سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۷۱ مطلب با موضوع «کتابهای من» ثبت شده است

خب باز بریم سراغ کتاب که امام صادق (علیه السلام)فرموده اند:

روزگار پر آشوبی فرا می رسد که در آن روز مردم جز با کتاب های خود انس نمی گیرند.

و ما نیز در این روزگار پرآشوب ،دلمان را سپردیم به کتاب ،تا چندی از افکار پریشان و دو دو تا های عقل در امان باشد ...

اما کتابی که میخوام درباره اش بنویسم دو سال پیش خریده بودمش و بالاخره ده روز پیش خوندمش. اسمش هست :لم یزرع

Image result for ‫کتاب لم یزرع‬‎

نوشته ی محمدرضا بایرامی

برگزیده جایزه کتاب سال
برگزیده جایزه ادبی جلال آل احمد
برگزیده جایزه شهید حبیب غنی پور

از سری متون فاخر کتاب نیستان!

****

لم یزرع داستانی درباره ی شیعیان عراق هست در زمان جنگ . شیعیان منطقه ی دجیل!

روایت زندگی جوانی با نام سعدون از شیعیان دجیل و قصه ی عاشقانه ی او با احلی دختری از اهل سنت که عرف طایفه و سنت‌های قبیله‌ای مانع وصالشون میشه و سعدون تصمیم می‌گیره برای فراموش کردن احلی و عشقش یک سال زودتر از موعد و در صورتیکه به خاطر صاف بودن کف پاش میتونست معافیت بگیره ، داوطلبانه عازم جبهه ی جنگ بشه و به استقبال مرگ بره ... هر چند اعتقاد داره

جز عشق ، هیچ چیز دیگه ای ارزش نداره که جانت رو براش بدی .

وقتی سعدون تو جبهه بوده تو منطقه ی دجیل صدام ترور میشه . سوءقصدی ناکام که نتیجه اش میشه کشتار شیعیان و ویرانی خانه ها و زمینهای کشاورزی و نخلستانهای منطقه دجیل و ممنوعیت هر نوع کشت و کار ! و فکر کن چه سخته مردمان ساده ای که قرنها و پشت در پشت کشاورز بوده اند یکباره منع بشن از کشت و زرع . طوری که حتی حق کاشتن بوته ی گوجه و خیار و سبزی هم نداشته باشند در گوشه ی حیاط خونه شون .

مزرعه خاموش شده . لودرها همه نخل ها را سرنگون می کنند . فرمانده درجه دارها ، برای گرفتن دستور جدید، برزان التکریتی را نگاه می کند . برزان - در آن دور - خانه ها را نشان می دهد . لودرها پر گاز، به سوی آنها می روند و شروع می کنند به ویران کردنشان بر سر ساکنان!

برزان می ایستد به تماشا . سیگار برگ هشت اینچی کوبایی اش را از جیب بیرون می آورد . روشنش می کند . پک می زند و بلند و شمرده می گوید : " از این به بعد هیچ چیزی در اینجا نخواهد رویید جز مرگ! ... کشت ممنوع!"

راوی قصه سعدونه . و روایت از وقتی شروع میشه که سعدون در بازداشت و زیر شکنجه است تا اعتراف کنه به ارتباطش با عوامل ترور نافرجام صدام . و فلاش بکهایی به گذشته و یادآوری آنچه اتفاق افتاده. یادآوری روزی که در نخلستان و بستان بیل به دست کمک پدر می کرد در آبیاری ، که آب جوی کم و کمتر میشود و رفتن سعدون خلاف جهت جوی پیِ علت و دیدن احلی و برادرانش در آبگیر و ... عشق اتفاق می افتد!

"همه اش ناگهانی بود . انگار یه چیزی محکم خورد توی سرم . چیزی که کاملا جدید بود و گیجم کرد . آتش گرفته بودم و کاریش هم نمیشد کرد . راه برگشت رو گم کردم ..."

" راه برگشت به خونه رو؟!"

"راه برگشت به خونه رو!"

"مگه جنگ بود؟!"

"نبود! شد! و فهمیدم فقط تو جنگ نیست که آدم راه برگشت به خونه رو گم می کنه!"

قصه پیش میره با رفت و برگشت های مکرر سعدون به عشق و جنگ و اسارت ! و خاطره بازی با اسیر هم بندش!

رفتن مکرر سعدون به محله ی احلی و دیدارهای مکرر و مخفیانه شون .

" تو باور میکنی؟! من عاشق کسی شدم که نمی تونستم باهاش ازدواج کنم . عرف ظایفه و قبیله و شاید چیزهای دیگه _ که هنوز ازشون سر در نیاورده م _ این اجازه را بهمون نمی داد . ما فقط همدیگر رو می دیدیم و حرف می زدیم . بی هیچ اتفاقی. هیچ هیچ!..."

سعدون به یاد میاره روزی رو که قیمه نذری محرم برده بود و تو نخلستان با احلی نشسته بودن به خوردن که پدر احلی سرمیرسه: "بد نگذره!"  و کتکی که خورده بودن!

بعد از مخالفت پدرش با ازدواج سعدون با دختری سنّی مذهب، سعدون بدون خداحافظی از احلی میره جبهه . به خاطر خط خوشش می افته تو ستاد و حتی برای مرخصی هم برنمیگرده. اول به خواست خودش و بعد هم نمیشه که برگرده ... نمیگذارن !

از فرارش میگه ودستگیر شدنش و از بازجوییهاش...

از دستگیری پدر سعدون میخونیم به جرم کاشتن مخفیانه ی چند بوته گوجه و خیار و سبزی تو منطقه ای که کشت ممنوعه! و فرستاده شدنش به بیگاری روی یه جاده!

از فرستاده شدن اجباری سعدون و جمعی از کسانی که باید اعدام میشدند با کامیون به ارتفاعات سورن می خونیم! قتلگاه ! جایی که رکورد زنده موندن توش هنوز به یک ماه نرسیده! و از هدف قرار گرفتن کامیون میخونیم و سوختنش و ... و زنده موندن سعدون . و از نامه ای که به احلی می نویسه.

افسر -بی مقدمه - اصل خبر را می گوید :" من بهتون تبریک میگم . حب الوطن من الایمان! پسر شما در راه وطنش شهید شده."

خلیل گویی آمادگی شنیدن این موضوع رو داشته مدتی به فکر فرو می رود و بعد سر بالا می آورد :"چطور شهید شد؟"

"در نبرد شجاعانه با دشمن ! او و دوستانش داوطلب شده بودند که به یه منطقه سخت برند ، اما نرسیدند . اتفاق توی راه افتاد ..."

و خلیل پدر سعدون به خونه برمی گرده با خبر شهادت پسرش و حواله یک تویوتا و حواله مبلغی برای گرفتن مراسمی در خور شأن شهید !!!!

و از صورت قبری می خونیم که خلیل برای آرامش همسرش در نخلستان میسازه و از آمدن سعدون به نخلستان و ملاقات با پدرش ...

سعدون برگشت به جایی که با آن زحمت ، از آن گریخته بود . و گویی سرنوشت هر سفری همین است که تمام بشود ، اما با بازگشت به نقطه آغاز . طوری که انگار رفتنی در کار نبوده و راهی هم طی نشده است .

و در آخر از اومدن احلی به خانه ی خلیل می خونیم و از نامه ی سعدون و ...

******

قصه ی قشنگیه ... قشنگ و تلخ ! با پایانی غافلگیرکننده!

شاید خیلی ها پایانش رو بپسندند و شاهکار بدونند(پایانی که من تو این نوشته سعی کردم لوش ندم!) اما من دوست داشتم یه جور دیگه تموم بشه !خیال باطل

کلا فیلم و قصه هایی که تهشون بازه یا تلخه رو نمی پسندم !به نظر من تهِ همه چی باید خوب بشه!همه قصه ها و فیلم ها باید happy end باشن!

خیار رو هم حتی معمولا از تهش شروع می کنم به خوردن تا آخرش تلخ نباشه!نیشخند

و هنوزم از دست رستم حرص می خورم بابت کشته شدن احمقانه و بی فایده ی سهراب !عصبانی

۰ ۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۰۴
سپیدار

اوریانا فالاچی معرف حضور خیلی از کتاب دوستان هست . خبرنگار معروف ایتالیایی که با خیلی از سیاستمدارا مصاحبه کرده . یه مسیحی ملحد که آخرای عمرش به جنگ با اسلام برخاسته بود ! نویسنده ی کتابهای معروف "جنس ضعیف" و "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد". منم اسم نویسنده و کتابش رو شنیده بودم ولی فرصت نشده بود بخونمش. تا اینکه مرداد 97 گذرم به مترو قیطریه افتاد و تو بساط کتابفروش جلوی مترو چشمم خورد به " جنس ضعیف" و ... شیطون رفت تو جلدم و وسوسه شدم و کتاب رو خریدم . آوردم خونه و سریع هم خوندمش ! کتاب سال 60 چاپ شده بود به قیمت 250 ریال!!

