سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای اولین بار تو تمام سالهایی که با کتاب درسی سرو کار دارم و داشتم ، امسال شاهد یه شاهکار تو حوزه ی چاپ کتاب بودم . 

و از اونجایی که اقبالم خیلی بلنده بیشترین ترکش این شاهکار حضرات به کلاس من خورده !

ماجرا از این قراره که تو بعضی کتاب های نگارش فارسی امسال حدود 15 صفحه وجود نداره و در عوض ، 15 صفحه ی قبل دوبار تکرار شده .  تمرین های مربوط به 4 تا نشانه ی اول کتاب(از آ تا د ) وجود نداره و به جاش 15 صفحه از تمرین های دست ورزی اول کتاب دو بار تکرار شده .

کتاب 11 نفر از کل 200 نفر دانش آموز کلاس اولی مدرسه مون این مشکل رو داره و از این 11 نفر 8 نفر از بچه های کلاس من هستن!

حالا کی متوجه این موضوع شدیم ؟ سه شنبه ی آخر مهر !(5 روز پیش) قرار شد با اداره هماهنگ بشه و برای این دانش آموزا کتاب جدید بفرستن ... و پرواضحه از اون روز تا حالا کسی پیدا نشده به این مشکل رسیدگی کنه !!!!

انگار مجبورم از اون صفحات مفقوده برای این بچه ها پرینت رنگی بگیرم و به کتابشون اضافه کنیم ... 

...

بعدا نوشت:

یک هفته بعد الحمدلله کتابها رسید ...

۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۴
سپیدار

ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم

باری، بیا که جان را در پای تو فشانم

این هم روا ندارم کآیی برای جانی

بگذار تا برآید در آرزوت جانم

بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت

بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟

*

دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟

بیهوده قصهٔ خود در پیش تو چه خوانم؟

گیرم که من نگویم لطف تو خود نگوید:

کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟

*

ای بخت خفته، برخیز، تا حال من ببینی

وی عمر رفته، بازآ، تا بشنوی فغانم

ای دوست گاهگاهی میکن به من نگاهی

آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم

*

بر من همای وصلت سایه از آن نیفکند

کز محنت فراقت پوسیده استخوانم

ای طرفه‌تر که دایم تو با منی و من باز

چون سایه در پی تو گرد جهان دوانم

*

کس دید تشنه‌ای را غرقه در آب حیوان

جانش به لب رسیده از تشنگی؟ من آنم

زان دم که دور ماندم از درگهت نگفتی:

کاخر شکسته‌ای بُد، روزی بر آستانم

*

هرگز نگفتی، ای جان، کان خسته را بپرسم

وز محنت فراقش یک لحظه وارهانم

اکنون سزد ، نگارا، گر حال من بپرسی

یادم کنی، که این دم دور از تو ناتوانم

*

بر دست بادِ کویت بوی خودت فرستی

تا بوی جان فزایت زنده کند روانم

باری، عراقی این دم بس ناخوش است و در هم

حال دلش دگر دم، تا چون شود، چه دانم؟

عراقی

*****

پ ن: معرکه ... محشر ... از اون شعرهایی که آدم به شاعرش حسودیش میشه ... باید از این عراقی بیشتر بخونم !

۱ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۱:۲۳
سپیدار

من که چهارشنبه ی همین هفته ی پیش رو تصمیم دارم نشانه ی آ رو تدریس کنم (ان شاءالله) بنابراین اواسط هفته ی بعدش میرسم به نشانه ی ب ، با این حال برای دوستانی که تو همین هفته میخوان نشانه ی ب رو تدریس کنن ، پاور این نشانه رو میذارم . (پاور نشانه ی آ رو هم که قبلا گذاشته بودم و دوباره میگذارمش )

پاورپوینت نشانه ی آ

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقا جانمون

نذر نگاهش

پاورپوینت نشانه ی ب

(تصحیح شده)

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقا جانمون

نذر نگاهش

مامان طاهره ی عزیز: رمز همون قبلی

خانم صادقیان عزیز، صحرای مهربون ، مریم جان و خانم خاتم نازنین : رمز رو براتون فرستادم

دوستانی که می پرسند چطور میتونن رمز این پاورها رو داشته باشند ، از سمت چپ وبلاگ به مطالب موضوع "پاورپوینت های فارسی" مراجعه کنند .

