشخص نکرده که دست نصف بچه های کلاس میره بالا!من ... من ... من ...

معلم : کی ... ؟

 لحن پرسشی معلم کافیه تا دست بچه ها بره بالا ! من ... من ... من ... (همچین بچه های توانایی داریم !)

گاهی حتی لازم نیست معلم کلمه ای بگه! همین که به بچه ها نگاه کنه ، بچه ها دستاشون رو استحباباً و برای عقب نموندن از قافله  بالا میبرن !

من ... من ... من ...

شده قضیه ی ثبت نام برای انتخابات ریاست جمهوری ! ملت بدون توجه به توانایی و جایگاهشون ریختن تا قربة الی الله خودی نشون داده و خوراک طنز چند سال خانواده و فامیل و دوستان رو جور کنند و در حد وسع و توانایی خودشون آبرویی هم از مملکت ببرند !

بماند که "بعضی" از اینها هدفشون اعتراضه (حالا به هر چی ! از اعتراض به وضع موجود و ناموجود! اعتراض به ماضی ، مضارع یا مستقبل!... تا اعتراض به قانون مبهم و غیر شفاف ثبت نام برای انتخابات ریاست جمهوری!!!)

صدای خیلی ها هم دراومده که این چه وضعشه ! هزار و ششصد و خرده ای آدم عاقل [!] و بالغ[!] خودشون رو در قدّ و قواره ی ریاست جمهوری می بینن و فکر می کنن جامه ی ریاست جمهوری اتفاقاً برا قامت اونا دوخته شده؟!!

آقا قانون ایراد داره باید برا ثبت نام کنندگان شرایط جزئی تری بزارن و ... درست!

اما ... اما ... اما ...http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/02/17/13920217150643839_PhotoL.jpgبیایین فکر کنیم برا این سِمَتِ مهم، قانون شرایطی به جز رجال سیاسی و مذهبی و ... هم گذاشت . مثلا سطح تحصیلات و شرط سنّی . خُب چه اتفاقی می افتاد؟... آدمهای بدون مدرک تحصیلات عالیه و افرادی خارج از محدوده ی سنی تعیین شده نمی تونستن بیان ! ... خُب ! مشکل حل می شد؟

من میگمنع!

یه نگاهی به افرادی که این روزا ثبت نام کردن بندازین؟ تقریبا خیلی ها در سن معقول و خیلی هاشون دارای مدرک تحصیلات عالیه بودن!

غیر از آدمهای پرت و بووووووووقِ ناشناس ، فقط ببینید چقدر نماینده ی حال و سابق و اسبق مجلس ، معاون های رؤسای جمهور، وزرای سابق و اسبق، رئیسان فلان بنیاد و ستاد و مؤسسه و ... ، اساتید دانشگاه ، بازیگر و خواننده و ورزشکار و کلّی آدم که خودشون رو به نوعی رجال سیاسی و مذهبی می دونن ثبت نام کردن!!!

وقتی ایـــــــــــــــــــــــــــــنهمه آدم معروف که ادعاشون هم میشه ، بلند شدن با کمال وقاحت رفتن برا ریاست جمهوری ثبت نام کردن ، چه انتظاری از مردم عادی داریم؟

اگه برا ثبت نام کردن لازم بود ملت حداقل یکی دو میلیونی بِسُلفند ، به احتمال زیاد این مسخره بازی برا خییییییییلی هاشون نمی صرفید ! ولی ...

این ده ها و صدها نفر آدم معروف و پر ادعای از خود متشکر رو کجای دلمون بگذاریم؟

:کی میتونه رئیس جمهور بشه؟

- من ... من ... من... من ...

اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً

خدایا ! آخر و عاقبت کارهای ما را ختم به خیر کن

۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۴۸
سپیدار

بی تو آواره ی شامیم، خودت را برسان

آفتابِ لب بامیم، خودت را برسان

 

ای به تدبیر تو محتاج، جنون مندیِ ما!