جنس ضعیف - اوریانا فالاچی - ترجمه ویدا مشفق

نکته: کتاب حدود 60 سال پیش نوشته شده درباره ی زندگی زنان مشرق زمین.

قصه از اونجا شروع میشه که مدیر روزنامه به فالاچی پیشنهاد یه سفر به شرق میده برای تهیه ی گزارشی درباره ی زنان شرق! فالاچی نمی پذیره ولی اتفاق غیر منتظره ای نظرش رو عوض می کنه.

بعد اتفاق غیر منتظره ای روی داد . دختری از آشنایانم شبی مرا به شام دعوت کرد، صرف غذا به نیمه رسیده بود که بغضش ترکید و در میان گریه های شدید اظهار داشت آدم بسیار بدبختی است و حال آنکه دختر بسیار موفقی بشمار میرفت . از زیبایی و استقلال کاملی برخوردار بود، خانه ای داشت که در آن هر کاری میلش می کشید انجام میداد و شغلی که در آن بمراتب بیشتر از مردها به موفقیت دست یافته بود، خلاصه از آن دسته دخترانی بود که مردم به آن ها خوش شانس و خوشبخت می گویند . مردم و من بیش از همه ، هرگز خیال بدبختی چنین زنی را به سر راه نمی دهند .

برای آنکه او را دلداری داده باشم ، موهبتهایی را که از آن برخوردار بود به رخش کشیدم . در میان هق هق گریه جواب داد:

" چقدر احمقی! غم و غصه ی من درست به خاطر همین موهبت های کذایی است . آیا تو فکر می کنی هرگاه بتوانی هر کاری را که مردها می کنند انجام دهی و حتی رئیس جمهور یک مملکت شوی، به خوشبختی دست یافته ای؟ خدایا ، چقدر دلم میخواست در یکی از آن کشورهایی متولد شده بودم که زن پشیزی ارزش ندارد . به هر حال ما زن ها جنس بی فایده و بی بو و خاصیتی هستیم ."

این ملاقات باعث میشه فالاچی پیشنهاد مدیر روزنامه رو بپذیره و با یه آقای عکاس همسفر بشه برا سفر .

فالاچی از ایتالیا حرکت می کنه به پاکستان میره و با زنان پیچیده در چادر که هیچ ارزشی تو زندگی ندارند ملاقات میکنه .

در هند با زنان امروزی و فقیر هند دیدار می کنه .

تو مالزی به دیدار زنان مادرسالار اصیل میره .

به هنگ کنگ میره و زنان قدیم و جدید چین و هنگ کنگ رو می بینه زنان همیشه در قایق رو مشاهده می کنه .

تو ژاپن با دو چهره ی زن ژاپنی روبرو میشه . زشت و زیبا ! با زنان گیشا ملاقات می کنه .

تو مجمع الجزایر هاوایی دنبال خوشبخت ترین زنان عالم میگرده . زنانی که با لباس و پوشش بیگانه بودند و با مفهوم گناه و معصیت .

تو آمریکا و نیویورک که فرمانرواترین و قدرتمندترین زنان عالم رو داره که قبله ی آمال بقیه ی زنان دنیا هستند با زنانی روبرو میشه که تو خودشون شکستن و برمی گرده به ایتالیا با کلی تجربه و مشاهده .و به این نتیجه میرسه که زنها همه جا بدبختن .

اول نظر خودم رو درباره ی کتاب می نویسم بعد خلاصه ی کتاب رو .

اینکه ببینی بعضی زنها تو بعضی نقاط جهان چطور زندگی می کنند یا بهتره بگم 60 سال پیش چطور زندگی می کردن فی نفسه جالبه . ولی باید در نظر داشته باشی که تو فقط داری به پوسته ی زندگی این زنان نگاه می کنی . اونهم از زاویه دید زنی که به هیچ دینی معتقد نیست و خدا رو قبول نداره . بنابراین تحلیل هاش حداقل از زندگی زن مسلمان به هیچ عنوان برای منی که مسلمانم و پیامبرم از زن به عنوان ریحانه یاد می کنه و قوانین و احادیث زیادی در ارزش زن داریم، خیلی قابل قبول نیست . قبول می کنم حرفش رو درباره ی سخت و ناعادلانه بودن زندگی زن مسلمان ولی نمی پذیرم دلیل بدبختی ، مسلمون بودن اوناست .

اول اینکه خانم فالاچی همون اول مشخص کرده خوشبختی زن از نظر اون یعنی چی. همونجا که دختر خوشبختی از آشناهاش اظهار بدبختی کرده . بنابراین با این نگاه و نظر طبعا نمیشه ازش انتظار داشت خوشبختی رو چیز دیگه ای تعریف کنه .

خانم فالاچی سبک زندگی بقیه ی زنهای مشرق زمین و میزان خوشبختی و بدبختیشون رو هم با همین متر و معیار میسنجه و سنجیده .  برای همینه که مادرسالاران مالزی رو خوشبخت ترین زنان میدونه . زنانی که هر کاری دلشون میخواد انجام میدن و مردا رو به قول خودش به اندازه ی دونه ی برنج هم قبول ندارن .

ولی آیا واقعا مادرسالاران خوشبخت بودند اگه همچنان اوضاع بر وفق مرادشون بود و سفیدپوستا جنگلهای قلمرو اونا رو از بین نمی بردن؟ من میگم خوشبخت نبودن همونطور که مردای مردسالار خوشبخت نیستن . مگه میشه زنها احساس ارزش و خوشبختی نکنن و مردها واقعا خوشبخت باشن؟ مگه میشه مردها بی ارزش باشن و زنها احساس خوشبختی و ارزشمندی واقعی بکنن؟ مگه میشه یک طرف یک سیب گندیده باشه و طرف دیگه اش همچنان سالم و سرخ و شیرین بمونه؟

اگه زن پاکستانی بدبخته (که جالبه خودشون خیلی قبول نداشتن این بدبختی رو و چیزهایی که فالاچی دوست داشت همه ی زنها داشته باشن، خیلی و گاهی هیچی براشون ارزش نداشت )بدبختی شون به خاطر مسلمونیشون نیست و نبود . اتفاقا به خاطر اینه که فقط اسم مسلمونی رو مرداشون بود . اگه زنهای ممالک دیگه ی اسلامی خوشبخت نیستن به خاطر همین دور بودن از روح زیبای دینشونه نه اینکه بدبخت باشن چون طبق معیارای خانم فالاچی زندگی نمی کنن . زنهای ممالک مسلمان بدبختن چون مرداشون و خودشون مسلمون نیستن .

و جالبه نویسنده چیزهایی رو برای زنهای پاکستان و ایران و عربستان و هند و چین و ژاپن و مادرسالارها و ... ارزش و پیشرفت میدونه که دختر هموطنش با وجود داشتن و رسیدن به همه ی اونا احساس بدبختی می کنه ... یعنی باتلاق و جهنم ته خط رو دیده ولی همچنان همه رو به اون سو راهنمایی می کنه.


فالاچی میگه زنها بدبختند و فرق نمیکنه کجای دنیا باشند. راست میگه تاریخ زندگی زنان تاریکه ولی کم نبوده و نیستن زنهای خوشبخت. باید از پیرزنانی که با خوشبختی زندگی کرده و تو سن پیری همچنان احساس خوشبختی می کنند راز سعادتمندیشون رو پرسید .(اصرار دارم حتما از زنان پیر بپرسند چون تو سن پیری جاذبه های بیست سی ساله ی جوانی و زنانگی از بین رفتن و حالشون واقعی تره).

کاش نویسنده هر جایی که می رفت می تونست از زندگی زنان "واقعا" خوشبختشون هم گزارش بده.

در نهایت فالاچی راهی نشون نمیده برای سعادتمندی زنان عالم . همونطور که برای خودش هم تا آخر عمر راهی پیدا نکرد .

خلاصه اینکه زن شرقی آرزوی داشتن آزادی و امکانات و ظاهر زن غربی و استقلال و مردانه زیستن اون رو داره و زن غربی آرزوی داشتن خانواده و زنانگی و مورد حمایت بودن زن شرقی رو ...

به قول فاضل نظری :

دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی

در فکر سوی دیگری ... آوخ چه آونگی 

زنجیر زنی محرم - متن نوحه زنجیر زنی محرم

خلاصه ی کتاب:

۴ ۰۴ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۵۸
سپیدار

یک عاشقانه آرام رو خیلی هامون خوندیم و دوستش داشتیم.

