سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۲۵۸ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

اول مرداد، عصر ، راه آهن تهران ، مقصد مشهد الرضا

امید، نا امیدی ، خوشحالی ، غم

ملغمه ای از چیزهای متناقض

حرف آخر ... "تمام"

و در نهایت اشک ... اشک ... اشک

قطار ... اشک

حرم ... اشک

شکستن دل ، خرد شدن غرور ، سوختن جگر ... درماندگی!

امتحان ، سخت ... شک ... اشک ... شک ... اشک اشک اشک

چشمم چشمه ای که انگار قصد خشکیدن نداره!

پناه گرفتن در آغوشِ مهربان مهربانترین ... خودم رو به تو می سپارم ... هر طور صلاح میدونی آرومم کن ... به خیر بگذرون ... توان بلند شدن دوباره رو ندارم ... دستم رو بگیر . از اسب افتادم نذار از اصل بیفتم !

گذشت ... چه گذشتنی ...

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!

ظهر ، روزنه ی امید ...

و بقیه ی سفر به یُمن همان روزنه ، قابل تحمل !

عید میلاد امام رضای جان ! ... باز هم آقا جان منت رو سرم گذاشتند و راه دادندم به بهشت! هر چند این بار همه چیز پشت پرده ای از اشک پیدا و پنهان بود!

"روی تو به هر دیده که بینند نکوست "

و بازگشت!

گویا آب رفته به جوی برگشته ... اما نه ... فقط امیدِ برگشت ،برگشته و هنوز راه بسیاره تا برگشتن کامل آب رفته به جوی تا برگشتن خنده های همیشگی به لب تا قرار یافتن دل ...

همین بازگشت همین امید اندک هم قلبم رو آروم می کنه ...

چشم امیدم به دست کرم صاحبخونه ایه که چند روز مهمونش بودم . صاحبخونه ای که غیر از خودش و حرم قشنگش کسی و جایی رو ندارم !

.

.

.

مرا هــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار امید است و

هر هزار تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویی

در طلب شاخه ای مهر گیاه آمدم

پ ن: هر روز گره ی تازه تر می افته به کارم ، هر روز مجهولات معادله ای که باید حل کنم بیشتر و بیشتر میشه و هر روز داشته هام کمتر و دستم خالی تر میشه ... و در این گرداب ، تنها دلخوشی و امیدم تویی ... فقط تو

۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۳
سپیدار

آخرین باری که وبلاگ رو آپ کردم 4 اسفند 96 بود! یعنی ...سه ماه و یک هفته پیش . یعنی 98 روز پیش!

یه روزی فکر می کردم امکان نداره ماهی بیاد و بره و من چیزی ننویسم ولی شد . نزدیک صد روز وبلاگ دست نخورد .

تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاد که دوست داشتم درباره شون بنویسم . اتفاقهایی تقریبا همه شیرین (اتفاقهای نه چندان خوبش هم الان به نظرم خوبن !)نیشخند

تعطیلات عید رفتم خرم آباد و دزفول و شوشتر و آبادان و اهواز و دوست داشتم از زیبایی ها و دیدنی ها و تجربیاتم تو این سفر بنویسم (سعی می کنم حداقل عکسهاش رو بگذارم و مختصری حداقل برای ثبت تو حافظه ی وبلاگ بنویسم ). 15 فروردین رفتم مشهد .قلب سفری خاص با اتفاقات تلخ و شیرین . دوست داشتم درباره اش بنویسم . از مهربونی های بی حد آقاجانم قلب

میخواستم درباره ی مبعث تا عید نیمه ی شعبان امسال بنویسم . هیجده روزی که اولش رفتیم خواستگاری برای کوچکترین برادرم و آخرش هم عقد کردن هوراو من چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوشحال شدم از ازدواجش که انگار باری بزرگ از رو دوش من برداشته شد و نگرانی خواهرانه ام تا حدود زیادی رفع شد .

میخواستم از جشن الفبایی بگم که امسال گرفتیم . با کمترین هزینه و لذت زیاد .تشویق

میخواستم غر بزنم که این چه وضعشه که وزیر میگه تا 13 خرداد باید بریم مدرسه . بعد میشه 7 خرداد . بعد میشه آخر اردیبهشت و در نهایت 30 اردیبهشت مدارس تعطیل میشن !