تیغِ گم کرده نیامیم، خودت را برسان

 

خُرد منگر به چموشی و حَرونی رمه را

پیش فرمان تو رامیم*، خودت را برسان

 

پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد

سبز پوشانِ قیامیم، خودت را برسان

 

نفسی تازه کن، ای وارث اعجاز مسیح!

زیر دندان جذامیم، خودت را برسان

کافر و مؤمن، آواره و شبگرد، همه

همه محتاج امامیم، خودت را برسان

امید مهدی نژاد

حَرون یعنی اسب سرکش و نافرمان . حَرونی هم میشه سرکشی و نافرمانی

به قول مولانا:

هر محال از دست او ممکن شود      هر حرون از بیم او ساکن شود

*****

* شعره دیگه! وزن و قافیه ایجاب می کرد "رام" باشیم و گرنه کجا "پیش فرمان تو رامیم" ؟...حَرونیم عزیز! حرون!

 سبک زندگی مون ، منِش و کُنِش مون ، موضع گیری هامون ، سکوت و سخنمون ، قضاوتهامون ، دوستان و دشمنانمون ، خواسته ها و ناخواسته هامون و خلاصه جزء جزء زندگیمون که یه چیز دیگه میگن! ..."قحطی به دینمان زده یا ایهاالعزیز"!

شعر رو هم چون قشنگ بود گذاشتمش همین!

کاش نرگس فصل نداشت ...

۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۷
سپیدار

تاریخ مستطاب آمریکا

مستطاب !!! اصلا تو دهن جا نمیشه از بس ثقیل و سنگینه!

"تاریخ مستطاب آمریکا " ! تاریخ و آمریکا رو که می فهمم ولی این "مستطاب" یعنی چی؟ در فرهنگهای لغت مستطاب را پاکیزه و شایسته و پسندیده و نیکو و خوش ترجمه کرده اند .

پس به زبان شیرین خودمون میشه همون : تاریخ خوشگل و تر و تمیز آمریکا

نویسنده : محمد صادق کوشکی - کاریکاتوریست : مازیار بیژنی

انتشارات خیزش نو

*******

لابد فکر می کنید یه کتاب تاریخ بی مزه ی کسل کننده ی اعصاب خُرد کنه که خوندنش شکنجه ی شب امتحانِ دانشجوهای رشته ی تاریخه و از حوصله ی ما ، خارج!!! نه؟

 اصلا باورتون میشه این کتاب ، با این اسم عجیب یه کتاب جدی در قالب طنز باشه؟!

بله "تاریخ مستطاب آمریکا " خلاصه ی بامزه [!] و شسته رُفته ای از تاریخ آمریکا از تولد (البته تولد شناسنامه ای!...گویا آمریکا هم مثل بعضی از مردم سن شناسنامه ایش با سن واقعیش نمی خونه و صغر سن داره!) تا همین چند روز پیشه!

تلخیِ موضوع و محتوای کتاب رو روایت طنزآمیز محمد صادق کوشکی بعلاوه ی کاریکاتورهای واقعا قشنگ مازیار بیژنی کمی تلطیف کرده و همین طنّازی و کاریکاتورها خوندن کتاب رو شیرین کردن.

نکته ی مهم اینه که به نظرم کتاب بیشتر از اینکه نوشته ی دکتر کوشکی باشه روایت ایشونه! یعنی چطور بگم ... کتاب "تاریخ مستطاب ..."یه جور ترجمه ی طنزآمیز از چند تا کتاب مثل : "تاریخ آمریکا" نوشته ی هاوارد زین ، "ایالات شکست خورده" ی نوام چامسکی ، "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" اوریانا فالاچی و چند تا کتاب دیگه است . که بخش هایی از اونها به فارسی شیرین برگردانده و روایت شدن . (و این نکته به نظرم اصلا عیب کتاب نیست که هیچ! حُسنش هم هست . یعنی کتاب نظر شخصی ایشون نیست که بعضی حضرات دربرابرش جبهه بگیرن و همچنین مدارک و مستندات هر مطلب در پاورقی های کتاب اومده!)