مردی در تبعید ابدی ،بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ، ابن مشغله و ابوالمشاغل ، چهل نامهٔ کوتاه به همسرم و با سرودخوان جنگ، در خطهٔ نام و ننگ رو هم .

نادر ابراهیمی از همون یک عاشقانه ی آرام شد یکی از نویسندگان محبوب من . کتابهایی ازش رو خوندم و خوندم و لذت بردم تا رسیدم به یه اسم :

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد

شنیدم درباره ی امام خمینیه (به قول نادر ابراهیمی مردی که بی پروایی شگفت انگیز را در جوار تفکر متعالی ، قدرت پیش بینی حوادث، عشق پاک ، شعر لطیف ، عرفان ناب، سرسختی و یک دندگی ، فلسفه ی دو جهانی، سازش ناپذیری خدشه ناپذیر ، استحکام مغلوب کننده ، ملایمت عاطفی و توکل خیال انگیز در اختیار داشت )

و فکر کردم لابد نادر ابراهیمی سه بار با امام ملاقات داشته و از اون دیدارها نوشته . سالها پی پیدا کردنش بودم . گفته میشد که سه جلده و من منتظر بودم هر سه رو یه جا بگیرم و بخونم اما ...

اما فهمیدم از جلد سوم هیچ خبری نیست . پس من به همان دو جلد اکتفا کردم و اردیبهشت 97 از نمایشگاه کتاب چاپ نهمشون رو از انتشارات سوره مهر خریدم . همینطور تو کتابخونه جلوی چشمام بودن و نمیشد برم سراغشون . مسائلی پیش اومد که یا خوندن کتابهایی که خریده بودم ممکن نشد و یا نوشتن درباره شون ...

‫سه دیدار نادر ابراهیمی‬‎

سه دیدار

با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد

جلد اول: رجعت به ریشه ها

‫سه دیدار نادر ابراهیمی‬‎

جلد دوم: در میانه ی میدان

کتاب به سه بخش کلی تقسیم میشه که چون تار و پود یکی درمیان قرار گرفته اند  . یک بخش درباره ی زندگی امام خمینی و بخش دیگه درباره ی پیری که از دریا بیرون میاد و به سوی کلبه ی راوی میره. راوی که مراد خودش رو پیدا می کنه از پیِ پیر راه می افته و در راه کسان دیگه ای بهشون اضافه میشن و در راه، پیر به سوالات و شبهات خداشناسی جمع جواب میده . و بخشی هم به ملاقات های امام با مدرس و کاشانی و ...

دیدار اول:

کتاب با بیرون آمدن مردی از دریا آغاز می شود . مرد وارد کلبه ی راوی میشود و به او که از پنجره ی کلبه اش دریا را تماشا می کرد می گوید:

مردم حقیر را که خرسندانه از دریچه های محقر به جهان می نگرند دوست نمی دارم.

راوی ،نخستین مرید مرد میشود. مردی که

در عصر تازگی های بیهوده ،چنته اش از کلام تازه یکسره خالی ست . چرا که جملگیِ تازگی های نابِ به کار آمدنیِ رستگارکننده ، در گذشته ها جا مانده است .

در طی این سفر افرادی با سوالها و شبهاتی بسیار به جمع اضافه می شوند :

انکار محض خدا - اراده و اختیار -اعتراض به خدا -

شما انکارگران دائما به خود حق می دهید که مصلحت خدا را تشخیص بدهید و بگویید که خدا حق بود که چنین می کرد و چنین نمی کرد چنین می آفرید و چنین نمی آفرید چنین کند و چنین نکند اما زمانی که ما از مصلحت خدا سخن می گوییم سخت دلگیر می شوید و ناله سر می دهید که شما هر جا درمانده می شوید به مصلحت خدا حواله می دهید .

اگر خدایی باشد _ آن گونه که ما معتقدیم که هست و ما معتقدیم که مطلق دانایی است و مطلق خیرخواهی _ خوب چرا چنین خدایی نباید مطلق مصلحت اندیشی هم باشد؟ و اگر می پذیرید که باشد چرا این همه از مصلحت اندیشی های او _ که ما را دلگرم و امیدوار و آرام می کند_ شکایت می کنید؟

و پاسخ به این پرسش قدیمی که آیا به راستی اعتقاد به دین همان اعتقاد به خداوندگار است و لاجرم هر مؤمنی را دینی درست باید ، با انواع مراسم و آداب آن دین؟

حرف متولیان دین و متولی نمایان و لزوم هماهنگی و همصدایی و هم امیدی دینداران . بحث دین فردی و جمعی که "دین آداب تفکر جمعی ست".

اگر تک تک آدمها بخواهند خدایشان را در تنهایی خویش بخواهند و به این خواستن مؤمن باشند ، ما جهانی خواهیم داشت که جملگی آدم ها در آن غریب اند ، و در این غربت ، هیچ امیدی به وصل جمعی نیست . چرا که رسیدن، ماحصل حرکتی است گروهی _ هر چند که هر حرکت گروهی ، ناگزیر ، سرگروهی می خواهد ... حالیا از حال تا همیشه به خاطر داشته باشید که شیطان آن زورگرای استبدادپرستِ شرطلبِ توزیع کننده ی فساد و تباهی ، انسان های تنها را آسان تر از انسان های در جمع می تواند بفریبد ، جذب خویش کند ، به اجرای نیات خود وادارد و به نابودی بکشاند.

انسان تنها حتی اگر مؤمن و خداترس باشد ، وسوسه پذیر است و دمادم در مخاطره ی سقوط .

دیدار دوم:

صاحبه بانو از صدر اتاق بانگ برداشت : روح الله!

روح الله به اطاعت دوان آمد _ بغض کرده ، تلخ روی و اخم آلود.

_ باز چه شده برادرزاده؟

_عمه جان! عبدالله به جواد زور می گوید .

_ جواد زور نشنود برادرزاده! این که کاری ندارد .

_ نمی شود. عبدالله جواد را می زند . بد میزند .

قصه از همین جا شروع میشه . ظلم خانزاده ای به پسر رعیت .و عمه به روحی میگه: بالاخره یک روز باید امتحان کنی . نه؟ یک روز باید از جواد که لاغر است و ضعیف دفاع کنی . نباید؟

روحی 9ساله میره سراغ عبدالله ...

روحی کوچکی که یتیمی به او آموخته بود چندان که باید و دل می طلبد کودکی نکند .

روحی کوچکی که پدر ندیده بود ولی مغز کوچکش را سوالی بزرگ پر کرده بود . گلوله مغز پدرش را نشانه رفته بود یا قلبش را ! پدری که خان بود و خصلت خانی نداشت . از تبار عالمان دین بود و امام جماعت و سنگ صبور و پناه مردمش و اهل تفنگ و دادستانی.

قصه به گذشته های دور می رود به سید حسین نیشابوری ، مجتهد و امام جمعه روستای سیدآباد یا صیدآباد که در نیشابور مقام و منزلتی داشت  و عزت و احترامی . سید حسین با حاکم فاسد نیشابور در می افتد و مدتها در خراسان آوارگی می کشد و بعد به دعوت یک بازرگان مسلمان مقیم هندوستان مهاجرت می کند به شهر لک ناهو یا لَک نَهو در کشمیر هند و میشود سیدحسین لک ناهویی و میشود تاجر و امام جماعت . از سیدحسین جز ثروت کلان و نام نیک ،پسری می ماند به نام دین علی شاه یا سید دین علی که راه پدر رفته و بعدها شبی به خنجر بی دینان تکه پاره و شهید میشود .  از دین علی شاه پسری می ماند احمد نام ، حجت الحق سید احمد موسوی.

تاجری ایرانی به اسم یوسف خان کمره یی به هندوستان می رود و مجذوب صدای اذان ملای جوان شاعر میشود. او یاد وطن را در سیداحمد بیدار میکند . یوسف خان سید احمد را به نجف و کربلا میبرد و سپس به خمین .

در خمین سید احمد عاشق خواهر یوسف خان میشود ، چه خاطرخواهی غریبی.

آخر ملای سربه راه اهل عبادت که هر روز برای بانویش یک شاخه گل محمدی نمی برد . می برد؟ ملا که برای بانویش انگشتر طلا نمی خرد . می خرد؟ ملا که رنگ پارچه ی پیراهن بانویش را پسند نمی کند . می کند؟...

