سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

السّلام علیک یا علی بن موسی الرّضا

ضریح مطهر علی بن موسی الرضا(ع)

خاک پاک حرمت ، سرمه ی چشمان من است

۹ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۵
سپیدار

قابل توجه دوستان و همکاران عزیز:

برای سهولت در دسترسی به مطالب آموزشی این وبلاگ شامل: پاورپوینت های ریاضی اول دبستان ، پیک های آدینه ، متن روانخوانی و املا و ... می تونین در بخش موضوعات ، به موضوع معلم یار و زیرشاخه هاش مراجعه کنید .

تمام مطالب آموزشی این وبلاگ وقف و پیشکش به ساحت نازنین آقاجان مهربونمون امام رضای عزیز هست

باز نشر اونا و رسوندن رایگان اونا به دست همکاران عزیزمون تو هر جای ایران قشنگمون ، باعث افتخار و امتنان منه!

۲۰ ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۶
سپیدار

آخرین باری که وبلاگ رو آپ کردم 4 اسفند 96 بود! یعنی ...سه ماه و یک هفته پیش . یعنی 98 روز پیش!

یه روزی فکر می کردم امکان نداره ماهی بیاد و بره و من چیزی ننویسم ولی شد . نزدیک صد روز وبلاگ دست نخورد .

تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاد که دوست داشتم درباره شون بنویسم . اتفاقهایی تقریبا همه شیرین (اتفاقهای نه چندان خوبش هم الان به نظرم خوبن !)نیشخند

تعطیلات عید رفتم خرم آباد و دزفول و شوشتر و آبادان و اهواز و دوست داشتم از زیبایی ها و دیدنی ها و تجربیاتم تو این سفر بنویسم (سعی می کنم حداقل عکسهاش رو بگذارم و مختصری حداقل برای ثبت تو حافظه ی وبلاگ بنویسم ). 15 فروردین رفتم مشهد .قلب سفری خاص با اتفاقات تلخ و شیرین . دوست داشتم درباره اش بنویسم . از مهربونی های بی حد آقاجانم قلب

میخواستم درباره ی مبعث تا عید نیمه ی شعبان امسال بنویسم . هیجده روزی که اولش رفتیم خواستگاری برای کوچکترین برادرم و آخرش هم عقد کردن هوراو من چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوشحال شدم از ازدواجش که انگار باری بزرگ از رو دوش من برداشته شد و نگرانی خواهرانه ام تا حدود زیادی رفع شد .

میخواستم از جشن الفبایی بگم که امسال گرفتیم . با کمترین هزینه و لذت زیاد .تشویق

میخواستم غر بزنم که این چه وضعشه که وزیر میگه تا 13 خرداد باید بریم مدرسه . بعد میشه 7 خرداد . بعد میشه آخر اردیبهشت و در نهایت 30 اردیبهشت مدارس تعطیل میشن !

میخواستم غر بزنم که آقایونی که زمستون و تابستون تو اتاقای مجهز به آخرین سیستم گرمایی و خنک کننده و انواع لذایذ !بهشت رو تجربه می کنن میان نظر میدن که مدارس زودتر و تو شهریور باز بشن . مدارسی که هنوز نمیتونن زمستونها از پس گرم کردن کلاسها بربیان باید به فکر کولر و سیستم خنک کننده هم باشن ! کلاسهایی با جمعیت بالای 40 نفر!!!

میخواستم غر بزنم که نمیتونن آلودگی هوا رو کنترل کنن میخوان 15 روز تو دی ماه مدارس رو تعطیل کنن . انگار با آلوده کننده های هوا سر و سرّی دارن و میدونن که قرار نیست آذر یا بهمن آلودگی داشته باشیم !!!!

می خواستم از نمایشگاه کتاب بنویسم . از کتابهایی که خریدم و اتفاقاتش !

می خواستم از ماه رمضون بنویسم و اینکه شرمنده ام که هیچ استفاده ای ازش نمی برم . بیشتر روز رو ضعف کرده افقی ام !ناراحت

می خواستم از کتابهایی که خوندم بنویسم (هر چند تو این 3 ماه تقریبا کتابی نخوندم . 2 کتاب نسبتا خوب و 2 تا کتاب چند صفحه ای !)