از محسّنات دیگه ی کتاب اینه که بخش عمده ایش به تاریخ خود آمریکا و روابطش با بقیه ی نقاط جهان پرداخته و این برای منی که تا حدودی در تاریخ روابط ایران و آمریکا مطالعه کردم یعنی مطالب تکراری کتاب حداقله!

یک مقدمه کاملا جدی!

تاریخ ایالات متحده آمریکا خیلی جدی است! آن قدر جدی که حتی بخش ها و قسمت های شوخی آن هم جدی است! (تعجب نکنید! آن هایی که تاریخ را می شناسند. می دانند قسمت هایی از تاریخ هر جایی شوخی است! یعنی همه جای یک تاریخ نمی تواند جدی باشد! مثلا ساختن مناره با کله ی مردم کرمان توسط آقامحمدخان قاجار به نظر شما شوخی نیست؟) و طبیعی است شوخی کردن با این تاریخ بسیار جدی، کار ساده ای نیست! چون آمریکایی ها بر خلاف ظاهرشان بیش از حد مجاز جدی اند!

واقعا چه جوری باید با تاریخ ملتی که اسطوره اش «کابوی»، نماد هویتی اش «غرب وحشی» پیروزی شاخصش «انفجار بمب های اتمی در ژاپن»، غذای ملی اش «همبرگر»، عامل برتری اش «هزاران موشک و بمب هسته ای» و هنرمند اخراجی اش «چارلی چاپلین» است، شوخی کرد؟ (لابد می دانید چاپلین سال های سال در تبعید زندگی کرد، چون مقامات آمریکا او را اخراج کرده بودند! او پس از جنگ جهانی دوم تا لحظه ی مرگش امکان زندگی در آمریکا را نیافت، چون بعضی فیلم هایش به مذاق سیاستمداران آمریکایی خوش نیامده بود!)

به هر حال در صفحات آینده خواهید دید که چگونه از پس این مهم برآمده ایم! آن هم در حالتی که تاریخ و جغرافی و تفکر و همه چیز دیگر در آمریکا به سه موضوع اصلی و محوری باز می گردد! «دموکراسی»، »حقوق بشر» و «آزادی»! اصولا هیچ چیز در آمریکا نیست که به این امور مربوط نباشد! چه جوری اش را باید بخوانید!

قسمتی از این کتاب درباره خود آمریکایی ها و تاریخ شان است! قسمتی دیگر در خصوص آمریکا و «ماست» و بخشی هم به آمریکا و دیگران (غیر از ما!) اختصاص یافته!

هدف این کتاب، آموزش تاریخ نیست بلکه روایت آن است! به همین دلیل هر چه در این کتاب می خوانید «مستند» است! یعنی منابع و استادش موجود است و هیچ مطلبی بدون سند نیامده! اما راست و دروغش گردن ما نیست! گردن نویسندگان محترم مطالبی است که نشانی آن ها در انتهای هر مطلب آمده! آنهایی که حال و حوصله تحقیق دارند به منابع مراجعه کنند و آن هایی که بی حال و حوصله اند به ما اعتماد کنند!

کتاب قشنگیه . بخش هایی از کتاب مثل قسمتی که مربوط به ویتنام بود برام تازگی داشت و بخشی که مربوط به آفریقایی ها بود شدیدا منو یاد رمان بی نظیر و معرکه ی "ریشه ها" ی الکس هیلی می انداخت.

