سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

خاطرات بی خانمان

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

تا 4-5 سالگیم رو تو یکی از شهرهای شمالی گذروندم . بعضی خاطرات اون روزها خیلی محکم به دیواره ی حافظه ام چسبیدن.

***

سه طرف خونه خالی بود . خالی خالی هم که نه ! یعنی فقط از یه طرف یه خونه بهش چسبیده بود . پشت خونه باغچه ی بدون حصار کسی بود که چندتا درخت توش کاشته شده بود . سمت راستش هم یه راه خاکی بود به اون باغچه ، جلوی خونه هم که کوچه بود و انتهای کوچه هم رودخونه و شالیزاری .(از شالیزار و رودخونه چیزی یادم نمیاد فقط میدونم بود!)

خونه های شمال به خاطر رطوبت و بارندگی زیاد ،معمولا یه مقداری از سطح زمین بلندترند  ! ایوان خونه ی ما هم یک متری کمتر یا بیشتر از سطح زمین بالاتر بود . روی دیوار همین به اصطلاح ایوان هم تو ارتفاع حول و حوش یک متر و خرده ای یک پنجره بود  به سمت اون باغچه ی پشت خونه . پنجره ی پنجره هم که نه! قرار بود به زودی در آن مکان یک پنجره نصب شود ولی عجالتاً ما اون سوراخ مربع شکل روی دیوار رو "پنجره" صدا می کردیم ! ارتفاع این پنجره که به باغچه ی پشت خونه باز می شد از بیرون کمی بیشتر از 2 متر می شد .

یادم میاد گاهی که با مامان در می اومدیم تو کوچه، در خونه بسته میشد و ما میموندیم پشت در ! کلیدی هم که دستمون نبود ! چه کار باید می کردیم؟

هیچی دیگه ! شما باشین چه کار می کنید؟ بله! مامان من رو بلند می کرد تا از اون پنجره ی پشت خونه برم بالا ، بپرم تو ایوان و بعد برم تو حیاط و در رو باز کنم!

اما این در باز کردن که به همین راحتی ها نبود!

همیشه ی خدا وقتی از اون پنجره میخواستم برم تو ایوان خونه، شکمم سائیده می شد به لبه ی سیمانی اون شبه پنجره و زخمی می شدم و همونجا آرزو می کردم که کاش زودتر بزرگ بشم تا بدون زخمی شدن از اون پنجره بپرم پایین !

یکی از آرزوهای بزرگ و جدی اون دختر بچه ی لاغر و ریزه میزه همین بود !پایین اومدن راحت و بدون جراحت از ارتفاع یک مترو خرده ای!

خیلی زود از اون خونه و اون شهر رفتیم و اون دختر کوچولو فرصت نکرد به آرزوش برسه ! بزرگ شد و حسرت پریدن بدون دردسر از اون پنجره به ایوان خونه تو دلش موند که موند .

...

سالها بعد گذرمون دوباره به اون کوچه و خونه ی قدیمی افتاد.  افتاد که نه ، انداختیم . به اصرار من رفتیم برای دیدن کوچه و خونه های بچگیم!

بعد از طغیان رودخونه ی انتهای کوچه تو خیلی سال قبل و زیر آب رفتن خیلی از خونه ها و کوچ بعضی اهالی، از تنها خونه ای که بیشتر از خونه ی خودمون دوسِش داشتم و باهاش خاطره های بیشتر هم، هیچی نمونده بود . هیچیِ هیچی ! یه زمین خالی که علف های خودرو جابه جا توش در اومده بود . انگار هیچ وقت اونجا خونه ای نبوده ! گویا اون چاه آبی که عاشق صدای افتادن سطل آب توش بودم هیچ وقت نبوده ! اون درخت بزرگ بِه حیاط پشتی که از مزه اش بَدم می اومد هم .

خیلی دلم میخواست برم داخل خونه خودمون رو ببینم ولی... اون خونه رو تبدیل کرده بودن به دو تا خونه ی مجزا ! پس مطمئنا داخل خونه دیگه چیزی از گذشته نداشت که ارزش دیدن داشته باشه . حتی درخت سیب پشت در فلزی کوچیک حیاط هم دیگه نبود.