پ ن:

ابر هم
      از فرط دلتنگی نمی‌داند
سر به دامان کدامین کوچه ی بن بست...
جمعه‌هایم لعنتی‌تر می‌شود     بی تو.

سیدعلی میرافضلی

۸ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۸
سپیدار

پ ن: به غمگین ترین حالت ممکن ... 

دارم فکر می کنم چه خوب شد رئیسی رئیس جمهور نشد . الحمدلله ! 

اگه رای می آورد و ترامپ همین مراتب عزت و احترام رو نسبت به برجام به جای می آورد ، به جای اینکه مثل این روزها همین کار ترامپ هم خودش نوعی فتح الفتوح محسوب بشه و خودشون و خودمون رو به "وحدت" دعوت کنند ، الان باید سیبل فحشهای آب کشیده و آب نکشیده ی حضرات واقع می شدیم ... الحمدلله !

راستی یادتونه یه نفر می گفت " تمام تحریم ها ، تکرار می کنم ، تمام تحریم ها ، بالمره و در همان روز اجرای برجام ، نه تعلیق که لغو خواهد شد !!!!"

 ... ما هیچ ... ما نگاه !

 

۱ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۴
سپیدار

بسیار در دل آمد از اندیشه‌ها و رفت

نقشی که آن نمی‌رود از دل نشان توست

۳ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۱
سپیدار

تا 4-5 سالگیم رو تو یکی از شهرهای شمالی گذروندم . بعضی خاطرات اون روزها خیلی محکم به دیواره ی حافظه ام چسبیدن.

***

۲ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۰
سپیدار

چند روز پیش خبرنگاری از وزیر آ.پ درباره ی جمعیت زیاد کلاسها پرسید و جواب شنید هنوز به خط قرمز نرسیده! خبرنگار پرسید خط قرمز چند نفره؟ و جناب وزیر جواب دادند با توجه به شرایط و منطقه فرق می کنه . و گفت اگه جمعیت خط قرمزی باشه و تو کیفیت آموزش اثر بگذاره حتما رسیدگی می کنن !

با این تفاسیر برای ما 40-45 دانش آموز گویا طبیعیه !!!! و ما معلمها غیر طبیعی و ناشی هستیم که نمی تونیم هر روز به این 40 و خرده ای دانش آموز سرمشق بدیم و مشق هاشون رو ببینیم .

چندتا دانش آموزم مداد رو درست دستشون نمی گیرن ولی اینقدر وقت ندارم که بشینم کنارشون و مداد دست گرفتنشون رو تصحیح کنم ! اینقدر جمعیت کلاس زیاده که تا یه دور تو کلاس بچرخم و هر کس فقط یک کلمه جلوی چشمم بنویسه یا بخونه یا ... زنگ تموم شده!

چند روز پیش چشمم افتاد به این صفحه ی دفتر مدیریت کلاسی (که درباره ی خود دفتر هیچی نگم بهتره !) :

باید 25 جلسه ی آموزشی داشته باشیم ! ما 15 جلسه داریم

زمان هر جلسه ی آموزشی 45 دقیقه برای ما 60 - 70 دقیقه!(طبیعتا اون یک ربع 20 دقیقه ی انتهای هر زنگ رو نمیشه به عنوان یک جلسه ی آموزشی به درس و فعالیت جدیدی اختصاص داد!)

باید 4تا زنگ تفریح 20 دقیقه ای داشته باشیم ما 2 تا 30 دقیقه ای داریم

تلفیق زمان دو جلسه آموزش و حذف زمان استراحت بین آن ها مجاز نیست!

...

البته این موضوع فقط برای مدرسه ی ما نیست و من هیییییییچ مدرسه ای رو نمی شناسم 5 زنگه یا حتی 4 زنگه باشند !