میخواستم از دلایل کتاب نخوندن و وبلاگ آپ نکردن و ... بنویسم که... بماند !

میخواستم از خیلی اتفاقات و تجربیات جدید بنویسم که نشد ! الان هم نمی دونم چقدر باشم ! فعلا که هستیم نیشخند

راستی ... سلاملبخند

۳ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۷
سپیدار

پاور پوینت نشانه ی چ جامونده بودنیشخند

فعلا این رو داشته باشید تا یکی دو روز آینده پاور ژ رو هم آپلود کنم

پاورپوینت نشانه ی چ

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

رمز همون قبلی

نحوه ی دریافت رمز : رمز

پ ن:

با همین دست، به دستان تو عادت کردم

این گناه است ولی جان تو عادت کردم

 

جا برای من گنجشک زیاد است ولی

به درختان خیابان تو عادت دارم

 

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد

به ته خالی لیوان تو عادت کردم

 

دستم اندازه‌ی یک لمسِ بهاری سبز است

بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم

 

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار

به ندانستن پایان تو عادت کردم

 

علی‌اکبر رشیدی

۱۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۷
سپیدار

این هم آخرین پاورپوینت آماده شده ... احتمالا پاور ژ رو هم بتونم کامل کنم ...

ولی بنا به دلایلی دیگه فرصت و امکان درست کردن پاور بقیه ی نشانه ها نیست ... چشمک

دوستان ببخشند که نشد پاور تمام نشانه ها رو تقدیمشون کنم ! اگه عمری بود انشاءالله سال بعد !

پاورپوینت نشانه ی هـ ـهـ ـه ه

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

رمز همون قبلی

نحوه ی دریافت رمز: رمز

پ ن:

دلتنگی

نام دیگر این روزهاست

وقتی

از این همه رهگذر

یکی

تو نیستی!


ساره دستاران

۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۰
سپیدار

پاور پوینت نشانه ی اُ استثنا رو بدون رمز میذارم ...

سخت به دعاهای خیرتون محتاجم! ... ســــــــخــــــــــتقلب

پاورپوینت نشانه ی اُ استثنا

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

پ ن:

عاشقی را چه نیازی ست به توجیه و دلیل

که تو ای عشق

همان پرسش بی زیرایی ...


قیصر امین پور

۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۸
سپیدار

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است ، باقی ایام رفت ...

...

عنوان از سجاد سامانی

۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۱
سپیدار

دیشب وزیر آموزش و پرورش اومده تو تلویزیون  شبکه 4 برنامه پیش رو و میگه :

چرا ما تو مدارسمون این کار رو نمی کنیم که مثلا یه شاخه گل رو ببریم تو کلاس و از بچه ها بخواهیم دقیق ببینند و بگن گلبرگهاش چه جوریه و چه رنگهایی داره !  تو هیچکدوم از مدارس ما اینطوری آموزش داده نمیشه ... این روش علمیه !!!!!!

... ما هیچ ، ما نگاه !!!!!

...

وقتی وزیر ما اینقدر بی اطلاعه دیگه چی بگیم؟ چطور از حجم بالای کتابهاو عدم تناسبش با وقت ، تراکم بالای جمعیت کلاسها ، فیزیک نامناسب مدارس ، طرحها و برنامه های بی فایده ای که به معلم تحمیل میشه ، معیشت و شان اجتماعی پایین نگه داشته شده و نابسامان معلمان ووووو حرف بزنیم ؟ 

(جالب اینکه مجری تو حرفهاش جمعیت ۳۰ نفر کلاس رو زیاد میدونه ... خبر نداره که اگه جمعیت کلاس ما ۳۰نفر باشه چقدر خوشحال میشیم !!!)

وزیر همون کسی هستن که تو یه برنامه ی زنده نشون دادن خبر ندارن معلمهای بالای ۲۰ سال سابقه یک روز تقلیل دارن و میتونن مدرسه نرن !و تو یه برنامه ی زنده قیافه ی حق به جانب گرفته و با تحکم میگه هر کس مدرسه ای سراغ داره که معلمش یک روز در هفته نمیاد مدرسه به ما اطلاع بده تا برخورد کنیم !!!!!!!!

...

۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۳
سپیدار

این تهران دیگه جای زندگی نیست !!!

