سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۷۴ مطلب با موضوع «کتابهای من» ثبت شده است

کتاب خاطرات سفیر رو یک سال و نیم پیش از نمایشگاه کتاب خریدم اما به خاطر دلایلی کاملا نـــاموجه!(وجدان بیدار رو دارین؟!نیشخند) نتونسته بودم بخونمش. تا اینکه بالاخره به خودم اومدم دیدم ای داد بیداااااد ! چقدر از خودمو و کتابام دور شدم ! بنابراین غیرت کردم و تصمیم گرفتم برم سراغش.

کتاب خاطرات سفیر

 

خاطرات سفیر - نیلوفر شادمهری - انتشارات سوره مهر

اولین نکته ی جالب در مورد این کتاب وزن خییییییلی سبکشه بغل!کتاب صد و اندی برگه ای( 223صفحه ) اصلا بهش نمیاد اینقدر وزنش کم باشه . با چند تا دیگه کتاب تقریبا هم حجمش مقایسه کردم . وااااقعا سبکه ! و این یه حُسنِ بزرگ برای کتابه . کیف رو سنگین و دست رو خسته نمی کنه! چقدر خوب میشه بقیه ی کتابها هم همینطوری بشن!

از خصوصیات زیبای کتاب ،کاغذ کاهی قشنگشه.قلب

حین خوندن کتاب اینقدر از کتاب و شخصیت نویسنده اش خوشم اومد که دلم نمیخواست تموم بشه . هر چند صفحه یه بار حجم صفحه های نخونده رو چک می کردم و می گفتم ای وااااای داره تموم میشه!!نگران

هنوز کتاب نصف نشده بود که در حاشیه اش نوشتم:

چقدر حسرت میخورم به اعتقاد و دانش و قدرت بیان و اعتماد به نفس و قدرت به یادآوری و قدرت انتقال و زبان متین و آرامش و همه ی صفات خوب این خانم!قلبقلب

*****

کتاب خاطرات سفیر، خاطرات چند ماه زندگی نویسنده در یک خوابگاه دانشجویی در فرانسه است وقتی برای دوره ی دکترا در رشته ی طراحی صنعتی بورسیه شده بود . خانم شادمهری اولش حدود چهار ماه با یه خانواده ی فرانسوی زندگی کرده که خیلی دلم میخواست خاطرات اون دوره رو هم می نوشت . به نظرم برای ما ایرانی ها که اینجور زندگی رو نمی بینیم و تجربه نمی کنیم، باید شنیدنش خیلی جالب باشه .

نویسنده دختر جوانیه که از بچگی یاد گرفته عمیق و متفکر باشه . با اطلاعات زیاد و درست اعتقادی! و همیشه در بحث ! نه اینکه خودش بحث راه بندازه بلکه این بحث بود که همیشه طرفش میاد و می اومده .ر مقایسه با بیشترِ ما آدمهای کم اطلاعِ پرمدعای کتاب نخونِ جُل و پَلاس پهن کرده تو تلگرام و اینستا و ... ، ایشون یه موجود استثنایی باید به حساب بیاد!)

یاد گرفته ام و اعتقاد دارم " مذهب بدون موضع" به غایت درست و مستقیم که برود ، به ترکستان می رسد . نمی شود به مفاهیمی چون "حق" و "باطل" باور داشته باشی و به پیرامون خودت بی اعتنا بمانی . صد البته آنچه از انواع مسلمانها دیدم نیز قلم در تایید این جمله می زد .

همچین خانمی با اون اعتقاد و اون پوشش پاشو میذاره فرانسه ! کشوری که توش همه چی به طرز احمقانه ای آزاده ، به جز دین!

(عذر میخوام از عاشقان اون آزادی ! ولی خب ! به نظر من این جور آزادی، احمقانه است ! از یه طرف مجبور باشی قوانین راهنمایی رانندگی رو سفت و سخت رعایت کنی و مثلا کمربند ایمنی خودتو حتما ببندی وگرنه به جرم به خطر انداختن جون خودت جریمه ی سنگین میشی؛ ولی از اون طرف میتونی برهنه بیای تو کوچه و خیابون و هیچ کس هم کَکِش نگزه!

از یه طرف حق نداری رنگ و نمای ساختمونی که توش زندگی می کنی رو با سلیقه ی خودت درست کنی چون نما و ظاهر بیرونی خونه ات یه فضای عمومیه نه خصوصی !پس نمی تونی یه لباس تو بالکن خونه ات پهن کنی آفتاب خشکش کنه! ولی اینکه تو خیابون چی بپوشی یا اصلا نپوشی به خودت مربوطه و خودت عاقلی و آزاد !!!! ! البته الان این آزادی برای پوشش خانمهای مسلمون محدود شده!!!!

از یه طرف برای بهداشت و سلامت مواد خوراکی سفت و سخت نظارت میشه و از طرف دیگه هـــــر فیلم و موسیقی و کتابی اگه به روح تشنه و گرسنه ات برسونی، ایراد نداره و آآآآزادی!)

یه نکته ی جالب درباره ی نویسنده که به نظرم عامل اصلی این رشد فکری و قدرت تفکر و استنباط ایشون، مادر بسیار فهمیده و استثناییه که دارن .

اون روزا که چهار پنج سالم بیشتر نبود و مادرم ، که همه ی موفقیتام رو از ایشون دارم ، به من می گفت : " بیا بازی کنیم... تو یه مسلمونی و من یه کافرم. ..  ببین میتونی به من ثابت کنی که خدا وجود داره." و من چقدر این بازی رو دوست داشتم . مادرم ، بدون ملاحظه ی سن من ، استدلالهایی در رد خدا می آورد که من رو جدا به شک می نداخت . بعد خودش توضیح میداد که جواب این شکیات چیه و دوباره ادامه ی بازی.

 کِیف کردین ؟ من که عااااااشق مادرش شدم !قلبماچ

چقدر دلم میخواست مادرش هم خاطرات خودش رو از اون بازیها می نوشت تا ماها هم یاد می گرفتیم بچه ی متفکر تربیت کردن رو ! تا جامعه پر از آدمهای تحصیلکرده ی بی سوادی نشه که تنها منبع علم و اطلاعشون تلگرام و اینستا و ... است!!ناراحت

و من شدم "ایران" من باید پاسخگوی همه ی نقاط قوت و ضعف ایران می بودم . انگار من مسئول همه ی شرایط و وقایع بودم . چاره ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم .من ناخواسته واسطه ی انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن طور که باید و شاید وظیفه ام را انجام دهم . تصمیم گرفته شده بود! من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش .

اولین مسئله ای که نویسنده باهاش روبرو شد  طبعا حجابش بود که باعث شد تو دانشگاهی که دلش میخواست نتونه پذیرش بگیره . هر چند بعدا حکمت این نتونستن رو تقریبا متوجه میشیم ... با خدا باش و پادشاهی کن!

دومین مشکل هم دست دادن با مردها بود و یک جمله ی تکراری :

ببخشید ... عذر میخوام ! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم . اصلا قصد بی احترامی نیست . این یه دستور دینیه. من نمی تونم تغییرش بدم . باز هم از تون عذر میخوام.

نیلوفر با دخترها و پسرهایی از الجزایر . فرانسه ، آمریکا ، هند ، فلسطین ، مایوت! !!(نمیدونم کجاست!!!) هم خوابگاهی میشه .

همون روز معرفی و آشنایی با بقیه ، عمَر از فلسطین اینطوری بهش خوشامد میگه:

واسه چی شماها میگی[حضرت ] علی باید به جای پیامبر مبعوث می شد؟ این چه بساطیه توی عراق و کربلا راه انداختید؟ واسه چی جشن عاشورا رو کردید عزا؟ خجالت بکشید ! راه می افتید توی خیابون خودتون رو کتک می زنید که چی بشه؟ هان؟... کجای اسلام این جوری گفته که شماها این کارا رو می کنید؟"

و خانم نویسنده مجبور میشه وارد بحث مودبانه ای بشه ... تا اینکه عمر میپرسه :

"خب اگه اون خودزنیا توی مذهب شما نیست ، پس چرا توی ماه محرم یه سری شیعه قمه میزنن؟" نمی دونید چقدر از این سوال بدم میآد! گفتم:

" به همون دلیل که پوشش برای زن واجبه و رعایت نکردنش حرامه ؛ ولی اغلب زنای اهل تسننی که من دارم توی فرانسه می بینم متاسفانه از فرانسویا بدتر لباس می پوشن. یه ماه دو ماه هم نداره . تمام طول سال وضعشون اینه."

و ادامه ی ماجرا ...

نویسنده از اتفاق بامزه ای میگه که به خاطر یه تلفظ اشتباه براش پیش اومده!نیشخند

*****

یه جا بحث به اینجا میرسه که اسلام به مردا گفته میتونن 4 تا زن بگیرن و اینکه یه زن فرانسوی هیچ وقت نمیتونه بپذیره که همسرش 3 تا زن دیگه هم بگیره و خانم شادمهری تو جوابهاش میرسه به اینجا که اسلام توصیه نکرده مردا 4 تا زن بگیرن بلکه رسم به تعداد نامحدود همسر داشتن رو که حتی بعضی پادشاه های اروپا هم تا ده تا همسر داشتن رو کم و محدود کرده . و بعد از توضیح این قانون میرسه به:

زنای فرانسوی که نمی تونن بپذیرن همسرشون سه تا زن قانونی داشته باشه ، با زنای غیرقانونی همسر شون خیلی راحت کنار می آن . چون ملیکا (فرانسوی و منشی لابراتوار) دیروز بهم گفت که متاسفانه اینجا هفتاد درصد مشتریای زنای خیابونی مردای متأهل ان و تازه این جدا از معشوقه هاییه که اونا خارج از خونه دارن و غالبا زنا به خودشون اجازه نمیدن وارد حریم آزادی همسر شون بشن و در این مورد دخالت کنن.

قضیه ی آشناییش با امبروژا دختر آمریکایی رو تعریف میکنه. دوستی این دو نفر هم که تا آخر قصه با هم هستن هم جالبه و رابطه شون بسیار قشنگ .ماچ

*****

یه جایی امبروژا نگران این بود که اینقدر که همه از کشور اون بدشون میاد نکنه در آینده کسی حاضر نشه با بچه های اون دوست بشه!!! و اینکه یه جا توی یه فروشگاه به تبعیت از نویسنده میگه ایرانیه! چون به قول خودش کسی از آمریکاییها خوشش نمی آد ... !!!!

و من فکر کردم بیا ایران تا ما ایرانی های از خود بیگانه و تاریخ ندان و تاریخ نخون بپرستیمت و حلوا حلوات کنیم .چشمک

*****

از بحث جالبش با ریاض ، مرد مسلمون الجزایری میگه که ادعا میکنه مسیحی شده و میرسونه بحث رو به اینجا که به جای مقایسه مسلمونا و غیرمسلمونا که خطا دارن بهتره که اسلام رو با بقیه ایدئولوژیا مقایسه کنیم. و میرسه به اینکه ما یه کتاب به اسم قرآن داریم . حالا قرآن ما رو با کدوم انجیل شما مقایسه کنیم ؟...و ادامه ی جالب ماجرا!

*****

از رانندگان اعتصاب کننده ی فرانسوی میگه که در جواب نویسنده که چرا اعتصاب کردین میگه :

" این یه موضوع ملّیه. به خارجی ارتباطی نداره ."

آفرین ور پریده! از این حس ملی گرایی ت خیلی خوشم اومد بی تربیت!نیشخند

*****

از مکالمه اش درباره ی شانس و اعتقاد به زندگی آخرت با پیرمرد فرانسوی مسئول امور آموزشی دپارتمانشون میگه که به قول خودش به هیچی اعتقاد نداشت جز لذت بردن بیشتر و رعایت نکاتی برای عمر زیاد برای لذت بردن بیشترتر و جایی نیلوفر به ایشون میگه :

"اگه به هر دلیلی شما مایل به انجام دادن کار خلاف باشید ، همین قدر که انسانی شاهد شما نباشه کافیه برای اینکه دیگه نشه بهتون اعتماد کرد."چشمک

*****

از خاطره ی بامزه ی مهمونی و مراسم جشن دانشگاهشون میگه و سوپ ملخ!

از شنبه روزی میگه که برای دعا میره یه کلیسا که هیچ کس توش نبود و ملاقاتش با مردی که مُبلّغ مذهبی بود و اون اطراف دنبال کسی می گشت که به خدا دعوتش کنه!!!  و تنها کسی که اونجا ها پیدا کرده همین نیلوفر خانم ما بوده .

مکالمه ی نیلوفر با اون شخص مُبلّغ هم از جاهای قشنگ کتابهبغل . و اینجای کتاب که :

"شما دقت کرده ید ، چقدر پوشش مریم شبیه منه؟" ...

چرا ؟... زنای مسلمون نزدیک ترن به این پوشش تا زنای مسیحی. به نظر شما چرا زنای مسیحی هیچ حد و مرزی برای پوشش ندارن؟

و مرد مُبلّغ اون پوشش حضرت مریم رو یه پوشش مذهبی میدونه که مناسب این زمان و زندگی عادی نیست . متفکرنیشخند

و جواب نیلوفر که:

"... من فکر می کنم دین برای یاد گرفتن "چطور زندگی کردن" اومده . اگه پوشش تعریف شده ی یه دین برای زندگی عادی نیست ، چطور اون دین جوابگوی سایر مسائل زندگی عادی باشه؟ کسی که میخواد یه زندگی عادی داشته باشه ، چطور دیندار باشه؟متفکر

مرد مُبلّغ از شکوه کلیسا میگه و سادگی مساجد و نیلوفر از مساجد حتی کوچک ایران میگه و از اون مرد مُبلّغ میخواد بیاد ایران و موقع نماز بره یه مسجد حتی کوچک و مردم خداپرست رو ببینه که هم پوشش دینی دارن، هم نماز میخونن و هم عادی زندگی میکنن . برخلاف اکثر کلیساها که به خاطر عدم حضور مردم حتی یکشنبه ها هم مراسم ندارن و بیشتر تبدیل به یه جای دیدنی و توریستی شدن .

"اون چیزی که دین رو نگه میداره میزان کاربردی بودنشه نه تجملّش ."

نمیدونم چرا یاد مسجد امام و مسجد عتیق اصفهان قلب افتادم که در عین توریستی بودن هنوز توش نماز خونده میشه .

*****

از خاطرات اتاق تلویزیون و فیلم و مستند و موزیکهایی میگه که دیده . از رفتار هم خوابگاهیهاش میگه از دختر به اصطلاح!!! مسلمون الجزایری میگه و اعتراضش به دوستی نویسنده با یه مسیحی (امبروژا) در حالیکه اونهمه مسلمون تو خوابگاه هست . و جواب قشنگ نیلوفر:

دین اسلام میگه بهترین دوست شما کسیه که وقتی با اون هستید به یاد خدا بیفتید. من امبروژا رو دوست دارم ، چون من رو به یاد خدا میندازه ، چون خدا دوستش داره ، چون خدا رو دوست داره و کسی که خدا رو دوست داشته باشه دنبال بهانه نیست تا نافرمانی خدا رو بکنه .