...

جمعیت بالا(که هنوز به خط قرمز نرسیده) و این تعداد جلسات(که مطمئنا مجاز و کاملا قانونی هم هست) ممکن نیست رو کیفیت آموزش اثر نامطلوب بذاره ! اشکال از ماست که تعریفمون از مطلوب و نامطلوب اشتباهه!

...

تنها آرزوی آموزشیم اینه که برم تو یه روستای کوچیک معلمی کنم ! اون طور که دوست دارم :)

...

به قول بعضی ها ، به قول آقامون سعدی و به قول ما ، به قول سعدی بزرگ:

ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی

این ره که تو میروی به ترکستان است

۸ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۰
سپیدار

کتاب "ابله محله" نکته های جالبی داره . معلم مدرسه ی آلبن و شیوه ی تدریسش هم یه بخش شگفت انگیز این قصه است (لااقل برای منی که معلمم!)

آقا معلم اول پاییز تازه به این دهکده نقل مکان کرده و از دوری محبوبش که نتونسته همراهش بیاد غصه میخوره . حالا آقا معلم کلاسی با 12 بچه در سنین مختلف ، بیشتر زنگ رو داره برای نامزدش ایزابل، پدر و مادر و دوستانش ، نامه می نویسه و بقیه ی زنگ هم نامه اش رو برای بچه ها می خونه! و نکته ای تو این نامه نگاری و نامه خونی هست که گویا فقط آلبن متوجهش میشه :)

صفحه 14

***

۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۵
سپیدار

بخش هایی از کتاب ابله محله:

1.

من چیزهایی را که دنیا وجود ندارند ، چیزهایی را که فراتر از دنیا شناورند ، ترجیح می دهم . من ترجیح می دهم وارد دنیا نشوم ، در آستانه ی دنیا باقی بمانم ، نگاه کنم ، بی نهایت نگاه کنم . عاشقانه نگاه کنم . فقط نگاه کنم !

(البته معلوم میشه آلبن هم دوست نداشته همیشه تماشاچی باشه . بلکه دوست داشته جایی و طوری که خودش دوست داره وارد دنیا بشه !)

2.

در قلب پریون ، آلبن پسرکی خوش سیما ، بامزه ، مهربان و شجاع است : او آن لباس پرنور و درخشانی را دربردارد که ما به کسانی که دوستشان داریم قرض می دهیم ، و اگر چه آنها هیچ خبر ندارند ، اما لباس سبب تغییر چهره شان می شود .

(چه تعبیر جالبی!)

3.

خداوندا ، ما را از شر کسانی که دوستمان دارند ، محفوظ بدار

(و نیز " خدایا! کسانی که دوستشان داریم را هم از شرّ ما محفوظ بدار!")

4.

- چه کسی گفته که من شما را دوست دارم؟

- ولی تو مرا می بینی آلبن . مرا می بینی : وقتی آدم کسی را دوست نداشته باشد ، نه در این سوی زندگی و نه در آن سو ، اهمیتی ندارد ، نمی تواند او را ببیند .

5.

نباید برای چیدن شقایق های وحشی وارد آن کشتزار می شدم . با وجود این، می دانستم که شقایق های وحشی را باید با چشم دوست داشت ، نه با دست . شقایق ها در چشم ، شعله می کشند . در دست ، می پژمُرند .

(یاد شقایق های جاده ی دوست داشتنی اسالم - خلخال افتادم . شقایق هایی که دستهای زیادی چیده بودندشون و جسم بی جانشون رو تو جاده رها کرده بودند .)

6.

آن گاو وحشی نزدیک بود به من برسد . وقتی داشتم از بالای پرچین ها می پریدم ، پایم پیچ خورد . حالا به زحمت راه می روم ، ولی خوب ، دردم آرام خواهد شد و بعد تصویری شاهانه ، تصویر یک گاو وحشی سیاه در آتش سرخ رنگ شقایق های وحشی برایم باقی خواهد ماند ، این هم هدیه ای دیگر است .