مخصوصا برای بچه ها و معلمهای ابتدایی؛ که نه تنها جای زندگی که جای درس خوندن و درس دادن هم نیست !!!! آلودگی خودش کم مصیبتیه حرصِ نرسیدن به بودجه بندی و عقب موندن درسها و باد خوردن پشت بچه ها و تنبلی بعدش هم شده قوز بالا قوز!!!!

اول یه هفته برای آلودگی هوا تعطیل شدیم ، بعد یه هفته برا بارش برف ، حالا هم که دوباره آلودگی ، ان شاءالله هفته ی بعد دوباره برای برف و هفته ی بعدش برا آلودگی ... زندگی نیست که تنفس مصنوعیه ، اکسیژن ، دی اکسید کربن ، اکسیژن ، دی اکسید کربن ... خدا میدونه بالاخره به زندگی برمی گردیم ؟ میریم تو کما؟ یا یه دفعه قید حیات رو می زنیم !!!

کاش میشد مثل پرستوها، پروانه ها، فلامینگوها، غازها ، چه میدونم گوزنها ، ماهی ها ، پنگوئنها ، اصلا کلاغها و گرازها و گورخرها کوچ می کردیم به جایی که آسمونش آبی باشه ... نیشخند

...

یادتونه حضرات مسئول که افاضه ی فضل فرموده و طرح داده بودن یک ماه از 15 آذر تا 15 دی بریم تعطیلات زمستانی و به جاش یک ماه تو تابستون بریم مدرسه؟!!! یکی بهشون بگه امروز 16 بهمن ماهه!!! بی زحمت تعطیلات زمستانی رو بکشید تا برسه به 15 اسفند روز درختکاری! بعد روز جشن شکوفه ها و باز گشایی مدارس و روز درختکاری رو همزمان برگزار کنیم و هر دانش آموز مکلف به کاشتن یک درخت بشه (وظیفه ی حفظ و مراقبت از درختش هم به عهده ی خودش که مسئولان دچار زحمت و تکدر خاطر نشن یه وقت !!! ) اینطوری شاااااید فرجی شد!

بگذریم که الان خیلی از مدارس مشکل سیستم گرمایشی دارند و نمیتونن ایمن و مطمئن تو این سرمای زمستون کلاسها رو گرم کنند اونوقت آقایون و خانمهای کارشناس و مسئول با چه عقلی تو ظل گرمای تابستون و بدون سبستم خنک کننده میخوان مدارس رو دایر و کلاس رو تشکیل بدن فقط خدا میدونه و بس ! (مطمئنا خودشون که تو تابستون و زمستون تو اتاق شیک و مجهز به آخرین سیستم گرمایشی و سرمایشی با پذیرایی چاشت و نیم چاشت و ... و سرویس ایاب و ذهاب اختصاصی و حقوق مکفی!!!(کافی از نظر خودشون البته! ) اُرد ناشتا داده و از خودشون طرح و نظر صادر می کنند چه میدونن ما معلمها تو یه کلاس کوچیک با 40 و خرده ای دانش آموز تو کلاسی که یه هواکش نداره چی میکشیم !!!!! )

...

پ ن: ببین حال خوبمون رو چطوری خراب می کنند؟؟؟؟ والا ! با این نوناشون !نیشخند

 ...

غ

مرا ببر
به شروع دوباره در پایان
مرا ببر
ببر به تو را دوست میدارم ...

یغما گلرویی

۴ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۴
سپیدار

دیگه تقریبا مطمئنم که نمیتونم ساختن پاور تمام حروف و نشانه ها رو امسال تموم کنم !!! فوقش 4 نشانه ی دیگه آماده بشه !متأسفانه (خوا استثنا) هم آماده نمیشه !

انشاءالله سعی می کنم بقیه اش رو تو فرصت مناسبی که به دستم بیاد و به شرط حیات ، برای سال آینده آماده کنم !

پاورپوینت نشانه ی ج

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

رمز همون قبلی

نحوه ی دریافت رمز: رمز

پ ن:

آنچه می‌گویی
         گوارا مثل باران است
هیـچ می‌دانی؟
         کویـرم می‌کند
                آن حرف‌هایی که نمی‌گویی.


