سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۳۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

با خوندن مطلب " تصمیم زیرکانه " تو وبلاگ تبسم ، یاد  این خاطره از کلاسم  افتادم:

هر دو هفته یک بار جای همه ی بچه های کلاس رو عوض می کنم ، اینکه کی ، کجا و پیش کی بشینه ، خیلی وقتها دست خودشون که هیچ ، دست من هم نیست .( خدا رحمت کنه کاشف روش قرعه کشی رو !)  اینطوری بچه ها همه جای کلاس رو امتحان می کنن و پیش همه ی بچه های کلاس میشینن . 

هنوز دو سه روزی از عوض شدن جاها نگذشته بود که دیدم یکی از بچه های کلاس - که شدیدا دچار خود سیندرلا پنداری! هست و خودش رو یه سر و گردن از اینشتین و سیندرلا بالاتر میدونه! - شروع به شکایت کرد که من پیش فلانی -که دانش آموز متوسطی هست- نمی شینم ! 

توضیح دادم که تو کلاس همه باید باهم دوست باشیم و جات خیلی خوبه و  ... . اما گویا تو کتش نرفت که نرفت!

لازم به ذکره که این دو تا تو گروه اول ، جلوی کلاس ، یعنی بهترین و محبوبترین جای کلاس (از نظر بچه ها و اولیا شون ) نشسته بودند.

فرداش مادرش تشریف آورد مدرسه که خانم ! میشه جای دخترم رو عوض کنید ؟ دوست نداره پیش فلانی بشینه و درسش داره ضعیف میشه و تو خونه ناراحتی می کنه و از این ایرادهای بنی اسرائیلی!!!

گفتم : چشم ! با اینکه بغل دستیش دختر خوب و مؤدبیه ، مسئله ای نیست و فردا جاشو عوض می کنم .

فرداش همون زنگ اول به بانو سیندرلا گفتم :

جاتو دوست نداری؟ می خوای جاتو عوض کنی ؟ تأیید کرد . 

گفتم : خب پس وسایلتو جمع کن و جاتو با فلانی که ته کلاس نشسته عوض کن ! 

ماتش برد ! 

: نه اونجا نمیرم !

- خب، جاتو با فلانی عوض کن ! ( گروه یکی به آخر کلاس)

شروع کرد به اشک ریختن که : من نمیرم! و بغل دستیم بره !!!

گفتم : ببین عزیزم ! بغل دستیت که نمی خواد جاشو عوض کنه ! اون جاش رو دوست داره ! حالا اگه تو دوست نداری اینجا بشینی ، یکی از این دو جایی که بهت گفتم رو انتخاب کن تا جات رو عوض کنم! فقط زود تصمیمتو بگیر که کار داریم. 

با چشم گریون به جای خودش و مکانهای پیشنهادی نگاه کرد و گفت :

همین جا میشینم!

الان که به این خاطره فکر می کنم ، میگم کاش جای دو تاشون ته کلاس بود ، و من بغل دستیشو می آوردم جلوی کلاس تا  سیندرلا بیشتر از برج عاجش پایین می اومد[نیشخند] حیف شد !

۰ ۳۰ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۵۹
سپیدار

 

سنگفرش 

    زیر پای هیچ کس

        ذره ای فرو نمیرود

سنگفرش 

     راه رسمی زمان ماست

عصر 

   عصر مردم بدون رد پاست 


شعر از محمد مهدی سیار

۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۰۸
سپیدار

هنوز خیلی از ورودم به کلاس نگذشته بود که پانته آ شروع کرد به حرف زدن:

 خانوم من دیشب برای بابام گریه کردم!

با تعجب برگشتم طرفش  : چرا؟!!! 

گفت: دلم برای بابام تنگ شده بود! بابام شب دیر میاد ، دیشب زود خوابید ، من نشستم کنارش ، نگاهش کردم بعد رفتم تو اتاقم گریه کردم! کاش بابام سر کار نره!

 بعد گفت که هر روز منتظر می مونه تا پدرش از سرکار بیاد و کنار پدرش تکالیفشو انجام بده! 

گفتم : تو که باباتو می بینی ، چرا دیگه گریه کردی؟!!!

  با بغض گفت : صداش!!! دلم برای صداش تنگ شده بود! 

پرسیدم: آخرین بار کی با بابا رفتی بیرون یا مسافرت؟

 گفت که یادش نمیاد ! 

گفتم: مگه بابا، جمعه ها خونه نیست که ببینیش و باهاش حرف بزنی؟ 

گفت :  بعضی وقتها جمعه ها هست ، بعضی وقتها هم نیست!

********

 با خودم فکر میکنم: 

آیا اونقدر که به نیازهای فیزیکی(خوراک و پوشاک و مسکن) بچه ها توجه می کنیم، نیازهای روحی اونها رو هم می بینیم ؟

کدوم مهمتره؟ به هر کدوم چقدر و تا کجا میشه میدون داد ؟

در موقع لزوم ، کدوم رو می تونیم فدای دیگری بکنیم؟ ... 

۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۰
سپیدار

یک نفس با دوست بودن همنفس 

آرزوی عاشقان این است و بس

 واحه های دوردست دل کجاست

 تا بیاساییم در خود یک نفس؟ 

واحه هایی گم که آنجا کس نیافت

 رد پایی از نگاه هیچ کس 

خسته ام از دست دلهایی چنین 

پیش پا افتاده تر از خار و خس

 ارتفاع بالها :سطح هوا 

فرصت پروازها : سطح قفس 

خسته از دل ، خسته از این دست دل ،

 ای خوشا دلهای دور از دسترس! 