آقا! ملای مؤمن خداترس ، وقت وضو گرفتن _ که فقط باید به فکر خدا باشد _ که نمی آید با صدای بلند بپرسد : خانم خانم ها ! وضویت را گرفته یی؟ و وقت نماز که نمی پرسد : خانم خانم ها ! نمازت را خوانده ای؟ و وقت قرآن خواندن که ابتدا نمی رود سر وقت همسرش تا بپرسد: خانم خانم ها! با من یک سوره نمی خوانی؟ و وقت انداختن عبا بر دوش ، نمی چرخد و نمی گوید : خانم خانم ها! عبایم مرتب است؟ خودم روبه راهم؟ این عطر که زده ام عطر خوش بویی است؟

حکایت غریبِ دوست داشتنی که عوام زیرلب به آن "عشق" می گفتند .

پسر سیداحمد ، سید مصطفی بود . پیشنماز و مجتهد و دستگیر دردمندان بود و با ثروت و مکنت و تفنگ و مرید . سید احمد سه پسر داشت مرتضی ، نورالدین و روح الله

و صاحبه بانو شیرزن خمین و مربی زندگی روحی، بعد از از دست دادن همسرش به خانه ی سیدمصطفی آمده بود .

بعد از شهادت سیدمصطفی به توطئه ی خانی و تفنگ اوباش ،همین عمه ی عالمه به خونخواهی برادر قشون کشی میکنه و قاتلان برادر رو به نکبت و فلاکت و چوبه ی دار گرفتار.

قصه ی دره ی گُل زرد و درخت سیبی که عبادتگاه روحیِ کوچک بودند .

و معلمان و ملاهایی که حوصله ی سوالهای بزرگ روحی کوچک را نداشتند و نگرانی مادر و خواهران و برادران برای روحی کوچکی که چون کودکان کودکی نمی کند .

قصه ی ازدواج روحی و سردرد دائمش برای درگیر شدن با ظلم و شقاوت و رذالت و کفر

و جمله ای به یادماندنی :

من بر خلاف گروهی از ملایان امروز ، که ناوابستگی به وطن را اوج اسلام خواهی می دانند ، این وطن را دوست دارم. و بر این اعتقادم که "ایران آرزوی اسلام است " و اسلام اگر برای کشت و کار نیاز به زمین خوبی دارد آن زمین خوب اینجاست . ایران سرزمین اسلام است و ملت ایران ، مسئول اسلام است . ..... خاکی بهتر از ایران، برای باروری ایمان ، خداوند مصلحت ندیده است که موجود باشد ." ایران برای من ، یک موجود الهی ست که بر بال فرشتگان نشسته است " و اراده ی خداوند بر این قرار گرفته که این مملکت پرچم دار اسلام ناب محمدی باشد ...

ملاقات امام با شاه به عنوان نماینده ی آیت الله بروجردی و اعتراض شاه به حاج آقا روح الله که :

رسم است که همه ی مردم ایران با هر مقام و منزلتی بنا به سنت ، مرا " اعلی حضرت" بنامند . شما از چنین رسم متداولی باخبر نیستید؟

_ در نظر ما طلاب حقیر حوزه های علمیه ،"محضر اعلا" تنها و تنها ، محضر ذات حق تبارک و تعالی است ...

نقل عطر ملایم و یقه ی پیراهن وصله خورده اش که عین برف سپید بود ...

قصه سال سیاه مصیبت و اشک ... سال ولگردی وبا در تمامی کوچه باغ های خمین و بخش های بزرگی از سرزمین سراسر درد ایران ... سال رفتن عمه صاحبه و جوانترین خواهر روح الله... سال رفتن مادر ...

و بقیه ی ماجرای "آقا" تا 16 آذر و انتخابات فرمایشی و نوفل لوشاتو و درخت سیبش و هواپیما و نماز و جنگ که به سرعت روایت می شود و ...

بزرگ ترین اجتماعی که از آغاز پیدایی انسان تا این زمان پدید آمده ، بر مرده ی این بزرگ ، نماز می گزارند : اشهد ان لا اله الا الله ...

اینجا دریایی است انگار بی کناره؛ دریایی که تنها قایقِ آن که بر سر دست امواج انسانی می رود ، هم اوست ...

دیدار دوم خیلی زیبا، روان ، شیرین و لطیف روایت شده . قصه گویی نادر ابراهیمی تو دیدار دوم و سوم بیشتر خودش رو نشون میده.

دیدار سوم:

دیدار با آیت الله مدرس و نقل چرایی مخالفتش با جمهوری رضاخانی و دفاع از سلطنت قاجاری ! و قول مدرس که:

من از بد حادثه ی شوم ظهور رضاخان بود که پناهگاه قاجاریان شدم . در جهنم مارهایی هست که انسان از خوف آنها به اژدها پناه می برد . آیا می دانید ؟

این راز زندگی خوف انگیز زندگی سرشار از عذاب و آوارگی آقای مدرس بود.

آقای مدرس قاجاریان را نمی خواست اما در یک آنِ تاریخی مبان بسیار بد و بسیار بسیار بد ناگزیر به انتخاب بود . چرا که اعتقاد داشت تغییر در نظام سلطنتی قاجاری آن زمان معنایش اخلال در مبانی ایمانی و قومی ایرانیان است ...

روح الله جوان بیست و دو ساله تو اون سرمای کشنده ی تهران قبا به خود می پیچید و به خانه ی بدون کلون مدرس پنجاه و شش ساله می رفت زمانی که رضاخان جنگ رو با مدرس علنی کرده بود . روح الله جوان می رفت تا آنچه فکر می کرد درسته رو به مدرسی که مشتاق دیدار ملای جوان بود بگه ...

بعدها ملاقاتهای روح الله جوان با آیت الله کاشانی در پامنار. " نگذارید آقای مصدق شما را بازی بدهد "

قصه ی پر غصه ی آیت الله کاشانی و دشمنی انگلیسی ها با او . و قصه ی فرو رفتن مصدق در بهت ساده لوحی خویش و شکستش .

دیدار سوم که با ملاقات های امام با مدرس و گفتگوهاشون شروع میشه برای من خیلی جذاب بود . قصه ی مدرس و رضاخان و مصدق و آیت الله کاشانی خیلی تفکر و تأمل برانگیزه .

***

پ ن: به نظرم میشه از دیدار اول فاکتور گرفت و از خوندن دیدار دوم و سوم لذت بیشتری برد . به شخصه دیدار اول رو خیلی دوست نداشتم و به نظرم خیلی با دو بخش دیگه جفت و جور نبود ...

۱ ۰۱ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۵۸
سپیدار

غریب قریب

اولین چیزی که جذبم کرد همین اسم بود . غریب قریب و اینکه موضوعش امام رضای جااااانه!

دومین جاذبه ی کتاب طراحی جلد قشنگشه . کار آقای مجید زارع !

جلد سه بعدی و ترکیب رنگ قشنگ ! ترکیب مقوا و چرم!

غریب قریب - نوشته ی سعید تشکری انتشارات کتابستان معرفت قم

اما داستان غریب قریب !

داستان ساخته شدن حرم امام رضا در دوره های تاریخی مختلف. داستان دشمنی ها و دوستی ها با صاحب حرم و حرمش . داستان ویرانگران و آباد کننده های آن . داستان کسانی که نسل اندر نسل عاشق به دنیا آمده اند و روزگارشان را با کاشی کاری و خطاطی و خدمت به این آستان خوش کرده اند و داستان کسانی که به قهر آمدند و نمک گیر شدند .  داستان ساخته شدن حرم در دوره ی نوغانیان، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، چنگیزی‌ها، ایلخانان، تیموریان، صفویان، افشاریان و قاجار

بخش یکم سرای حبیب

خلاصه ای از زندگی امام رضا از حرکت از مدینه تا شهادت از زبان خود حضرت

« اینجایم؛ به تماشا، به وداع با دیارم، دیار پدرم و پدرانش. و مادری که خواست کسی نداند مدفنش کجاست؛ زهرای مرضیه، بانوی دو عالم. حرم جدم و مسجد النبی را دیگر نخواهم دید و بقیع را. 
بی‌رضایت، رضا را به سفر می‌برند. مردمم را دوست دارم، همان گونه که آنها مرا. برایم مهربانند. نه در این دیار که در همه بلاد مسلمین، مردم به من مهربانند. اما آنان که مرا به مرو خواسته، نه به مهر، که به جبر مرا می‌برد، به ولایت.
و من از شهرم، کوچه هایش، یادگارانی که در این خاک خفته‌اند و از دلبستگی‌هایم جدا می‌شوم. پیکی برای بردن من به خراسان آمده است. مدینه! شهر پیامبر خدا، وداع... »

2- نوغانیان

داستان رسول رنگرز که به وصیت پدر با کاروانی همراه می شود تا ارث پدر را از شمال ایران به توس برساند . رسول عاشق دختر نوغانی می شود .

اما نوغانی ها جز به نوغانی آنهم به مهری سنگین که در دم ستانده میشود دختر نمی دهند ...

رسول بقعه ی امام را سفید می کند . بقعه ای که هارونیه خوانده می شود و ...