سیدعلی میرافضلی

۱ ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۴
سپیدار

بین تو و من چیزی، دیوار نخواهد شد

ور فاصله نیز افتد، بسیار نخواهد شد

با عشق تنفس نیز ، یک حادثه ی تازه ست

در قصه ی ما چیزی، تکرار نخواهد شد

عشق آمد و زانو زد، پس چیدت و بر مو زد

آری! تو که گل باشی، گل خوار نخواهد شد

وقتی تو هواداری از باغ کنی دیگر

سر خورده ترین بیدش، هم دار نخواهد شد

جز زلف تو یک سنبل بر باد نخواهد رفت

جز چشم تو یک نرگس، بیمار نخواهد شد

تا سقف و ستون باشد، دست من و چتر تو

بر ما شبحی حتی، آوار نخواهد شد

از دیده سفر کردن، آغاز ز دل رفتن

هر بار اگر می شد، این بار نخواهد شد

شاید دلی از یک دل، آزرده شود، اما 

هرگز دلی از یک دل، بیزار نخواهد شد

 حسین منزوی

b8747781eabf13f27f6346a78a3c3399

۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۲۰
سپیدار

خیلی دارم سعی می کنم تا حداقل پاور نشانه های یک رو تموم کنم ... اما ...

فعلا این یه نشانه رو داشته باشین ...

پاورپوینت نشانه ی ل

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

رمز همون قبلی

نحوه ی دریافت رمز: رمز

پ ن:

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

 

سعدیِ جان

۱ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۸
سپیدار
وزش باد
شدید است
و نخ ام
محکم نیست!
اشتباه است
مرا
دورتر از این کردن
کاظم بهمنی
نخ بادبادکم را پاره میکنم
« دوستم داری؟ » را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو

فریدون مشیری

۲ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۹
سپیدار

این هم پاور 2 تا نشانه ی دیگه!

پاورپوینت نشانه ی خ

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها پیشکش به حضرت زینبعلیها السّلام

پاورپوینت نشانه ی ق

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

رمز همون قبلی

نحوه ی دریافت رمز: رمز

پ ن:

ادکُلن های متفاوت
بی تفاوت از کنار هم می گذرند
عطر سلامی نمی شنوی...

مجتبی تونه ای

...

بی ربط :

به مامان معصومه ی گلم !

عزیزم حدست درباره ی سفر مشهدم تا حدودی درست بود ؛)

البته بدون ربط به اون بنده ی خدا !

۲ ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۴
سپیدار

بگو چه چاره کنم؟...

مرا نمانده نشانی ... نشانه ای بفرست ...

رضاً برضاک، تسلیماً لأمرک، صَبراً عَلى‏ قَضائِک...

پ ن: به یادموندنی ترین سفرم به مشهد تا حالا به یادموندنی تر هم شد .  به لطف مدیرمون شام مهمون امام رضاجانم شدیم .

۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۲۲:۱۸
سپیدار

این هم پاور 2 تا نشانه ی دیگه!

پاورپوینت نشانه ی گ

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها پیشکش به حضرت زینبعلیها السّلام

پاورپوینت نشانه ی ف

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

رمز همون قبلی

نحوه ی دریافت رمز: رمز

پ ن:

کاش پُل نبود

عابران

بیشتر کنار آب

عاشقان

زودتر میان رود...

 

 محمدرضا شفیعی کدکنی

۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۴
سپیدار

ملجأ درماندگان

بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست

ای وای به من گر خجلم بگذاری

*****

مرا هزااااااااااااااااااااااااار امید است و هر هزااااااااااااااااااااااااار .... تویی

...

پ ن: حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد ...

۲ ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۲
سپیدار

تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب ...

۴ ۱۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۹
سپیدار

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

***

ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

***

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

حضرت مولانا
۲ ۱۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۸
سپیدار

این هم پاور 2 تا نشانه ی دیگه!

اگه نشانه ی ی رو تدریس کرده باشند دوستان حتما متوجه اون 2 تا اشتباه شدن ! هیچی دیگه اصلاح شد!نیشخند

...

رفتم و یه آمار از حجم باقیمانده ی اینترنت اعضای خانواده گرفتم و دیدم انصاف نباشد اونها یه عالمه از حجم بسته شون باقی مونده باشه و من کاسه ی چه کنم دست بگیرم!متفکر آن شد که از شون قرض بلاعوض گرفتم برای آپلود فایل ها و به روز کردن وبلاگ کوچکماننیشخند

ان شاءالله بتونم فایل های بعدی رو راحت تر آپلود کنم!

