سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

 

 

از شما پنهان نباشد ، از خدا پنهان که نیست، تو تموم مأکولات عالم ، انار برا ما یه چیز دیگه است!!!

نه اینکه خیلی بخور باشیم ها!نه! همینطوری و بدون چشمداشت دوسِش می داریم.

طوری که از اول بهار منتظر پاییز و زمستونیم و چشم به راه! اصلا انار رو که می بینیم گُل از گُلمون میشکفه و ناخودآگاه خوش اخلاق(تر) میشیم.

 

 

امسال هم به قرار هر سال، هر کی رفت بیرون با یه بغل انار اومد تا بلکه ما آرزو به دل نمونیم! اما انارها اونی نبود که باید! تا جایی که حاضر شدیم برای یه دونه انار خوب ، هر قیمتی بپردازیم! اما دریغ!!! دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

 

 

 

خلاصه ... امشب بخت با ما یار بود و چندتا انار خوب به دستمون رسید . وقتی دیدیم همه جمعند(خانواده و میهمان و انار!) و امکان این گردهمآیی برا شب یلدا نیست!(هر چند تصمیم داشتیم به احترام حضرت رسول و امام رئوف مراسم شب یلدا رو به اول ربیع موکول کنیم) اما یه دفعه و ییهویی تصمیم گرفتیم ، امشب رو شب یلدا بگیریم!

ما هم برا تک تک حضار فال حافظ گرفتیم و حافظ جان هم حال بعضی ها رو گرفتند! یعنی ایـــــــــــــــــــــــــــــنقدر قشنگ و دقیق زد وسط خال!

فقط یه نفر تقاضای ویدئو چک! کرد که باز هم نه من! نه خودش و نه هیچ کس دیگه! متوجه منظور حضرت حافظ نشدیم!!!! و گذاشتیم به حساب خستگی خواجه!

 

 

و چون کسی نبود بین و حضرت حافظ وساطت کنه ، خودمون بی واسطه دست به دامن خواجه شدیم و این هم فالِ ما:

۰ ۲۸ آذر ۹۳ ، ۲۳:۴۵
سپیدار
1- قبل از تدریس نشانه ی (ای) با یه سلام و احوالپرسی ساده به زبونهای کُردی ، گیلکی ، عربی و ترکی ، حال چندنفر از بچه ها رو پرسیدم ! بچه ها چقدر ذوق میکردن وقتی به زبون خانواده شون حرف می زدم و اونها می فهمیدن چی میگم !(زبون کردی رو خودم خیلی دوست دارم . چند سال پیش هم یه خیز برداشتم یادش بگیرم ، ولی علاوه بر کمبود امکاناتی مثل استعداد ، موقعیتش هم جور نشد! باید برای سال بعد احوالپرسی با چند تا از لهجه ها رو هم یاد بگیرم!)

2- از بچه ها پرسیدم : اگه شما نقاشی یه آدم رو بکشی ، و دوستت نقاشیتو مسخره بکنه و بگه زشته ، تو رو مسخره کرده یا نقاشی تو رو ؟ و جواب معلومه که : منُ!

3- از بچه ها میپرسم : زهرا تو خودت انتخاب کردی چشمات این رنگی باشه؟ فاطمه تو خودت انتخاب کردی پوستت این رنگی باشه ؟ ریحانه تو خودت گفتی من میخوام این قدی باشم ؟ سارینا تو خودت گفتی خدا جون من میخوام موهام این شکلی باشه ؟ ریحانه تو خودت بابا و مامانت رو انتخاب کردی؟ پانیذ تو خودت خواستی تو این شهر دنیا بیایی؟ و خیلی سؤالهای دیگه که جواب همشون بود : نع! پس اینها رو کی برات انتخاب کرده؟ خب معلومه ، خدا جون !

 همه ی ما نقاشی های خداییم و نقاشی خداجون ، حتما قشنگه !

4-حالا اگه ما رنگ پوست ، قد ، زبون ، بابا ، مامان ، شهر ، مو ، شکل و ... دوستمون رو مسخره کنیم ، دوستمون رو مسخره کردیم یا خداجون رو؟!!!! ... وای وای !(همین جا ، زیرآب این جوکهای ، یه ترکه ... یه لره ... یه ... رو میزنیم)

5- بچه رفته پای تخته ، تصویر پاورها افتاده رو مقنعه اش، به شوخی میگم : بچه ها پشت سر فلانی رو نگاه کنید! فرشته نشسته رو سرش ، یا رو مقنعه اش ریاضی نوشته ! که میگن :

وای وای ! نقاشی خدا رو مسخره می کنید؟!!!