میخواستم غر بزنم که آقایونی که زمستون و تابستون تو اتاقای مجهز به آخرین سیستم گرمایی و خنک کننده و انواع لذایذ !بهشت رو تجربه می کنن میان نظر میدن که مدارس زودتر و تو شهریور باز بشن . مدارسی که هنوز نمیتونن زمستونها از پس گرم کردن کلاسها بربیان باید به فکر کولر و سیستم خنک کننده هم باشن ! کلاسهایی با جمعیت بالای 40 نفر!!!

میخواستم غر بزنم که نمیتونن آلودگی هوا رو کنترل کنن میخوان 15 روز تو دی ماه مدارس رو تعطیل کنن . انگار با آلوده کننده های هوا سر و سرّی دارن و میدونن که قرار نیست آذر یا بهمن آلودگی داشته باشیم !!!!

می خواستم از نمایشگاه کتاب بنویسم . از کتابهایی که خریدم و اتفاقاتش !

می خواستم از ماه رمضون بنویسم و اینکه شرمنده ام که هیچ استفاده ای ازش نمی برم . بیشتر روز رو ضعف کرده افقی ام !ناراحت

می خواستم از کتابهایی که خوندم بنویسم (هر چند تو این 3 ماه تقریبا کتابی نخوندم . 2 کتاب نسبتا خوب و 2 تا کتاب چند صفحه ای !)

میخواستم از دلایل کتاب نخوندن و وبلاگ آپ نکردن و ... بنویسم که... بماند !

میخواستم از خیلی اتفاقات و تجربیات جدید بنویسم که نشد ! الان هم نمی دونم چقدر باشم ! فعلا که هستیم نیشخند

راستی ... سلاملبخند

۴ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۷
سپیدار

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است ، باقی ایام رفت ...

...

عنوان از سجاد سامانی

۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۱
سپیدار

دیشب وزیر آموزش و پرورش اومده تو تلویزیون  شبکه 4 برنامه پیش رو و میگه :

چرا ما تو مدارسمون این کار رو نمی کنیم که مثلا یه شاخه گل رو ببریم تو کلاس و از بچه ها بخواهیم دقیق ببینند و بگن گلبرگهاش چه جوریه و چه رنگهایی داره !  تو هیچکدوم از مدارس ما اینطوری آموزش داده نمیشه ... این روش علمیه !!!!!!

... ما هیچ ، ما نگاه !!!!!

...

وقتی وزیر ما اینقدر بی اطلاعه دیگه چی بگیم؟ چطور از حجم بالای کتابهاو عدم تناسبش با وقت ، تراکم بالای جمعیت کلاسها ، فیزیک نامناسب مدارس ، طرحها و برنامه های بی فایده ای که به معلم تحمیل میشه ، معیشت و شان اجتماعی پایین نگه داشته شده و نابسامان معلمان ووووو حرف بزنیم ؟ 

(جالب اینکه مجری تو حرفهاش جمعیت ۳۰ نفر کلاس رو زیاد میدونه ... خبر نداره که اگه جمعیت کلاس ما ۳۰نفر باشه چقدر خوشحال میشیم !!!)

وزیر همون کسی هستن که تو یه برنامه ی زنده نشون دادن خبر ندارن معلمهای بالای ۲۰ سال سابقه یک روز تقلیل دارن و میتونن مدرسه نرن !و تو یه برنامه ی زنده قیافه ی حق به جانب گرفته و با تحکم میگه هر کس مدرسه ای سراغ داره که معلمش یک روز در هفته نمیاد مدرسه به ما اطلاع بده تا برخورد کنیم !!!!!!!!

...

۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۳
سپیدار

این تهران دیگه جای زندگی نیست !!!

مخصوصا برای بچه ها و معلمهای ابتدایی؛ که نه تنها جای زندگی که جای درس خوندن و درس دادن هم نیست !!!! آلودگی خودش کم مصیبتیه حرصِ نرسیدن به بودجه بندی و عقب موندن درسها و باد خوردن پشت بچه ها و تنبلی بعدش هم شده قوز بالا قوز!!!!