3- سامانیان

داستان عبدالرزاق و خواب زنان سبزپوشی را می بیند که از او اذن ورود و ماندن در سناباد می خواهند .  عبدالرزاق از جانب سامانیان والی توس می شود . رکن الدین دیلمی سکه ها و هدایایی برای او می فرستد تا محبت و ارادتش را به امام آشکار کند. نام بقعه را از هارونیه به مشهدالرضا تغییر می دهد . داستان آمدن ابن حوقل مورخ مشهور به توس و جمع کردن هنرمندان و شاعران و معماران و کاتبان و ...

4- غزنوی ها

داستان گرفتار شدن سلطان محمود غزنوی در طوفان و رفتنش به بقعه ی امام و خواب او درباره ی ویران شدن حرم توسط پدرش سبکتکین . ماجرای پیرزنی که داستان حمله ی سبکتکین و ممنوعیت زیارت را به یاد دارد . خواب محمود از غضب پیامبر و اشاره اش به ویرانی حرم حضرت رضا علیه السلام و دستور بازسازی حرم و ساخت مسجد و کاروانسرا

5- سلجوقی ها

بیماری لاعلاج پسر سلطان سنجر و ساخت شکارگاه برای او . داستان انوشیروان زرتشتی تاجر اصفهانی و بیماری برصش و وقف اسب برای حرم امام

شفای پسر سلطان سنجر . ماجرای دستور لعن خاندان پیامبر در منابر و ممنوعیت زیارت توسط عبدالملک وزیر طغرل بیگ سلجوقی و ابوطاهر قمی وزیر سلطان سنجر و بازسازی حرم

6- خوارزمشاهی ها

قصه ی ظلم سلطان محمد خوارزمشاه از زبان هنرمندان . قصه دستور محمد خوارزمشاه به بازسازی حرم و قتل عام مردم نیشابور به جرم نبودن اسم ابوبکر در میان آنها . و شکستش از چنگیز و گریزش از بلخ تا نیشابور و مشهدالرضا و ویرانی شهرهایی که سلطان محمد خوارزمشاه به آنها می گریخت توسط لشگر چنگیز که در پی اش بودند .

7- چنگیزی ها

داستان سید یوسف و پسرخوانده اش سید علی . معصومه سادات و فاطمه و مهیار و مسلم . حمله ی چنگیزیان به توس . نجات فاطمه از دست مغولان و مرگ سید علی . داستان انگشتر عقیق و نشان مِهر رضا که تا آخر کتاب دست به دست و نسل به نسل خواهد گشت .

کشته شدن داماد چنگیز در نیشابور و حمله ی دختر چنگیز به نیشابور و توس و اسارت فاطمه و رفتن به قراقروم چین و مرگ همه ی خانواده به جز مسلم .

قصه ی عزیز شدن فاطمه نزد ملکه ترکیناخاتون و دستور بازسازی حرم و پس گرفتن انگشتر عقیق از گرکوز مغول و سپردن به مسلم ...

8- ایلخانان

آمدن هلاکو برای فتح ایران و ماجرای برج دوازده دریچه ی زادک توس و انتخاب خواجه نصیر توسی به وزارت توسط هلاکو

قصه ی مسلمان شدن غازان خان کنار حرم . بازسازی بیشتر حرم به دستور غازان خان . قصه ی اولین شیعه از خاندان چنگیز صد سال بعد از او ، الجایتو، سلطان محمدخدابنده و رسمی شدن مذهب تشیع در ایران

9- تیموری ها

ماجرای زیارت غیاث الدین و همسر بیمار و دختر نوجوانش گوهرشاد . قصه ی لقمه ی نان و ماست نذری پیرزنی در مشهد و نذر گوهرشاد برای ساختن خانه ای کنار بقعه . نذر بودن و آمدنش بارها و بارها پیش امام. داستان تیراندازی و سوارکاری گوهرشاد نوجوان در سمرقند در حضور تیمور .بازدید از مسجد سمرقند . قتل عام مردم توس توسط میرانشاه پسر تیمور .

داستان ازدواج گوهرشاد و شاهرخ پسر تیمور و ماجراهای گوهرشاد با تیموریان . حمله ی تیمور به شیراز و بخشیدن هنرمندان و بردن قوام الین هنرمند شیرازی و چندین نفر از هنرمندان به سمرقند. مرگ تیمور در سرمای چین  و ساخت مقبره ی تیمور توسط قوام الدین در سمرقند . جنگ قدرت بعد از تیمور .داستان سفرگوهرشاد برای ادای نذر و ساخت مسجد کنار بارگاه امام رضا .

قصه ی ساخته شدن مسجد پیرزن . مسجدی در حیاط و صحن مسجد گوهرشاد . پیرزنی که حاضر به فروش خانه اش برای ساخت مسجد گوهرشاد نمی شد .

ماجرای اسم گوهرشاد برای مسجد و ناراحتی شاهرخ و خوابیدن کار ساخت و ساز . و ناراحتی قوام الدین از همسرش و بقیه و رفتنش به هرات . بازگشت قوام الدین و ساخت مسجد گوهرشاد ، ساخت مدرسه ی پریزاد توسط ندیمه ی گوهرشاد. ساخت ایوان علیشیر و آوردن آب چشمه ی گیلاس از رادکان به حرم و ...

10- صفوی ها

حمله ی شیبک خان ازبک به خراسان و منع زیارت زنان و ممنوعیت خواندن قرآن در حرم و غارت حرم و ممانعت از بازسازی آن

آمد و رفت شاه اسماعیل و بعدها شاه طهماسب صفوی به حرم و حمله های متعدد شیبک خان به مشهد در نبود شاه صفوی درمشهد . شکست شیبک خان ازبک از شاه طهماسب . ساخت صحن در گرداگرد حرم و مطلّا کردن گنبد امام رضا

قصه ی ضعف حکومت صفوی و حمله ی عبدالمومن ازبک به مشهد و غارت و کشتار مردم حتی در حرم وقتی شاه عباس اسیر قزلباشها بود.

آمدن شاه عباس و شیخ بهایی به مشهد و دستور بازسازی حرم . دستور شاه عباس به بازگرداندن ده برابری هر آنچه در ده سال گذشته از حرم کم شده . مطلّا کردن ساقه های گنبد و نصب کتیبه های آشنای آن و قصه ی کتیبه ی شیخ بهایی که امام اجازه ی نصب آن را نداد و ...

11- افشاری ها

قصه ی ورود نادرشاه افشار به مشهد . پیروزی نادر بر افغان ها . انتقام نادر از افغانهایی که از هرات به مشهد حمله کرده و اهالی را قتل عام کرده بودند .صفه و ایوان علیشیر به دستور نادرشاه طلایی می شود و میشود ایوان طلا .

داستان بی بی مریم که شوهرش توسط افغان ها کشته شده و پسرش اسماعیل . اسماعیلی که وارد سپاه نادر شده و در موقعیتی جان نادر را نجات می دهد و از شاه افشار هم وزن خودش طلا گرفت و با آن سقاخانه ی حرم را طلا کرد و شد سقاخونه ی اسمال طلا

داستان کور شدن پسر نادر و داستان زندگی شاهرخ که به جرم بودن از تبار نادر کور شده بود و نذر شاهرخ برای رهایی اش و ساخت ضریح فولادی مرصع و ...

12- قاجاری ها

داستان ورود آقامحمدخان به مشهد و ریختن سرب داغ بر سر شاهرخ نوه ی نادر. کور کردن و بریدن زبان پسر ظالم شاهرخ به انتقام کشته شدن جدشان فتحعلی خان

داستان فریزر عکاس انگلیسی و مسلمان شدنش به عشق ورود به داخل حرم .

قصه ی پر غصه ی شکستهای متوالی شاه قاجار از روسها و جدا شدن سرزمینهای شمالی ایران و ننگنامه های ترکمانچای و گلستان .

داستان مرگ مشکوک عباس میرزا و پزشک انگلیسی اش کوماک و دفن او در ورودی مسجد گوهرشاد .

قصه ی کندن طلاکوب های درب پایین پای ضریح و غارت جواهرات و قندیلهای حرم به دستور سالار خان پسر دایی محمدشاه و حاکم مشهد .

مجازات سالار توسط حسام السلطنه و برگرداندن طلاها و دستور ناصرالدین شاه به بازسازی

داستان محمدصادق میرزا کاشی کار حرم و سفر اجباری اش به تهران و دربار ناصرالدین شاه و فلک شدنش و دستور ناصرالدین شاه به او برای انجام دادن کاری کارستان و بی سابقه در حرم تا خاطره ی رفتار اجدادش به فراموشی سپرده شود. داستان آیینه کاری حرم و خواب محمدصادق میرزا

اهدای چلچراغ مفرغی هدیه ی مسیو ناتال فرانسوی به ناصرالدین شاه به حرم توسط شاه قاجار . نصب ساعت در زمان مظفرالدن شاه مقابل ایوان نقاره خانه و ...