پاورپوینت نشانه ی و

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

پاورپوینت نشانه ی پ

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

رمز همون قبلی

نحوه ی دریافت رمز: رمز

پ ن:

من بی تو سرافکنده و دم سردم و دلخون

ای عشق! سرت سبز و دمت گرم و دلت خوش

فاضل نظری

۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۴
سپیدار

"بینایی " اثر ژوزه ساراماگو به نحوی ادامه ی رمان "کوری" محسوب میشه .

هر چند به نظر من رمان کوری رمان کاملی هست و بینایی چیزی بهش اضافه نمی کنه . ولی برای فهمیدن رمان بینایی باید قبلش کوری رو خوند . چرا که رمان بینایی بر اتفاقات و شخصیتهای کوری استوار است .

تصویر روی جلد کتاب

و اما بینایی:

حدود 4 سال بعد از پایان کوری سفید ، انتخاباتی برگزار میشه . مردم طبق قراری ناپیدا تصمیم می گیرند به جای رأی به یکی از احزاب ، رأی سفید بدن . همین رأی سفید باعث میشه انتخابات دوباره برگزار بشه و نتیجه همون قبلی . رأی سفید !

دولت برای پیدا کردن کسانی که مردم رو در این شورش مدنی و اجتماعی رهبری کردن دست به کار میشه ولی چون به نتیجه ای نمی رسند تصمیم به تحریم و محاصره ی اقتصادی مردم می گیرن. دولت مردا و پلیس و ... از پایتخت خارج میشن و اجازه ی ورود و خروج به شهر رو به کسی نمیدن تا مردم با مشکلاتی روبرو شده و در نهایت به دولت مراجعه کرده و شهروند مطیعی بشن.

ولی مشکل چندانی پیش نمیاد و دولت خودش دست به کار میشه تا با بمب گذاری ناامنی و سختی برا مردم ایجاد کنه . دولت که همچنان در پی رهبر این شورش اجتماعیه با رسیدن نامه ای از فردی ناشناس مبنی بر اینکه همسر دکتر در زمان کوری بینا بوده و یک نفر رو در قرنطینه کشته و احتمالا هم او رهبر مردم در این نافرمانی مدنی هست ماموران رو به سوی همسر دکتر راهنمایی می کنه (ناشناسی که بعد می فهمیم همون مردی که اول کور شد رمان کوری هست) سه پلیس برای روشن کردن موضوع به سراغ مردی که اول کور شد میرن که از همسرش جدا شده و بعد به سراغ دکتر و همسرش و پیرمرد یک چشم و دختر با عینک دودی و همسر مردی که اول کور شد میرن. دولت اصرار داره زن دکتر رو عامل این نابسامانی معرفی کنه و پرونده رو ببنده ولی نفر اصلی از سه مامور پلیس پس از کلی تحقیق و گفتگو با شاهدان این پرونده حاضر به همکاری و اعتراف دروغ نمیشه و در آخر هم زن دکتر رو میکشن و غائله رو پایان میدن ...

***

بینایی رو دوست نداشتم ... کشش لازم رو نداشت ... داستان ، سوالات زیادی رو برام بی پاسخ گذاشت . چرا مردم تصمیم گرفته بودن رأی سفید بدن ؟ چطور با هم هماهنگ شده بودن؟ بالاخره رهبری این اتفاق اجتماعی با کی بود؟ قصه ی بینایی چه ربطی به کوری داشت؟ نقش زن دکتر چی بود؟ و ...

راستش من کتابخون حرفه ای نیستم مثل اون هایی که قصه رو تجزیه تحلیل می کنند و روابط و اتفاقاتش رو به چیزهایی در بیرون قصه ربط میدن . من نتونستم قصه ی بینایی و کوری رو به هم ربط بدم. 

در هر حال بینایی به خوبی کوری نیست! و به نظرم بینایی نونِ کوری رو می خوره!

