سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

1.

اول دبیرستان بودم ! یه معلم شیمی داشتیم که من خیلی دوستش داشتم! از اون معلمهای جدّی و سختگیر ! بچه ها ازش می ترسیدن و تو کلاسش جیک نمی زدیم!

پای تخته سؤالی رو نوشته بود و ما هم داشتیم یادداشت می کردیم! کلاس ساکتِ ساکت! انگار کن سرِجلسه ی کنکوره! اولین روزی بود که عینک می زدم. خوشحال از اینکه تخته رو خوب می بینم داشتم تند و تند می نوشتم! (شیمی بود و درس مورد علاقه ام!)

سر میز نشسته بودم و سرم پایین بود که احساس کردم خانم معلم بالای سرم ایستاده ! ... سرش رو آورد پایین ... قلبم داشت می اومد تو دهنم! ... و با صدایی آروم گفت : عینکت مبارکه! (عکس العمل خودم یادم نیست ولی این لطافت و دقت معلم شیمی سختگیر و به قول بچه ها بداخلاق تو ذهنم مونده!)

*****

2.

قاب عینکم دلم رو زده بود ! یه عینک نو گرفتم ! اما...

عینک رو که زدم احساس کردم قدّم حول و حوش 3 متر شده !  تو کوچه که راه می رفتم احساس می کردم میتونم از رو دیوار ، حیاط همسایه ها رو ببینم! وقتی می خواستم از دری وارد یا خارج بشم خم میشدم ! آخه می ترسیدم سرم به چهار چوب بالای در بخوره!!! ... عینک رو بردم پیش دکتر ! گفت: عینک ساز زحمت کشیده و شیشه ی چپ و راست رو جابه جا گذاشته!

عینک ساز معذرتی خواست و دوباره شیشه ها رو ساخت . اما...

این بار حس می کردم خیلی کوتاه شدم! پریدن از جوی آب هم برام سخت بود! فکر می کردم با قدم عادی نمی تونم ازش بپرم ! بنابراین یه قدم بزرگ برمی داشتم برا عبور از جوی آب 20 سانتی! سوار اتوبوس شدن که واویلا بود! فکر می کردم پاهام به پله ی اتوبوس نمی رسه. مثل دفعه ی قبل تو محاسبه ی فاصله ها مشکل داشتم!

دوباره رفتم پیش دکتر! بعله عینک سازِ عاشق ِسر به هوا ! تو محاسبه ی محل نقطه ی کانونی عینک اشتباه کرده بود!

بار سوم بالاخره درست و اوضاع عادی شد !

*****

3.

تو کلاسم یکی دو تا از بچه ها عینک میزدن . بعضی از بچه های شیطون کلاس سر به سرشون میگذاشتن و اذیتشون می کردن! یه روز جلوی خودم بهشون گفتن : چهار چشمی!

قدم زنان و با طمانینه رفتم سرِ کیفم و عینکی که همیشه تو کیفم بود و هیچ وقت نمیزدم رو برداشتم و جلوی چشم بچه ها به چشمام زدم . بچه ها با تعجب نگاهم میکردن! تا حالا ندیده بودن عینک زدنم رو! آروم رفتم نزدیک بچه ای که گفته بود "چهارچشمی"!

تو چشماش نگاه کرده و گفتم:

خُب ! نظرت چیه؟!! نمیخواهی به من هم بگی چهارچشمی؟!"

سرش رو پایین انداخت ! دیگه نشنیدم کسی رو به خاطر عینک زدن مسخره کنه! اما بچه های عینکی چه خوشحال بودن از اینکه من هم یکی از اونام! یکی از چهارچشمی ها!

-----------------------------------------

بعدا نوشت: با شنیدن عینک و خاطرات و داستانهای مربوط به اون ، همیشه یاد داستان بامزه و شیرین "قصه ی عینکم" اثر رسول پرویزی می افتم .خواستین در ادامه ی مطلب بخونیدش.

۶ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۱
سپیدار

دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت ...

"لیلا کردبچه"

پ ن:

تو را بی نهایت ...

تو را بی شماره...

ببخشید اگر کم تو را دوست دارم

۱ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۲
سپیدار

امسال به خاطر جمعیت زیاد کلاس و تعطیلاتی که مهرماه داشتیم نتونستم به بودجه بندی پارسالم برسم. از طرف دیگه پارسال، زمانِ دادن دومین پیک آدینه به بچه ها مقارن با روز عاشورا بود و امسال ازش میگذره . بنابراین مجبور شدم تغییرات جزئی در ظاهر و محتوای پیک پارسال ایجاد کنم . که حاصل شده این:

پیک آدینه2-2

هر دانلود 5 صلوات

صلواتها پیشکش به ساحت حضرت سیدالشهدا علیه السلام

پ ن:

موج در موج است
ابر در ابر است و مـِه در مـِه
بوی دریا می‌دهد نام تو در ذهنم.