این دختر آمریکایی هم خیلی دوست داشتنیه. یه سلیم النفس واقعی ! مثل اون ریاض الجزایری که یه روز از نیلوفر میخواد اون آهنگی که صبح گوش می کرده رو بده اون هم گوش کنه . منظورش همون دعای عهدی هست که صبح یکشنبه ها نویسنده گوش می کرده و صداش به اتاق ریاض میرفته. ریاض به خاطر لهجه و لحن فارسی اون متوجه کلام نمیشه و نیلوفر از روی کتاب مفاتیح براش می خونه . حرفشون به امام زمان میکشه و ظهور و حضرت مسیح .فرشته

نویسنده دعای کمیل رو انتخاب میکنه برای ریاض بخونه . بعد از خوندن چند خط ریاض کتاب رو میگیره که تو اصلا نمی دونی این چیه ؟! و خودش با احساس و دکلمه طور میخونه و ...

: این کتاب رو میدی به من؟

_ ببخشید . فقط همین یه دونه رو دارم . بالاخره خودم هم به کلید نیاز دارم دیگه!

_ خیلی نیاز دارم به این دعا . سال ها بود نیاز داشتم به همچین چیزی .

و ادامه ی قشنگ ماجرا رو خودتون بخونید دیگه!چشمک

 *****

 و از ماجرای زندگی امبروژا و نامزد لائیکش می نویسه و از یکسال فرصتی که امبروژا بهش میده تا خدا رو پیدا کنهقلب چون نمیخواد بچه هاش بی خدا باشن . و ادامه ی ماجرای امبروژا و نامزدش که بهتره چیزی ننویسم تا مزه اش برای کسی که کتاب رو میخواد بخونه نره ... 

امبروژا :

اینکه آدمهایی هستن که همه ی زندگی شون برای خداست و نه فقط ساعات دعا کردنشون ... من هم جزء اونام....مگه نه؟

قلببغل

و اینکه آیه ی دوست داشتنی من " ... و عَسَی اَن تَکرَهوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌّ لَّکُم و عَسَی اَن تُحِبّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَّکُم وَاللهُ یَعلَمُ و اَنتُم لا تَعلَمون   بقره 216" قلبهم جاش تو این قصه خالی نبود .

 *****

از جشن دوستی ها ی دانشگاه میگه و ناراحتی ملیکا از استادی که مست کرده و مثلا رفتار خودش رو متوجه نمیشه و سوءظن ملیکا بهش و رسیدن صحبت نیلوفر با ملیکا که همدیگه رو دوست دارن به اینجا که تا وقتی این آدمای بی شعور هستن باید یه قراردادی بین آدمها باشه تا احترام دو طرف حفظ بشه . وقتی ملیکا از قوانین نیلوفر در این مورد سوال میکنه نیلوفر از منع لمس کردن حتی به اندازه ی دست دادن ساده میگه بین زن و مردی که امکان ازدواج با همدیگه رو دارن . و در نهایت دلیل حرمت خوردن شراب توی قرآن : اینکه باعث دشمنی و کدورت بین شما میشه.

 *****

از نائل دختر الجزایری مثلا مسلمون میگه که بدترین پوشش اون جمع رو داره . با همسری تو الجزایر و دوست پسری تو فرانسه! از پدر نائل میگه که در پی آشکار شدن فضاحت دختر دلبندش پاشده از الجزایر اومده فرانسه ببینه جریان چیه . و تو خوابگاه هماهنگ شده کسی از دوست پسر نائل چیزی به پدره نگه و دوست پسره هم یه مدت آفتابی نشه ... و از ژست آشنای پدر نائل میگه ...

همون ژستی که وقتی عمیقا معتقد باشی حقیری و برای عزت داشتن به شیوه ی خارجی (!) روشنفکر بازی در می آری ...

پدر نائل از فرانسه حرف زدنشون تو خونه شون میگه و سعی ش برای تربیت دختری روشنفکر و مدرن با قوانین جدید نه قوانین چند صد سال پیش! درسته دخترش ظواهر دین اسلام رو رعایت نمی کنه اما قلبش پاکه! نیشخندباطنش مومنه . یه زن سالم و مومنه ابله... زنی که وقتش رو به جای احکام پیش پا افتاده صرف پیشرفت و موفقیت کنهخنده ...

و البته حرف به خانوم شِرِن عبادی هم میرسه که:

نوبل برده ... نوبل ... یه زن روشنفکره ! فکر میکنم برای هر زنی باعث افتخار باشه که یه روز جای ایشون باشه ؛ نه؟

_ نه ... برای هر زنی نه... من خودم امیدوارم هیچ وقت مثل ایشون نشم .تشویقلبخند

 *****

از شرکتش تو یه کنفرانس مد و لباس تابستانی میگه و توضیح خانم طراح که "مهمترین ویژگی دیزاین این لباسا جلب توجهه که نیاز همه ی جووناست" 

خانم طراح به سوال نیلوفر که لباس فعلی خانومه کلاسیکه و صد و هشتاد درجه با لباسایی که طراحی کردن تفاوت داره. آیا خودشون هم تابستون همین لباسا رو می پوشند؟ 

 ابروهاش رو بالا انداخت و خندید و همونطور که به سمت در ورودی سالن می رفت گفت:" نه ... نه... من یه مدیرم . شأن من نیست ! اینا برای من نیست ؛ برای مردمهساکت

 *****

و از ویرجینی میگه که داروی افسردگی میخوره چون مثل بقیه نیست . با پسرا پارتی نمیره و توی شب نشینی شرکت نمیکنه و نمی رقصه و از مست کردن بدش میاد و از آدمهای مست؛ و دوست پسرش رو دوست داره و میخواد با اون ازدواج کنه و کس دیگه ای رو دوست نداره . ولی دکتر بهش گفته اگه اون قرصها رو بخوره ، بالاخره یه روزی مثل بقیه میشه...

  *****

از مَغی دختر فرانسوی هندی الاصل کاتولیک میگه که اومده با نیلوفر مشورت کنه که آیا با دینِش پسر هندو ازدواج کنه یا نه؟! دختری که فکر نکرده چه اشکالی داره اونی که خدا رو می پرسته با کسی که گاو می پرسته ازدواج کنه ! و براش مهمه که اونها همدیگه رو دوست دارن و اینکه بچه شون باید چه کار کنه اصلا جای فکر نداره ! نیلوفر در جواب امبروژا که بهش میگه چرا به مغی نمی گی دینش به دردش نمیخوره میگه :

 آخه دو تا آدم وقتی با هم مشکل پیدا میکنن که هر کدوم به چیزی معتقد باشن و عقایدشون در تقابل با هم قرار بگیره . این دو تا اعتقاد ویژه ای ندارن که سرش اختلاف پیدا کنن. نه دینش برای گاو جایگاه خاصی توی زندگی قائله نه مغی برای عقایدش! نه دینش به خاطر گاو از مغی میگذره نه مغی به خاطر دینش از دینش(!) . البته همین قدر که مغی بقیه عمرش رو با کسی می گذرونه که خدا رو نمی شناسه یه جور پس رفته ....

[نمیدونم زندگی بدون اعتقاد چه شکل و طعم و مزه ای داره !!! هر چیه اصلا دوست ندارم امتحانش کنم!]

  *****

از خاطره ی بامزه ی همسفریش با یه زن فرانسوی و سگش میگه و اینکه برای اولین بار دلش میخواسته چمدون باشه و کنار ساکها و چمدونای بالای سرش تو قطار ، بدون سگ !نیشخند

از رشید الجزایری ، عمرسودانی ، یزید و ابوبکر مراکشی میگه که ریاض آورده تا درباره ی شیعه با نیلوفر بحث کنن!!! و اونا اعتقاد دارن بی معنی نیست اینکه بیشتر مسلمونای دنیا اهل تسنن! براشون سواله چرا ما شیعه ها امام علی رو قبول داریم ولی صحابه ای مثل عمر و ابوبکر رو نه ! و استناد میکنن به حدیثی به نظر ما غیرصحیح از پیامبر که اصحاب ما مثل ستارگانند و اگه اونا رو دنبال کنید گمراه نمیشین . و نیلوفر هم به اختلاف و تضاد بسیار زیاد بعضی از صحابه با هم اشاره میکنه و میگه : ... من باید راه کدوم یک از صحابه رو برم تا گمراه نباشم ؟ و بحث به حدیث غدیر میرسه و تبریک عمر و ابوبکر به عنوان اولین نفرات به امام علی . و از انتخاب جانشین توسط خلفا میگه و تضاد با عدم انتخاب جایگزین توسط پیامبر ووو ...

بحث سر ریاست نیست ... صحبت از هدایت کردن یا گمراه کردن امتیه که پیامبر به سختی به اون سطح رسونده بودن!

بحث به شفاعت و دعا و ... هم میرسه .

و جالبتر اینکه قضیه ی شهادت امیرالمومنین و ضربت خوردن با شمشیر سر نماز در مسجد و حتی ماجرای آب آوردن حضرت ابوالفضل و قطع شدن دستشون و ...رو هم مورخان اهل سنت به خلفا و صحابه ی مخالف ائمه نسبت دادن !!!نیشخند

*****

نویسنده از کارگاه دو روزه ی طراحی میگه و استاد پیشکسوت همه شون لوسین مَینو و مکالمه ای که سر میز شام با استاد داشته :

خانوم کناری رو به استاد گفت :" لوسین، واقعا سفر یه درسه !"

استاد آروم و متین ، گفت : " بله ، همه ی زندگی درسه . حیف که بعضی از درسا رو آدم دیر یاد می گیره " به نظرم اومد استاد توی حال و هوای دیگه ایه . نمی دونم حس فضولی بود یا واقعا علاقه به استفاده از دانسته های استاد که ترجیح دادم سر حرف رو با استاد باز کنم.

به استاد گفتم :" من با حرف شما کاملا موافقم. تازه ، فکر می کنم از اون بدتر اینه که آدم ببینه سوالای امتحان از یه سری درساست که فکرش رو هم نمی کرده توی امتحان بیاد و ازشون رد شده و نخونده. "

خانوم کناری یهو بلندبلند خندید و گفت :" اوه اوه... چقدر پیچیده ش کردید! باید خوش بین بود . این قدر فلسفه نبافید. "

استاد با همون آرامش قبل گفت :" این یه فرضیه بود . فلسفه بافی نبود . اگه به اندازه ی یه فرضیه هم برامون مهم باشه ، باید بیشتر از این روش فکر کرد ." صورتش رو برگردوند سمت من و گفت :" اونی که شما گفتید ... اون یه فاجعه است ."

خانوم کناری گفت:" بسه لوسین! لازم نیست برای اتفاق نیفتاده غصه بخوری."

استاد گفت :" وقتی اتفاق بیفته که دیگه خیلی دیره ."

*****

از روزی میگه که آب نبات ژلاتینی رو نخورده چون از ژلاتین خوک بوده و جدی گفته که نمیخوره چون خدا دستور داده و یه روز دیگه امبروژا هم از اون آب نباتا نمی خوره و در جواب نیلوفر که گفته این دستور مال مسلموناست تو چرا نمیخوری گفته :" اگه خدا یه حرفی بزنه دیگه به دین ربطی نداره و همه باید همون کار رو انجام بدیم "

 

حرفهای نیلوفر و امبروژا درباره ی امام زمان خیلی قشنگن و از اونجایی که باید همه اش رو خوند وگرنه لذتش کم میشه ازش چیزی نمی نویسم .چشمک

موضوعات ادبیات فاخر و شعر دری وری و مستند و خرید و فروشگاه هم از موضوعات دیگه ی کتابن.

از روزای آخر تو خوابگاه بودن میگه و سوغاتی خریدنش و برگشتنش به ایران بعد از یک سال برای دو ماه تعطیلات . و از خداحافظیش با امبروژایی که هدیه ی خدا قلببوده برای نیلوفر تو دنیای خدانشناس و بی دین فرانسوی. دختری که دیگه قرار نبود ببیندش. افسوس

*****

نویسنده گفته انشاء الله اگه فرصتی به دست بیاره فصل های دیگه ی خاطراتش رو هم می نویسه ! من که خیــــــــــــــــــــلی دوست دارم بتونه خیـــــــــــــــــــــــلیبغل ولی حیف که تو این 5 سال که نتونسته!ناراحت

*****

چند جمله ی قصار دیگه از این کتاب خوشگل:

اصالت چیزیه که توی هیچ کدوم از رفتارای التقاطی دیده نمیشه .

"حضار" کارشون دست زدنه ... این تویی که باید بدونی زندگی ت رو داری وقف اثبات چی می کنی ...

لباس پوشیدن ربطی به دین نداره ، به شعور مربوطه.

"دنبال حق بودن" مهم ترین عاملیه که اختلافات رو ناپدید میکنه ؛ اون قدر که اشتراکات اعتقادی آدما رو نزدیک می کنه اشتراک زبان و ملیت و نژاد حرفی برای گفتن نداره ...

*****

پ ن 1: واااااای که من چقدر طولانی می نویسم ! خواننده ی محترم ! ببخش!فرشته

پ ن2: بدون استیکر من انگار یه دست ندارم... استیکر! دوسِت دارم نیشخند

پ ن 3: به دکتر یونس : شخصیت اصلی قصه ، من رو یاد تو میندازه عجیــــــــــــــــــــب!چشمک

۱ ۲۸ آبان ۹۸ ، ۲۱:۱۴
سپیدار

گزیده هایی از کتاب "بر جاده های آبی سرخ" نادر ابراهیمی:

گوش کن عبدلله گوش کن و فراموش مکن! خدام خائنان، کثیفتر از خود خائنان هستند . بازویی که از مغز اطاعت میکند ، اگر نباشد ، مغز ، فقط فرمان عربده جویی خواهد داد. دهان هم اگر نباشد چه بهتر.

عبدالله! این حکام نیستند که به ملت ها خیانت می کنند ، این آمران حکام هستند که از ملت اند و پشت کرده به ملت . یک ستاره ی دریایی بدون آن همه بازو یک لاشخور بدون آن بالها و منقار ، یک تیرانداز بدون تیر ... اینها هیچ نیستند و هرگز چیزی نخواهند شد. .... اگر میخواهی ظالم را ذلیل کنی ، ایادی ظلم را ذلیل کن!

آنچه ما می کشیم ، نه مستقیماً از جانبِ اجانب ، که از جانب سرسپردگان ایشان است . ارباب اگر نوکر خوش خدمتِ حلقه به گوش نداشته باشد ، چگونه می تواند اربابی کند؟ چگونه می تواند خانه به خانه ، سیه بختی و درماندگی را صاحبخانه کند و صاحبخانه های راستین را آواره و درمانده کند و به تکدّی و خفّت بکشاند؟

این بیگانه پرستانند که می کوشند سلطه ی ننگین بیگانه را بر این بهشتِ خدایی ، این آب و خاک منحصر ، تثبیت کنند و دوام ببخشند و خود سر در آخور اجانب ، به علوفه ی چند روزه رضا بدهند .