۱ ۰۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۴
سپیدار

نسخه ی الکترونیکی رمان فوق العاده ی"کوری" اثر ژوزه ساراماگو که برنده ی جایزه ی نوبل 1998 هست رو چند سال پیش خونده بودم . تو نمایشگاه کتاب امسال چشمم به بسته ی 3 کتابی از آثار این نویسنده افتاد ، "همه ی نام ها، کوری و بینایی"

از اونجایی که بینایی ادامه ی رمان کوری هست، بعد از دودوتا کردن با خودم به این نتیجه رسیدم که بهتره دوباره کوری رو بخونم بعد برم سراغ بینایی . پس کل مجموعه رو تهیه کردم .

و اما کوری ...

http://cdn.fidibo.com/images/books/7005_36425_normal.jpg

نویسنده : ژوزه ساراماگو ، مترجم : زهره روشنفکر، انتشارات مجید

***

داستان شیوع ناگهانی بیماری کوری سفید که کارشناسان بهش شیطان(یا هیولای) سفید میگن، در زمانی نامعلوم درمکانی نامعلوم . کوری ای که سیاه نیست برخلاف آنچه ما نابینایی میدونیمش که تاریکی هست و نبود نور یا بهتره بگیم اختلال در مسیر ورود نور به چشم یا انتقال اثر اون به مغز . کسانی که به کوری سفید دچار میشن انگار توی مه یا دریایی از شیر افتادن . 

توی رمان کوری هم مثل اکثر کارهای ساراماگو شخصیت ها اسم و هویتی ندارند؛ مردی که اول کور شد ،همسر مردی که اول کور شد ، دکتر ، همسر دکتر ، دزد ماشین ، پیرمرد با چشم بند سیاه ، دختر با عینک دودی ، پسربچه ی لوچ و ...

داستان از جایی شروع میشه که مردی پشت چراغ قرمز و پشت فرمان ناگهان کور میشه ، کوری سفید . مردم به کمکش میان و مردی اون رو به آپارتمانش میرسونه، مردی که بعد از رسوندن مردی که اول کورشد به خونه اش ، ماشینش رو می دزده .

مرد کور با تاکسی همراه همسرش به مطب دکتر مراجعه می کنه ، مطبی که توش دختری با عینک دودی ، پیرمردی یک چشم با چشم بندی سیاه ، پسربچه ای لوچ به همراه مادرش نشستن . 

هیچ عارضه و علامتی تو چشمهای بیمار نیست . بیماری ای ناشناخته !

دزد ماشین تو خیابون کور میشه ، پلیسی که اون رو می رسونه خونه هم ، بیماران داخل مطب هم ، راننده ی تاکسی و منشی مطب و خود دکتر هم ... و همینطور اونهایی که با اینها برخورد داشته اند و بعد کسانی که با اونها ارتباط داشتن و ...

دولت تصمیم میگیره کسانی که کور شدن و کسانی که باهاشون در تماس بودن رو تا اطلاع ثانوی تو قرنطینه نگه داره . تو ساختمون یه تیمارستان قدیمی بلااستفاده . 

همسر دکتر برای همراه شدن با همسرش به دروغ اعلام می کنه کور شده و همراه اون به قرنطینه و بخش کورها میره. 

از محل نگهداری بیماران و مشکوکها ارتش مواظبت می کنه تا کسی از اونجا خارج نشه ... خروج مساوی مرگ ! همونطور که دزد ماشین که بعد از تعرض به دختر با عینک دودی ، توسط اون به سختی مجروح میشه و موقع خروج از قرنطینه توسط سربازها کشته میشه ...

کورها خودشون باید زندگیشون رو تو اون ساختمون اداره کنن ، غذا با کانتینر براشون آورده میشه و خود کورها باید برن از حیاط بردارن و بین خودشون تقسیم کنن . (چرا که هیچ بینایی حاضر نیست بهشون نزدیک بشه )

به مرور تعداد افراد زندانی تو قرنطینه زیاد میشه و مشکلات کمبود غذا ، تقسیم غذا و از همه مهمتر بهداشت پیش میاد ... نیاز به دستشویی و تعداد زیاد زندانیان و کوری اونها و وجود آدمهایی با انواع تربیت ها و شخصیت ها مشکلات رو به فاجعه تبدیل میکنه! ... 

