سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۲۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

گاهی که از شرایط کارَم خسته میشم فکر میکنم این "من"ی که یه روزی دوست نداشت معلم بشه و دل در گرو حرف و کلمه و رنگ و قلم و قلمو داشت! الان دوست داره یا دوست داشت چه کاره باشه؟

برای همین به شغل افراد پیرامونم حساس میشم! البته هیچ قضاوتی درباره ی ماهیت اون شغل نمی خوام داشته باشم فقط فکر می کنم به اینکه آیا من از پسش بر میام یا نه؟ یه جور خلوت با "خود"!

این هم نتیجه ی ملاقات ناخواسته با "خود"م تو هفته ی پیش!

*****

وارد مغازه شدم ! خانومه تنهاست!چندتا از جنساش رو نشونم میده و من حالا یا میخرم یا نه! تو خیالم جام رو باهاش عوض می کنم . جنسهای مغازه رو می چینم و منتظر اومدن مشتری می مونم!... وقتی مشتری نیست چه کار کنم؟ ... کتاب بخونم؟ ... تلویزیون؟... موسیقی؟ ...

به این نتیجه می رسم که نع! من آدم این کار نیستم! اینکه تنها بشینم تو یه چهاردیواری و منتظر تا کِی یکی از در بیاد تو! تکرار و عدم تنوع ! این کار احتیاج به صبوری و حوصله ای داره که من ازش بی بهره ام!

 غیر از اینکه همونطور که حساسم به اینکه جنس  ایرانی باید بخرم حتما اونوقت هم حساس میشدم که من میخوام جنس ایرانی بفروشم! و این یعنی دردسر مضاعف!

درسته که من نمیتونم زمان طولانی یه جا آروم بشینم (من حرف نزنم میمیرم! )، اما با توجه به اینکه استعداد عجیبی تو ذوق کردن و تعریف کردن از خوبی های مردم دارم فکر کنم به صورت موقت فروشنده ی خوبی میشدم ! و در طولانی مدت حتما ورشکسته !

نشون به این نشون که یه بار رفته بودم عینک بگیرم  یه خانومه هم داشت عینک آفتابی می خرید . انتخابش یه عینک 50-60 تومنی بود . عینک رو زد و پسندید و گذاشت رو میز تا فروشنده براش بپیچدش[!]و برا خالی نبودن عریضه داشت چند تا عینک دیگه رو هم تست می کرد! که دیدم یکی از عینکها خیلی بهش میاد ، بیشتر از عینک منتخب خودش ! که ... هیچی دیگه ! میخواستی چی بشه ؟ خانومه 30-120 تومنه دیگه گذاشت رو پولش و عینک مورد نظر من رو برداشت ! ... حیف ! یادم نبود از فروشنده پورسانت بگیرم !

*****

۴ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۵
سپیدار

تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد ... از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می پندارد ...

از فرمایشات یه روانشناس سوئیسی که اسمش هست: کارل گوستاو یونگ

و به قول سعدی بزرگ ما:

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

پ ن:

این بیت سعدی رو دوران راهنمایی معلم ادبیاتمون داد برای موضوع انشا !

من که تازه معنی این بیت رو فهمیدم! فکر کن اونوقت چه گودرز و شقایقی به هم بافته باشم

کاش اون انشا رو داشتم میذاشتمش اینجا با هم کمی بهش بخندیم

۱ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۵
سپیدار

وارد کلاس شدم دیدم یکی از دختر کوچولوها با چادر نشسته تو کلاس ! منم که خدای ذوق کردن ! ... واااای اینو ببین ! چقدر قشنگ شده ! به به ! چقدر چادر بهت میاد ! ( البته به نظرم چادر به همه میاد ! این فرشته کوچولوها که جای خود دارن! ) 

چادر خودم رو که تا می کنم صداش می کنم میاد جلوی کلاس و کمک می کنم چادرش رو دربیاره تا چروک نشه و همزمان که روش تا کردن چادر عربی رو بهش توضیح میدم ، چادرش رو تا می کنم و میدم بهش !

حالا چند روزی هست که چادرش رو من براش تا می کنم و اون هم با یه لبخند و برق قشنگی تو چشماش ، چادر تا کرده رو ازم تحویل می گیره !

(یه سال جوگیر شده و چادر ملی خریده بودم !-که الان خیلی ازش بَدَم میاد! آخه آدم از پشت شبیه پنگوئن میشه - بچه های اون سال هر کس از کلاسم چادر سر می کرد، چادرش ملی بود ! و حالا همه شون چادر عربی سر میکنن!)