این مزدبگیران و خود فروختگانِ نامردند که در هر نهضتی نفوذ می کنند و آن را به اضمحلال می کشانند و آنگاه بر مُرده ی لگدمال شده ی آن نهضت بشکن می زنند و می رقصند و شادی می کنند.

((امان از نفوذ و نفوذی! ... به قول دکتر یونس ، پشگل های تخمه نما!))

میرمهنا یکباره برگشت و فریاد کشید: آهای دیلماج بدنهاد! به اربابانت بگو که بعد از این اگر میخواهند با ما حرف بزنند بروند فارسی یاد بگیرند . چشمشان کور ! ما بعد از این با جمیع بیگانگان به زبانی که می دانیم حرف می زنیم _بدون واسطه_ و هیچ زبانی هم جز فارسی نمی دانیم . بگو.

((روحت شاد میرمهنا ! کجایی که ببینی نمایندگان ملت ما افتخارشون اینه که با بیگانگان به زبان انگلیسی صحبت می کنند و نه فارسی!!! ))

بند هفت از مقاوله نامه ی هیات مشترک سران شرکت هند شرقی انگلیس و حکام هلندی جزایر ایرانی خارگ و خارگو و خرده جزایر دیگر :

ایرانی ها غالبا آدمهای بسیار متعصبی هستند و همین هم ما را دائما در معرض مخاطره نگه می دارد . ما باید سوای پیک و پیک فرستادن ، از طُرُق مختلف استفاده کنیم و به ایرانی ها بفهمانیم که تعصب چیز بسیار احمقانه ای هست .

ایرانی ها تا زمانی که نسبت به مملکتشان ، ناموسشان و مذهبشان دارای تعصب هستند، ایجاد رابطه ی صحیح با آن ها دشوار است . ما باید به آنها بفهمانیم که مثل اروپایی ها شدن و متمدن و صاحب ثروت و قدرت شدن یعنی نداشتن تعصب ، و پیشرفت فقط در سایه ی تمدن ممکن می شود

 فان هاوزن فرمانده ی هلندی خارک :

اگر می خواهید این واژه در زبان فارسی بشکند و از اعتبار بیفتد باید واژه هایی مانند "خر" را به اول کلمه ی "تعصب" اضافه کنید ، مثلا بگویید :" ایرانی ها "خر متعصب" هستند ...

((خب! به آقای فان هاوزن تبریک میگم! موفق شده اند!! ))

ما باید فرهنگ ایرانی را عوض کنیم ؛ یعنی همان کاری را بکنیم که با هندی ها کردیم . ما باید حتی اگر هزار سال هم طول بکشد ، یک قشر با سواد اهل کتاب ، در ایران و همه ی سرزمین های مورد علاقه ی خود در آسیا به وجود بیاوریم ؛ قشری که نسبت به واژه های تعصب آمیز مثل میهن ، ملت، مردم ، ناموس ، شرف و این حرف ها ، هیچ حساسیتی نداشته باشد و حتی به صراحت می گویم ، ایرانی بودن ، آسیایی بودن و شرقی بودن را شرم آور تلقی کند و در عین حال بفهمد و اعتقاد پیدا کند که ما اروپایی ها نمونه ی انسان واقعی هستیم ....

این قشر باید زبان خودش را

لهجه و گویش خودش را

فرهنگ خودش را

موسیقی و صنایع دستی خودش را

هنرها و آداب و رسوم خودش را ، به راستی شرم آور و احمقانه تلقی کند و همه جا با توسل به سواد و دلائل کافی ، از درستی اعتقاداتش دفاع کند .

...

ما باید این انسان های باسواد و متفکر را بسیار عزت بگذاریم و هر جا ممکن باشد افراد شایسته ی این گروه شبه غربی اما سطحی و ظاهرگرا را وارد حکومت کنیم ...

((خب! تو این مورد هم تلاششون قابل تقدیره ! لشگر سلبریتی ها و سیاستمداران باسواد!!!! و متفکر!!!! ِ بی وطن و بی ...! ))

لرد ویلینگتن حاکم هلندی جزایر خلیج فارس(26 سال در جنوب ایران بود و به 32 لهجه ی جنوبی آشنا بود ) :

ترکهای عثمانی و عرب ها به شاخه های خشک درختان می مانند ؛ اما ایرانی ها عین ترکه ی تر هستند . نرم و انعطاف پذیر _ تا بخواهی . البته به ظاهر . ترک ها و عرب ها را به راحتی میتوان شکست و خرد کرد_ گر چه نمای پرقدرتی دارند ؛ اما ایرانی ها هرقدر بیشتر زیر فشار بگذارید ، امکان کشتن شان کمتر می شود . با ظرافت تمام حلقه می زنند ، در درون خود می پیچند ، خم و راست می شوند . نرم و مطیع اند - تا زمانی که رهایشان کنید . آن وقت باز می گردند به حالت اولشان .

تُرکان عثمانی را چنان بکوب _در سراسر جنوب _ که دیگر هرگز جرأت نکنند وارد سرزمین آذرآبادگانِ ایران شوند و خود را صرفاً به بهانه ی شباهت های زبانی ، به آذربایجانی های شجاع وطن پرست ما نزدیک کنند .

((امان از پان ترکیست ها و پان عربیست ها و آریایی شعارانِ احمقِ نفوذی!!))

شما که مسلمانید و مؤمن بدانید که ایمانِ شما در گرو ایرانِ شماست و تا ابد نیز چنین خواهد بود. اینکه دوریم از دریای قزوین یا از آذرآبادگان یا خراسان هیچ مستمسکی نیست که کوتاهی ما را توجیه کند .

به ایمان قسم ، به عشق ، به آزادی ، به حقیقت ، به شرف و به خدایی خدا قسم که در قلب آنکس که خانه اش را می خواهد ، زادگاهش را دوست دارد و حُبّ وطن فراوان دارد، همیشه نوری هست ، همیشه چراغی، همیشه شعله ای ، آفتابی ، روشنایی بی پایانی ...

در قلبش، همیشه در تاریکترین لحظه های ناامیدی ، امیدی هست ...

در متن سنگین ترین دردها ، برایش راهِ درمانی هست ...

در اندوه و عذاب بی پایان ، سبکبالی و نشاطی هست ...

در فقر ثروتی هست ؛ در اسارت ، عطر نجاتی هست ، در دم مرگ ، روشنایی توکلی هست ...

به فرزندان خود اگر به راستی خواهان خوشبختی عمیق آنها هستید و اگر می خواهید که در قلب های شان همیشه مهری باشد ، عطوفتی ،  صفایی ، شوقی و سلامت آرامش بخشی ، حُبّ الوطن را بیاموزید ...

شما اگر می دانید "ایمان" چیست ، بدانید که مهر به میهن ، از اوج ایمان سرچشمه می گیرد و اگر نمی دانید چیست بدانید که ایمان همان چشمه ی آب حیات است ، همان علت زیستن، کوشیدن، رفتن، جنگیدن ، فریاد کشیدن ، آواز خواندن ، خوردن ، نوشیدن و تنها علت راستین حضور.

میرمهنای شما به جمیع مقدساتش قسم می خورد که در قلب آن کس که این مهر عظیم و لطافت بی کران و عِطر نامیرا را نمی شناسد هیچ چیز نیست الّا کینه و نفرت و شهوت ، بخل و حسد و دنائت ، تنگ چشمی و فساد و حقارت . دل هایشان از سرب است . بدکردارند، بدرفتارند و بدگفتار . لدتشان در آزار رساندن به دیگران است . از آزادی بیطارند و از رهایی از امید از طهارت از نشاط . چیزی جز عذاب و خشم و درد و شکست برای دیگران نمی خواهند و جز سلطه ی شیطان بر روان خویش .

شما ای کسان که مرا پذیرفتید و راه مرا! بدانید که بر پیشانی بلند این راه ، با نور آفتاب نوشته شده:

هر کس که عشق به وطن ندارد ، قلبش از ایمان خالی خالی ست ؛ و آنکس که قلبش از ایمان خالی ست ، روحش زنجیری دائم دنائت است .

مغول ها در برابر اروپایی ها، واقعا آقا بودند و نجیب . مغولها هیچ چیز را نَبُردند ؛ سهل است که بسیاری چیزها هم ساختند و افزودند . مغول ها در سرزمین ما ، حل شدند ، آب شدند ، فرو رفتند و برنیامدند ؛ اما هلندی ها چطور ؟ انگلیسی ها فرانسوی ها پرتقالی ها؟ ... اینها غارت کردند ... غارت ...

۰ ۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۹:۱۵
سپیدار

من اینجا را از آن زمان های بی زمان عاشق بوده ام .

جنگیدن به خاطر وطن ، اوج معنای زندگی ست .

بر جاده های آبی سرخ پنج کتاب در یک کتابه از نادر ابراهیمی .

بر اساس زندگی میرمهنای دُغابی .

میرمهنا ، نماد ریگ ، چراغی در اعماق دره های وطن!

کتاب من رو انتشارات روزبهان چاپ کرده ولی دیدم چاپ هایی با جلدهای مختلف و در جلدهای مجزا هم از این کتاب منتشر شده .

قصه ی میرمهنای دُغابی از دویدن روی ریگهای سوزان بندر ریگ و مناجاتش با خدا شروع میشه . 

انسان ، از میان یک مجموعه سوختن ، سوختن سخت تر را حس میکند ، سلیمه! سلیمه دیگر از سوختن پاها دیری ست که گذشته است . قلب من می سوزد ، مغز من می سوزد ، روح من می سوزد .دریای یک جماعت را پدرم میرناصر تاجر و آن شیخ سعدون راهزن ، حراج کرده اند و بیگانه به هیچ خریده است و برده است ، و این وطن صاحب ندارد که بپرسد "چرا؟". پدرم با اجانب خوب راه می آید و از این رهگذر خوب می برد و من و برادرانم که نمی خواهیم از این خیانت سهمی بطلبیم در عذاب دائمیم. 

"حکایت غمبار ایستادن میرمهنای عاشق در برابر پدر ، زمانی اتفاق می افتد که کتاب قطور صفویان بسته شده بود و دفتر چندبرگی نادر نیز . آدمک برفی شاه اسماعیل بدل ، در روند آب شدن بود و میر ناصر هم میرناصر قدیم نبود ."

*****

خب بگذارین خلاصه ی کتاب رو بنویسم . 

ایران ما در زمان اتفاق افتادن قصه ی میرمهنا تکه تکه شده بود و هر تکه دست کسی است . پنج شاه و کلی شاهک ریز و درشت! 

به قول لرد ویلینگتن :" یکپارچگی و اتحاد در ایران مساوی ست با پراکندگی و تفرقه در اروپا"

 خطری که که یک حکومت خوب مردمی در ایران دارد ، یک حکومت زورمند مهاجم برای ما ندارد . ... با توجه به وسعت خاک ایران ، بهترین شکل حکومت در این سرزمین شکل ملوک الطوایفی ست . خان خانی .لرد ویلینگتن سخن بسیار لطیفی دارد : زمانی اروپا در اوج اقتدار خواهد بود که در ایران و هند ، فرد علیه فرد باشد ، خانواده علیه خانواده ، قبیله علیه قبیله ، دین علیه دین ، حکومت علیه حکومت ، و ملت شاکی از حکومت!

*****

اما شخصیت های اصلی قصه به جز میرمهنا و برادرانش:

1- شاهرخ میرزای نابینا نوه ی نادر شاه و مادرش مهرسلطان

2_  کریم خان زند و همسرش غزاله

3_محمد حسن خان قاجار ترکمن ،پدر آقامحمد خان قاجار

4.آزاد خان افغان داماد محمود افغان

5. شیخ سعدون که انگلیسی ها از آن سوی خلیج فارس به بوشهر آوردند.

6. میرناصر دُغابی پدر میرمهنا

و انگلیسی ها و هلندی های اشغالگر جزایر جنوب

*****

میرناصر حاکم بندر و مضافات پدر میرمهنا ، هر چند حکومت ، به ارث بهش رسیده و در پناه اجانب هم بود ولی حکم از نادرشاه افشار و کریم خان هم داشت. همین میرناصر جزایر خارگ و خارگو رو به هلندی ها فروخته بود و هم  پیمان هلندی ها و انگلیسی ها بود و سارق ثروت مردمش!

میرمهنا و دو برادر همفکرش که کارشون ضربه زدن به اجانب با قایق های کوچک توی دریا و غارت کشتی هاشون بود، در روزی که میرناصر با تاجرانی هلندی دیداری واقعا ذلت بار داشت از زندان پدر فرار کرده و به فتوای قاضی شهر سیدامین، با کمک برادران و یارانش پدر و عموشون رو می کُشند و میرمهنا میشه حاکم بندر ریگ و اطرافش. البته مادر، سه پسرش رو نمی بخشه !

- آسان بود؟ کشتن پدر کار آسانی بود؟

میرمهنا که خود را در برابر تفنگ مادر قرار می داد گفت:

کُشتن پدری که به خاک،به مردم ، به دین و به فرزندان خویش خیانت می کند ، کار آسانی نیست ؛اما اقدام لازمی ست مادر ؛ و شیخ ما به دلیل ضرورت فتوا می دهد نه آسانی ؛ و انسان متقی ، اعمال را نه به دلیل آسانی آنها ، بلکه به دلیل وجوبشان انجام می دهد .

میرمهنا دو شوهرخواهر داره:

میرزا عبدالله خورموجی همسر مهزاد بانو ، مردی عالِم که به خاطر دور بودن از منش پدر زن و برای فرار از همکاری با میرناصر دغابی در خیانت به وطن، به خراسان رفته و شده مشاور و تنها امین و تکیه گاه و همه کاره ی شاهرخ میرزای افشار . و شاهرخ میرزا همیشه نگرانه نکنه میرزا عبدالله هم بگریزه و اونو تنها بگذاره برای همین به توطئه و نقشه ی مادرِ مادرِ فولاد زره دیوش، مهرسلطان ، همسر و تنها پسر میرزا عبدالله رو به قصر میاره تا نتونن فرار کنن و برن پیش میرمهنا ! خلاصه اینکه خراسان با تدبیر همین میرزا عبدالله خان خورموجی در امن و امانه و در نهایت موفق نمیشه شاهرخ میرزا رو اصلاح کنه.

میرزا محمد بیگ خورموجی همسر مهرو بانو که مشاور عالی کریم خان زند شده و درست به همون دلیل باجناقش از ریگ به اصفهان رفته!