مثل هر جامعه ی انسانی دیگه ، تو جامعه ی بیش از 200 نفری آسایشگاه هم یه عده اوباش پیدا میشن که از بدبختی بقیه سوءاستفاده می کنند و به زندانیها ثابت می کنند بیچارگی انتها نداره و در هر سطحی از بدبختی باشی امکان وقوع و وجود سطح بالاتری از بدبختی هم وجود داره ؛ ابتدا به زور اسلحه ی سرد و گرم، اختیار غذای بقیه رو در اختیار می گیرن و سهم اندک هر بخش رو فقط در ازای گرفتن اشیای قیمتی اونها بهشون میدن و بعد از تموم شدن اشیای قیمتی در ازای در اختیار گرفتن زنهای هر بخش ...

ناگفته پیداست که وجود یه آدم بینا ، هر چند که بقیه ندونن اون بیناست، چقدر میتونه مشکلات رو رفع کنه . از جمله کشتن سر دسته ی اوباش !

همسر دکتر تنها کسی هست که به دلایل نامعلوم بینا می مونه و علاوه بر اینکه چشم نامحسوس همگروهی هاش میشه برای کمی و تنها کمی آسون تر و انسانی تر کردن زندگی در قرنطینه ، چشم خواننده ی کتاب هم هست در دیدن آنچه داره اتفاق می افته . دیدن نادیدنی های محیط !

جمله ی معروف زن دکتر که مثل و قانونی برای زندگی در اون محیط شده بود :

"اگر نمی توانیم همچون آدمهای دیگر زندگی کنیم ، دست کم سعی کنیم مثل حیوانات زندگی نکنیم !"

حرفی که در حد قانون و حرف می مونه و زندگی آدمهای اونجا با گذشت زمان تفاوت چندانی با زندگی حیوانات نمیکنه! 

به مرور همه ی مردم دچار کوری سفید میشن از جمله سربازهایی که روزی چندین نفر از زندانی ها رو به خاطر نجات جان خودشون کشته بودن . این موضوع رو وقتی زندانی ها می فهمن که چند روز براشون غذا نمیاد و برای به دست آوردن غذا با اوباش درگیر میشن و بعد از آتش زدن بخش اوباش و سرایت اون به تمام ساختمان تیمارستان و ویرانی اون ، زندانی ها مجبور به ترک محل شده و می فهمند و می فهمیم که کوری سفید همه کس و همه جا رو گرفته . 

مردم گروه گروه و تک تک تو شهر می گردن برای پیدا کردن غذا . از اونجایی که نمیتونن ببینن به خونه هاشون هم نمیتونن برگردن و همینطور حیران و سرگردان تو محله ها و جاهایی که پیدا می کنن می مونن و هر جایی هم که بتونن قضای حاجت می کنن! زندگی حیوانی ... و جنازه هایی که مثل آلودگی ها و زباله ها و نجاسات دیگه همه جا پراکنده اند ، توسط سگها دریده میشن!

گروه دکتر و زنش ، مردی که اول کور شد و زنش ، پیرمرد با چشم بند سیاه و دختر با عینک دودی و پسربچه ی لوچ هم به برکت وجود یک بینا بینشون تو شهر می گردن و غذا و لباس پیدا می کنند و یک سگ که همراه زن دکتر به گروه ملحق میشه . "این سگ وقتی کسی را نداشت که اشک های او را پاک کند ، تبدیل به حیوانی وحشی و بداخلاق می شد! " (شما هم یاد اصحاب کهف افتادین؟ )

گروه به خونه های تک تک افراد سر می زنه و در انتها به خونه ی دکتر میرن . خونه ای تمیز و در امان از هجوم کوران ولگرد . زیر بارون خودشون و لباسهاشون رو می شورن(می شویند!) _ محیط تمیز و چشمهای بینایی که نمیخواد محیط خونه اش هم مثل بقیه ی شهر آلوده بشه باعث این تغییر رفتاره ! بسیاری از رفتارهای ما آدمها هم بستگی به محیط و موقعیت داره ! همین گروهی که تو خونه ی تمیز دکتر به فکر طهارت جسم و روحشون هستن تو محیط آلوده ی شهر تفاوت چندانی با بقیه ی گروه ها ندارن!

ندیدن ظواهر ، عواطف و عقاید آدمها رو هم عوض میکنه تا جایی که دختر زیبای با عینک دودی رو با پیرمرد تاس یک چشم پیوند میده ...