بعضی بچه های سالهای پیش هم هر وقت چادر سر میکنن یه سر به من میزنن تا من ذوق کنم از چادر سرکردنشون!(یادم باشه یه مقدار کادو تهیه کنم بذارم تو کلاس تا تو چنین مواقعی یه هدیه هم بهشون بدم ! )

جالب تر از اون تقلیدشون از روسری سر کردن منه ! بعضی وقتها تو کلاس می بینم یه طرف مقنعه شون رو بردن سنجاق کردن به طرف دیگه ی سرشون! یا وقتی اجازه داده بودم با خودشون وسایل بازی و عروسک بیارن بعضیهاشون روسری و شال هم آورده بودن و سعی کرده بودن شبیه من روسری و شال رو سر کنن!

میدونم اینا تازه اول راهند و معلوم نیست سالهای بعد که میان مدرسه و بزرگتر میشن چه خاطراتی از چادر و حجاب تو خاطرشون بشینه ! ولی من میخوام تهِ تهِ ذهنشون یه خاطره ی خوب از حجاب و چادر داشته باشند . 

حالا این موضوع الگو برداری بچه ها ، بیشتر از اینکه خوشحالم کنه  من رو می ترسونه !

من هم مثل بیشتر آدمها متأسفانه اخلاقای بد دارم ، روزای بد دارم ! روزایی که بد میشم و حوصله ی هیچکس رو ندارم ! این روزای بد که حالم بده و اخلاقم گند! می ترسم از تأثیری که ممکنه رو بچه ها داشته باشم ! این وقت هاست که آرزو می کنم کاش "معلم" نبودم ! کاش شغلی داشتم که با بچه ها ، سر و کار نداشتم ! و این موقع است که به مشاغل دیگه فکر می کنم. به اینکه اگه "این" شغل رو نداشتم دوست داشتم چه کاری انجام بدم؟

کار جالبیه اینکه خودت رو جای کس دیگه ای بذاری و ببینی آیا کار اون رو دوست داری یا نه ! درباره ی این که"دوست داشتم چه کاری بکنم؟" هم بعدا می نویسم ...

اما...

"معلمی" کار سختیه ! خیلی سخت !

- هر چند کار راحت تو دنیا وجود نداره ! هر کاری سخته وقتی که یقین بدونی یه بزرگی اون بالا می بیندت ! بزرگی که خودش قاضی و خودش شاهده ! - البته اینطوری هم میشه بهش نگاه کرد و گفت : هر کاری شیرینه اگه یقین بدونی یه بزرگی اون بالا ...

اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً

.....

 پ ن: اولین شرط معلم بودن انسان بودن است/ شیخ این مجلس کهنسال است اما پیر نیست ! (فاضل نظری )

۱ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۰۷
سپیدار

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم ...

بهشت باید یه جایی داشته باشه عینِ همین جا! عینِ عین هم که نه! ولی یه قسمتیش باید عینِ همین جا باشه!

همیشه تو رؤیاهام همچین حیاطی داشتم! حیاطی به رنگ خاک و کاهگل! با یه حوض فیروزه ای و لاجوردی وسطش و پـُـــــــــــــــــــــــــــــــر از گل های رنگارنگ شمعدونی!

*****

به نظرم تصویر عجیبیِ! ترکیبی از حسهای متناقض تو بالا و پایین تصویر!

  غم! تنهایی! سکوت! فراموشی! ... مرگ! 

لبخند! حرکت !موسیقی! رنگ ! ... زندگی!

۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۵۹
سپیدار
این هم پاورپوینت آخرین فصل ریاضی اول دبستان. مجموعه ای که اجر معنویش هدیه میشه به ساحت حضرت شمس الشموس و انیس النفوس ، امام رئوف و مهربون ، امام رضایِ جان علیه آلاف التحیه و الثناء . امید که سلطان این برگ سبز رو بپذیرن !
ممنونم از همه ی کسانی که از این فایل ها استفاده کردن
و سپاسگزارم از کسانی که علاوه بر استفاده ، با پیامهای لطف آمیزشون ما رو دلگرم کردن .
با این مطلب ، پرونده ی مطالب آموزشی این وبلاگ رو می بندم ... نمیدونم تا کِی؟ شاید...
ولی همیشه و همچنان محتاج دعای خیرتون هستم!
********
  پاورپوینت فصل 25 ریاضی اول دبستان :
پاورپوینت فصل25ریاضی اول دبستان

هر دانلود پنج صلوات

پ ن:

ـ الو باران
حواست هست؟
          دارم آب...
             دارم خاک...
                 دارم شعله...
                    دارم می‌روم بر باد...

 

سید علی میرافضلی

..................

داره باروون می باره

۵ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۴
سپیدار

سلام

این هم آخرین متن املا و روانخوانی فارسی اول دبستان ... تمام!