*****

و اما شاهرخ میرزا:

1160هـ ق... شاهرخ میرزا نوه ی نادرقلی افشار حاکم کل خراسان با دو حفره ی خالی جای چشم، با کرشمه و ناز و ظرافتهای زنانه ی چندش آور !با بیماری شک و سوءظن به همه و نگران توطئه ی اطرافیان! با کابوسهای همیشگی! با مهرسلطان مادر ظالمش در قصر نادری در توس با درهایی چند قفله و استوار به کلون و چفت ، پنجره های کور و درهای دیوار شده، روزگار میگذرونه . چنبره زده روی ثروت افسانه ای نادر! با عصایی نوک تیز آغشته به سمّی خطرناک!

یه کم برگردم عقب:

نادرشاه افشار چشمان پسرش رضاقلی میرزا رو با چنگک سرخ به دست خودش از حدقه درآورد. بعد از کرده اش پشیمون شد و در عوض بسیاری از سرداران و یاران و خویشانش رو سر برید یا کور کرد . کسانی که زنده مونده بودن شبانه به خیمه ی نادر حمله کرده ، نادر رو کشته و خودشون هم کشته شدن!

از نادر دو برادرزاده موند . علی قلی که خودش رو عادل شاه نامید و جز برادر نوجوانش یعنی ابراهیم خان افشار همـــــــــــــــــه ی فامیلش رو کشت . همه یعنی همه ی ته مانده ی قوم و خویشش که از دست نادر جان سالم به در برده بودن ! حتی زنها! اما همین برادر نوجوان، فقط یازده ماه سلطانی برادرش رو تحمل کرد و بعد با کمک یاران خودش برادرش رو تکه تکه کرد و همون شب خودش به تخت نشست . همین ابراهیم خان هم فقط شش ماه روی تخت بود و سرداراش بلایی که سر برادرش آورده بود سر خودش آوردن و بعد رفتن سراغ شاهرخ میرزا نوه ی کمسال نادر و به زور از حرمسراش کشیدن بیرون و تاج پادشاهی رو گذاشتن روی سرش!

شش ماه بعد هم شاهرخ میرزای بدبخت رو سپردن دست شاه سلیمان دوم صفوی و ایشون هم زحمت کشیدن به شیوه ی کهن سرخ صفوی ، چشمهای شاهرخ میرزا رو از حدقه درآورد و گذاشت کف دستش!

اما شاه سلیمان نگون بخت هم فقط شش ماه روی اون تخت خون نشست و بعدش کَت بسته بردنش پیش همین شاهرخ میرزای نابینا و اوشون هم دستور داد شاه سلیمان دوم و زن و بچه ی نوزادش رو بی رحمانه کور کنند و بعد هم برگشت و اجرا کنندگان اوامر ملوکانه اش رو کور کرد و سر بُرید! 

گفتم که میرزا عبدالله از دست پدرزنش میرناصر دوغابی فرار کرده و رفته بود توس . ولی مهرسلطان مادر شاهرخ میرزای نابینا و ناتوان همیشه در سوءظن ، نقشه میکشه و یه جورایی زن و بچه ی میرزا عبدالله رو به گروگان میگیره ... 

بالاخره میرزا عبدلله با کمک یاران خودش و یکی از زنهای حرمسرای شاهرخ ، همسر و فرزندش رو از قصر فراری میده و خودش رو به جنوب میرسونه .

شاهرخ نامه ای به کریم خان می نویسه و ازش میخواد در ازای بازگرداندن میرزا عبدالله ، خرج یک سال سپاهش رو می پردازه.

نامه ای هم به آزادخان می نویسه که اگه میرزاعبدالله رو پیدا کنی برگردونی خرج یک سال جنگ سپاهت با کریم خان زند رو میدم .

یه نامه هم به محمدحسن خان قاجار می نویسه که میرزاعبدالله رو به من برسون تا من هم پسرت آقامحمدخان رو بهت برگردونم (آقامحمدخان هم که اسیر شاهرخ میرزاست).

*****

آزاد خان افغان که سودای شاهنشاهی سراسر ایران رو داشت پیشنهاد شاهرخ میرزا رو می پذیره و تصمیم میگیره بره سراغ شاهرخ و به وعده ی برگرداندن میرزا عبدلله ، باهاش هم پیمان میشه و برای سپاه جنگجوش خوراک و مهمات و طلا میگیره و راهی اصفهان میشه.  اول برای کوبیدن کریم خان که اولین رقیبش در سلطنت ایران بود تا بعد بره جنوب ، سر وقت میرمهنا و میرزا عبدالله . تا بعد بره سراغ محدحسن خان و بعد هم خود شاهرخ میرزا و بشه شاه ایران ...

اما همیشه اوضاع بر طبق نقشه ها پیش نمیره ...

کریم خان تصمیم میگیره بره شیراز و اصفهان رو میسپاره دست برادرش زکی خان . آزاد خان به اصفهان بدون کریم خان حمله میکنه و در چشم به هم زدنی زکی خان و سپاهش رو تار و مار میکنه . آزادخان شهر رو به محسن خان کابلی میسپاره تا بره سراغ کریم خان که تو راه شیراز بود .  دو سپاه بهم میرسند و آزادخان در نهایت غافلگیر میشه و شکست سختی میخوره . آزاد خان فرار میکنه تا بره سراغ میرمهنا که به نظرش لقمه ی راحتتری بود .

کریم خان دوباره اصفهان رو میگیره و تحویل برادرش میده و به شیراز میره تا اونجا رو پایتخت خودش کنه.

آزاد خان فراری هم تصمیم میگیره بره جنوب و به بقیه ی نقشه اش برسه ولی اونجا هم از میرمهنا و افرادش شکست میخوره و سالها آواره شهر و بیابون میشه تا بالاخره بعدها با وساطت رفیقش میره خدمت کریم خان .

*****

و اما کریم خان زند:

سال1135 هجری شمسی. بعد از کشته شدن نادر به دست چند تن از سردارانش ، کریم خان که سرداری از سپاه نادر بود در اصفهان و به تصادف بر بخش هایی از ایران چهل تکه فرمانروایی می کرد . شاهی که از جنوب و خراسان و آذربایجان و سیستان و ... اطلاعی نداشت. و بعد از شکست فاجعه بارش از محمدحسن خان قاجار ، بیشتر از قبل مشاوره های میرزا محمدبیگ خورموجی را می پذیرد ...

_ میرزامحمدبیگ ! آیا ممکن نیست که با سیاست و کیاست ، با مدارا و ملایمت کاری کنیم که انگلیسی ها و هلندی ها از جنوب بروند ، یا بمانند و آزار نرسانند؟

- خیر وکیل! باید که آن ها را از پهنه ی وطن بیرون کنی و بیرون کردن به ملایمت ممکن نیست . آن ها همچون سرطان عمل می کنند : دستهای غارتشان به وسعتِ تمامی ایران ، به همه سو دراز است ، وکیل! و تا بیگانگان چه پنهان و چه آشکار ، در مملکتی وجود دارند ، امکان آبادکردنِ آن مملکت وجود ندارد . وجود _ ندارد .

(شخصیت کریم خان اصلا با چیزی که فکر می کردم همخوانی نداشت . جالب بود . مردی درشت هیکل و ایلی ، اهل شوخی و جسور و حاضرجواب و اهل می و مطرب . اهل بزم و رزم . شاعرپیشه و عاشق ، نامسلمان و مردی در مقابل زنان و اجانب ضعیف، مردی که خواندن و نوشتن نمی دانست. )

همسر اول کریم خان غزاله بانو ، زنی زیبا ، بلندبالا، بااقتدار و سیاست مدار . حامی میرمهنا در دربار کریم خان که با همراهی میرزامحمدبیگ خورموجی مانع مقابله و تهاجم کریمخان به ریگ و میرمهنا شد . همین غزاله بانو بود که چون از لقب وکیل الدوله خوشش نمی اومد از میرزا محمدبیگ خواست اسمی انسانی تر و مردمی تر برای کریمخان پیدا کنه.

وقتی میرزا عبدلله از توس فرار میکنه قبلش جای آقامحمدخان قاجار فرزند کوچک محمدحسن خان قاجار رو که شاهرخ میرزا در کلات نادری مخفیانه زندانی کرده رو پیدا می کنه و بعد آقامحمدخان چهارده ساله (که توسط عادل شاه از مردانگی افتاده) رو به دست کریم خان می سپاره . نوجوانی اهل کتاب و مطالعه ، هوشمند و عمیق با چهره ای نادلخواه! که مانع حمله ی محمدحسن خان به شاهرخ میرزا بود حالا مقام مشاورت کریم خان رو پیدا میکنه و باعث اتحاد محمدحسن خان و کریمخان میشه . 

(کریمخان): شما ، اما ، واقعا این آداب اندیشیدن و سخن گفتن را فقط از کتاب ها آموخته اید فرزندم؟

(آقامحمدخان قاجار نوجوان) :"آداب" تفکر را ، حضرت خان بزرگ، تنهاییِ سالیان سال به من آموخت و "جهت" تفکر را البته ، همان گونه که فرمودید ، کتاب ها به من آموختند . این "بلبل " حقیر شما آواز خواندن را در قفسِ بی کسی های خود یاد گرفته است ، اما اینکه چه باید بخواند را ، بله ... حضرت وکیل الرعایا! این پرنده ی کتابخوان شما ، از کتابها یاد گرفته است .

- عجب! عجب! درست می گویید پسرم ! تفکّر ، جهت می خواهد . تفکرِ بی جهت ، کاری ست ابلهانه . آداب کافی نیست . اگر جهت نداشته باشد چاه می شود پیش پای انسان ...

*****

میرمهنا بعد از کشتن پدر ،میرفتاح دلواری رو میفرسته پیش تقریبا تمام حکام ریز و درشت گوشه و کنار ایران ، اصفهان و مازندران و ارمنستان و آذربایجان ... تا پیام دوستی میرمهنا رو بهشون برسونه.  پیکهایی هم برای رساندن پیام به دو یار هم اندیش نواندیشش یعنی شوهرخواهرهاش به جانب خرسان و اصفهان روانه میکنه تا بیان و به دادش برسن.

ابوجعفرنیشابوری در لباس داروفروشان ولگرد و دوره گرد به توس میره و در نزدیکی قصر شاهرخ مستقر شده و با لطایف الحیلی میرزاعبدلله رو ملاقات میکنه و پیام میرمهنا رو بهش میرسونه.

بابان امین اصفهانی هم به اصفهان میره و میرزامحمدبیگ رو در جوار کریم خان ملاقات میکنه. تو همین سفر ، خلیل ، مردی ایرانی که خانواده اش در خارک دربند و خدمتکار هلندی ها بودند رو می بینه. خلیل پیام حاکم بیگانه ی خارک رو که درباره ی همکاری کریم خان و اجانب در نابودی میرمهناست، برای کریم خان آورده .  بابان امین دست میذاره روی رگ غیرت و تعصب خلیل و پیام به وکیل الرعایا نمیرسه و خلیل به نهضت میرمهنا می پیونده.

شما قصد آن کرده ای که از من خلیلی بسازی که هیچ شبیه خلیل دیروز و امروز نباشد . این زیر و رو شدن فکر کردن ندارد؟ من ، درست است که نوکر هلندی ها هستم اما زندگی آرامی دارم . خوراک و پوشاک و خانه هم دارم . دغدغه ی فردا هم ندارم . به هم ریختن این زندگی کار چندانی آسانی نیست آقا!

_ پناه میبرم به ذات حق! ببینم خلیل خان ! شما در خارگ ، گاو هم نگه میدارید؟

_ البته که نگاه می داریم ؛ خیلی ... تا بخواهی شیر و کره و ماست و پنیر داریم ...

 _ بارک الله ... بارک الله ... خب ... این گاوها که در خارگ زندگی می کنند ، آب و خوراک به اندازه ی کافی دارند؟

_ البته ... البته ..،

_ سرپناه و جای لمیدن و استراحت کردن هم دارند؟

_ چرا ندارند آقا! البته که دارند . از آنها خیلی هم خوب مواظبت میشود ...

_ خب خلیل آقا! با همه ی این احوال قبول کن که گاو ند و گاو می مانند . حیوانند . مگر نه؟

_ البته آقا !

_ خادم بیگانه ، مثل سگ خانه ی بیگانه است . البته که به گاو و سگ خوراک میدهند جای استراحت و خواب می دهند . اما چرا می دهند؟ برای آنکه این موجودات بی شعور بتوانند وسایلی فراهم کنند که بیگانه ، خوش و خرم زندگی کند ؛ بیگانه موفق شود آب و نان و تن پوش و محل زندگی بیگانگان را ازشان بگیرد .

اجنبی از درآمد من است که خرج تو را می دهد . خلیل ! اجنبی به نوکرش همه چیز می دهد تا این نوکر ، همه چیز را از هموطنان خودش بگیرد و تحویل بیگانه بدهد . خرج تو را هلندی نمی دهد خلیل _گرچه به ظاهر او دست در کیسه اش می کند _ من می دهم . چرا؟ چون او ، به کمک تو ، مرا غارت میکند و بخشی از غارت شده ها را نوکرانه می دهد . او ابریشم ما ، مس ما ، طلای ما ، خرما و زعفران و قالی ما را غارت میکند و در عوض ، همانقدر که خوراک و جای لمیدن به گاوش میدهد به تو هم می دهد _ البته با تهدید و بی حرمتی و نامهربانی .

اگر این گاوها که در خارگ دوشیده میشوند، تن پوش هم می خواستند ، هلندی ها به آن ها می دادند ؛ پاپوش هم می دادند ؛ کلاه هم سرشان می گذاشتند ؛ چرا؟ چون آن ها را می دوشند ، یا نهایتا و به وقت لازم ، سر می بُرند و کباب می کنند . تازه اگر هیچ کاری هم با آنها نداشته باشند ، گاو را گاو نگه می دارند ، سگ را مطیع و دم جنبان .

دنیا که همه اش " من " نیست خلیل آقا!...

...

خلیل ! بی دغدغگی از بی غیرتی ست و این گاو است که چون غیرت ندارد دغدغه هم ندارد . مرد در شرایط بد ، خوب است که دغدغه ی هزار چیز را داشته باشد اما غلام و امربر اجنبی نباشد ...

*****

از گوشه کنار خلیج فارس و جاهای مختلف ایران افرادی به عشق وطن به حلقه ی یاران میرمهنا اضافه میشن . قایق سازان زیادی به بندر میان تا ابزار حمله به کشتی های بیگانه رو برای یاران میرمهنا بسازند . قایق هایی که روشون نوشته میشد "لااله الا الله " و "الله اکبر" .

از طرف دیگه هم بیگانه ها و بیگانه پرستها آماده ی حمله به ریگ میشن .

شیخ سعدونِ عرب و شیخ ناصر بوشهری از جانب بوشهر ، پسرعموهای میرمهنا هم همراه شیخ سعدون هستند تا بعد از نابودی میرمهنا حاکم بندر بشوند .