و این هم یه یه بخش کوچک از این کتاب خوب:

شاهین سیاه ، از جمله رؤسای قبایل سرخپوست بود و از جمله تنبل ترین شاگردان مکتب آموزش اخلاق آمریکایی ها به شمار می رفت  (و البته هیچ وقت هم نتوانست در این کلاس نمره ی قبولی به دست بیاورد) که در سال 1823 به دست ارتش آمریکا اسیر شد . البته افراد قبیله اش قبل از او کشته شده بودند ، چون به گفته ی یکی از افسران ارتش آمریکا "کاسه ی صبر رئیس جمهور ما لبریز شده ! او سعی کرد تا سرخ پوست ها را اصلاح کند اما چون اصلاح نشدند تصمیم گرفت تا آنها را از روی زمین محو کند ! اگر سرخ پوست ها نمی توانند اصلاح شوند پس باید بمیرند ."

همین آقای شاهین سیاه درباره ی ماجرای آموزش فضایل اخلاقی به سرخ پوست ها توسط آمریکایی ها چنین گفته است:" سرخ پوستی که به اندازه ی مردان سفید ، بد باشد نمی تواند در قبیله ی ما زندگی کند . مردان سفید آموزگاران بدی هستند . آن ها نوشته ها و قراردادهای دروغ با خود می آورند ، به روی سرخ پوست ها می خندند تا فریبشان دهند ، با سرخ پوست ها دست می دهند تا اعتمادشان را جلب کنند و بعد با مشروبات الکلی آنها را مست و زنانشان را فاسد می کنند ! ما به سفیدها گفتیم که ما را به حال خود رها کنند ، ولی آن ها ما را همیشه تعقیب کرده و از هر سو راه را بر ما بستند و مانند مار دور ما حلقه زدند . آن ها ما را مسموم کردند . ما هم کم کم مثل آن ها شدیم . دروغگو و ریا کار ، تنبل و بی عفت و اهل وعده دادن و عمل نکردن ! درست است که سفیدها پوست کلّه ی ما را نکندند اما کار بدتری کردند ، آنها دل های ما را مسموم کردند ."

البته شما هم موافقید آدم کردن سرخ پوستی که اینگونه درباره ی ملت بزرگ آمریکا اظهار عقیده می کند چقدر کار دشوار و ناممکنی بود و می توانید تصور کنید که آمریکایی ها برای اصلاح چنین سرخ پوست هایی چقدر و چگونه مجبور به استفاده از تیغ شدند !

فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ
****
پ ن1: فیلمهایی که به نوعی به زندگی سرخ پوستها مربوط میشه رو دوست دارم . و همیشه دلم می سوزه که چرا مقابل مهاجمان به سرزمینشون نتونستن مقاومت کنند ! چرا قلم پای اولین سفید پوستی که وارد سرزمینشون شد رو نشکستن !و یاد این جمله ی ویولون زن به کونتاکینته ی آفریقایی تو کتاب معرکه ی "ریشه ها" می افتم که:
 "همه ی شما افریقایی یا و سرخپوستا یه جور اشتباه کردین - گذاشتین سفیدا به جایی که زندگی می کنین قدم بذارن . بهشون غذا دادین و جایی دادین که بخوابن و تا بخودتون اومدین دیدین که با لگد بیرونتون میندازن یا اسیرتون میکنن ."
پ ن 2:آمریکا دقیقا همون آمریکاست . و جالبه که هنوزم که هنوزه روشش هم همونه
پ ن3:  همسر برادرم کتاب رو روی میز دید و پرسید چی می خوندی؟ جلد کتاب رو نشونش دادم . بعد (طبق عادت دیرین که اطرافیان تا شعاع چند متری باید و لابد در لذت کتاب خوانی من شریک شوند!) ازش خواستم که گوشش رو به من بسپاره تا قسمتهایی از این کتاب رو براش بخونم . بزرگوارانه قبول کرد . بعد از خوندن اون بخش مورد نظر ، نظرش جلب شد و گفت : فکر نمی کردم اینقدر کتاب قشنگی باشه ! و اینطوری شد که 5-6 صفحه ی دیگر هم شنونده ی کتاب خوانیِ ما شد و خواست که بعد از اتمام خوندنم ، کتاب رو بهش امانت بدم تا اون هم بخونه !
پ ن 4: راستی ! کتاب تقدیمی قشنگ و به جایی هم داره
تقدیم به نادر مهدوی
که آمریکایی ها او را بهتر از ما می شناسند
۲ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۰
سپیدار