6- حالا از اون روز به بعد دیگه جرأت نمی کنم با بچه ها شوخی کنم! وروجکها زود میچسبونن به نقاشی خدا!

۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۹:۲۵
سپیدار

اربعین تموم شده نشده ،کربلا رفته ها برگشته و برنگشته، کوچه ها پر از بنرهای رنگ و وارنگ شده! لااقل امروز صدتا بنر دیدم!

"اَلهکُمُ التَّکاثُر " مون از "حَتی زُرتُمُ المَقابِر" هم گذشته به شمارش بنرهای تبریک و خوش آمد و زیارت قبول رسیده! خدا آخر عاقبتمون رو ختم به خیر کنه!

...

میگم: اگه روزی روزگاری ، گذرم به خونه ی خدا یا عتبات عالیات بیفته. بعد از برگشت، اولین کاری که می کنم اسامی کسانی که بنر و پلاکارد زده باشند رو از لیست سوغاتی بگیرها حذف می کنم! حالا دعا کنین بِرَم براتون سوغاتی بیارم

پ ن: این یارِ غارِ ما  همین جمعه داره میره کربلا(صد البته انشاءالله نجف و سامرا و کاظمین!) و چون ما رو نمیبره تو برزخ گیر کردیم و نمیدونیم خوشحال باشیم ! ناراحت باشیم! حسادت کنیم! غبطه بخوریم! اصلاً باهاش خداحافظی بکنیم یا تریپ دلخوری بیاییم! بد مخمصه ایه!!!

آهای رفیق! ارجاعت میدم به قرار و آرزویِ نمایشگاه قرآن سال گذشته!

فقط:

سلامِ منِ دلخسته ی غمگین شده را نیز، به شیرین غزل های خداوند ، به معشوق دو عالم ، برسانید.

تمام.

◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆

بعدا نوشت:

نمیدونستم "آه"م اینقدر اثر داره! سفر رفیقمون 3 روز عقب افتاد... قابل توجه دوستان و آشنایان! 

۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۶:۱۷
سپیدار

چقدر این کتاب "شازده کوچولو " قشنگه!

 

این هم یه جمله از کتاب:

این هم یکی دیگه:

 

آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند ، آدم ها مانده اند بی دوست...

*********

پ ن: روباه قصه خیلی دوست داشتنیه!

۰ ۲۲ آذر ۹۳ ، ۲۳:۱۸
سپیدار

منبع: نقاش فقیر

راستی آیا

کودکان کربلا

تکلیفشان تنها

دائماً تکرار مشقِ آب ! آب!

مشقِ بابا آب بود؟

(قیصر امین پور)

۰ ۲۲ آذر ۹۳ ، ۰۸:۵۰
سپیدار

فرصت های گریزنده را چون قاصدک ها به دست باد نشاندیم.

در خفاخانه های ضمیر خویش چیزی را پنهان نگه داشتیم.

و روزی دانستیم - و تو نیز خواهی دانست - که زمان ، جاودانه بودن همه چیز را نفی می کند.

پوسیدگی بر هر آن چه پنهان شده است ، دست می یابد و افسوس به جای می ماند.

بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم. نادر ابراهیمی

۰ ۱۹ آذر ۹۳ ، ۲۲:۲۲
سپیدار

هفته ی پیش همسر برادرم ازم خواست براش فال حافظ بگیرم. (بعضی وقتها هم پیامک میزنه که: یه فال بگیر ، بیت اولش رو بفرست!) فال رو گرفتم و براش خوندم.(البته همیشه تفسیر شعر با خودشه !و من به خودم اجازه ی تفسیر شعر خواجه ی عزیز رو نمیدم!) تارا کوچولوی 2.5 ساله هم ناظر فال گرفتن عمه اش بود. جون عمّـــّـــّـــّه اش!

بعد هم که من و تارا تنها موندیم ، عمه - برادرزاده ، شب شعر تشکیل دادیم و با هم شعر حافظ خوندیم .(با انتخاب شعر به سبک فال!) البته من می خوندم و تارا آخر هر بیت که نگاهش می کردم ، وظیفه داشت بگه : " به به ! به به !" و با هم بلند بلند بخندیم

...

دیشب تارا عروسکش رو خوابوند روی پاهاش بعد از اینکه کلی دعواش کرد که چرا خرابکاری می کنه، یه سررسید کوچیک برداشت و به عروسکش گفت: بیا برات کتاب بخونم.