مُسلمِ بصره از راه خشکی و دریا با قشون مجهزش

هلندی ها از خارگ با سپاهی سبک و با توپ های دورزن

انگلیسی ها گروهی از بصره و گروهی از تُنب و ابوموسی و بندرعباس . افسرانی انگلیسی و فرانسوی و پرتقالی با سربازانی عثمانی و عرب و هندی.

و امیدوار به همکاری کریم خان از شمال تا راه فرار میرمهنا رو ببنده (که با هوشمندی میرزامحمدبیگ و غزاله بانو این اتفاق نمی افته!)

آغاز زمستان است ... اما قبل از شروع حمله ی بزرگ ، میرمهنا و افرادش از ریگ به غارهای شبانکاره در شمال ریگ کوچ می کنند و ریگ رو خالی از سکنه و برهنه رها می کنند . اونها حتی پنجره های خونه ها و طویله ها رو هم می برند . چاه های آبشون رو کور و گم می کنند .ریگ رو رها می کنند بدون آب ، بدون سوخت ، بدون گندم ، بدون گوشت و بدون حتی یک ارزن. کلبه ی اشباح! تا بعد حمله های شبانه را بنا بگذارن به ریگ و دریا . تا خانه ها و کشتی های غاصبان رو به آتش بکشند و وحشت رو همنشین همیشگی بیگانگان کنند در دریا و خشکی ...

مردگان، گورستانِ خود را فتح کردند و به زندگی پرمخاطره و وحشت تن دادند .

_ این مردِ بی پروای دریای جنوب، این مجنون ناآگاه بر فنون رزم و سپاه آرایی ، این یاغی مست ، این جنگجویی که اصوات "الله اکبر!" ، "لااله الا الله" و "بکشیدشان به نام ایران!" که از دهان او و یارانش بیرون می آمد و چار رکن بدن سربازان کارکشته ی اروپایی را می لرزاند ، کسی نبود که متحدانِ به واقع مسلط بر فنون رزم اروپایی بتوانند از پسش برآیند و به شکستش بکشانند یا وادار به تسلیمش کنند."

...

مُرده ی میرمَهنا هم علیه بیگانگان متجاوز به خاک وطن می جنگید ...

زندگی در شبانکاره 3سال و 22 روز طول کشید .زمستان های سوزان ، تابستان های سوزان . بهارِ بی سایه بان ، پاییزِ بی درخت .

ضربه های گاه و بیگاه میرمهناییان کار خود را کرد و بیگانگان آرام آرام ریگ را ترک  و ریگیان راستین ، تک تک ، جداجدا ، پیاده یا با اسب وارد ریگ شدند.

هلندی ها و انگلیسی ها با قایق های شان رفتند تا به کشتی های شان برسند ...

***********************************

چند تکه از کتاب :

میرمهنا!

تا آن زمان که به مقام و موقعیتی دست نیافته ای که بتوانی به دیگران خیانت کنی ، اگر خیانت نکنی ، کاری نکرده ای که شایسته ی سپاس و اعتنا باشد . اگر نمیتوانی بدزدی، و نمی دزدی ، فخر دزد نبودن نمیتوانی بفروشی. اگر نا بینایی ادعای پاک چشمی حماقت است . در باب خلاف هایی که فرصت و امکان انجام آنها را نداری و به همین دلیل انجام نمی دهی ، احساس سربلندی مکن! 

میرمهنا!

آزار به مقام و منزلتی رسیدی که امکان زلم و خیانت در اختیارت بود و نکردی مردی ؛ و الا برای پیرزنان از پا افتاده ی کنج کلبه ها که افتخاری نیست که فساد و خیانت نمی کنند و برای سربازی که دستش به اموال خزانه نمی رسد ندزدیدن اموال خزانه مایه ی غرور نیست .

میرمهنا!

ننگ و درد آن است که به مقام شاه بندری رسیده باشی و برای حفظ این مقام ، اقدام به ظلم و خیانت کنی ؛ و به امکان سازش با بیگانه رسیده باشی و آنگاه نتوانیم نفس اماره ات غلبه کنی؛ میل به اندوختن و خویشانت را به مکنت و ثروت رساندن و حق یتیمان را بلعیدن و شمشیر به جانب بی گناهان کشیدن را نتوانی سرکوب کنی...

پس از هم اکنون مراقب دستهایت باش که آلوده نشوند حتی با یک انگشتر به غنیمت گرفته شده ، مراقب چشمهایت باش که به ناپاکی گرفتار نیایند، مراقب قلبت باش که رافت از آن رخت برنبندد و مراقب روحت باش که به خاطر این جهان و شهوات آن به هیچ نفروشی اش...

ص100 


علیرغم شرایط ، شاد بودن ؛ علیرغم شرایط ، مومن ماندن ؛ علیرغم شرایط تن به فساد روح ندادن ، صداقت و سلامت راحت کردن ، سرسختانه و پیوسته جنگیدن و تسلیم دل مردی نشدن : این وظیفه ی انسان است . 

میرمهنا می گفت: " فرصت های گرانبهای تنها ماندن را از دست ندهید! از خویشتن نگریزید تا خود را در جمع مستحیل کنید ! روح ، در تنهایی می بالد ، اوج می گیرد و عمیق می شود . در تنهایی ست که شعر به سر وقت انسان می آید ؛ خدا ، ایمان ، وجدان ، غلبه بر ترس".

حسین ،حسین نشد برای آنکه آفتاب حضورش ، سرمازدگان بی پناه را گرم کند ، داغ کند و بسوزد ؛ بل حسین شد به خاطر حضور ازلی اش در ذهن هر کس که میخواهد در راه عدالت شمشیر بزند .

اگر عرب ها ،مردانِ اولِ اسلام ِایرانیان را نکشته بودند ، هرگز این دینِ اسلام ِایرانی به وجود نمی آمد.

به خاطر حرفهای خوب جشن نگیرید ؛ زمانی که حرف به اقدام و نتیجه رسید جشن بگیرید .(جشن و هلهله های ما ایرانی ها برای حرفهای خوب و حرفهایی که فکر می کردیم خوبه چیز عجیبی نیست )

این که تو چگونه ای و چگونه دوست داری که باشی ، هیچ ارتباطی با این که چگونه حق است که باشی ندارد . 

خنده ای که یک دوست را برنجاند ، از گریستن دردناک تر است .

باران بر جسم می بارد ؛ اما روح را می شوید . غریب است واقعا !

آنکس که به هنگام سحر می خوابد ، روحش در تمام شبانه روز چُرت می زند .

*****

پ ن:

خب از همین خلاصه ی طویلی که نوشتم معلومه که چه کتاب معرکه ایه!

و خوندش از نظر من برای ماهایی که عادت نداریم تاریخ بخونیم و بدونیم واجبه . ملتی که تاریخ نخونه و ندونه، نه دوبار که هزار بار از یک سوراخ گزیده خواهد شد!

بخش هایی که مربوط به جلسات و صحبت های انگلیسی ها و هلندی هاست خیلی جالبه که بهتره دوستان خودشون بخونن و جالبه که برای همین الان، همین عصر هم صادقه!

البته طبق هر قصه و داستانی عشق هم چاشنی این قصه است . قصه ی عشق سلیمه و میرمهنا . فضل برادر میرمهنا و آسیه ، عشق شاعرانه و عجیب کریم خان به شاخه نبات بانو ، ارسلان و زهره ، میرفتاح و آمنه و .... و مهمتر از همه عشق به ایران و ایرانی با هر رنگ و زبان و لهجه ای!

۰ ۲۲ آبان ۹۸ ، ۰۰:۲۷
سپیدار

خب باز بریم سراغ کتاب که امام صادق (علیه السلام)فرموده اند:

روزگار پر آشوبی فرا می رسد که در آن روز مردم جز با کتاب های خود انس نمی گیرند.

و ما نیز در این روزگار پرآشوب ،دلمان را سپردیم به کتاب ،تا چندی از افکار پریشان و دو دو تا های عقل در امان باشد ...

اما کتابی که میخوام درباره اش بنویسم دو سال پیش خریده بودمش و بالاخره ده روز پیش خوندمش. اسمش هست :لم یزرع

Image result for ‫کتاب لم یزرع‬‎

نوشته ی محمدرضا بایرامی

برگزیده جایزه کتاب سال
برگزیده جایزه ادبی جلال آل احمد
برگزیده جایزه شهید حبیب غنی پور

از سری متون فاخر کتاب نیستان!

****

لم یزرع داستانی درباره ی شیعیان عراق هست در زمان جنگ . شیعیان منطقه ی دجیل!

روایت زندگی جوانی با نام سعدون از شیعیان دجیل و قصه ی عاشقانه ی او با احلی دختری از اهل سنت که عرف طایفه و سنت‌های قبیله‌ای مانع وصالشون میشه و سعدون تصمیم می‌گیره برای فراموش کردن احلی و عشقش یک سال زودتر از موعد و در صورتیکه به خاطر صاف بودن کف پاش میتونست معافیت بگیره ، داوطلبانه عازم جبهه ی جنگ بشه و به استقبال مرگ بره ... هر چند اعتقاد داره

جز عشق ، هیچ چیز دیگه ای ارزش نداره که جانت رو براش بدی .

وقتی سعدون تو جبهه بوده تو منطقه ی دجیل صدام ترور میشه . سوءقصدی ناکام که نتیجه اش میشه کشتار شیعیان و ویرانی خانه ها و زمینهای کشاورزی و نخلستانهای منطقه دجیل و ممنوعیت هر نوع کشت و کار ! و فکر کن چه سخته مردمان ساده ای که قرنها و پشت در پشت کشاورز بوده اند یکباره منع بشن از کشت و زرع . طوری که حتی حق کاشتن بوته ی گوجه و خیار و سبزی هم نداشته باشند در گوشه ی حیاط خونه شون .

مزرعه خاموش شده . لودرها همه نخل ها را سرنگون می کنند . فرمانده درجه دارها ، برای گرفتن دستور جدید، برزان التکریتی را نگاه می کند . برزان - در آن دور - خانه ها را نشان می دهد . لودرها پر گاز، به سوی آنها می روند و شروع می کنند به ویران کردنشان بر سر ساکنان!

برزان می ایستد به تماشا . سیگار برگ هشت اینچی کوبایی اش را از جیب بیرون می آورد . روشنش می کند . پک می زند و بلند و شمرده می گوید : " از این به بعد هیچ چیزی در اینجا نخواهد رویید جز مرگ! ... کشت ممنوع!"

راوی قصه سعدونه . و روایت از وقتی شروع میشه که سعدون در بازداشت و زیر شکنجه است تا اعتراف کنه به ارتباطش با عوامل ترور نافرجام صدام . و فلاش بکهایی به گذشته و یادآوری آنچه اتفاق افتاده. یادآوری روزی که در نخلستان و بستان بیل به دست کمک پدر می کرد در آبیاری ، که آب جوی کم و کمتر میشود و رفتن سعدون خلاف جهت جوی پیِ علت و دیدن احلی و برادرانش در آبگیر و ... عشق اتفاق می افتد!

"همه اش ناگهانی بود . انگار یه چیزی محکم خورد توی سرم . چیزی که کاملا جدید بود و گیجم کرد . آتش گرفته بودم و کاریش هم نمیشد کرد . راه برگشت رو گم کردم ..."

" راه برگشت به خونه رو؟!"

"راه برگشت به خونه رو!"

"مگه جنگ بود؟!"

"نبود! شد! و فهمیدم فقط تو جنگ نیست که آدم راه برگشت به خونه رو گم می کنه!"

قصه پیش میره با رفت و برگشت های مکرر سعدون به عشق و جنگ و اسارت ! و خاطره بازی با اسیر هم بندش!

رفتن مکرر سعدون به محله ی احلی و دیدارهای مکرر و مخفیانه شون .

" تو باور میکنی؟! من عاشق کسی شدم که نمی تونستم باهاش ازدواج کنم . عرف ظایفه و قبیله و شاید چیزهای دیگه _ که هنوز ازشون سر در نیاورده م _ این اجازه را بهمون نمی داد . ما فقط همدیگر رو می دیدیم و حرف می زدیم . بی هیچ اتفاقی. هیچ هیچ!..."

سعدون به یاد میاره روزی رو که قیمه نذری محرم برده بود و تو نخلستان با احلی نشسته بودن به خوردن که پدر احلی سرمیرسه: "بد نگذره!"  و کتکی که خورده بودن!

بعد از مخالفت پدرش با ازدواج سعدون با دختری سنّی مذهب، سعدون بدون خداحافظی از احلی میره جبهه . به خاطر خط خوشش می افته تو ستاد و حتی برای مرخصی هم برنمیگرده. اول به خواست خودش و بعد هم نمیشه که برگرده ... نمیگذارن !

از فرارش میگه ودستگیر شدنش و از بازجوییهاش...

از دستگیری پدر سعدون میخونیم به جرم کاشتن مخفیانه ی چند بوته گوجه و خیار و سبزی تو منطقه ای که کشت ممنوعه! و فرستاده شدنش به بیگاری روی یه جاده!

از فرستاده شدن اجباری سعدون و جمعی از کسانی که باید اعدام میشدند با کامیون به ارتفاعات سورن می خونیم! قتلگاه ! جایی که رکورد زنده موندن توش هنوز به یک ماه نرسیده! و از هدف قرار گرفتن کامیون میخونیم و سوختنش و ... و زنده موندن سعدون . و از نامه ای که به احلی می نویسه.

افسر -بی مقدمه - اصل خبر را می گوید :" من بهتون تبریک میگم . حب الوطن من الایمان! پسر شما در راه وطنش شهید شده."

خلیل گویی آمادگی شنیدن این موضوع رو داشته مدتی به فکر فرو می رود و بعد سر بالا می آورد :"چطور شهید شد؟"

"در نبرد شجاعانه با دشمن ! او و دوستانش داوطلب شده بودند که به یه منطقه سخت برند ، اما نرسیدند . اتفاق توی راه افتاد ..."

و خلیل پدر سعدون به خونه برمی گرده با خبر شهادت پسرش و حواله یک تویوتا و حواله مبلغی برای گرفتن مراسمی در خور شأن شهید !!!!

و از صورت قبری می خونیم که خلیل برای آرامش همسرش در نخلستان میسازه و از آمدن سعدون به نخلستان و ملاقات با پدرش ...

سعدون برگشت به جایی که با آن زحمت ، از آن گریخته بود . و گویی سرنوشت هر سفری همین است که تمام بشود ، اما با بازگشت به نقطه آغاز . طوری که انگار رفتنی در کار نبوده و راهی هم طی نشده است .

و در آخر از اومدن احلی به خانه ی خلیل می خونیم و از نامه ی سعدون و ...

******

قصه ی قشنگیه ... قشنگ و تلخ ! با پایانی غافلگیرکننده!