.

.

.

و حیف که همین جا کتاب و قصه هایش تمام می شود .

پ ن: با همه ی زیبایی کتاب ، انتظارم بیشتر از این بود

۱۳ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۴
سپیدار

بالاخره موفق شدم بعد از سه ماه یه کتاب خوووووب بخونم . (یک ماه پیش خوندمش! )

کتاب فوق العاده ی ریشه ها رو قبلا خوندم و ازش نوشتم (اینجا) داستان عجیب زندگی برده ای به نام کونتا کینته!

با خوندن این کتاب با نوعی از برده داری روبه رو میشی که تقریبا تو ذهن همه مون مشترکه و شاید فکر کنیم که برده داری یعنی فقط همین . استعمار و استثمار سیاهپوستها توسط سفیدپوستها! که گویا و ظاهرا دوره اش گذشته !!!

اما کتاب "همیشه برده" یه چیزی فراتر از برده رو بهت نشون میده . "همیشه" برده!

همیشه برده . زندگینامه ی ژان روبر کده به قلم خودش . انتشارات سخن

***

کشور هائیتی تو مسیر تجارت برده توسط اسپانیایی ها و فرانسوی ها بوده .و تحت استعمار فرانسویان . وقتی بیشتر از دو قرن پیش برده ها علیه فرانسویا شورش می کنن و اولین جمهوری سیاهپوستها رو تشکیل میدن به نطر میاد دوران بدبختی برده ها تموم شده ولی این فقط ظاهر ماجراست .

سیاهپوستان فقیر برای سیر کردن شکم خودشون مجبور میشن به سیاهپوستای مرفه خدمت کنند در ازای جیره ی مختصر روزانه . زنان سیاه بی دفاعتر از همیشه . تو خونه ها و کارخونه های مرفهین کار می کنند و اغلب مورد سوءاستفاده صاحب کارانشون قرار می گیرند و بچه هایی دنیا میارن که خودشون توانایی نگه داشتنشون و پدران این بچه ها هم تمایلی به داشتنشون ندارند . بچه هایی که به عنوان "همیشه برده" و بدون هیچ حقی باید همیشه بردگی کنند . و همیشه بردگی سرنوشت تمام بچه های فقیری بود که به وعده ی غذا و زندگی بهتر از خانواده هاشون جدا و به عنوان خدمتکار وارد خونه های سیاهپوستان و دورگه های پولدار و با قطع ارتباطشون با خانواده عملا تبدیل به برده می شدند . برده هایی همیشگی که همیشه در دسترس بودند بدون هزینه ی نگهداری . برده هایی که مجبور بودن زیر میز آشپزخونه یا تو ایوان رو مقوا بخوابند .  برای هر تخلف جزئی تازیانه بخورند .  و اوضاع وقتی بدتر می شد که این همیشه برده دختر باشه . دخترانی که مورد سوءاستفاده ی صاحبانشون قرار می گرفتن و اگه باردار می شدند مانند زباله به خیابون پرت می شدند و خودشون باید از پس زندگی آینده شون برمی اومدن!

کتاب "همیشه برده " داستان زندگی یکی از این همیشه برده هاست . پسری دورگه از پدری سفید پوست به نام فیلیپ صادر کننده ی موفق قهوه و شکلات به آمریکا و اروپا و مادری سیاه  که تو کارخونه ی فیلیپ کار می کرده . خیلی زود مادر پسر بچه می میره و پدرش اون رو به زن سیاهپوست متمولی به نام فلورانس می سپاره که در ازای دریافت پول از اون پسر مراقبت کنه ! چه مراقبتی!!!!

"بابی" اسمی که فلورانس رو این بچه میذاره فقط برای اینکه بالاخره باید یه چیزی صداش کنن!

ژان روبر کده متولد 1955 هست یعنی الان باید شصت و خرده ای سال سن داشته باشه . یعنی همیشه برده ها هنوز هم هستن !

متن پشت جلد کتاب:

این اثر ، شرح زندگانی مرد جوانی است که از رویدادهای سخت و دشوار نهراسید و توانست خویشتن را در وقایع شوم حفظ کند. پایداری و شجاعت او در ممقابله با سختی ها و زندگی نکبت بار او در هائیتی ، همچنین غلبه ی دلیرانه ی او بر آثار مخرب و غیرانسانی نژادپرستی در آمریکا ، ماهیت دو جامعه ی به ظاهر متفاوت را ، به خوبی، باز می نمایاند .

در این شرح حال ، نویسنده روایت تلخی از روزگار نوجوانی و جوانی خویش را ، به عنوان یک همیشه برده ، بازگو می کند؛  همیشه برده ای که به رغم روحیه ی نژادپرستی حاکم بر جامعه ی آمریکا به دانشگاه راه می یابد و مدارج علمی را طی می کند .

روبرکده . در حال حاضر به تدریس زبان و ادبیات فرانسه و تاریخ آمریکا در دبیرستان مادریا در شهر سین سیناتی آمریکا اشتغال دارد .

۲ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۶
سپیدار

پاور پوینت نشانه ی اُ استثنا رو بدون رمز میذارم ...

سخت به دعاهای خیرتون محتاجم! ... ســــــــخــــــــــتقلب

پاورپوینت نشانه ی اُ استثنا

هر دانلود پنج صلوات

صلواتها به نیت سلامتی آقاجانمون

نذر نگاهش

پ ن:

عاشقی را چه نیازی ست به توجیه و دلیل

که تو ای عشق

همان پرسش بی زیرایی ...


قیصر امین پور

۱ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۸
سپیدار

"بینایی " اثر ژوزه ساراماگو به نحوی ادامه ی رمان "کوری" محسوب میشه .

هر چند به نظر من رمان کوری رمان کاملی هست و بینایی چیزی بهش اضافه نمی کنه . ولی برای فهمیدن رمان بینایی باید قبلش کوری رو خوند . چرا که رمان بینایی بر اتفاقات و شخصیتهای کوری استوار است .

تصویر روی جلد کتاب

و اما بینایی:

حدود 4 سال بعد از پایان کوری سفید ، انتخاباتی برگزار میشه . مردم طبق قراری ناپیدا تصمیم می گیرند به جای رأی به یکی از احزاب ، رأی سفید بدن . همین رأی سفید باعث میشه انتخابات دوباره برگزار بشه و نتیجه همون قبلی . رأی سفید !

دولت برای پیدا کردن کسانی که مردم رو در این شورش مدنی و اجتماعی رهبری کردن دست به کار میشه ولی چون به نتیجه ای نمی رسند تصمیم به تحریم و محاصره ی اقتصادی مردم می گیرن. دولت مردا و پلیس و ... از پایتخت خارج میشن و اجازه ی ورود و خروج به شهر رو به کسی نمیدن تا مردم با مشکلاتی روبرو شده و در نهایت به دولت مراجعه کرده و شهروند مطیعی بشن.

ولی مشکل چندانی پیش نمیاد و دولت خودش دست به کار میشه تا با بمب گذاری ناامنی و سختی برا مردم ایجاد کنه . دولت که همچنان در پی رهبر این شورش اجتماعیه با رسیدن نامه ای از فردی ناشناس مبنی بر اینکه همسر دکتر در زمان کوری بینا بوده و یک نفر رو در قرنطینه کشته و احتمالا هم او رهبر مردم در این نافرمانی مدنی هست ماموران رو به سوی همسر دکتر راهنمایی می کنه (ناشناسی که بعد می فهمیم همون مردی که اول کور شد رمان کوری هست) سه پلیس برای روشن کردن موضوع به سراغ مردی که اول کور شد میرن که از همسرش جدا شده و بعد به سراغ دکتر و همسرش و پیرمرد یک چشم و دختر با عینک دودی و همسر مردی که اول کور شد میرن. دولت اصرار داره زن دکتر رو عامل این نابسامانی معرفی کنه و پرونده رو ببنده ولی نفر اصلی از سه مامور پلیس پس از کلی تحقیق و گفتگو با شاهدان این پرونده حاضر به همکاری و اعتراف دروغ نمیشه و در آخر هم زن دکتر رو میکشن و غائله رو پایان میدن ...

***

بینایی رو دوست نداشتم ... کشش لازم رو نداشت ... داستان ، سوالات زیادی رو برام بی پاسخ گذاشت . چرا مردم تصمیم گرفته بودن رأی سفید بدن ؟ چطور با هم هماهنگ شده بودن؟ بالاخره رهبری این اتفاق اجتماعی با کی بود؟ قصه ی بینایی چه ربطی به کوری داشت؟ نقش زن دکتر چی بود؟ و ...