متن املا و روانخوانی نشانه ی (ظ)

متن املا و روانخوانی ظ

هر دانلود پنج صلوات

صلوات ها پیشکش به ساحت امام هادی علیه السّلام

که فردا روز شهادتشونه

پ ن:      

پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران

سید حمیدرضا برقعی

۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۹
سپیدار

سجاده ام کجاست؟

می خواهم از همیشگی این اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مداوم شاید

تأثیر سایه من است

 که این سان

 گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده ام

سجاده ام کجاست؟

 سلمان هراتی

◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆

این دل گرفتگی مدام "شاید"

تأثیر سایه ی من است؟!!!!!!!!

حتما

...

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد       گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

 

 

۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۰۱
سپیدار

متن املا و روانخوانی نشانه های (غ) و (ط)

Avazak.ir Line27 تصاویر جداکننده متن (2)

متن املا و روانخوانی غ ط

هر دانلود پنج صلوات

پ ن:      

درِ چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۲
سپیدار

متن املا و روانخوانی نشانه های (ح) و (ض)

Avazak.ir Line27 تصاویر جداکننده متن (2)

متن املا و روانخوانی ح ض

هر دانلود پنج صلوات

پ ن:      

نه کسی منتظر است
نه کسی چشم به راه...
نه خیالِ گذر از کوچه ی ما دارد ماه!


بین عاشق شدن و مرگ
مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق
نصیبی نبری غیر از آه..!

سید حسین شریفی

۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۲۶
سپیدار

یارو به دوستش گفت:  چرا به همه گفتی من دچار فراموشی شدم؟

دوستش پرسید : به کی گفتم؟

و یارو هاج و واج نگاهش کرد و گفت: چی رو به کی گفتی؟!!!!

*****

آخر شب یادم افتاده به بچه ها قول دادم یه برگه ای رو براشون پرینت بگیرم ببرم ! 

بلند شدم لپ تاپ رو روشن کردم و دست بردم پرینتر رو روشن کنم که ... دیدم ای دل غافل نه سیم و دوشاخه اش هست و نه سیم رابط به لپ تاپ!

یادم افتاد چند روز قبل از عید برای خونه تکونی سیمهای پرینتر رو جمع کردم !

و همچنین یادم افتاد چند روز بعدش هم یه سری سیم و دو شاخه و USB از نمیدونم کجا پیدا کردم و چون یادم نیومد برای چی اند! دادم همراه دور ریختنی ها دور بریزند!

: میدونی چه اشتباهی کردم؟!!!! اون روز یه سری سیم دادم بندازی! ... مال پرینتر بودن !

هیچی دیگه! مثل اینکه اولین گل سال 95 رو هم کاشته بودم و خودم هم خبر نداشتم ! پرینتر بیچاره مثل یه تیکه گوشت افتاده بود جلوی چشمم و شده بود آینه ی دق! 

اول گفتن محموله رو انداختن رفته! بعد گفتن شاید هم گذاشته باشن لای خرت و پرتهای انبار! که من گشتم و پیداش نکردم و خودشون رفتن و گشتن و پیدا کردن! خب خدا رو شکر!مثل اینکه چشمام هم ضعیف شده !!! ... عصای من کو؟!!!!

اما وقتی یه مشت سیم رو گذاشتن کف دستم ، دیدم مال پرینتر نیستن ! ... دوباره عزا گرفتم که با این جنازه (پرینتر ) چه کار کنم؟

این موقع شب چطور سر قولی که به بچه ها دادم وایستم؟!!!

پس رفتم و جاهایی که به ذهنم می رسید و نمی رسید رو گشتم و ... پیدا شون کردم ! یه جای مطمئن گذاشته بودم که فراموش نکنم و گم هم نشن ! یه جای خیلی مطمئن و فراموش نشدنی !

...

بعععععله! یه همچین گیجی شدم من !

فقط مونده آدرس و شماره تلفن خونه رو بنویسم آویزون کنم از گردنم ! 

...

داشتم غصه میخوردم که دیدی دستی دستی آلزایمر هم گرفتم؟!!! یکی، که خدا خیرش دهاد!، بهم امیدواری داد که نترس آلزایمر نگرفتی ! مثل رایانه ای که اگه پنجره های متعدد توش باز باشن هنگ میکنه ، شما هم هنگ فرمودی ! 

...

آخ جوووون ! داره ماه رجب میرسه ! ببینم میتونم خودم رو ریکاوری کنم ! 

...

آخ ... کاش میشد یه دکمه بزنم و دو سه ماهی برم تو کما! (تموم پنجره های دغدغه بسته و خواب رااااااااحت) بعد که بارهای منفی مغزم تخلیه شد ، خود به خود به هوش بیام و هیچی از این روزا رو به خاطر نداشته باشم ! مثل اینکه نه خانی اومده و نه خانی رفته !

کاااااااااااااااش ...

پ ن: 

عقل یا احساس؟ من هم مانده ام           در خودم هم شاکی ام  ، هم متهم این روزها 

۰ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۴۲
سپیدار