شاید خیلی ها پایانش رو بپسندند و شاهکار بدونند(پایانی که من تو این نوشته سعی کردم لوش ندم!) اما من دوست داشتم یه جور دیگه تموم بشه !خیال باطل

کلا فیلم و قصه هایی که تهشون بازه یا تلخه رو نمی پسندم !به نظر من تهِ همه چی باید خوب بشه!همه قصه ها و فیلم ها باید happy end باشن!

خیار رو هم حتی معمولا از تهش شروع می کنم به خوردن تا آخرش تلخ نباشه!نیشخند

و هنوزم از دست رستم حرص می خورم بابت کشته شدن احمقانه و بی فایده ی سهراب !عصبانی

۱ ۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۰۴
سپیدار

اوریانا فالاچی معرف حضور خیلی از کتاب دوستان هست . خبرنگار معروف ایتالیایی که با خیلی از سیاستمدارا مصاحبه کرده . یه مسیحی ملحد که آخرای عمرش به جنگ با اسلام برخاسته بود ! نویسنده ی کتابهای معروف "جنس ضعیف" و "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد". منم اسم نویسنده و کتابش رو شنیده بودم ولی فرصت نشده بود بخونمش. تا اینکه مرداد 97 گذرم به مترو قیطریه افتاد و تو بساط کتابفروش جلوی مترو چشمم خورد به " جنس ضعیف" و ... شیطون رفت تو جلدم و وسوسه شدم و کتاب رو خریدم . آوردم خونه و سریع هم خوندمش ! کتاب سال 60 چاپ شده بود به قیمت 250 ریال!!

جنس ضعیف - اوریانا فالاچی - ترجمه ویدا مشفق

نکته: کتاب حدود 60 سال پیش نوشته شده درباره ی زندگی زنان مشرق زمین.

قصه از اونجا شروع میشه که مدیر روزنامه به فالاچی پیشنهاد یه سفر به شرق میده برای تهیه ی گزارشی درباره ی زنان شرق! فالاچی نمی پذیره ولی اتفاق غیر منتظره ای نظرش رو عوض می کنه.

بعد اتفاق غیر منتظره ای روی داد . دختری از آشنایانم شبی مرا به شام دعوت کرد، صرف غذا به نیمه رسیده بود که بغضش ترکید و در میان گریه های شدید اظهار داشت آدم بسیار بدبختی است و حال آنکه دختر بسیار موفقی بشمار میرفت . از زیبایی و استقلال کاملی برخوردار بود، خانه ای داشت که در آن هر کاری میلش می کشید انجام میداد و شغلی که در آن بمراتب بیشتر از مردها به موفقیت دست یافته بود، خلاصه از آن دسته دخترانی بود که مردم به آن ها خوش شانس و خوشبخت می گویند . مردم و من بیش از همه ، هرگز خیال بدبختی چنین زنی را به سر راه نمی دهند .

برای آنکه او را دلداری داده باشم ، موهبتهایی را که از آن برخوردار بود به رخش کشیدم . در میان هق هق گریه جواب داد:

" چقدر احمقی! غم و غصه ی من درست به خاطر همین موهبت های کذایی است . آیا تو فکر می کنی هرگاه بتوانی هر کاری را که مردها می کنند انجام دهی و حتی رئیس جمهور یک مملکت شوی، به خوشبختی دست یافته ای؟ خدایا ، چقدر دلم میخواست در یکی از آن کشورهایی متولد شده بودم که زن پشیزی ارزش ندارد . به هر حال ما زن ها جنس بی فایده و بی بو و خاصیتی هستیم ."

این ملاقات باعث میشه فالاچی پیشنهاد مدیر روزنامه رو بپذیره و با یه آقای عکاس همسفر بشه برا سفر .

فالاچی از ایتالیا حرکت می کنه به پاکستان میره و با زنان پیچیده در چادر که هیچ ارزشی تو زندگی ندارند ملاقات میکنه .

در هند با زنان امروزی و فقیر هند دیدار می کنه .

تو مالزی به دیدار زنان مادرسالار اصیل میره .

به هنگ کنگ میره و زنان قدیم و جدید چین و هنگ کنگ رو می بینه زنان همیشه در قایق رو مشاهده می کنه .

تو ژاپن با دو چهره ی زن ژاپنی روبرو میشه . زشت و زیبا ! با زنان گیشا ملاقات می کنه .

تو مجمع الجزایر هاوایی دنبال خوشبخت ترین زنان عالم میگرده . زنانی که با لباس و پوشش بیگانه بودند و با مفهوم گناه و معصیت .

تو آمریکا و نیویورک که فرمانرواترین و قدرتمندترین زنان عالم رو داره که قبله ی آمال بقیه ی زنان دنیا هستند با زنانی روبرو میشه که تو خودشون شکستن و برمی گرده به ایتالیا با کلی تجربه و مشاهده .و به این نتیجه میرسه که زنها همه جا بدبختن .

اول نظر خودم رو درباره ی کتاب می نویسم بعد خلاصه ی کتاب رو .

اینکه ببینی بعضی زنها تو بعضی نقاط جهان چطور زندگی می کنند یا بهتره بگم 60 سال پیش چطور زندگی می کردن فی نفسه جالبه . ولی باید در نظر داشته باشی که تو فقط داری به پوسته ی زندگی این زنان نگاه می کنی . اونهم از زاویه دید زنی که به هیچ دینی معتقد نیست و خدا رو قبول نداره . بنابراین تحلیل هاش حداقل از زندگی زن مسلمان به هیچ عنوان برای منی که مسلمانم و پیامبرم از زن به عنوان ریحانه یاد می کنه و قوانین و احادیث زیادی در ارزش زن داریم، خیلی قابل قبول نیست . قبول می کنم حرفش رو درباره ی سخت و ناعادلانه بودن زندگی زن مسلمان ولی نمی پذیرم دلیل بدبختی ، مسلمون بودن اوناست .

اول اینکه خانم فالاچی همون اول مشخص کرده خوشبختی زن از نظر اون یعنی چی. همونجا که دختر خوشبختی از آشناهاش اظهار بدبختی کرده . بنابراین با این نگاه و نظر طبعا نمیشه ازش انتظار داشت خوشبختی رو چیز دیگه ای تعریف کنه .

خانم فالاچی سبک زندگی بقیه ی زنهای مشرق زمین و میزان خوشبختی و بدبختیشون رو هم با همین متر و معیار میسنجه و سنجیده .  برای همینه که مادرسالاران مالزی رو خوشبخت ترین زنان میدونه . زنانی که هر کاری دلشون میخواد انجام میدن و مردا رو به قول خودش به اندازه ی دونه ی برنج هم قبول ندارن .

ولی آیا واقعا مادرسالاران خوشبخت بودند اگه همچنان اوضاع بر وفق مرادشون بود و سفیدپوستا جنگلهای قلمرو اونا رو از بین نمی بردن؟ من میگم خوشبخت نبودن همونطور که مردای مردسالار خوشبخت نیستن . مگه میشه زنها احساس ارزش و خوشبختی نکنن و مردها واقعا خوشبخت باشن؟ مگه میشه مردها بی ارزش باشن و زنها احساس خوشبختی و ارزشمندی واقعی بکنن؟ مگه میشه یک طرف یک سیب گندیده باشه و طرف دیگه اش همچنان سالم و سرخ و شیرین بمونه؟

اگه زن پاکستانی بدبخته (که جالبه خودشون خیلی قبول نداشتن این بدبختی رو و چیزهایی که فالاچی دوست داشت همه ی زنها داشته باشن، خیلی و گاهی هیچی براشون ارزش نداشت )بدبختی شون به خاطر مسلمونیشون نیست و نبود . اتفاقا به خاطر اینه که فقط اسم مسلمونی رو مرداشون بود . اگه زنهای ممالک دیگه ی اسلامی خوشبخت نیستن به خاطر همین دور بودن از روح زیبای دینشونه نه اینکه بدبخت باشن چون طبق معیارای خانم فالاچی زندگی نمی کنن . زنهای ممالک مسلمان بدبختن چون مرداشون و خودشون مسلمون نیستن .

و جالبه نویسنده چیزهایی رو برای زنهای پاکستان و ایران و عربستان و هند و چین و ژاپن و مادرسالارها و ... ارزش و پیشرفت میدونه که دختر هموطنش با وجود داشتن و رسیدن به همه ی اونا احساس بدبختی می کنه ... یعنی باتلاق و جهنم ته خط رو دیده ولی همچنان همه رو به اون سو راهنمایی می کنه.


فالاچی میگه زنها بدبختند و فرق نمیکنه کجای دنیا باشند. راست میگه تاریخ زندگی زنان تاریکه ولی کم نبوده و نیستن زنهای خوشبخت. باید از پیرزنانی که با خوشبختی زندگی کرده و تو سن پیری همچنان احساس خوشبختی می کنند راز سعادتمندیشون رو پرسید .(اصرار دارم حتما از زنان پیر بپرسند چون تو سن پیری جاذبه های بیست سی ساله ی جوانی و زنانگی از بین رفتن و حالشون واقعی تره).

کاش نویسنده هر جایی که می رفت می تونست از زندگی زنان "واقعا" خوشبختشون هم گزارش بده.

در نهایت فالاچی راهی نشون نمیده برای سعادتمندی زنان عالم . همونطور که برای خودش هم تا آخر عمر راهی پیدا نکرد .

خلاصه اینکه زن شرقی آرزوی داشتن آزادی و امکانات و ظاهر زن غربی و استقلال و مردانه زیستن اون رو داره و زن غربی آرزوی داشتن خانواده و زنانگی و مورد حمایت بودن زن شرقی رو ...

به قول فاضل نظری :

دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی

در فکر سوی دیگری ... آوخ چه آونگی 

زنجیر زنی محرم - متن نوحه زنجیر زنی محرم

خلاصه ی کتاب:

۴ ۰۴ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۵۸
سپیدار

یک عاشقانه آرام رو خیلی هامون خوندیم و دوستش داشتیم.

مردی در تبعید ابدی ،بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ، ابن مشغله و ابوالمشاغل ، چهل نامهٔ کوتاه به همسرم و با سرودخوان جنگ، در خطهٔ نام و ننگ رو هم .

نادر ابراهیمی از همون یک عاشقانه ی آرام شد یکی از نویسندگان محبوب من . کتابهایی ازش رو خوندم و خوندم و لذت بردم تا رسیدم به یه اسم :

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد

شنیدم درباره ی امام خمینیه (به قول نادر ابراهیمی مردی که بی پروایی شگفت انگیز را در جوار تفکر متعالی ، قدرت پیش بینی حوادث، عشق پاک ، شعر لطیف ، عرفان ناب، سرسختی و یک دندگی ، فلسفه ی دو جهانی، سازش ناپذیری خدشه ناپذیر ، استحکام مغلوب کننده ، ملایمت عاطفی و توکل خیال انگیز در اختیار داشت )

و فکر کردم لابد نادر ابراهیمی سه بار با امام ملاقات داشته و از اون دیدارها نوشته . سالها پی پیدا کردنش بودم . گفته میشد که سه جلده و من منتظر بودم هر سه رو یه جا بگیرم و بخونم اما ...

اما فهمیدم از جلد سوم هیچ خبری نیست . پس من به همان دو جلد اکتفا کردم و اردیبهشت 97 از نمایشگاه کتاب چاپ نهمشون رو از انتشارات سوره مهر خریدم . همینطور تو کتابخونه جلوی چشمام بودن و نمیشد برم سراغشون . مسائلی پیش اومد که یا خوندن کتابهایی که خریده بودم ممکن نشد و یا نوشتن درباره شون ...

‫سه دیدار نادر ابراهیمی‬‎

سه دیدار

با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد

جلد اول: رجعت به ریشه ها

‫سه دیدار نادر ابراهیمی‬‎

جلد دوم: در میانه ی میدان

کتاب به سه بخش کلی تقسیم میشه که چون تار و پود یکی درمیان قرار گرفته اند  . یک بخش درباره ی زندگی امام خمینی و بخش دیگه درباره ی پیری که از دریا بیرون میاد و به سوی کلبه ی راوی میره. راوی که مراد خودش رو پیدا می کنه از پیِ پیر راه می افته و در راه کسان دیگه ای بهشون اضافه میشن و در راه، پیر به سوالات و شبهات خداشناسی جمع جواب میده . و بخشی هم به ملاقات های امام با مدرس و کاشانی و ...

دیدار اول:

کتاب با بیرون آمدن مردی از دریا آغاز می شود . مرد وارد کلبه ی راوی میشود و به او که از پنجره ی کلبه اش دریا را تماشا می کرد می گوید:

مردم حقیر را که خرسندانه از دریچه های محقر به جهان می نگرند دوست نمی دارم.

راوی ،نخستین مرید مرد میشود. مردی که

در عصر تازگی های بیهوده ،چنته اش از کلام تازه یکسره خالی ست . چرا که جملگیِ تازگی های نابِ به کار آمدنیِ رستگارکننده ، در گذشته ها جا مانده است .

در طی این سفر افرادی با سوالها و شبهاتی بسیار به جمع اضافه می شوند :

انکار محض خدا - اراده و اختیار -اعتراض به خدا -

شما انکارگران دائما به خود حق می دهید که مصلحت خدا را تشخیص بدهید و بگویید که خدا حق بود که چنین می کرد و چنین نمی کرد چنین می آفرید و چنین نمی آفرید چنین کند و چنین نکند اما زمانی که ما از مصلحت خدا سخن می گوییم سخت دلگیر می شوید و ناله سر می دهید که شما هر جا درمانده می شوید به مصلحت خدا حواله می دهید .

اگر خدایی باشد _ آن گونه که ما معتقدیم که هست و ما معتقدیم که مطلق دانایی است و مطلق خیرخواهی _ خوب چرا چنین خدایی نباید مطلق مصلحت اندیشی هم باشد؟ و اگر می پذیرید که باشد چرا این همه از مصلحت اندیشی های او _ که ما را دلگرم و امیدوار و آرام می کند_ شکایت می کنید؟

و پاسخ به این پرسش قدیمی که آیا به راستی اعتقاد به دین همان اعتقاد به خداوندگار است و لاجرم هر مؤمنی را دینی درست باید ، با انواع مراسم و آداب آن دین؟

حرف متولیان دین و متولی نمایان و لزوم هماهنگی و همصدایی و هم امیدی دینداران . بحث دین فردی و جمعی که "دین آداب تفکر جمعی ست".

اگر تک تک آدمها بخواهند خدایشان را در تنهایی خویش بخواهند و به این خواستن مؤمن باشند ، ما جهانی خواهیم داشت که جملگی آدم ها در آن غریب اند ، و در این غربت ، هیچ امیدی به وصل جمعی نیست . چرا که رسیدن، ماحصل حرکتی است گروهی _ هر چند که هر حرکت گروهی ، ناگزیر ، سرگروهی می خواهد ... حالیا از حال تا همیشه به خاطر داشته باشید که شیطان آن زورگرای استبدادپرستِ شرطلبِ توزیع کننده ی فساد و تباهی ، انسان های تنها را آسان تر از انسان های در جمع می تواند بفریبد ، جذب خویش کند ، به اجرای نیات خود وادارد و به نابودی بکشاند.