راستش من کتابخون حرفه ای نیستم مثل اون هایی که قصه رو تجزیه تحلیل می کنند و روابط و اتفاقاتش رو به چیزهایی در بیرون قصه ربط میدن . من نتونستم قصه ی بینایی و کوری رو به هم ربط بدم. 

در هر حال بینایی به خوبی کوری نیست! و به نظرم بینایی نونِ کوری رو می خوره!

۱ ۰۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۴
سپیدار

نسخه ی الکترونیکی رمان فوق العاده ی"کوری" اثر ژوزه ساراماگو که برنده ی جایزه ی نوبل 1998 هست رو چند سال پیش خونده بودم . تو نمایشگاه کتاب امسال چشمم به بسته ی 3 کتابی از آثار این نویسنده افتاد ، "همه ی نام ها، کوری و بینایی"

از اونجایی که بینایی ادامه ی رمان کوری هست، بعد از دودوتا کردن با خودم به این نتیجه رسیدم که بهتره دوباره کوری رو بخونم بعد برم سراغ بینایی . پس کل مجموعه رو تهیه کردم .

و اما کوری ...

http://cdn.fidibo.com/images/books/7005_36425_normal.jpg

نویسنده : ژوزه ساراماگو ، مترجم : زهره روشنفکر، انتشارات مجید

***

داستان شیوع ناگهانی بیماری کوری سفید که کارشناسان بهش شیطان(یا هیولای) سفید میگن، در زمانی نامعلوم درمکانی نامعلوم . کوری ای که سیاه نیست برخلاف آنچه ما نابینایی میدونیمش که تاریکی هست و نبود نور یا بهتره بگیم اختلال در مسیر ورود نور به چشم یا انتقال اثر اون به مغز . کسانی که به کوری سفید دچار میشن انگار توی مه یا دریایی از شیر افتادن . 

توی رمان کوری هم مثل اکثر کارهای ساراماگو شخصیت ها اسم و هویتی ندارند؛ مردی که اول کور شد ،همسر مردی که اول کور شد ، دکتر ، همسر دکتر ، دزد ماشین ، پیرمرد با چشم بند سیاه ، دختر با عینک دودی ، پسربچه ی لوچ و ...

داستان از جایی شروع میشه که مردی پشت چراغ قرمز و پشت فرمان ناگهان کور میشه ، کوری سفید . مردم به کمکش میان و مردی اون رو به آپارتمانش میرسونه، مردی که بعد از رسوندن مردی که اول کورشد به خونه اش ، ماشینش رو می دزده .

مرد کور با تاکسی همراه همسرش به مطب دکتر مراجعه می کنه ، مطبی که توش دختری با عینک دودی ، پیرمردی یک چشم با چشم بندی سیاه ، پسربچه ای لوچ به همراه مادرش نشستن . 

هیچ عارضه و علامتی تو چشمهای بیمار نیست . بیماری ای ناشناخته !

دزد ماشین تو خیابون کور میشه ، پلیسی که اون رو می رسونه خونه هم ، بیماران داخل مطب هم ، راننده ی تاکسی و منشی مطب و خود دکتر هم ... و همینطور اونهایی که با اینها برخورد داشته اند و بعد کسانی که با اونها ارتباط داشتن و ...

دولت تصمیم میگیره کسانی که کور شدن و کسانی که باهاشون در تماس بودن رو تا اطلاع ثانوی تو قرنطینه نگه داره . تو ساختمون یه تیمارستان قدیمی بلااستفاده . 

همسر دکتر برای همراه شدن با همسرش به دروغ اعلام می کنه کور شده و همراه اون به قرنطینه و بخش کورها میره. 

از محل نگهداری بیماران و مشکوکها ارتش مواظبت می کنه تا کسی از اونجا خارج نشه ... خروج مساوی مرگ ! همونطور که دزد ماشین که بعد از تعرض به دختر با عینک دودی ، توسط اون به سختی مجروح میشه و موقع خروج از قرنطینه توسط سربازها کشته میشه ...

کورها خودشون باید زندگیشون رو تو اون ساختمون اداره کنن ، غذا با کانتینر براشون آورده میشه و خود کورها باید برن از حیاط بردارن و بین خودشون تقسیم کنن . (چرا که هیچ بینایی حاضر نیست بهشون نزدیک بشه )

به مرور تعداد افراد زندانی تو قرنطینه زیاد میشه و مشکلات کمبود غذا ، تقسیم غذا و از همه مهمتر بهداشت پیش میاد ... نیاز به دستشویی و تعداد زیاد زندانیان و کوری اونها و وجود آدمهایی با انواع تربیت ها و شخصیت ها مشکلات رو به فاجعه تبدیل میکنه! ... 

مثل هر جامعه ی انسانی دیگه ، تو جامعه ی بیش از 200 نفری آسایشگاه هم یه عده اوباش پیدا میشن که از بدبختی بقیه سوءاستفاده می کنند و به زندانیها ثابت می کنند بیچارگی انتها نداره و در هر سطحی از بدبختی باشی امکان وقوع و وجود سطح بالاتری از بدبختی هم وجود داره ؛ ابتدا به زور اسلحه ی سرد و گرم، اختیار غذای بقیه رو در اختیار می گیرن و سهم اندک هر بخش رو فقط در ازای گرفتن اشیای قیمتی اونها بهشون میدن و بعد از تموم شدن اشیای قیمتی در ازای در اختیار گرفتن زنهای هر بخش ...

ناگفته پیداست که وجود یه آدم بینا ، هر چند که بقیه ندونن اون بیناست، چقدر میتونه مشکلات رو رفع کنه . از جمله کشتن سر دسته ی اوباش !

همسر دکتر تنها کسی هست که به دلایل نامعلوم بینا می مونه و علاوه بر اینکه چشم نامحسوس همگروهی هاش میشه برای کمی و تنها کمی آسون تر و انسانی تر کردن زندگی در قرنطینه ، چشم خواننده ی کتاب هم هست در دیدن آنچه داره اتفاق می افته . دیدن نادیدنی های محیط !

جمله ی معروف زن دکتر که مثل و قانونی برای زندگی در اون محیط شده بود :

"اگر نمی توانیم همچون آدمهای دیگر زندگی کنیم ، دست کم سعی کنیم مثل حیوانات زندگی نکنیم !"

حرفی که در حد قانون و حرف می مونه و زندگی آدمهای اونجا با گذشت زمان تفاوت چندانی با زندگی حیوانات نمیکنه! 

به مرور همه ی مردم دچار کوری سفید میشن از جمله سربازهایی که روزی چندین نفر از زندانی ها رو به خاطر نجات جان خودشون کشته بودن . این موضوع رو وقتی زندانی ها می فهمن که چند روز براشون غذا نمیاد و برای به دست آوردن غذا با اوباش درگیر میشن و بعد از آتش زدن بخش اوباش و سرایت اون به تمام ساختمان تیمارستان و ویرانی اون ، زندانی ها مجبور به ترک محل شده و می فهمند و می فهمیم که کوری سفید همه کس و همه جا رو گرفته . 

مردم گروه گروه و تک تک تو شهر می گردن برای پیدا کردن غذا . از اونجایی که نمیتونن ببینن به خونه هاشون هم نمیتونن برگردن و همینطور حیران و سرگردان تو محله ها و جاهایی که پیدا می کنن می مونن و هر جایی هم که بتونن قضای حاجت می کنن! زندگی حیوانی ... و جنازه هایی که مثل آلودگی ها و زباله ها و نجاسات دیگه همه جا پراکنده اند ، توسط سگها دریده میشن!

گروه دکتر و زنش ، مردی که اول کور شد و زنش ، پیرمرد با چشم بند سیاه و دختر با عینک دودی و پسربچه ی لوچ هم به برکت وجود یک بینا بینشون تو شهر می گردن و غذا و لباس پیدا می کنند و یک سگ که همراه زن دکتر به گروه ملحق میشه . "این سگ وقتی کسی را نداشت که اشک های او را پاک کند ، تبدیل به حیوانی وحشی و بداخلاق می شد! " (شما هم یاد اصحاب کهف افتادین؟ )

گروه به خونه های تک تک افراد سر می زنه و در انتها به خونه ی دکتر میرن . خونه ای تمیز و در امان از هجوم کوران ولگرد . زیر بارون خودشون و لباسهاشون رو می شورن(می شویند!) _ محیط تمیز و چشمهای بینایی که نمیخواد محیط خونه اش هم مثل بقیه ی شهر آلوده بشه باعث این تغییر رفتاره ! بسیاری از رفتارهای ما آدمها هم بستگی به محیط و موقعیت داره ! همین گروهی که تو خونه ی تمیز دکتر به فکر طهارت جسم و روحشون هستن تو محیط آلوده ی شهر تفاوت چندانی با بقیه ی گروه ها ندارن!