(سیدعلی میرافضلی)

۱ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۶
سپیدار

آ آ آی پاییز تماشایی!
از تو ممنونم
برگ‌ها را در نبودن دوست‌تر داریم.

***

آرامش ناپایدار سایه ها...

anzali***

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید ...***

زندگی ...

anzali***

پنهان ...anzali***

شعر از سیدعلی میرافضلی

پ ن1: برای دیدن تصاویر در اندازه ی واقعی ، روی آن ها کلیک کنید

پ ن2:

زمان: هفته ی پیش

مکان: بندر انزلی

۲ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۵
سپیدار

شاید که می شد مرهم این زخم ها باشد

حالا ولی فرقی ندارد هر کجا باشد

تبعید شد رود فرات از ما و قسمت بود

از دور تنها شاهد این ماجرا باشد!

آب حیاتیم و نمی فهمد ضرر کرده

هرکس که از ما باشد و از ما جدا باشد

از ما بگو تا می تواند دور باشد

قسمت نبوده، آب با ما پا به پا باشد

هر کس چشیده طعم درد عشق را ، دیگر

یک لحظه ممکن نیست در فکر دوا باشد

این دردها را هیچ کس زیبا نخواهد دید

جز قلب من که خواستی یک مبتلا باشد

جز من که دانستم چه خواهد شد ولی ماندم

تا وعده ی دیدارمان در کربلا باشد

داغ برادر دیدم اما روی پا ماندم

تا عشق ، هر طوری که می شد روی پا باشد

از دست دادم جان خود را بارها امروز

هر جا که روحی رفت از جسمی رها باشد

...

هر کس که از دنیا فقط دست خدا را خواست،

باید که با "از دست دادن" آشنا باشد

رؤیا باقری

کتاب :ماه در کفش های کتانی

عکس و تصویر حا سین یا نون. حسین

پ ن1: این کتاب اشانتیون یا هدیه ی کتابهایی بود که از نمایشگاه گرفتم . امروز برداشتمش تا ببینم چی هست . آخرین شعرش همین شعره!

هنوز شعر حا و سین و یا و نون رو بیشتر دوست دارم.

پ ن2: هر کس که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد

۱ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۶
سپیدار

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست
این سرزمین غم‌زده، در چشمم آشناست

این سرزمین که بوی نی و نیزه می‌دهد
این سرزمین تشنه که آبستن بلاست

گفتند: «طفّ» و «ماریه» و «شاطِیءُ الفُرات»
گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا»ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «کربلا»ست

طوفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح، در آن روشنای خون
روی صلیب دید، سر از پیکرش جداست

طوفان وزید، قافله را بُرد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده ا‌ست
مردی که فکرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان، عزاست

مریم سقلاطونی

۲ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۲
سپیدار

این روزا تو هفته ی نیروی انتظامی هستیم . به عموجانم زنگ زدم تا روزش رو بهش تبریک بگم که یاد یه خاطره افتادم و براش تعریف کردم و کلی خندیدیم بهش! فکر کنم تعریفش برا دوستان هم خالی از لطف نباشه.

دیگه حتما دوستان همراه وبلاگ میدونن که ما چند سالی تو دبستان غیرانتفاعی تدریس داشتیم ؛ اون سالها جمعیت مدرسه به زور به 100 نفر می رسید و فاصله مون تا پاسگاه زیاد نبود . بنابراین تو همچین روزهایی مدیر و مؤسس مدرسه کاملاً خودجوش و بدون هیـــــــــــــــــــچ چشمداشتی چشمک یه دسته گل داوودی می گرفت من هم چند تا پیام و شعار رو مقوا می نوشتم و می دادیم دست بچه ها، با صف و پیاده راه می افتادیم طرف پاسگاه ! و اینطوری میشد که یه صف صد نفری از بچه ها در حالیکه گل و بادکنک و پلاکارد دستشونه تو خیابون ردیف میشدن و توجه رهگذران رو به خودشون جلب می کردن!

گل داوودی هم که می دونین چه گل باحالیه؟! اینقدر تو راه بچه ها تکون تکونش میدادن که وقتی به مقصد می رسیدیم چیزی جز یه ساقه و کاسبرگ از خیلی هاشون باقی نمی موندنیشخند

جلوی در به یکی دونفر می گفتیم برن و گلهاشون رو به سرباز داخل کیوسک نگهبانی تقدیم کنند که بچه های خود شیرین حمله می کردن و نصف اون گلا و کاسبرگها رو میدادن به اون سربازه و ما حرص می خوردیم که بابا ! عجله نکنین داخل هم کلی آدم چشم به راه شما هستن!نیشخند

خلاصه بچه ها رو می بردیم حیاط پاسگاه و فرمانده یا معاون یا ...بهشون خوش آمد می گفت و سریع یه شیرینی و شربتی جور می کردن برا پذیرایی و خداحافظ!