با مختصری جسارت می گوییم که واژه ی نسبتا دقیق و درست "نوربین" را که معنای روشن و مشخصی دارد و معادل انگ و مناسبی هم برای خارجی آن است، به جای واژه ی خنده آور و غم انگیز "دوربین" گذاشته ایم .

واژه ی "دوربین" برای دستگاهی که عکس یا فیلم می گیرد ، می دانید که اصلا و ابدا معنا ندارد . هیچکس، به هیچ دلیل و بهانه ، با این دستگاه ، " دور" را نمی بیند و اصلا کاری به دور و نزدیکی شی ء یا موضوع مورد نظر خود ندارد . اگر تصادفا و بنا به ضرورت هم بخواهند با این دستگاه ، فاصله ی دوری را مورد عکس برداری یا فیلمبرداری قرار بدهند، روی این دستگاه یک دوربین یا دورنگر اضافه می کنند .

ما نمی دانیم در چه زمان ، چه شده که یک آدم نابخردِ تازه به دوران رسیده یِ کوتاه بینِ فرنگ رفته یِ دستِ خالی برگشته ، نام این جعبه یا دستگاه را ، به خیال آنکه می تواند با آن دور دورها و بالای کوه ها را دید بزند ، "دوربین" گذاشته و آن را با "دوربین " که دستگاهی ست به راستی برای نزدیک آوردن دور و دور را دیدن ، عوضی گرفته و حتی جرئت نکرده که از صاحب یا ارائه دهنده ی آن بپرسد این چیست و به چه درد می خورد .

اما به هر صورت ، قاعده ای داریم که می گوید :" اشتباه، برمی گردد". به همین دلیل هم هیچ لزومی ندارد که چون یک آدم فرنگ زده ی نامطلع و ناوارد ، یک بار، تصادفا ، نام این دستگاه را " دوربین" گذاشته -چنان که می توانست "سه چرخه" و "شکلات" هم بگذارد - ما هم تا ابد آن را دوربین بنامیم ؛ همانطور که اگر یک بچه ، تصادفا، دیگ را قالیچه بنامد ، یک ملت بافرهنگ مجبور نیست تا نهایت تاریخ ، دیگ را قالیچه نامگذاری کند و از هنر دیگ بافی ایلات فارس و دیگ ابریشمی نایین سخن بگوید .

ضمنا توجه بفرمایید به سایر واژه های مربوط به "نوربین عکاسی"یا "نوربین فیلمبرداری" که معمولا و عموما به کار می رود : "نورپردازی"،"نورسنج" ،" فیلم نوردیده"،" نور دادن" و ...

در طرف مقابل هم ، در ارتباط با "دوربین" که کارش دیدن دور است ، "دوربین مساحی"،"دوربین های مهندسی" و "عدسی دوربین دورنگر" را داریم که جزئی از نوربین و مظاف برآن است .

بنابراین ، "نوربین"، دستگاهی ست که در داخل آن چیزی قرار می گیرد (یعنی فیلم ) که آن چیز، فقط با دیدن نور مناسب ، ارزش پیدا می کند .

و "دوربین" که دستگاهی ست برای دیدن دور و دورتر ، در درونش اصولا چیزی قرار نمی گیرد که در مقابل نور حساسیت داسته باشد . همین !

از کتاب ابوالمشاغل ، نادر ابراهیمی 

***

کیف کردین این همه ریزبینی و نکته سنجی رو!

۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۸
سپیدار

ضمن احترام به تمام معلمهایی که با جون و دل کار می کنند و هیچ کمبود و مشکلی مانع خوب بودنشون نیست . مخصوصا معلمهای خوب مقطع ابتدایی و مخصوصاتر ! معلمهای کلاس اولی :

اولین روز مدرسه بعد از تعطیلات نوروزی . از کلاس 40 نفری 30 نفر غایبند و 10 نفری اومدن . 

معلم کلاس به معاون مدرسه میگه تو بیا دعواشون کن که چرا اومدن؟!!!!!

10 تا بچه ی کلاس اولی به جای تشویق، باید مؤاخذه و بازخواست بشن که چرا به قانون و وظیفه شون عمل کردن!!!! معلومه که سالهای دیگه این 10 نفر هم به اون 30 نفر اضافه میشن و از هر فرصتی برای تعطیل کردن کلاس استفاده (سوء استفاده ) می کنن!

همین ها فردا میشن دانشجو و نصف ترم تحصیلی کلاس و دانشگاه رو می پیچونن!

همین ها میشن کارمند و "امروز برو فردا بیا" تحویل مردم میدن .

همین ها میشن ...

◇◇◇

معلم کلاس پنجم مدرسه است . به پسر بچه های 11-12 ساله میگه: ایرانی ها هیچ افتخاری تو تاریخ ندارن . هر چی رو که می بینین خارجی ها کشف یا اختراع کردن !!!!

فکر کنید در طی 30 سال متوسط 1000 نفر ، دانش آموز این معلم میشن . 1000 نفر که فکر می کنند مرغ همسایه غازه و ما هیچ مرغی نداریم . کسانی که" نمی توانیم" تو وجودشون ریشه دوانده!

◇◇◇

معلم مدرسه است و با افتخار میگه : من اجازه نمیدم هیچ وسیله ی ایرانی وارد آشپزخونه ام بشه ! همه چی باید بهترین برند خارجی باشه !!!!

این معلم چطور میخواد به بچه های کلاسش یاد بده که برای ایران و ایرانی ارزش قائل بشن؟!!!

◇◇◇

معلم مقطع راهنماییه . تو کلاس همه اش گوشی دستشه تا آخرین اخبار فوتبال ایران و جهان رو به اطلاع شاگرداش برسونه . و بدون تدریس کتاب، 6 سوال (دقیقا 6 سوال ) رو به بچه ها میده و همون ها رو ازشون امتحان میگیره !

◇◇◇

مدیر مدرسه است ولی به خاطر کمبود معلم یکی از درسهای بچه ها رو هم همزمان تدریس می کنه و مثلا مهارتها و سبک زندگی یاد بچه ها میده . چطوری؟ کاری نداره 10 -20 تا سوال میده دست بچه ها و میره به کارهای مدیریتیش برسه!

بچه ها از این معلم سبک کدوم زندگی رو یاد می گیرن ؟!!

◇◇◇

پ ن1: هیچ نظارت و کنترلی بر عملکرد منِ معلم ، مدیر ، رییس و بقیه کارکنان آموزش و پرورش وجود نداره ! هیچ کس نمی گه تو کلاس چه کار می کنی؟ بازده کارِت چیه؟ هیچ ملاک و معیاری هم برای اندازه گیری و قضاوت وجود نداره ! نمیدونم راهش چیه ولی اینطوری هم که ما داریم میریم امیدی برای رسیدن دیده نمیشه ! آموزش و پرورش رو کاغذ میگه کار و برنامه ام درسته ولی رو زمین ، خیلی فشل و یلخی و هردمبیل و باری به هر جهت و ولش کن و سخت نگیر و ... است ! خیــــــــــــــــلی!

با این آموزش و پرورش به کجا میریم؟ ... ناکجاآبادی که کاش ترکستان بود!

پ ن2: امروز از اون روزایی بود که دلم میخواست غُر بزنم!

۲ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۱
سپیدار