اول یه هفته برای آلودگی هوا تعطیل شدیم ، بعد یه هفته برا بارش برف ، حالا هم که دوباره آلودگی ، ان شاءالله هفته ی بعد دوباره برای برف و هفته ی بعدش برا آلودگی ... زندگی نیست که تنفس مصنوعیه ، اکسیژن ، دی اکسید کربن ، اکسیژن ، دی اکسید کربن ... خدا میدونه بالاخره به زندگی برمی گردیم ؟ میریم تو کما؟ یا یه دفعه قید حیات رو می زنیم !!!

کاش میشد مثل پرستوها، پروانه ها، فلامینگوها، غازها ، چه میدونم گوزنها ، ماهی ها ، پنگوئنها ، اصلا کلاغها و گرازها و گورخرها کوچ می کردیم به جایی که آسمونش آبی باشه ... نیشخند

...

یادتونه حضرات مسئول که افاضه ی فضل فرموده و طرح داده بودن یک ماه از 15 آذر تا 15 دی بریم تعطیلات زمستانی و به جاش یک ماه تو تابستون بریم مدرسه؟!!! یکی بهشون بگه امروز 16 بهمن ماهه!!! بی زحمت تعطیلات زمستانی رو بکشید تا برسه به 15 اسفند روز درختکاری! بعد روز جشن شکوفه ها و باز گشایی مدارس و روز درختکاری رو همزمان برگزار کنیم و هر دانش آموز مکلف به کاشتن یک درخت بشه (وظیفه ی حفظ و مراقبت از درختش هم به عهده ی خودش که مسئولان دچار زحمت و تکدر خاطر نشن یه وقت !!! ) اینطوری شاااااید فرجی شد!

بگذریم که الان خیلی از مدارس مشکل سیستم گرمایشی دارند و نمیتونن ایمن و مطمئن تو این سرمای زمستون کلاسها رو گرم کنند اونوقت آقایون و خانمهای کارشناس و مسئول با چه عقلی تو ظل گرمای تابستون و بدون سبستم خنک کننده میخوان مدارس رو دایر و کلاس رو تشکیل بدن فقط خدا میدونه و بس ! (مطمئنا خودشون که تو تابستون و زمستون تو اتاق شیک و مجهز به آخرین سیستم گرمایشی و سرمایشی با پذیرایی چاشت و نیم چاشت و ... و سرویس ایاب و ذهاب اختصاصی و حقوق مکفی!!!(کافی از نظر خودشون البته! ) اُرد ناشتا داده و از خودشون طرح و نظر صادر می کنند چه میدونن ما معلمها تو یه کلاس کوچیک با 40 و خرده ای دانش آموز تو کلاسی که یه هواکش نداره چی میکشیم !!!!! )

...

پ ن: ببین حال خوبمون رو چطوری خراب می کنند؟؟؟؟ والا ! با این نوناشون !نیشخند

 ...

غ

مرا ببر
به شروع دوباره در پایان
مرا ببر
ببر به تو را دوست میدارم ...

یغما گلرویی

۴ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۴
سپیدار

تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب ...

۴ ۱۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۹
سپیدار

قرار بود یکشنبه درس جدید بدم که ...

حضرات مسئول تشکیل جلسه دادند و یکشنبه ، دوشنبه ، سه شنبه ( و احتمالا چهارشنبه رو هم) تعطیل کردند تا ان شاءالله هفته ی بعد ابر و باد و مه و باران و ... دست به کار بشن و هوا رو مناسب زندگی کنند . 

با اینکه هواشناسی گفته این آلودگی تا آخر هفته هست و همه میدونن که باید چشمشون به آسمون باشه و از مسئولان نباید هیچ انتظاری داشت (و گرنه مکدّر می شوند!!!!) یه دفعه نمیگن این هفته تعطیله و روز به روز اون هم عصر و دیر وقت اعلام می کنن که مدارس تعطیله!!! و ما الکی چشممون به زیرنویس شبکه شش هست که مگر معجزه ای بشه و نتیجه ی جلسه چیزی غیر از تعطیلی مدارس باشه!(تجربه ی سالهای قبل برامون درس عبرت نمیشه دیگه ... رضاامیرخانی تو کتاب داستان سیستانش میگه فرق انسان و حیوان همین امیده! انسان ، حیوان راجی!)