رفتم تا از داخل باغچه ی پشت خونه، اون پنجره ی خاطره انگیز رو ببینم که دیدم با کشیدن دیواری تو یک متریش از باغچه جدا شده و حتی اگه کلیدشون هم گم بشه دیگه نمیشه از اون پنجره وارد ایوان بشن. 

***

به نظرم باید گذشت از خیر دیدن جاهای قدیمی که ازش خاطره داری ، وقتی مطمئن نیستی که همونطور موندن یا نه!

الان که به اون کوچه و خونه ی قدیمی فکر می کنم ، بلافاصله تصویر فعلی اون جاها هم خودشون رو تحمیل می کنند به ذهنم و خاطره هام رو گیج و سرگردون می کنن!  پس ترجیح میدم دیگه نرَم به جاهایی که باهاشون خاطره دارم و الان تغییر کردن و بگذارم خاطره هام فضایی برای نفس کشیدن داشته باشند.

دیدن جای خاطره انگیزی که عوض شده، یه جور خراب کردن اون خاطره است ! خراب کردن خونه ی خاطره هاست رو سرشون . یه جور آواره کردن خاطره هاست . خاطره هم که نمیتونه بدون خونه دوام بیاره ، دق می کنه و میمیره. 

وقتی جایی نباشه تا خاطره ها توش زنده بمونن ، یواش یواش از بین میرن ... مثل الان من که دیگه نمی تونم برم بالای پنجره ای که بسته است و نمیتونم برم رو دیواری که قبلا نبود ... نمیتونم تو اون زمین ، چاه آب رو پیدا کنم و سطل رو بندازم توش تا صدای برخوردش با آب رو بشنوم ... نمیتونم رو ایوانی که نیست بنشینم ... نمیتونم چادر سفید گل گلی تازه ام رو تو بارون سر کنم و برم تو خونه ای که نیست تا عزیزی ببینه چه قدر قشنگ شدم ... نمیتونم اشتباهی ماشه ی تفنگ بادی رو بچکونم و بشکنم شیشه ی پنجره ای رو که نیست ... نمی تونم قوری کوچیکی رو که یه دقیقه پیش از فروشنده ی دوره گرد برام خریده بودن ، تو حیاطی که نیست بشورم و شاهد افتادن و شکستنش باشم ...

***

پ ن: خیلی وقتها فکر می کنم کاش اون چند سال رو به جای زندگی تو یکی از شهرهای شمال تو یکی از روستاهای شمال گذرونده بودم . اونوقت شاید الان می تونستم دوباره برگردم اونجا ولی حیف ....

۹۶/۰۷/۲۳
سپیدار

خاطره

نظرات (۲)

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۸ مامان طاهره
اشکالی نداره.بهتر از اینه که خانه باشه ویار نباشه.خدا همه ی پدرو مادرا رودر سلامتی کامل حفظ وکنه وبهشون عمرباعزت وطولانی بده.قدر شون روبدونید بشینیدازاون روزاباشادی کنارهم یاد کنید.پاینده باشید
پاسخ:
درسته ... 
***
به قول فاضل نظری:
دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی
در فکر سوی دیگری ... آوخ چه آونگی 
***
ما آدمها موجودات عجیبی هستیم ...
سلام سپیدار مهربونم
من تا پنج سالگی تو روستا بودم اما هیچی نه از خونه مون باقی مونده نه از اون کوچه همه تخریب و جاشو خونه و کوچه جدید ساختند
کوچه ها و خیابون ها به دنیا میان پیر می شن و بعد می میرند اما کوچه و خونه ما گویا پیر بوده که من به دنیا اومدم شایدم نه عمرش کوتاه تر از من بوده
پاسخ:
سلام عزیزم
باز خوبه اگه این پیر شدن ها و رفتن ها ، به دنیا آمدن ها و جوان شدن هایی هم در پی داشته باشند ...
البته همین که روستایی باشه که واقعا روستا باشه  ، روستاییکه آدم کس و کاری توش داشته باشه ، کس و کاری که بتونه حداقل چند روزی در سال مهمانش بشه خییییییییییلی خوبه ... و غبطه برانگیز !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی