سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۵۹ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

تارا داره اسم حواسش رو با اعضاش تطبیق میده !

به بینی اشاره می کنه و میگه بینایی ! ... متوجه اشتباهش میشه ... نع! بویایی!

به چشم اشاره می کنه ... چشایی ! ... یادش می افته چشایی مربوط به زبانه! ... بینایی!

اولش به شنوایی میگه گوشایی ! ... لامسه رو هم دست میدونه نه پوست!

...

اسم این حواس هم جالبه ها!

حس چشایی مربوط یه چشم نیست!

حس بینایی مربوط به بینی نیست!

شعر از شاعر خوب کودکان : اسدالله شعبانی

۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۵
سپیدار

 هر زمان فرصتی پیدا میشه یکی از قصه های کتاب دوست داشتنی "قصه های خیلی قشنگ" رو برای بچه ها می خونم و ازشون میخوام قصه رو برای پدر و مادرشون تعریف کنند . (برای تقویت حافظه شون اصرار دارم مادرها از بچه هاشون قصه رو بپرسند )

امروز رسیدیم به قصه ی " دستی که پیامبر بوسید" ... از اونجایی که پدر بیشتر بچه های کلاسم کارگرند از بچه ها خواستم امشب دست باباهاشون رو بگیرند و ببینند چه فرقی با دست خودشون داره و بعد دست پدرشون رو ببوسند که با زحمت زیاد براشون نون حلال درمیارن.

تو گروه تلگرامی کلاس هم از مادرا خواستم علاوه بر اینکه قصه رو از بچه ها می پرسند ، اگه بچه ها دست پدر و مادرشون رو بوسیدند بهم اطلاع بدن تا فردا از بچه ها تشکر کنم (تشکر هم اینه که یه ستاره می چسبونم به پیشونیشون و میشن دختر مهربون و قدرشناس! هدیه کـــــــــــــــــــــــاملاَ معنویهنیشخند)

چند نفر از مادرا تا حالا برام نوشتن که دخترشون دست اونا یا پدرشون رو بوسیدن ... باید حسّ باباها و مادرها رو هم از این کار دختراشون بپرسم

پ ن1: میدونستین امام سجاد علیه السلام هم ضامن آهو بودن ؟ یکی از قصه های این کتاب به اسم
"آهوی سرگردان " در این مورده!متفکر

پ ن2: کاش تعداد دانش آموزای کلاس کمتر بود . آموزش چهل تا دانش آموز اینقدر وقت گیره که اصلا به کارهای پرورشی نمی رسیم !ناراحت

۱ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۳
سپیدار
میگویم ازکنار زیارت نرفته ها
بالا گرفته کار زیارت نرفته ها
 
اشک ونگاه حسرت وتصویرکربلا
این است روزگار زیارت نرفته ها
 ***
کم میشود اگرچه به انواع مختلف
هرسال از شمار زیارت نرفته ها
 
اماهنوزاین«منِ»بیچاره مانده است
در جمع بی قرار زیارت نرفته ها
 ***
امسال اربعین همه رفتند و مانده بود
هیات در انحصار زیارت نرفته ها
 
انگار بین هیات ماهم نشسته بود 
زهرا(س)به انتظارزیارت نرفته ها
 ***
در روز اربعین همه ماراشناختند
با نام مستعار «زیارت نرفته ها»
 
اما هزارمرتبه شکرخدا که هست
مشهد در اختیار زیارت نرفته ها
 
باب حسین(ع)قسمت آنانکه رفته‌اند
باب الرضا(ع)قرارزیارت نرفته‌ها
حمید علیمی

http://uupload.ir/files/yk7u_photo_2015-12-01_21-30-45.jpg

پ ن:

مردان خانه رفتن پیاده روی اربعین و ما موندیم ...

تُف به ریا : رفتم برای تو راهشون آجیل خریدم ... اما یکی شون اینقدر تنبله که گفتم اگه آجیلها پوست داشته باشند حوصله نخواهد داشت پوست آجیلهاشو جمع کنه و تو سطل زباله بریزه و حتما تو راه خواهد ریخت (منم که حساس!) پسته ها و بادوم زمینی هاش رو هم پوست گرفتم !...

امروز هم آش پشت پاشون رو پختیم ... آش فقط آش دست پخت مامان خانوم ! هنوز هیچ کس رو دستش بلند نشده ... طوری شده که خانواده آشی غیر از آش مامان رو نمی خورن!

۱ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۷
سپیدار

برای اولین بار تو تمام سالهایی که با کتاب درسی سرو کار دارم و داشتم ، امسال شاهد یه شاهکار تو حوزه ی چاپ کتاب بودم . 

و از اونجایی که اقبالم خیلی بلنده بیشترین ترکش این شاهکار حضرات به کلاس من خورده !

ماجرا از این قراره که تو بعضی کتاب های نگارش فارسی امسال حدود 15 صفحه وجود نداره و در عوض ، 15 صفحه ی قبل دوبار تکرار شده .  تمرین های مربوط به 4 تا نشانه ی اول کتاب(از آ تا د ) وجود نداره و به جاش 15 صفحه از تمرین های دست ورزی اول کتاب دو بار تکرار شده .

کتاب 11 نفر از کل 200 نفر دانش آموز کلاس اولی مدرسه مون این مشکل رو داره و از این 11 نفر 8 نفر از بچه های کلاس من هستن!

حالا کی متوجه این موضوع شدیم ؟ سه شنبه ی آخر مهر !(5 روز پیش) قرار شد با اداره هماهنگ بشه و برای این دانش آموزا کتاب جدید بفرستن ... و پرواضحه از اون روز تا حالا کسی پیدا نشده به این مشکل رسیدگی کنه !!!!

انگار مجبورم از اون صفحات مفقوده برای این بچه ها پرینت رنگی بگیرم و به کتابشون اضافه کنیم ... 

...

بعدا نوشت:

یک هفته بعد الحمدلله کتابها رسید ...

۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۴
سپیدار

تا 4-5 سالگیم رو تو یکی از شهرهای شمالی گذروندم . بعضی خاطرات اون روزها خیلی محکم به دیواره ی حافظه ام چسبیدن.

***

۲ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۰
سپیدار

چند روز پیش خبرنگاری از وزیر آ.پ درباره ی جمعیت زیاد کلاسها پرسید و جواب شنید هنوز به خط قرمز نرسیده! خبرنگار پرسید خط قرمز چند نفره؟ و جناب وزیر جواب دادند با توجه به شرایط و منطقه فرق می کنه . و گفت اگه جمعیت خط قرمزی باشه و تو کیفیت آموزش اثر بگذاره حتما رسیدگی می کنن !

با این تفاسیر برای ما 40-45 دانش آموز گویا طبیعیه !!!! و ما معلمها غیر طبیعی و ناشی هستیم که نمی تونیم هر روز به این 40 و خرده ای دانش آموز سرمشق بدیم و مشق هاشون رو ببینیم .

چندتا دانش آموزم مداد رو درست دستشون نمی گیرن ولی اینقدر وقت ندارم که بشینم کنارشون و مداد دست گرفتنشون رو تصحیح کنم ! اینقدر جمعیت کلاس زیاده که تا یه دور تو کلاس بچرخم و هر کس فقط یک کلمه جلوی چشمم بنویسه یا بخونه یا ... زنگ تموم شده!

چند روز پیش چشمم افتاد به این صفحه ی دفتر مدیریت کلاسی (که درباره ی خود دفتر هیچی نگم بهتره !) :

باید 25 جلسه ی آموزشی داشته باشیم ! ما 15 جلسه داریم

زمان هر جلسه ی آموزشی 45 دقیقه برای ما 60 - 70 دقیقه!(طبیعتا اون یک ربع 20 دقیقه ی انتهای هر زنگ رو نمیشه به عنوان یک جلسه ی آموزشی به درس و فعالیت جدیدی اختصاص داد!)

باید 4تا زنگ تفریح 20 دقیقه ای داشته باشیم ما 2 تا 30 دقیقه ای داریم

تلفیق زمان دو جلسه آموزش و حذف زمان استراحت بین آن ها مجاز نیست!

...

البته این موضوع فقط برای مدرسه ی ما نیست و من هیییییییچ مدرسه ای رو نمی شناسم 5 زنگه یا حتی 4 زنگه باشند !

...

جمعیت بالا(که هنوز به خط قرمز نرسیده) و این تعداد جلسات(که مطمئنا مجاز و کاملا قانونی هم هست) ممکن نیست رو کیفیت آموزش اثر نامطلوب بذاره ! اشکال از ماست که تعریفمون از مطلوب و نامطلوب اشتباهه!

...

تنها آرزوی آموزشیم اینه که برم تو یه روستای کوچیک معلمی کنم ! اون طور که دوست دارم :)

...

به قول بعضی ها ، به قول آقامون سعدی و به قول ما ، به قول سعدی بزرگ:

ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی

این ره که تو میروی به ترکستان است

۸ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۰
سپیدار

امروز که روز حافظ بود کلیپی دیدم که ...

از مردم می پرسیدن حافظ رو می شناسین ؟ جوابها: بله ، قطعا!شاعر محبوب من ! غزلسرای محبوب من !

مادر یکی تو دوران بارداری براش حافظ می خونده!(چه مادر فرهیخته ای !... البته به این دختر نمی اومد مادری چنان داشته باشه!)

جوانک مزلّفی گفت : آقا این چه سؤالی بود؟ مگه میشه نشناسیم؟

یکی دیگه شون : احساس می کنم یه موقع هایی من بودم به جای اون که نشستم اون شعره رو گفتم!!!! و گفت که بر عکس مردم که شب یلدا میرن سراغ فال حافظ من همیشه میرم سراغش!

همون جوانک مزلّف یه نقل قولی از گوته کرد که اولا نمیدونم درسته یا نه و در ثانی اسم گوته رو گوتر تلفظ کرد!!! نقل قول:من یه چوب معلقم تو اقیانوس علم حافظ!

حرف از خوندن شعری از حافظ شد ، زبانها به لکنت افتاد و به هم پاس دادن و همون جوانک پرادعایی که می گفت این چه سؤالیه؟ گفت چون درگیر ساختن فیلمه اسم خودش رو هم یادش نمیاد . (کاش فیلم ساختن از یادت بره! جالبه جمله ی گوتر[!] رو به یاد داشت !) اونی که همیشه سراغ حافظ می رفت فکر می کرد تا یه شعر خوب پیدا کنه که نکرد و خیلی هاشون که حتی بیت" الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها " رو هم نمی تونستن درست بخونن!

خانمی "بنی آدم اعضای یک پیکرند"  رو خوند و گفت همه بلدیمش! شعر سعدی رو خوند! اینم لابد اینقدر تو شبکه های مجازی دیده که میگن سر در سازمان ملل زده شده!!!!

خانمی که مادرش تو دوران جنینی براش حافظ می خونده یاد "یوسف گم گشته باز آید به کنعان " افتاد که گویا تو فالش همه اش می اومده و نمیدونست این یوسف گمگشته کِی قراره بیاد؟(یعنی باور کن حافظ خوندن مادرش تو دوران بارداری هم کشکه و ساخته و پرداخته ی ذهن بیمار و معیوب و خودکم بین دختر نابغه اش!)

دیوان رو دادن تا از رو بخونن ! و اون جوانک مزلّفِ چِندِش ، کتاب رو داد دوستش با این بهانه که من هر وقت فال می گیرم کج در میاد(کج خودتی مردکِ پرادعای پوچ! مثلا خیر سرش فیملساز هم بود! یه بیت از معروفترین شاعر کشورش نمیتونه بخونه اونوقت از گوته ! نقل قول می کنه !!! حالا پای حرفش بشینی خودش رو تافته ی جدابافته ای میدونه بین ما ایرانی های جهان سومی و از فرهنگ بالای اروپایی ها و امریکایی ها ساعتها برات وراجی می کنه ها اما وقتی ازش بخوان یه شعر از فردوسی ، حافظ ، مولوی بخونه لال میشه!!)

و دوستش و بقیه ... واااااااااااای فاجعه !

یعنی حتی از روی کتاب هم نمی تونن شعر رو درست بخونن!

***

قبلش تو یه کلیپ دیگه بخشی از نامه ی امیرالمؤمنین به مالک رو دادن مردم بخونن و بگن از کیه؟

جوابها:

- کار کارِ داخلی نیست !بالا بریم پایین بیاییم جهان سومی هستیم !اینا مالِ جهان اوله! (شکر خدا امیرالمؤمنین رو ناخواسته جهان اولی شمرد نه مثل خودش جهان سومی و عقب افتاده!)

- منشورای این جوری از کوروش یا داریوشه !چون که حرفهای بزرگ رو اصولا اینا میزنن !(مطمئنا نمیدونه تنها نوشته ای که از کوروش مونده همون منشور معروفه که اصلش رو هم ندیدیم و سواد خودمون هم که به خوندنش نمی رسه و ترجمه اش هم فوق فوقش تو یه نصف کاغذ A4 جا میشه و بنا به گفته ی آگاهان اصلا درباره ی این موضوعات نیست و خلاصه دُکّونیه که ازش کتابها در آوردن به اسم جملات کوروش!)

و چند تا اسم خارجی (احتمالا تو کتابهای درسی شون دیدن!) چه گورا ، گاندی و ...

***

گویا نه ایرانی هستیم نه مسلمون ...

۳ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۹
سپیدار

و به پیچک فرمود:

نرده را زیبا کن !

عکس هم که معلومه تزئینیه!

هر جا گل پیچک می دیدم ، راهم رو کج می کردم تا از کنارش رد بشم . همیشه مسحور زیبایی و لطافت و طراوت این گل بودم و اگه موقعیت فراهم بود بهش نزدیک می شدم و لابه لای گلها و گلبرگهای قلبی شکلش رو می گشتم تا تخم این گل خوشگل رو پیدا و جمع کنم .

تقریبا هر سال هم تو حیاط می کاشتمش ولی از اونجایی که باغچه ی نُقلی خونه ، زیر سایه ی درخت انگور بود ، هیچوقت پیچک هام به گل نمی نشست . تا اینکه پاییز سال گذشته مردان خونه که ادعا می کردن استاد باغداری و کشاورزی هستند ، اقدام به هرس کردن درخت انگور مذکور کردن و از اونجایی که خیلی استاد بودن دقیقا شاخه های اصلی رو زدن و تو بهار درخت انگور رشد نکرد که نکرد .. به لطف شاهکار آقایون امسال حتی یک خوشه انگور هم ندیدیم عوضش باغچه ی زیر درخت ،روی آفتاب رو دید و پیچکهام دور تنه ی انگور پیچیدن و به گُل نشستن. 

گلهایی با رنگهایی متفاوت که دیدنشون هر صبح حال آدم رو خوب می کنه!

هر چند حسرت داشتن شمعدونی های شاداب هنوز رو دلمه ولی یاس رازقی و پیچک از اتفاقات خوب بهار امسال بود ... تا باد چنین بادا !

پ ن: عجب پاییزی شده امسال ! مهر هنوز به نیمه نرسیده زمستون با برف و بارون و سرما سرزده سر رسید.

بارون دیروز و دیشب خیلی خوب بود . دیروز بچه ها کنار پنجره ی کلاس جمع شدن تا بارون رو ببینند . جالبه روشن کردن بخاری تو مهر ! (اوایل مهر اینقدر هوا گرم بود که یکی از اولیا یه پنکه آورد برای کلاسمون ولی پنکه آوردن همان و خنک شدن هوا همان!)

*****

من ز جنس پیچکم

اما دریغ

در مسیر باد

می رویانی ام

۳ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۸
سپیدار

پیغام کربلا به نجف برد جبرئیل
یا مرتضی علی پسری داشتی چه شد ؟

 

پیغام علقمه به نجف برد جبرئیل
یا مرتضی علی قمری داشتی چه شد ؟

...

پ ن1: چهارشنبه 5 مهر جایی دست و پام بند بود درست تو چند کیلومتری محل تشییع شهید پاسدار محسن حججی . شاید 15-20 دقیقه فاصله بیشتر نمی شد ولی من نتونستم برم و حسرتش رو دلم موند ... بعدش دیگه حس و حال به روز کردن وبلاگ رو پیدا نکردم ...

پ ن2: اگه هیئت، محله، شهر یا هر کس و هر جای دیگه ای بتونه به عزاداری خانمها سر و سامان بده میشه امیدوار به درست شدن مراسم عزاداری شد ...

یکی محض رضای خدا این خانم ها رو از تو خیابون و اطراف هیئت ها و دنبال دسته های عزاداری جمع کنه (ایضا آقایون تماشاچی و پلاس تو خیابونها رو!)...

کاش تو همه جا مثل عزاداری حزب الله لبنان یه خیابون خانومها عزاداری می کردن یه خیابون آقایون . اونطوری شاید کمتر شاهد این صحنه های عجیب و غریب تو روزهای عزای حضرت اباعبدلله باشیم ... (موضوعی که هر سال سرش حرص می خورم و سال به سال دریغ از پارسال!)

هر چند عزاداری هیئت های بزرگی مثل حسینیه و زینبیه اعظم زنجان و اردبیل و شهرهایی که گاهی تو تلویزیون می بینیم تا حدودی موفق شدن زنها رو از تماشاچیِ مخلّ مراسم بودن خارج کنن ، امسال شکر خدا دسته ی عزاداری دانشگاه امام صادق علیه السلام تو تهران هم سعی کردن و عزاداری پاکیزه ای رو اجرا کردن . دسته ی روز تاسوعا و عاشورای این مسجد اگه گسترش پیدا کنه ان شاءالله حال عزاداری هامون تا حدودی بهتر میشه .ان شاءالله

***

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن

ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

*

دل در تب لبیک ، تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را

همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

*

بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدم

زآنرو که رقصی با تن بی سر نکردیم

قیصر امین پور

۲ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۸
سپیدار

امروز جشن شکوفه ها داشتیم .   5 تا کلاس اول داریم هر کدوم 40 نفر!!!!!!

بله گویا امسال باید معلمی رو تعطیل کرده و فقط سعی کنیم مبصر خوبی باشیم! ناراحت

خدایی چطور میشه هر روز به 40 نفر سرمشق داد ، مشق 40 نفر رو دید ، اشکالات 40 نفر رو رفع کرد ، از 40 نفر درس پرسید و هر روز یک یا چند تا مفهوم و موضوع از ریاضی و فارسی و علوم و قرآن و هنر و ورزش رو تدریس و ارزشیابی کرد و مطمئن شد که بچه ها یاد گرفته اند (بچه های کلاس اول بیشترین احتیاج رو به کمک و توجه معلم دارند و نمیشه مثل مقاطع و پایه های بالاتر خیلی به اختیار خودشون باشند ، حداقل تو ترم اول) ،  هفته ای حداقل 2-3تا املا گفت و املای 40 نفر رو تصحیح کرد و متناسب با هر دانش آموز یه جمله ی توصیفی برای هر املا نوشت ، ماهی چندتا آزمون ریاضی و فارسی و علوم و ... گرفت ، هر هفته حداقل 40 تا برگه ی تکلیف رو تصحیح کرد و بازخورد توصیفی مناسب داد ، البته همه ی این برنامه ها طبق فرمایش حضرات مسئول و برنامه ریز خجسته دل باید دانش آموز محور هم باشه ! علاوه بر اینها به 40 نفر درست نشستن و راه رفتن و حرف زدن و فکر کردن و ... یاد داد ، براشون کتاب خوند و باهاشون بازی کرد و  روابط اجتماعی سالم و احترام به قانون و دوست داشتن وطن و ارزش کار و  هزار تا ارزش و هنجار دیگه رو هم یاد داد.

 

و البته همه ی این کارها رو باید کسی انجام بده که هشتش گرو دوازدهشه و شأن اجتماعیش پامال و دیگه اعصابش تحمل فشار بیشتر رو نداره!

اون هم با این اوضاع که باید 25 زنگ آموزشی رو تو 15 زنگ جا بدیم (3 زنگ بیشتر در روز نداریم )!راستی چه جوری میشه؟

***

مدرسه مون مثل خیلی از مدارس دیگه کمبود معلم داره . اون هم معلم کلاس اول . هنوز تکلیف اون کلاس خالی معلوم نیست  .  مدیر می گفت شاید مجبور بشه خودش تا مدتی اون کلاس رو اداره کنه! بیچاره تر از ما و بچه های کلاسمون بچه های اون کلاسی هستند که معلم ندارند !

classsize

چاره اش که معلومه ساختن مدارس بیشتر و استخدام معلم بیشتره اما ...

اگه مدرسه بسازن و معلم بیشتری استخدام کنن اونوقت کی حقوق نجومی بگیره و کی موجودی صندوق ذخیره ی فرهنگیان یا دیگر صندوقهای معظم رو تخلیه کنه؟!!!!نیشخند

باورتون میشه همین شورای 21 نفره ی شهر تهران تو این قحطی و نیستی بودجه یک میلیارد تومن وجه رایج مملکت رو از بیت المال برداشتن دادن برا خودشون نفری یه پژو پارس و یه تبلت 5 میلیونی خریدن؟!!!!!!متفکر

میدونین با یکی دو میلیون به راحتی میشه یه کلاس رو هوشمند کرد؟ یک میلیارد یعنی هوشمند شدن 600-700 تا کلاس ! یعنی حقوق یک سال 50-60 معلم تازه نفس! یعنی معلم داشتن 50 -60 کلاس تو یک سال و معلم داشتن حدود 2000 دانش آموز! ... یعنی...  بی خیال !

***

طبق فرمایش رئیس جمهور محترم تو سیزدهمین جشنواره ی شهید رجایی (همین دو سه هفته پیش!):

"این چه حرف غلطی است که کسی بگوید حقوق من کم است؟ / چه کسی مجبورت کرده بمانی؟ خب خداحافظی کن برو !"(+)

مجبورمون نکردن که تو این شغل بمونیم ! اگه از حقوق و شرایطش ناراضی هستیم می تونیم خداحافظی کنیم بریم !!!!! نیشخند

***

با وجود همه ی اینا ، بچه ها چه گناهی دارن ؟ اگه میخواهیم فردامون بهتر از امروز بشه چاره ای نداریم جز تربیت همین بچه ها !

من که تصمیم دارم از اولیای بچه ها بیشتر کمک بگیرم برای بهتر شدن اوضاع!

شما چه می کنید؟متفکر

۳ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۵
سپیدار