...

حالا با انگیزه ی اون مدیر کاری ندارم ولی به نظرم فکر جالبی بود این جور تبریک هفته ی پلیس و نیروی انتظامی!

وجود دختر بچه های با مزه و رنگاوارنگ به اون محیط خشن یه رنگ و لطافت خاصی می داد .

۱ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۲
سپیدار

خیلی سال پیش وقتی تو غیر انتفاعی تدریس می کردم یک بار از دختر بچه های کلاس اولی کلاسم خواستم بگن چه آرزویی دارن ؟ هر کس چیزی گفت تا رسید نوبت یکی از بچه ها که گفت : دلم میخواد شناسنامه داشته باشم !(تو مدرسه ی دولتی نمی تونستن ثبت نامش کنن برای همین به عنوان مستمع آزاد می آمد مدرسه ی غیرانتفاعی!)

بله! بچه آرزوش بود که "شناسنامه" داشته باشه ! چیزی که حق بدیهی هر کس به نظر میاد !(هیچ فکر می کردین که داشتن ساده ترین و شاید بی ارزش ترین چیزهایی که داریم و اصلا به حسابشون نمیاریم ، میتونه آرزوی کسی باشه؟)

مادرش رو خواستم و پرسیدم : چرا؟!!!! که کاشف به عمل اومد پدره که آقای مهندس هم هست پنهانی با مادر این بچه ازدواج کرده و اگه بخواد برا بچه اش شناسنامه بگیره باید اسم بچه وارد شناسنامه اش بشه و اینجوری همه چی لو میره و همسر اولش متوجه ماجرا میشه !پس پدره ترجیح داده همینطوری روزگار رو بگذرونه و بی خیال شناسنامه ی بچه اش بشه!

باباهه رو نتونستم ببینم! به دعوت ما لبیک نگفت و نیومد تا تکلیف بچه رو روشن کنه! به شاگردم قول داده بودم که نگذارم اینطوری بمونه و کاری کنم که شناسنامه دار بشه! پس. . . . 

زنگ زدم 123 اورژانس اجتماعی و ماوقع رو براشون تعریف کردم! خدا خیرشون بده با پیگیری اونها چند ماه بعد، دانش آموزم دارای شناسنامه شد! خوشحالی این دختر موقعی که بهم گفت شناسنامه گرفته رو نمی تونیم تصور و درک کنیم!

و نکته ی جالب که همسر اول این آقا که خودش دو تا پسر داشت و دختری نداشت، وجود این دختر نازنین رو پذیرفته بود به عنوان خواهر پسراش! ... 

♦•

حالا چرا یاد این ماجرا افتادم :

امسال شاگردی دارم که پدرش معتاد بوده و گویا 6 سال پیش می افته زندان و مادرش هم همون موقع همه چی رو رها میکنه و میره سیِ خودش! پدرش هم بعدها میره و خودش رو گم و گور می کنه! حالا این دختر بچه با مادربزرگ پیر، دایی و زن دایی اش که اون هم تا حدودی دچار معلولیت حرکتی و گویایی است زندگی می کنه!

بچه که معلومه خیلی مشکل داره ... 

ولی داشتم فکر می کردم : اون بچه ای که شناسنامه نداشت خیلی خوش بخت بوده! هر چی بود سایه ی مادر و پدر بالا سرش بود. هر چند پدرش به خاطر دلایلی که داشت نمیتونست براش شناسنامه بگیره ولی "بود"  و دخترش رو خیلی دوست داشت!و این کم نعمتی نبود! ...

۲ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۳
سپیدار
۳ ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۴
سپیدار

چیست این جادوی پاییزی
اینکه چشمانش برای فتح می‌آید
اینکه صدها اسب وحشی از نگاهش می‌دود بیرون
چیست این توفان نارنجی؟

سیدعلی میرافضلی

***

مدیر مدرسه ی جدیدم عااااااشق رنگ نارنجیه . اول که وارد مدرسه اش شدم خیلی به نظرم جالب اومد. مبلمان دفتری نارنجی، پرده ها نارنجی، کمدها نارنجی ، حتی گلدون و قندون هم نارنجی! رنگ نارنجی رنگیه با انرژی فراوان بنابراین خیلی حس خوبی داشت دیدن اینهمه چیز نارنجی .لبخند

۶ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۸
سپیدار