(تا حالا اینطوری به دردها نگاه کرده بودین؟)

7.

ابدیت را برای قابلمه ها بگذاریم - ابدیِت نسبیِ ده ساله . عشق و محبت خود را به چیزهایی ارزانی داریم که پایدار نیستند و در روشنایی روزی دیگر ، باز نخواهند گشت .

(مهربانی ! ... گمشده ی این روزهای من و ما ...)

8.

هیچ کس و همه کس ، این دو با هم فرقی ندارند !

(!!!!!!!!)

9.

خوشبختی واقعی اینست : یک چهره ی ناشناس ، و اینکه گفته ها چگونه کم کم آن چهره را روشن می کنند ، آشنا ، صمیمی ، شکوهمند ، ناب و خالص!

پشت جلد کتاب

۱ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۹
سپیدار

آخیش ! خیلی وقت بود نتونسته بودم یه کتاب رو تموم کنم ! پاورها بیشتر وقتم رو می گرفتن .

ابله محله

ابله محله ، نوشته ی کریستیان بوبن ،ترجمه مهوش قدیمی ،  انتشارات آشیان

***

کتاب درباره ی زندگی پسربچه ای به نام "آلبن" هست که رفتار و افکارش مثل بقیه نیست . آلبن همه کس و همه چیز رو دوست داره . همه کس و همه چیز!  اونقدر دنیا و زندگی رو ساده و اونقدر تخیلاتش رو جدی گرفته که به عنوان ابله یا دیوانه ی محله شناخته شده و این ابله شناخته شدن لزوما بد نیست چرا که آلبن اونطوری زندگی می کنه که دوست داره .

قصه از جایی شروع میشه که آلبن 8 ساله عاشق لبخند جنازه ی زنی قرمزپوش در زیر یخ های دریاچه ی سن سیکست میشه . زنی که دوهزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش می گذشت که آلبن رو دید و بهش لبخند زد . لبخندی که به تمام دنیا و دنیای آلبن شفافیت می بخشید . (یک لبخند قشنگ ، حتی اگر لبخند یک مُرده باشد ، باز هم لبخند است .) و آلبن هر روز به دیدن ژه میره . باهاش حرف میزنه . مشورت می گیره ، درد و دل می کنه .

ژه رازِ آلبنه که برا پریون، همکلاسیش افشا می کنه و ناچار دخترک را به دیدن ژه میبره . و دخترک کسی رو نمی بینه و موقع برگشت یخ های دریاچه می شکنه و همین دردسر باعث میشه رفتن آلبن به دریاچه ممنوع بشه و بعد از آن ژه به دیدن آلبن می آید و

و اینطوری میشه که آلبن بیشتر و بیشتر از همسالان خودش متفاوت تر میشه . رفتارهای عجیبش اون رو محبوب بچه های دهکده می کنه و باعث نگرانی والدین .

(در گفتگوهای مردم دهکده ، نام آلبن مانند نام یک بیماری شده است . علائم این بیماری عبارتند از : شادمانی بی دلیل ، تنبلی پایان ناپذیر ، علاقه نسبت به اشیاء بی فایده ، مثل ویولون ، نوعی بیان ماجراهای باورنکردنی به گونه ای که انگار آنها را باور داریم .)و نگرانی مردم دهکده باعث میشه آلبن رو به دست قابلمه فروشی دوره گرد بسپارند تا با خودش ببره و راه کسب درآمد و زندگی رو یادش بده .(بخش دستفروشی آلبن بخش مورد علاقه ی من تو این کتابه!) روشش عالیه ! به قول خودش روش کارش اینه : "من در خانه ای که سرَم درد بگیرد ، بیشتر از پنج دقیقه نمی مانم ." آلبن گاهی برای بودن با درخت شاه بلوطی بزرگ ، قرار با مشتریانش رو ندید می گیره و خوردن صبحانه اش جلوی شاه بلوط پانزده ساعت طول می کشه .

۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۰
سپیدار