البته نمیشه به مسئولین مربوطه خرده گرفت ! اگه این آلودگی برای ما آب نداشته باشه برا حضرات نون داره ! بالاخره هر روز جلسه گذاشتن یعنی هر روز حق جلسه گرفتن !!! حالا اینکه من و شما و حضرت خواجه حافظ هم می دونیم نتیجه ی جلسه چیزی جز تعطیلی مدارس نیست اهمیتی نداره! حق جلسه و ماادراک حق جلسه!!! از این گذشته کلا که کاری برای رفع آلودگی هوا انجام نمیدن اگه جلسه هم تشکیل ندن که دیگه خیلی ضایعست!

(مثل او بابایی که نماز نمیخوند و روزه نمی گرفت ولی برای سحری بلند می شد و می گفت اگه سحری هم بلند نشم که کافر میشم!)

پ ن۱: یه مردی قالیباف نام می گفت اختیار تام رفع آلودگی هوای تهران رو به من بدین ، قول میدم این مشکل رو حل کنم !!! اما چه فایده که حتی ارزش امتحان رو نداشت و بهش فکر هم نشد! گویا نون خیلی ها تو همین آلودگی و شفاف نبودن فضاست!!! ما هم که مهم نیستیم!

پ ن۲: میگم خسته نمیشن هر روز و هر سال این جلسه های تکراری با حرفها و نتایج تکراری رو برگزار می کنن؟ حداقل جلسه ی دعا برگزار کنن برای اومدن باد و بارون! (البته اگه به دعای گربه سیاه بارون بباره!)

البته آلودگی هوا بهونه ی بدی نیست برای پرت کردن حواسها از خیـــــلی جاها!

حواست به آسمون باشه و همه اش خدا خدا کنی باد و بارون بیاد غیر از اینکه معنویت جامعه رو میبره بالا ! حواس مردم رو از چیزهای بی ارزشی مثل نون و بنزین و شغل و ... کلا وضعیت جیبشون پرت می کنه!

پ ن۳: عصبانی ام! تعطیلی یک هفته ای بچه ی کلاس اولی یعنی مصیبت مضاعف برای معلم کلاس اول!!!

۳ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۶
سپیدار

یه مستندی تلویزیون پخش می کرد به اسم "نهالی برای فردا" درباره ی تربیت معلم و آموزش و پرورش. یه جورایی به مشکلات آموزش و پرورش اشاره داشت و تا حدودی حرف دل ما معلمها هم بود . یه بخشی از این برنامه درباره ی کارورزی بود. کارورزی اگه درست اجرا بشه بیشترین فایده رو برای دانشجو معلمها داره ... 

اینو گفتم که بگم:

۲ تا کارورز اومدن مدرسه ی ما .صبح روز اولی که اومده بودن مدیر ازم پرسید : امروز تدریس داری اینها بیان کلاست ؟ گفتم زنگ دوم تدریس دارم ، بیان !

زنگ بعد هر چی منتظر موندم نیومدن . یکی از بچه ها رو فرستادم دنبالشون گفتن الان میان ولی نیومدن . گویا معاون پرورشی برای کشیدن و بریدن گلهای مقوایی احتیاج به کمک داشت و این دو نفر رو به کار گرفته بود . 

کار این دو بنده ی خدا همین شده میان و تو کارهای دفتری و پرورشی کمک می کنند . 

ازشون پرسیدم که همه ی دانشجوها کارورزی میرن؟ گفتن نه و خیلی ها به اصطلاح می پیچونن. 

اینهایی هم که نخواستن بپیچونن به نظر کارورزی فایده ای براشون نداره . نه تدریس معلم می بینن ، نه تدریس می کنن ، نه کلاسداری می بینن ، نه کلاسداری می کنند .

به نظرم اگه بچه ها فقط تو کلاس بنشینند ، حتی اگه هیچ کاری هم نکنند فایده اش از این حالت بهتره.