انسان تنها حتی اگر مؤمن و خداترس باشد ، وسوسه پذیر است و دمادم در مخاطره ی سقوط .

دیدار دوم:

صاحبه بانو از صدر اتاق بانگ برداشت : روح الله!

روح الله به اطاعت دوان آمد _ بغض کرده ، تلخ روی و اخم آلود.

_ باز چه شده برادرزاده؟

_عمه جان! عبدالله به جواد زور می گوید .

_ جواد زور نشنود برادرزاده! این که کاری ندارد .

_ نمی شود. عبدالله جواد را می زند . بد میزند .

قصه از همین جا شروع میشه . ظلم خانزاده ای به پسر رعیت .و عمه به روحی میگه: بالاخره یک روز باید امتحان کنی . نه؟ یک روز باید از جواد که لاغر است و ضعیف دفاع کنی . نباید؟

روحی 9ساله میره سراغ عبدالله ...

روحی کوچکی که یتیمی به او آموخته بود چندان که باید و دل می طلبد کودکی نکند .

روحی کوچکی که پدر ندیده بود ولی مغز کوچکش را سوالی بزرگ پر کرده بود . گلوله مغز پدرش را نشانه رفته بود یا قلبش را ! پدری که خان بود و خصلت خانی نداشت . از تبار عالمان دین بود و امام جماعت و سنگ صبور و پناه مردمش و اهل تفنگ و دادستانی.

قصه به گذشته های دور می رود به سید حسین نیشابوری ، مجتهد و امام جمعه روستای سیدآباد یا صیدآباد که در نیشابور مقام و منزلتی داشت  و عزت و احترامی . سید حسین با حاکم فاسد نیشابور در می افتد و مدتها در خراسان آوارگی می کشد و بعد به دعوت یک بازرگان مسلمان مقیم هندوستان مهاجرت می کند به شهر لک ناهو یا لَک نَهو در کشمیر هند و میشود سیدحسین لک ناهویی و میشود تاجر و امام جماعت . از سیدحسین جز ثروت کلان و نام نیک ،پسری می ماند به نام دین علی شاه یا سید دین علی که راه پدر رفته و بعدها شبی به خنجر بی دینان تکه پاره و شهید میشود .  از دین علی شاه پسری می ماند احمد نام ، حجت الحق سید احمد موسوی.

تاجری ایرانی به اسم یوسف خان کمره یی به هندوستان می رود و مجذوب صدای اذان ملای جوان شاعر میشود. او یاد وطن را در سیداحمد بیدار میکند . یوسف خان سید احمد را به نجف و کربلا میبرد و سپس به خمین .

در خمین سید احمد عاشق خواهر یوسف خان میشود ، چه خاطرخواهی غریبی.

آخر ملای سربه راه اهل عبادت که هر روز برای بانویش یک شاخه گل محمدی نمی برد . می برد؟ ملا که برای بانویش انگشتر طلا نمی خرد . می خرد؟ ملا که رنگ پارچه ی پیراهن بانویش را پسند نمی کند . می کند؟...

آقا! ملای مؤمن خداترس ، وقت وضو گرفتن _ که فقط باید به فکر خدا باشد _ که نمی آید با صدای بلند بپرسد : خانم خانم ها ! وضویت را گرفته یی؟ و وقت نماز که نمی پرسد : خانم خانم ها ! نمازت را خوانده ای؟ و وقت قرآن خواندن که ابتدا نمی رود سر وقت همسرش تا بپرسد: خانم خانم ها! با من یک سوره نمی خوانی؟ و وقت انداختن عبا بر دوش ، نمی چرخد و نمی گوید : خانم خانم ها! عبایم مرتب است؟ خودم روبه راهم؟ این عطر که زده ام عطر خوش بویی است؟

حکایت غریبِ دوست داشتنی که عوام زیرلب به آن "عشق" می گفتند .

پسر سیداحمد ، سید مصطفی بود . پیشنماز و مجتهد و دستگیر دردمندان بود و با ثروت و مکنت و تفنگ و مرید . سید احمد سه پسر داشت مرتضی ، نورالدین و روح الله

و صاحبه بانو شیرزن خمین و مربی زندگی روحی، بعد از از دست دادن همسرش به خانه ی سیدمصطفی آمده بود .

بعد از شهادت سیدمصطفی به توطئه ی خانی و تفنگ اوباش ،همین عمه ی عالمه به خونخواهی برادر قشون کشی میکنه و قاتلان برادر رو به نکبت و فلاکت و چوبه ی دار گرفتار.

قصه ی دره ی گُل زرد و درخت سیبی که عبادتگاه روحیِ کوچک بودند .

و معلمان و ملاهایی که حوصله ی سوالهای بزرگ روحی کوچک را نداشتند و نگرانی مادر و خواهران و برادران برای روحی کوچکی که چون کودکان کودکی نمی کند .

قصه ی ازدواج روحی و سردرد دائمش برای درگیر شدن با ظلم و شقاوت و رذالت و کفر

و جمله ای به یادماندنی :

من بر خلاف گروهی از ملایان امروز ، که ناوابستگی به وطن را اوج اسلام خواهی می دانند ، این وطن را دوست دارم. و بر این اعتقادم که "ایران آرزوی اسلام است " و اسلام اگر برای کشت و کار نیاز به زمین خوبی دارد آن زمین خوب اینجاست . ایران سرزمین اسلام است و ملت ایران ، مسئول اسلام است . ..... خاکی بهتر از ایران، برای باروری ایمان ، خداوند مصلحت ندیده است که موجود باشد ." ایران برای من ، یک موجود الهی ست که بر بال فرشتگان نشسته است " و اراده ی خداوند بر این قرار گرفته که این مملکت پرچم دار اسلام ناب محمدی باشد ...

ملاقات امام با شاه به عنوان نماینده ی آیت الله بروجردی و اعتراض شاه به حاج آقا روح الله که :

رسم است که همه ی مردم ایران با هر مقام و منزلتی بنا به سنت ، مرا " اعلی حضرت" بنامند . شما از چنین رسم متداولی باخبر نیستید؟

_ در نظر ما طلاب حقیر حوزه های علمیه ،"محضر اعلا" تنها و تنها ، محضر ذات حق تبارک و تعالی است ...

نقل عطر ملایم و یقه ی پیراهن وصله خورده اش که عین برف سپید بود ...

قصه سال سیاه مصیبت و اشک ... سال ولگردی وبا در تمامی کوچه باغ های خمین و بخش های بزرگی از سرزمین سراسر درد ایران ... سال رفتن عمه صاحبه و جوانترین خواهر روح الله... سال رفتن مادر ...

و بقیه ی ماجرای "آقا" تا 16 آذر و انتخابات فرمایشی و نوفل لوشاتو و درخت سیبش و هواپیما و نماز و جنگ که به سرعت روایت می شود و ...

بزرگ ترین اجتماعی که از آغاز پیدایی انسان تا این زمان پدید آمده ، بر مرده ی این بزرگ ، نماز می گزارند : اشهد ان لا اله الا الله ...

اینجا دریایی است انگار بی کناره؛ دریایی که تنها قایقِ آن که بر سر دست امواج انسانی می رود ، هم اوست ...

دیدار دوم خیلی زیبا، روان ، شیرین و لطیف روایت شده . قصه گویی نادر ابراهیمی تو دیدار دوم و سوم بیشتر خودش رو نشون میده.

دیدار سوم:

دیدار با آیت الله مدرس و نقل چرایی مخالفتش با جمهوری رضاخانی و دفاع از سلطنت قاجاری ! و قول مدرس که:

من از بد حادثه ی شوم ظهور رضاخان بود که پناهگاه قاجاریان شدم . در جهنم مارهایی هست که انسان از خوف آنها به اژدها پناه می برد . آیا می دانید ؟

این راز زندگی خوف انگیز زندگی سرشار از عذاب و آوارگی آقای مدرس بود.

آقای مدرس قاجاریان را نمی خواست اما در یک آنِ تاریخی مبان بسیار بد و بسیار بسیار بد ناگزیر به انتخاب بود . چرا که اعتقاد داشت تغییر در نظام سلطنتی قاجاری آن زمان معنایش اخلال در مبانی ایمانی و قومی ایرانیان است ...

روح الله جوان بیست و دو ساله تو اون سرمای کشنده ی تهران قبا به خود می پیچید و به خانه ی بدون کلون مدرس پنجاه و شش ساله می رفت زمانی که رضاخان جنگ رو با مدرس علنی کرده بود . روح الله جوان می رفت تا آنچه فکر می کرد درسته رو به مدرسی که مشتاق دیدار ملای جوان بود بگه ...

بعدها ملاقاتهای روح الله جوان با آیت الله کاشانی در پامنار. " نگذارید آقای مصدق شما را بازی بدهد "

قصه ی پر غصه ی آیت الله کاشانی و دشمنی انگلیسی ها با او . و قصه ی فرو رفتن مصدق در بهت ساده لوحی خویش و شکستش .

دیدار سوم که با ملاقات های امام با مدرس و گفتگوهاشون شروع میشه برای من خیلی جذاب بود . قصه ی مدرس و رضاخان و مصدق و آیت الله کاشانی خیلی تفکر و تأمل برانگیزه .

***

پ ن: به نظرم میشه از دیدار اول فاکتور گرفت و از خوندن دیدار دوم و سوم لذت بیشتری برد . به شخصه دیدار اول رو خیلی دوست نداشتم و به نظرم خیلی با دو بخش دیگه جفت و جور نبود ...

۱ ۰۱ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۵۸
سپیدار

غریب قریب

اولین چیزی که جذبم کرد همین اسم بود . غریب قریب و اینکه موضوعش امام رضای جااااانه!

دومین جاذبه ی کتاب طراحی جلد قشنگشه . کار آقای مجید زارع !

جلد سه بعدی و ترکیب رنگ قشنگ ! ترکیب مقوا و چرم!

غریب قریب - نوشته ی سعید تشکری انتشارات کتابستان معرفت قم

اما داستان غریب قریب !

داستان ساخته شدن حرم امام رضا در دوره های تاریخی مختلف. داستان دشمنی ها و دوستی ها با صاحب حرم و حرمش . داستان ویرانگران و آباد کننده های آن . داستان کسانی که نسل اندر نسل عاشق به دنیا آمده اند و روزگارشان را با کاشی کاری و خطاطی و خدمت به این آستان خوش کرده اند و داستان کسانی که به قهر آمدند و نمک گیر شدند .  داستان ساخته شدن حرم در دوره ی نوغانیان، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، چنگیزی‌ها، ایلخانان، تیموریان، صفویان، افشاریان و قاجار

بخش یکم سرای حبیب

خلاصه ای از زندگی امام رضا از حرکت از مدینه تا شهادت از زبان خود حضرت

« اینجایم؛ به تماشا، به وداع با دیارم، دیار پدرم و پدرانش. و مادری که خواست کسی نداند مدفنش کجاست؛ زهرای مرضیه، بانوی دو عالم. حرم جدم و مسجد النبی را دیگر نخواهم دید و بقیع را. 
بی‌رضایت، رضا را به سفر می‌برند. مردمم را دوست دارم، همان گونه که آنها مرا. برایم مهربانند. نه در این دیار که در همه بلاد مسلمین، مردم به من مهربانند. اما آنان که مرا به مرو خواسته، نه به مهر، که به جبر مرا می‌برد، به ولایت.
و من از شهرم، کوچه هایش، یادگارانی که در این خاک خفته‌اند و از دلبستگی‌هایم جدا می‌شوم. پیکی برای بردن من به خراسان آمده است. مدینه! شهر پیامبر خدا، وداع... »

2- نوغانیان

داستان رسول رنگرز که به وصیت پدر با کاروانی همراه می شود تا ارث پدر را از شمال ایران به توس برساند . رسول عاشق دختر نوغانی می شود .

اما نوغانی ها جز به نوغانی آنهم به مهری سنگین که در دم ستانده میشود دختر نمی دهند ...

رسول بقعه ی امام را سفید می کند . بقعه ای که هارونیه خوانده می شود و ...

3- سامانیان

داستان عبدالرزاق و خواب زنان سبزپوشی را می بیند که از او اذن ورود و ماندن در سناباد می خواهند .  عبدالرزاق از جانب سامانیان والی توس می شود . رکن الدین دیلمی سکه ها و هدایایی برای او می فرستد تا محبت و ارادتش را به امام آشکار کند. نام بقعه را از هارونیه به مشهدالرضا تغییر می دهد . داستان آمدن ابن حوقل مورخ مشهور به توس و جمع کردن هنرمندان و شاعران و معماران و کاتبان و ...

4- غزنوی ها

داستان گرفتار شدن سلطان محمود غزنوی در طوفان و رفتنش به بقعه ی امام و خواب او درباره ی ویران شدن حرم توسط پدرش سبکتکین . ماجرای پیرزنی که داستان حمله ی سبکتکین و ممنوعیت زیارت را به یاد دارد . خواب محمود از غضب پیامبر و اشاره اش به ویرانی حرم حضرت رضا علیه السلام و دستور بازسازی حرم و ساخت مسجد و کاروانسرا

5- سلجوقی ها

بیماری لاعلاج پسر سلطان سنجر و ساخت شکارگاه برای او . داستان انوشیروان زرتشتی تاجر اصفهانی و بیماری برصش و وقف اسب برای حرم امام

شفای پسر سلطان سنجر . ماجرای دستور لعن خاندان پیامبر در منابر و ممنوعیت زیارت توسط عبدالملک وزیر طغرل بیگ سلجوقی و ابوطاهر قمی وزیر سلطان سنجر و بازسازی حرم

6- خوارزمشاهی ها

قصه ی ظلم سلطان محمد خوارزمشاه از زبان هنرمندان . قصه دستور محمد خوارزمشاه به بازسازی حرم و قتل عام مردم نیشابور به جرم نبودن اسم ابوبکر در میان آنها . و شکستش از چنگیز و گریزش از بلخ تا نیشابور و مشهدالرضا و ویرانی شهرهایی که سلطان محمد خوارزمشاه به آنها می گریخت توسط لشگر چنگیز که در پی اش بودند .

7- چنگیزی ها

داستان سید یوسف و پسرخوانده اش سید علی . معصومه سادات و فاطمه و مهیار و مسلم . حمله ی چنگیزیان به توس . نجات فاطمه از دست مغولان و مرگ سید علی . داستان انگشتر عقیق و نشان مِهر رضا که تا آخر کتاب دست به دست و نسل به نسل خواهد گشت .

کشته شدن داماد چنگیز در نیشابور و حمله ی دختر چنگیز به نیشابور و توس و اسارت فاطمه و رفتن به قراقروم چین و مرگ همه ی خانواده به جز مسلم .