ندیدن ظواهر ، عواطف و عقاید آدمها رو هم عوض میکنه تا جایی که دختر زیبای با عینک دودی رو با پیرمرد تاس یک چشم پیوند میده ...

با همه ی تفاوتهایی که زندگی این گروه کوچک با بقیه ی مردم شهر داره ولی نکبت و آلودگی تمام محیط رو گرفته (به نظرم زندگی برای زن دکتر که هم این نکبت رو می دید و هم احساس می کرد سخت تر از بقیه بود که فقط احساسش می کردند ! ... دردِ آگاهی ...) و کم کم زمزمه هایی در شهر بین کورها شنیده میشه که اونها نیاز به سازمان دهی دارن و ...

و یک روز همونطور که مردی که اول کور شد ناگهانی کور شده بود ناگهانی هم بیناییش رو به دست میاره و همینطور دکتر و بقیه ...

***

هر چند کوری مردمان قصه کوری تمثیلیه ولی در صورت تمثیلی نبودن این نابینایی ، نمی دونم چطور ، ولی حتما باید بشه جامعه ای به تمامی نابینا - بدون هیچ فرد بینایی- هم انسانی زندگی کنه همینطور که جامعه ای با وجود بینایان ظاهری و غیر تمثیلی میتونه حیوانی زندگی کنه و می بینیم که میکنه!

و در آخر کتاب از زبان همسر دکتر میخوانیم:

" من خیال نمی کنم که ما کور شدیم . فکر می کنم که ما کور هستیم ؛ کور اما بینا ، کور هایی که قادر به دیدن هستند ؛ اما نمی بینند . "

انگار چشم باعث میشه آدم بیشتر از خودش دیگران و دنیای بیرون رو ببینه و از خودش غافل بشه ، برای دیگران و به خواست دیگران زندگی کنه و تظاهر به چیزی کنه که دیگران دوست دارند ببینند و ... و وقتی هیچ چشمی نباشه که ببینه شاید جنبه های حیوانی وجودمون رو بیشتر آشکار کنیم تا انسانیت مون رو !

به قول خود ژوزه ساراماگو:

این کوری واقعی نیست ، تمثیلی است . کور شدن عقل و فهم انسان است . ما آدمها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم .

...

انگار محیط بیرون در چشمهایی وجود دارد که می بینند . وقتی هیچ کس دنیای بیرون را نبیند تو گویی بیرونی هم وجود ندارد . و هیچ کس برای آبادانی و پاکیزگی اون تلاش نمی کنه. همین که آدم بدونه یک نفر آدم رو می بینه جور دیگه ای رفتار می کنه ... 

 

چند جمله از کتاب:

*در راه سخت تعالی ، نجیب ماندن همیشه با موانع بسیاری روبه رو می شود .

* ما برای خود دیوارهای نازکی می سازیم که همچون تکه سنگی است که وسط جاده افتاده باشد و فقط امیدواریم که پای دشمن به آن گیر کند و بیفتد ... 

(دیوارهایی که همیشه هم نازک نیستند و شدیم زندانی و زندان بان خودمون ... تکه سنگی که خودمون و دوستانمون رو بیشتر آزار میده )

* زمانی که ناراحتی شدت می گیرد و آدم دچار درد و آشفتگی خاطر است ، جنبه ی شخصیت حیوانی ما آشکارتر می شود . 

(به نظرم درون هر کدوم از ما گرگی نهفته است که وقتی شرایط براش مهیا باشه سربرمیاره و خودمون و اطرافیانمون رو میدره! فرشته بودن الانمون شاید نتیجه ی مهیا نبودن شرایط برای اون گرگ باشه! )

* هیچ چیزی مانند امید حقیقی نمی تواند نظر آدم را تغییر دهد.

(حتی امید کاذب هم میتونه نظر آدم رو تغییر بده . تفاوتش فقط تو مدت زمان پایداری اون تغییره! ) ...

*هر چه بیشتر می گذرد من هم کمتر می بینم ؛ حتی اگر بینایی خود را هم از دست ندهم هر لحظه بیشتر کور می شوم ؛ زیرا دیگر کسی نیست که بتواند مرا ببیند . 

(فارغ از اینکه خودت می بینی یا نمی بینی ، فکر کن اگر هیچ کس تو رو نمی دید باز هم همینطور لباس می پوشیدی ، همینطور آرایش و پیرایش می کردی که الان؟ ... بخش بزرگی ازچگونه زیستن ما به وجود چشم هایی بستگی داره که ما رو می بینن! )

۳ ۰۷ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۵
سپیدار

کتاب "ابله محله" نکته های جالبی داره . معلم مدرسه ی آلبن و شیوه ی تدریسش هم یه بخش شگفت انگیز این قصه است (لااقل برای منی که معلمم!)

آقا معلم اول پاییز تازه به این دهکده نقل مکان کرده و از دوری محبوبش که نتونسته همراهش بیاد غصه میخوره . حالا آقا معلم کلاسی با 12 بچه در سنین مختلف ، بیشتر زنگ رو داره برای نامزدش ایزابل، پدر و مادر و دوستانش ، نامه می نویسه و بقیه ی زنگ هم نامه اش رو برای بچه ها می خونه! و نکته ای تو این نامه نگاری و نامه خونی هست که گویا فقط آلبن متوجهش میشه :)

صفحه 14

***

۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۵
سپیدار

بخش هایی از کتاب ابله محله:

1.

من چیزهایی را که دنیا وجود ندارند ، چیزهایی را که فراتر از دنیا شناورند ، ترجیح می دهم . من ترجیح می دهم وارد دنیا نشوم ، در آستانه ی دنیا باقی بمانم ، نگاه کنم ، بی نهایت نگاه کنم . عاشقانه نگاه کنم . فقط نگاه کنم !

(البته معلوم میشه آلبن هم دوست نداشته همیشه تماشاچی باشه . بلکه دوست داشته جایی و طوری که خودش دوست داره وارد دنیا بشه !)

2.

در قلب پریون ، آلبن پسرکی خوش سیما ، بامزه ، مهربان و شجاع است : او آن لباس پرنور و درخشانی را دربردارد که ما به کسانی که دوستشان داریم قرض می دهیم ، و اگر چه آنها هیچ خبر ندارند ، اما لباس سبب تغییر چهره شان می شود .

(چه تعبیر جالبی!)

3.

خداوندا ، ما را از شر کسانی که دوستمان دارند ، محفوظ بدار

(و نیز " خدایا! کسانی که دوستشان داریم را هم از شرّ ما محفوظ بدار!")

4.

- چه کسی گفته که من شما را دوست دارم؟

- ولی تو مرا می بینی آلبن . مرا می بینی : وقتی آدم کسی را دوست نداشته باشد ، نه در این سوی زندگی و نه در آن سو ، اهمیتی ندارد ، نمی تواند او را ببیند .

5.

نباید برای چیدن شقایق های وحشی وارد آن کشتزار می شدم . با وجود این، می دانستم که شقایق های وحشی را باید با چشم دوست داشت ، نه با دست . شقایق ها در چشم ، شعله می کشند . در دست ، می پژمُرند .

(یاد شقایق های جاده ی دوست داشتنی اسالم - خلخال افتادم . شقایق هایی که دستهای زیادی چیده بودندشون و جسم بی جانشون رو تو جاده رها کرده بودند .)

6.

آن گاو وحشی نزدیک بود به من برسد . وقتی داشتم از بالای پرچین ها می پریدم ، پایم پیچ خورد . حالا به زحمت راه می روم ، ولی خوب ، دردم آرام خواهد شد و بعد تصویری شاهانه ، تصویر یک گاو وحشی سیاه در آتش سرخ رنگ شقایق های وحشی برایم باقی خواهد ماند ، این هم هدیه ای دیگر است .

(تا حالا اینطوری به دردها نگاه کرده بودین؟)

7.

ابدیت را برای قابلمه ها بگذاریم - ابدیِت نسبیِ ده ساله . عشق و محبت خود را به چیزهایی ارزانی داریم که پایدار نیستند و در روشنایی روزی دیگر ، باز نخواهند گشت .

(مهربانی ! ... گمشده ی این روزهای من و ما ...)

8.

هیچ کس و همه کس ، این دو با هم فرقی ندارند !

(!!!!!!!!)

9.

خوشبختی واقعی اینست : یک چهره ی ناشناس ، و اینکه گفته ها چگونه کم کم آن چهره را روشن می کنند ، آشنا ، صمیمی ، شکوهمند ، ناب و خالص!

پشت جلد کتاب

۱ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۹
سپیدار