البته این دو نفر دانشجوی دانشگاه آزادند و من نمی دونم اوضاع کارورزی تو دانشگاه فرهنگیان چطوره ؟ امیدوارم اساتید کارورزی شون مثل استاد کارورزی ما " آقای کبیری" اینقدر خوب و با وجدان باشه که واقعا کارورزی کنند .

پ ن: هر چند همونطور که قبلا داستان کارورزی رفتن خودم رو نوشتم ، کارورزی امیدوارکننده ای نداشتم و کلی گریه کردم و میخواستم از معلم شدن انصراف بدم:))   ولی با این حال کارورزی خوب خیـــــــــلی خوبه .

 

بی ربط:

دوستانی که از نحوه ی خرید کتابهای پیشنهادی برای دریافت رمز پاورهای فارسی می پرسند :

۱- از هر سایت خرید کتاب که دوست دارید کتابها رو تهیه بفرمایید . اصراری به خرید از سایت خاصی نیست . اسم سایت و کد پیگیری خرید رو از طریق آی دی تلگرام که قبلا گفته شده بفرستید ، رمز دانلود خدمتتون تقدیم میشه . 

۲- از طریق ایمیل پاسخ داده نمیشه ... پس لطفا سؤالهاتون رو در قالب" کامنت خصوصی" نپرسید .

۱ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۰
سپیدار

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

(اخوان ثالث)

https://scontent-sea1-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/s480x480/e35/17076791_389680458069206_340743051494293504_n.jpg?ig_cache_key=MTQ2NjA2OTI3NTk5OTQzMDI5NA%3D%3D.2

سالها آرزوی همچین روزی رو داشتم ... 

از در و دیوار و کوچه و محل خسته شده بودم و دلم می خواست یه شهر دیگه ، یه محل دیگه ، یه هوای دیگه رو تجربه کنم ...

یه شهر دیگه نشد ....

اما فردا میریم یه محل دیگه ...

و نمیدونم آیا هوای دیگه ای رو تجربه خواهم کرد یا نه !

...

فکر می کردم همچین شب و روزی خیلی خوشحال باشم ... اما حالا که با خودم خلوت می کنم می بینم هیچ حسی ندارم ... نه خوشحالی نه ناراحتی و نه حتی نگرانی ...

...

فکر کن دختر کوچولویی یه کفش صورتی تق تقی خوشگلی رو پشت ویترین مغازه ای ببینه و دلش بره برای پوشیدنش و نشه که بشه. تــــــــــــــــــــــــــــــــا مثلا 60 سال دیگه که بتونه ده ها و صدها جفت از اون کفش صورتی تق تقی خوشگل بخره...

حالا تو بگو داشتن اینهمه کفش صورتی تق تقی بیشتر غمگینش می کنه یا خوشحال؟ ...

...

به قول نادر ابراهیمی تو کتاب ابوالمشاغل:

کمی دیر رسیدن،  بسیار غم انگیزتر از هرگز نرسیدن است .

.

.

.

.

(این را ، مسافران یک لحظه دیر رسیده ی جامانده ، خوب می دانند . آنها همیشه با حسرت می گویند : کاش ، لااقل ، آنقدر عجله نکرده بودم .)

...

پ ن1: حسرت ... ای کااااااش ... تلخترین کلماتی هستند که میشه گفت یا شنید ... 

با این حال به نظرم دردِ جمله ی : کااااااش در گذشته فلان کار رو انجام می دادم خیلی بیشتره از " کاش فلان کار رو انجام نمی دادم "

پ ن2: شدیداً به...http://s6.picofile.com/file/8208439642/pouya746.jpg

 ... آرامشم تویی

۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
سپیدار

تارا داره اسم حواسش رو با اعضاش تطبیق میده !

به بینی اشاره می کنه و میگه بینایی ! ... متوجه اشتباهش میشه ... نع! بویایی!

به چشم اشاره می کنه ... چشایی ! ... یادش می افته چشایی مربوط به زبانه! ... بینایی!

اولش به شنوایی میگه گوشایی ! ... لامسه رو هم دست میدونه نه پوست!

...

اسم این حواس هم جالبه ها!

حس چشایی مربوط یه چشم نیست!

حس بینایی مربوط به بینی نیست!

شعر از شاعر خوب کودکان : اسدالله شعبانی

۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۵
سپیدار