قصه ی عزیز شدن فاطمه نزد ملکه ترکیناخاتون و دستور بازسازی حرم و پس گرفتن انگشتر عقیق از گرکوز مغول و سپردن به مسلم ...

8- ایلخانان

آمدن هلاکو برای فتح ایران و ماجرای برج دوازده دریچه ی زادک توس و انتخاب خواجه نصیر توسی به وزارت توسط هلاکو

قصه ی مسلمان شدن غازان خان کنار حرم . بازسازی بیشتر حرم به دستور غازان خان . قصه ی اولین شیعه از خاندان چنگیز صد سال بعد از او ، الجایتو، سلطان محمدخدابنده و رسمی شدن مذهب تشیع در ایران

9- تیموری ها

ماجرای زیارت غیاث الدین و همسر بیمار و دختر نوجوانش گوهرشاد . قصه ی لقمه ی نان و ماست نذری پیرزنی در مشهد و نذر گوهرشاد برای ساختن خانه ای کنار بقعه . نذر بودن و آمدنش بارها و بارها پیش امام. داستان تیراندازی و سوارکاری گوهرشاد نوجوان در سمرقند در حضور تیمور .بازدید از مسجد سمرقند . قتل عام مردم توس توسط میرانشاه پسر تیمور .

داستان ازدواج گوهرشاد و شاهرخ پسر تیمور و ماجراهای گوهرشاد با تیموریان . حمله ی تیمور به شیراز و بخشیدن هنرمندان و بردن قوام الین هنرمند شیرازی و چندین نفر از هنرمندان به سمرقند. مرگ تیمور در سرمای چین  و ساخت مقبره ی تیمور توسط قوام الدین در سمرقند . جنگ قدرت بعد از تیمور .داستان سفرگوهرشاد برای ادای نذر و ساخت مسجد کنار بارگاه امام رضا .

قصه ی ساخته شدن مسجد پیرزن . مسجدی در حیاط و صحن مسجد گوهرشاد . پیرزنی که حاضر به فروش خانه اش برای ساخت مسجد گوهرشاد نمی شد .

ماجرای اسم گوهرشاد برای مسجد و ناراحتی شاهرخ و خوابیدن کار ساخت و ساز . و ناراحتی قوام الدین از همسرش و بقیه و رفتنش به هرات . بازگشت قوام الدین و ساخت مسجد گوهرشاد ، ساخت مدرسه ی پریزاد توسط ندیمه ی گوهرشاد. ساخت ایوان علیشیر و آوردن آب چشمه ی گیلاس از رادکان به حرم و ...

10- صفوی ها

حمله ی شیبک خان ازبک به خراسان و منع زیارت زنان و ممنوعیت خواندن قرآن در حرم و غارت حرم و ممانعت از بازسازی آن

آمد و رفت شاه اسماعیل و بعدها شاه طهماسب صفوی به حرم و حمله های متعدد شیبک خان به مشهد در نبود شاه صفوی درمشهد . شکست شیبک خان ازبک از شاه طهماسب . ساخت صحن در گرداگرد حرم و مطلّا کردن گنبد امام رضا

قصه ی ضعف حکومت صفوی و حمله ی عبدالمومن ازبک به مشهد و غارت و کشتار مردم حتی در حرم وقتی شاه عباس اسیر قزلباشها بود.

آمدن شاه عباس و شیخ بهایی به مشهد و دستور بازسازی حرم . دستور شاه عباس به بازگرداندن ده برابری هر آنچه در ده سال گذشته از حرم کم شده . مطلّا کردن ساقه های گنبد و نصب کتیبه های آشنای آن و قصه ی کتیبه ی شیخ بهایی که امام اجازه ی نصب آن را نداد و ...

11- افشاری ها

قصه ی ورود نادرشاه افشار به مشهد . پیروزی نادر بر افغان ها . انتقام نادر از افغانهایی که از هرات به مشهد حمله کرده و اهالی را قتل عام کرده بودند .صفه و ایوان علیشیر به دستور نادرشاه طلایی می شود و میشود ایوان طلا .

داستان بی بی مریم که شوهرش توسط افغان ها کشته شده و پسرش اسماعیل . اسماعیلی که وارد سپاه نادر شده و در موقعیتی جان نادر را نجات می دهد و از شاه افشار هم وزن خودش طلا گرفت و با آن سقاخانه ی حرم را طلا کرد و شد سقاخونه ی اسمال طلا

داستان کور شدن پسر نادر و داستان زندگی شاهرخ که به جرم بودن از تبار نادر کور شده بود و نذر شاهرخ برای رهایی اش و ساخت ضریح فولادی مرصع و ...

12- قاجاری ها

داستان ورود آقامحمدخان به مشهد و ریختن سرب داغ بر سر شاهرخ نوه ی نادر. کور کردن و بریدن زبان پسر ظالم شاهرخ به انتقام کشته شدن جدشان فتحعلی خان

داستان فریزر عکاس انگلیسی و مسلمان شدنش به عشق ورود به داخل حرم .

قصه ی پر غصه ی شکستهای متوالی شاه قاجار از روسها و جدا شدن سرزمینهای شمالی ایران و ننگنامه های ترکمانچای و گلستان .

داستان مرگ مشکوک عباس میرزا و پزشک انگلیسی اش کوماک و دفن او در ورودی مسجد گوهرشاد .

قصه ی کندن طلاکوب های درب پایین پای ضریح و غارت جواهرات و قندیلهای حرم به دستور سالار خان پسر دایی محمدشاه و حاکم مشهد .

مجازات سالار توسط حسام السلطنه و برگرداندن طلاها و دستور ناصرالدین شاه به بازسازی

داستان محمدصادق میرزا کاشی کار حرم و سفر اجباری اش به تهران و دربار ناصرالدین شاه و فلک شدنش و دستور ناصرالدین شاه به او برای انجام دادن کاری کارستان و بی سابقه در حرم تا خاطره ی رفتار اجدادش به فراموشی سپرده شود. داستان آیینه کاری حرم و خواب محمدصادق میرزا

اهدای چلچراغ مفرغی هدیه ی مسیو ناتال فرانسوی به ناصرالدین شاه به حرم توسط شاه قاجار . نصب ساعت در زمان مظفرالدن شاه مقابل ایوان نقاره خانه و ...

.

.

.

و حیف که همین جا کتاب و قصه هایش تمام می شود .

پ ن: با همه ی زیبایی کتاب ، انتظارم بیشتر از این بود

۱۳ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۴
سپیدار

بالاخره موفق شدم بعد از سه ماه یه کتاب خوووووب بخونم . (یک ماه پیش خوندمش! )

کتاب فوق العاده ی ریشه ها رو قبلا خوندم و ازش نوشتم (اینجا) داستان عجیب زندگی برده ای به نام کونتا کینته!

با خوندن این کتاب با نوعی از برده داری روبه رو میشی که تقریبا تو ذهن همه مون مشترکه و شاید فکر کنیم که برده داری یعنی فقط همین . استعمار و استثمار سیاهپوستها توسط سفیدپوستها! که گویا و ظاهرا دوره اش گذشته !!!

اما کتاب "همیشه برده" یه چیزی فراتر از برده رو بهت نشون میده . "همیشه" برده!

همیشه برده . زندگینامه ی ژان روبر کده به قلم خودش . انتشارات سخن

***

کشور هائیتی تو مسیر تجارت برده توسط اسپانیایی ها و فرانسوی ها بوده .و تحت استعمار فرانسویان . وقتی بیشتر از دو قرن پیش برده ها علیه فرانسویا شورش می کنن و اولین جمهوری سیاهپوستها رو تشکیل میدن به نطر میاد دوران بدبختی برده ها تموم شده ولی این فقط ظاهر ماجراست .

سیاهپوستان فقیر برای سیر کردن شکم خودشون مجبور میشن به سیاهپوستای مرفه خدمت کنند در ازای جیره ی مختصر روزانه . زنان سیاه بی دفاعتر از همیشه . تو خونه ها و کارخونه های مرفهین کار می کنند و اغلب مورد سوءاستفاده صاحب کارانشون قرار می گیرند و بچه هایی دنیا میارن که خودشون توانایی نگه داشتنشون و پدران این بچه ها هم تمایلی به داشتنشون ندارند . بچه هایی که به عنوان "همیشه برده" و بدون هیچ حقی باید همیشه بردگی کنند . و همیشه بردگی سرنوشت تمام بچه های فقیری بود که به وعده ی غذا و زندگی بهتر از خانواده هاشون جدا و به عنوان خدمتکار وارد خونه های سیاهپوستان و دورگه های پولدار و با قطع ارتباطشون با خانواده عملا تبدیل به برده می شدند . برده هایی همیشگی که همیشه در دسترس بودند بدون هزینه ی نگهداری . برده هایی که مجبور بودن زیر میز آشپزخونه یا تو ایوان رو مقوا بخوابند .  برای هر تخلف جزئی تازیانه بخورند .  و اوضاع وقتی بدتر می شد که این همیشه برده دختر باشه . دخترانی که مورد سوءاستفاده ی صاحبانشون قرار می گرفتن و اگه باردار می شدند مانند زباله به خیابون پرت می شدند و خودشون باید از پس زندگی آینده شون برمی اومدن!

کتاب "همیشه برده " داستان زندگی یکی از این همیشه برده هاست . پسری دورگه از پدری سفید پوست به نام فیلیپ صادر کننده ی موفق قهوه و شکلات به آمریکا و اروپا و مادری سیاه  که تو کارخونه ی فیلیپ کار می کرده . خیلی زود مادر پسر بچه می میره و پدرش اون رو به زن سیاهپوست متمولی به نام فلورانس می سپاره که در ازای دریافت پول از اون پسر مراقبت کنه ! چه مراقبتی!!!!

"بابی" اسمی که فلورانس رو این بچه میذاره فقط برای اینکه بالاخره باید یه چیزی صداش کنن!

ژان روبر کده متولد 1955 هست یعنی الان باید شصت و خرده ای سال سن داشته باشه . یعنی همیشه برده ها هنوز هم هستن !

متن پشت جلد کتاب:

این اثر ، شرح زندگانی مرد جوانی است که از رویدادهای سخت و دشوار نهراسید و توانست خویشتن را در وقایع شوم حفظ کند. پایداری و شجاعت او در ممقابله با سختی ها و زندگی نکبت بار او در هائیتی ، همچنین غلبه ی دلیرانه ی او بر آثار مخرب و غیرانسانی نژادپرستی در آمریکا ، ماهیت دو جامعه ی به ظاهر متفاوت را ، به خوبی، باز می نمایاند .

در این شرح حال ، نویسنده روایت تلخی از روزگار نوجوانی و جوانی خویش را ، به عنوان یک همیشه برده ، بازگو می کند؛  همیشه برده ای که به رغم روحیه ی نژادپرستی حاکم بر جامعه ی آمریکا به دانشگاه راه می یابد و مدارج علمی را طی می کند .

روبرکده . در حال حاضر به تدریس زبان و ادبیات فرانسه و تاریخ آمریکا در دبیرستان مادریا در شهر سین سیناتی آمریکا اشتغال دارد .

۲ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۶
سپیدار

پاور پوینت نشانه ی اُ استثنا رو بدون رمز میذارم ...

سخت به دعاهای خیرتون محتاجم! ... ســــــــخــــــــــتقلب

پاورپوینت نشانه ی اُ استثنا

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

نذر نگاهش

پ ن:

عاشقی را چه نیازی ست به توجیه و دلیل

که تو ای عشق

همان پرسش بی زیرایی ...


قیصر امین پور

۱ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۸
سپیدار

"بینایی " اثر ژوزه ساراماگو به نحوی ادامه ی رمان "کوری" محسوب میشه .

هر چند به نظر من رمان کوری رمان کاملی هست و بینایی چیزی بهش اضافه نمی کنه . ولی برای فهمیدن رمان بینایی باید قبلش کوری رو خوند . چرا که رمان بینایی بر اتفاقات و شخصیتهای کوری استوار است .

تصویر روی جلد کتاب

و اما بینایی:

حدود 4 سال بعد از پایان کوری سفید ، انتخاباتی برگزار میشه . مردم طبق قراری ناپیدا تصمیم می گیرند به جای رأی به یکی از احزاب ، رأی سفید بدن . همین رأی سفید باعث میشه انتخابات دوباره برگزار بشه و نتیجه همون قبلی . رأی سفید !

دولت برای پیدا کردن کسانی که مردم رو در این شورش مدنی و اجتماعی رهبری کردن دست به کار میشه ولی چون به نتیجه ای نمی رسند تصمیم به تحریم و محاصره ی اقتصادی مردم می گیرن. دولت مردا و پلیس و ... از پایتخت خارج میشن و اجازه ی ورود و خروج به شهر رو به کسی نمیدن تا مردم با مشکلاتی روبرو شده و در نهایت به دولت مراجعه کرده و شهروند مطیعی بشن.

ولی مشکل چندانی پیش نمیاد و دولت خودش دست به کار میشه تا با بمب گذاری ناامنی و سختی برا مردم ایجاد کنه . دولت که همچنان در پی رهبر این شورش اجتماعیه با رسیدن نامه ای از فردی ناشناس مبنی بر اینکه همسر دکتر در زمان کوری بینا بوده و یک نفر رو در قرنطینه کشته و احتمالا هم او رهبر مردم در این نافرمانی مدنی هست ماموران رو به سوی همسر دکتر راهنمایی می کنه (ناشناسی که بعد می فهمیم همون مردی که اول کور شد رمان کوری هست) سه پلیس برای روشن کردن موضوع به سراغ مردی که اول کور شد میرن که از همسرش جدا شده و بعد به سراغ دکتر و همسرش و پیرمرد یک چشم و دختر با عینک دودی و همسر مردی که اول کور شد میرن. دولت اصرار داره زن دکتر رو عامل این نابسامانی معرفی کنه و پرونده رو ببنده ولی نفر اصلی از سه مامور پلیس پس از کلی تحقیق و گفتگو با شاهدان این پرونده حاضر به همکاری و اعتراف دروغ نمیشه و در آخر هم زن دکتر رو میکشن و غائله رو پایان میدن ...

***

بینایی رو دوست نداشتم ... کشش لازم رو نداشت ... داستان ، سوالات زیادی رو برام بی پاسخ گذاشت . چرا مردم تصمیم گرفته بودن رأی سفید بدن ؟ چطور با هم هماهنگ شده بودن؟ بالاخره رهبری این اتفاق اجتماعی با کی بود؟ قصه ی بینایی چه ربطی به کوری داشت؟ نقش زن دکتر چی بود؟ و ...

راستش من کتابخون حرفه ای نیستم مثل اون هایی که قصه رو تجزیه تحلیل می کنند و روابط و اتفاقاتش رو به چیزهایی در بیرون قصه ربط میدن . من نتونستم قصه ی بینایی و کوری رو به هم ربط بدم. 

در هر حال بینایی به خوبی کوری نیست! و به نظرم بینایی نونِ کوری رو می خوره!

۱ ۰۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۴
سپیدار