  از کتاب "آینه های ناگهان" قیصر امین پور

پ ن : 

همیشه دورترین سیب شاخه سرخ تر است              هبوط کن که نچینم دسترس ها را!

۰ ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۱۱
سپیدار

بالاخره دیروز بلیط اتوبوس پیدا کردیم! گفتن اسکانیاست ولی شبه vip است!!![تعجب] برای ساعت 7 شب. مجبور شدیم بگیریم ، اگه اینم از دست می دادیم باید تا یکشنبه می موندیم! اگه ایام تعطیلی بود ، می موندیم.

اتوبوس ساعت 8 و نیم حرکت کرد! تو سرما یخ زدیم! این تعاونی مسافربری شماره یک مشهد ، خیلی نامردن! برای همین اتوبوس که یه اسکانیای داغون بود، پول وی آی پی رو گرفتن و در ضمن براش دو نوع بلیط فروخته بودن ،هم حرکت ساعت 7 هم حرکت ساعت 8! و البته ساعت 8 و نیم حرکت کرد!

تا صبح نگران آتش سوزی و چپ کردن و مردن بودم![خنده]

طبق برنامه ریزیمون ساعت 7 می رسیدیم  و ساعت 8 می تونستیم سر کلاس باشیم![خوش خیالی]

 ساعت 9 رسیدیم تهران! تا بیاییم راه آهن و دوستمون ماشینشو از پارکینگ دربیاره و از داخل شهر ! و نه اتوبان ! بیاییم مدرسه! شد ساعت 10 و نیم!!![نیشخند]

تو ماشین لباسمو عوض کردم و لباس تمیز و خوشگل مدرسه پوشیدم!

ساعت 10 و نیم رفتیم سر کلاس و سوغاتی بچه ها رو دادم! هر کدوم یه بسته جیلی بیلی! خیلی خوشمزه است و بچه ها و خودم خیلی دوست داریم!

هنوز تنم کوفته ی سفره!

اگه خدا بخواد تصمیم گرفتم دیگه سوار اتوبوس نشم انشاءالله! اتوبوس مزخرفترین وسیله برای سفر طولانی مدته!!!

با همه ی اینها ، خیلی خوش گذشت !

۰ ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۲۶
سپیدار

نتونستیم بلیط قطار یا اتوبوس vip پیدا کنیم!

مجبور شدیم بلیط اتوبوس ، اونم از نوع ، اسکانیا بگیریم ! خدا رحم کنه!!! 

ساعت حرکتمون 7 شبه  و امیدواریم ! شنبه ساعت 8 کلاس باشیم! ( بیخود نیست که یکی از تعاریف انسان، حیوان امیدواره!!!!)

 

۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۱۷
سپیدار

ای که مرا خوانده ای ! . . .  راه نشانم بده!

.

چگونه گم نشوم در میان این همه هیچ!

مرا نمانده نشانی، نشانه ای بفرست

۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۱۷
سپیدار

هنوز مشهدیم و هنوزتر ، بلیط برگشت پیدا نکردیم! 

تو تهران این رفیق ما می گفت : نگران نباشین ! به من اطمینان کنین! چه کار دارین من جمعه برمی گردونمتون! حالا با خیال راحت خوابیده و میگه فوقش شنبه میریم! 

کمی ! نگرانم برای شنبه! اگه اتوبوس هم پیدا نشه، باید یکی رو باید پیدا کنم شنبه جام بره کلاس!

۰ ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۳۷
سپیدار

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی    که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی

1 - الان تو یه قطعه از بهشت ، درست روبروی گنبد خوشگل امام رضا (علیه آلاف التحیة و الثناء) نشستم و ... جاتون خالى!

 2 - راهپیمایی 22 بهمن رو تو قطار بودیم!

3در هر حال راهپیمایی هیج جا مثل تهران نمیشه! 

از همین جا: 

به جان خریده ها را به نان نمی فروشیم!

ما مشتاق گزینه های روی میزیم!

4- الان نماز مغرب و عشا حرم امام رئوف تموم شد و ...تکبیر بعد از نماز حذف شده است!

۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۰۰
سپیدار

الان تو ایستگاه راه آهن تهران نشستم و حدود یک ساعت دیگه حرکت می کنم سمت مشهد( ان شاء الله)

دیروز حول و حوش ساعت 10 صبح یه دفعه بلیطش جور شد و من هنوز باورم نمیشه ، امام رضا (علیه آلاف التحیة و الثنا) اجازه ی پابوسی بهم داده!

پ ن 1: باید برای چهارشنبه یه معلم پیدا می کردم جای من بره کلاس! مدیر پیش دبستانی شیفت بعدظهر مدرسه مون قبول کرد جام بمونه و چقدر التماس دعا داشت برای دخترش.( این خانوم مدیر خیلی خیلی شبیه همسر شهید مسعود علی محمدی هست، وقتی قضیه شباهت رو به خودش گفتم ، خیلی ذوق کرد)

پ ن2:  یادم باشه چند نفر سلام  "مخصوص "رسوندن ! 

البته  من که دارم میرم "پابوس" !، اگه اجازه  ی" دست بوسی" دادن سفارشات " مخصوص " انجام می گیره!  ؛  )

پ ن3: ایران بدون امام رضا ، واقعا ناقص بود!

۰ ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۰۲
سپیدار