با همه ی تفاوتهایی که زندگی این گروه کوچک با بقیه ی مردم شهر داره ولی نکبت و آلودگی تمام محیط رو گرفته (به نظرم زندگی برای زن دکتر که هم این نکبت رو می دید و هم احساس می کرد سخت تر از بقیه بود که فقط احساسش می کردند ! ... دردِ آگاهی ...) و کم کم زمزمه هایی در شهر بین کورها شنیده میشه که اونها نیاز به سازمان دهی دارن و ...

و یک روز همونطور که مردی که اول کور شد ناگهانی کور شده بود ناگهانی هم بیناییش رو به دست میاره و همینطور دکتر و بقیه ...

***

هر چند کوری مردمان قصه کوری تمثیلیه ولی در صورت تمثیلی نبودن این نابینایی ، نمی دونم چطور ، ولی حتما باید بشه جامعه ای به تمامی نابینا - بدون هیچ فرد بینایی- هم انسانی زندگی کنه همینطور که جامعه ای با وجود بینایان ظاهری و غیر تمثیلی میتونه حیوانی زندگی کنه و می بینیم که میکنه!

و در آخر کتاب از زبان همسر دکتر میخوانیم:

" من خیال نمی کنم که ما کور شدیم . فکر می کنم که ما کور هستیم ؛ کور اما بینا ، کور هایی که قادر به دیدن هستند ؛ اما نمی بینند . "

انگار چشم باعث میشه آدم بیشتر از خودش دیگران و دنیای بیرون رو ببینه و از خودش غافل بشه ، برای دیگران و به خواست دیگران زندگی کنه و تظاهر به چیزی کنه که دیگران دوست دارند ببینند و ... و وقتی هیچ چشمی نباشه که ببینه شاید جنبه های حیوانی وجودمون رو بیشتر آشکار کنیم تا انسانیت مون رو !

به قول خود ژوزه ساراماگو:

این کوری واقعی نیست ، تمثیلی است . کور شدن عقل و فهم انسان است . ما آدمها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم .

...

انگار محیط بیرون در چشمهایی وجود دارد که می بینند . وقتی هیچ کس دنیای بیرون را نبیند تو گویی بیرونی هم وجود ندارد . و هیچ کس برای آبادانی و پاکیزگی اون تلاش نمی کنه. همین که آدم بدونه یک نفر آدم رو می بینه جور دیگه ای رفتار می کنه ... 

 

چند جمله از کتاب:

*در راه سخت تعالی ، نجیب ماندن همیشه با موانع بسیاری روبه رو می شود .

* ما برای خود دیوارهای نازکی می سازیم که همچون تکه سنگی است که وسط جاده افتاده باشد و فقط امیدواریم که پای دشمن به آن گیر کند و بیفتد ... 

(دیوارهایی که همیشه هم نازک نیستند و شدیم زندانی و زندان بان خودمون ... تکه سنگی که خودمون و دوستانمون رو بیشتر آزار میده )

* زمانی که ناراحتی شدت می گیرد و آدم دچار درد و آشفتگی خاطر است ، جنبه ی شخصیت حیوانی ما آشکارتر می شود . 

(به نظرم درون هر کدوم از ما گرگی نهفته است که وقتی شرایط براش مهیا باشه سربرمیاره و خودمون و اطرافیانمون رو میدره! فرشته بودن الانمون شاید نتیجه ی مهیا نبودن شرایط برای اون گرگ باشه! )

* هیچ چیزی مانند امید حقیقی نمی تواند نظر آدم را تغییر دهد.

(حتی امید کاذب هم میتونه نظر آدم رو تغییر بده . تفاوتش فقط تو مدت زمان پایداری اون تغییره! ) ...

*هر چه بیشتر می گذرد من هم کمتر می بینم ؛ حتی اگر بینایی خود را هم از دست ندهم هر لحظه بیشتر کور می شوم ؛ زیرا دیگر کسی نیست که بتواند مرا ببیند . 

(فارغ از اینکه خودت می بینی یا نمی بینی ، فکر کن اگر هیچ کس تو رو نمی دید باز هم همینطور لباس می پوشیدی ، همینطور آرایش و پیرایش می کردی که الان؟ ... بخش بزرگی ازچگونه زیستن ما به وجود چشم هایی بستگی داره که ما رو می بینن! )

۳ ۰۷ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۵
سپیدار