سررسید رو از شیرازه اش گرفت دستش ... چشماشو بست ... یک دستش رو هم گذاشت رو قسمت بالای سررسید ... زیر لب چیزی خوند و لبهاشو تکون تکون داد ... بعد یه صفحه رو شانسی باز کرد و شروع کرد به قصه گفتن!

قصه اش درباره ی پارک و صندلی و درخت بود!

(صفحه ای که تو سررسید باز کرده بود : تصویر یه درخت پاییزی بود و نیمکت و برگهای ریخته شده رو زمین)

-----------------------

بی ربط: امروز به دوستم میگم: امروز یک شنبه است یا دوشنبه؟!!!!!! انتظار داشتم بگه یکشنبه! با تعجب گفت: (...)! سه شنبه است!!!!! من:

مگه نمیگن روزهای خوش زود میگذرن؟ ... ولی برای من که این هفته، خــــــــــــــیلی هفته ی سخت و اذیت کننده ای بود؟!!!!! حتماً فکر کردم یک شنبه ی هفته ی دیگه است!

۰ ۱۸ آذر ۹۳ ، ۱۵:۲۹
سپیدار

 

به بهانه ی روز دانشجو... و به یاد روزهای دانشجویی...

مادر یکی از شاگردام مدرس یکی از واحدهای دانشگاه آزاده. بهم میگه: نمیخواهید ادامه تحصیل بدید؟ کافیه کنکور بدین ، قبولین . هزینه هاش رو هم که خود دانشگاه وام میده و .... میگه : کمکتون می کنم .

منم که عاشق امتحان و شبها و روزهای امتحان!(هیچّی مون به آدم حسابیا نرفته!) یه کم دو دل شدم . اما ته ِ دلم رضا نمیده!

منتظرم زمان ثبت نام کنکور ارشد سراسری و آزاد بگذره تا من با کلّی تأسف و تألّم بگم: اِ... ! حیف شد . یادم رفت ثبت نام کنم !

  امروز روز 16 آذر بود و همین موضوع باعث شد که فیلمون یاد هندستون بکنه . یاد روزهای دانشجویی!

متنی که در ادامه ی مطلب اومده ، همین " یادش به خیر" هاست . چیز به درد بخوری نداره . همین جوری برای ثبت تو تاریخ ، به قول اساتیدخوشنویسی " قلمی شد"!

کار داری به کارِت بِرِس . بعد نگو نگفتیا؟!!!!!

۳ ۱۶ آذر ۹۳ ، ۲۲:۲۷
سپیدار

الغرض با ماله ی غم ، دست بنّایی شگفت

ماهرانه حفره ی لبخندها را گِل گرفت!*

 ◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆

پ ن: چند روز پیش ابراز نگرانی کردم از نبودن همکار خوبم تو مقطع دیگه ! ته دلم مطمئن بودم ، این غیبت بدون دلیل نیست !

تا این که امروز کامنت گذاشتند و گفتند :

سرویس بچه های مدرسه شون تصادف کرده و چند نفر از بچه هاشون به سختی مجروح شدند ! بچه هایی که محرومیت اقتصادیشون بیشتر از مجروحیت جسمشون دلم رو سوزوند!

کاش غیر از دعا کار دیگه ای هم از دستم برمی اومد...

*شعر از سید حسن حسینی

۰ ۱۴ آذر ۹۳ ، ۲۳:۱۵
سپیدار

تا حالا درباره ی روزهای هفته فکر کردین؟!!! نه؟!!! درست مثل من! فقط از اونجایی که دوست داشتن و نداشتن معمولا دلیل نمیخواد، همینجوری از یک شنبه خوشم نمیاد و همینجوری تر ، دوشنبه رو دوست دارم!

این توصیف نادر ابراهیمی از " سه شنبه " هم به نظرم خیلی جالب اومد:

سه شنبه ، نه مژده ی شروع دارد نه نشاط پایان ؛ نه سهمی از ابتدا ، نه دانگی از انتها . نه راهی ست سربالا ، که به امید رسیدن به قله یی بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش ، نه سرازیر است که شادی ترک قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین های چسبیده به پا و باز کردن دکمه های بادگیر و دراز کردن آسوده ی پاها را داشته باشد.    

قله هم ، اما ، نیست. پس به داد سه شنبه ها باید رسید . آن را چنان لبریز کنیم که به درون چهارشنبه ها سرریز کند و از آنجا ، چکه چکه ، به درون کاسه ی آبی پنجشنبه ها بچکد .

از کتاب " یک عاشقانه ی آرام" ، نادر ابراهیمی     

پ ن : البته برا ما ، دوشنبه حُکم روز وسط هفته رو داره و همچنان خالی!

۰ ۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۶:۲۰
سپیدار