سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

گوئیا شان نزولش می شود ایران ما

هرچه بر "موسی بن جعفر"سوره نازل می شود

زیر دِین چارده معصومم اما گردنم

زیر دِین حضرت موسَی‌بن‌جعفر بیشتر

 ***

گردنم در زیر دیِن آن امامی هست که

داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر

----------------------------------------------------

پ ن: فاصله مون تا قم حول و حوش 100 کیلومتر بیشتر نیست اما آخرین باری که این 100 کیلومتر رو طی کردم مربوط میشه به 15 ماه قبل!!! 

چندین و چند بار هم برنامه ریزی کردم بلکه یه جوری راهی بشم اما نشد که نشد!

نمونه اش دو روز پیش و هفته ی پیش تر که حتی ساعت حرکت رو هم تعیین کردیم ولی باز کنسل شد ! (به قول دکتر یونس چه کار می کنی اینهمه توفیقاتت زیاد؟ ! ... خودمم موندم! )

۳ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۳
سپیدار

1

معمولا هر ماه یه بار میریم فروشگاه و مایحتاج یک ماهه رو خرید می کنیم . تا حالا خیلی لذت می بردم از این خرید ! اینکه سبد چرخدار رو پر کنیم و بعد 7-8 تا کیسه ی پر رو دست بگیریم و صندوق عقب ماشین رو باهاشون پر کنیم خیلی برام لذت بخش بود! ... اینکه هر چی دوست داری و میخواهی یه جا باشه و بتونی برداری بندازی تو سبد رو دوست داشتم تا اینکه ...

تا اینکه چند روز پیش یه فروشگاه زنجیره ای رو که جدیدا افتتاح شده ، برا خرید کردن انتخاب کردیم !

مثل همیشه خرید کردیم و کیسه به دست از فروشگاه اومدیم بیرون!... یه باره چشمم خورد به دو تا مغازه ی کوچک سوپرمارکت که درست روبرو و سمت راست این فروشگاه تازه تأسیس بودن ! مغازه هایی سوت و کور! صاحب یکی از این مغازه ها تنها نشسته بود جلوی مغازه اش و عبور مرور افراد رو تماشا می کرد... و ناگهان احساس خجالت کردم! خجالت کشیدم از جلوی چشم اونها با کیسه های پر رد بشم ! 

فروشگاه هایی که تا حالا می رفتیم اطرافشون سوپرمارکت و بقالی ای نبود . ولی این یکی درست اومده تو محله ای جاخوش کرده که یکی درمیون سر کوچه هاش یه مغازه ی کوچک بود! 

از اون روز تصویر اون دو تا مغازه ، مثل یه سوزن هر از چند وقتی تو قلب و مغزم فرو میره ! تصویر مغازه های کوچیکی که زیر چرخ این فروشگاه های بزرگ له میشن و زنجیره ای از اتفاقات که پیامد این له شدنه!

نمیدونم ! واقعا نمیدونم ! شاید همه ی اینها طبیعی باشه ! شاید همه ی این اتفاقات مقتضیات زمانه است! شاید من زیادی حساس شدم و دارم سخت می گیرم ! شاید باید کمی بی خیال بشم ! ... ولی هر چیه دیگه دوست ندارم از اون فروشگاه خرید کنم !

***

2

قبلا تقویم رو برمی داشت و تعطیلاتش رو چک می کرد ! می گشت ببینه کجا تعطیلات پشت سر هم افتاده تا با خوشحالی نشونشون بده و بگه : آخ جون ! استراحت ! جووووون میده برا سفر !

حالا هم تقویم رو برمی داره . حالا هم تعطیلات رو چک می کنه . حالا هم می گرده ببینه کجا تعطیلات پشت سر هم افتادن ... ولی اینبار با پیدا کردنشون خوشحال نمیشه ! آخه تعطیلات یعنی خوابیدن کار و کاسبی ش ! یعنی ضرر!

***

مثل اینکه هیچ چیز و اتفاق خوبی مطلق نیست ! هر خوبی ای دو رو داره ! یه روش شیر ، یه روش خط! سکه هر طرفی بیفته ، کسی هست که ناراحت بشه ! 

 

۱ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۵
سپیدار

« سفر ما را جای تازه نمی برد جای قبلی را برایمان تازه می کند . »

*****

تو اون دو ساعتی که دیروز بیکار و منتظر نشسته بودم ،به جای دید زدن مردم شروع به خوندن pdf کتابی کردم که دوستی سفارش خوندنش رو کرده بود .

"ماه کامل می شود" فریبا وفی- نشر مرکز

یه کتاب حدود 100 صفحه ای . کتاب بیشتر درگیری های ذهنی و درونی "بهاره " شخصیت اصلی قصه است .  دختری که برا ملاقات پسری به اسم "بهنام" به استانبول میره بلکه ماجرایی از نوع عشق رو تجربه کنه! و تمام کتاب خاطرات ، مشاهدات و دریافت های بهاره از این سفر چند روزه است که برای دو تا از دوستانش تعریف می کنه بعلاوه ی گفتگوهای درونی او با خودش و مرور خاطراتی که به نوعی به این رفت و برگشت و دلیلش مربوط میشه!

و شخصیت مهم دیگه ای که کمتر درباره اش میگه ولی به نظر میرسه قراره به نوعی قصه باهاش "کامل" و تمام بشه: " دوستِ عزیز"!

هر چند من به شخصه متوجه نشدم چرا و چگونه "ماه کامل شد"! گویا قرار بوده سفر به ترکیه نقطه ی عطف قصه باشه ! ظرف مکانی که اتفاقات و ماجراهای رخ داده در درونش ، باعث تکامل شخصیت اصلی قصه بشه ! ولی چیزی جز یه نگاه توریستی ظاهربین، تو سفر و گزارش سفر مشاهده نمیشه و معلوم نمیشه چرا و چه طور این سفر "جای قبلی" رو برای بهاره "تازه" می کنه!

و در ضمن شخصیت بهاره هم همچین شخصیت پخته ای نیست که بشه به احساسش در مورد " دوست عزیز" اطمینان و "کامل شدن ماه" در انتهای قصه رو باور کرد!

جالبه که قصه از آخر شروع میشه و زمانی که کتاب رو تموم می کنی تازه ربط ماجراها و دیالوگهایی که خونده شده مشخص میشه . حالا اگه یک بار دیگه از اول کتاب رو بخونی متوجه منظور حرفها و درگیری های ذهنی "بهاره" میشی!

سبک زندگی غربی و متضاد با بدیهیات شرعی شخصیت های قصه طبعاً و طبیعتاً متضاد با سبک زندگی مورد پسند و قبول منه ولی خب نمیشه انکار کرد که این سبک و الگوی زندگی حداقل تو تهران زیاده!

با اینکه کتاب "ماه کامل می شود" کتاب چندان مهم و جالبی نیست که پیشنهاد کنم همه بخونن، با این حال من این سبک داستان هایی رو که آخر قصه انگار پروژکتور روشن میشه و چیزهایی که طی قصه گیجت می کرد رو روشن می کنه ، دوست دارم! قصه هایی که چیزی برا کشف کردن دارند! هر چند شاید حاضر نباشم به کتابهای اینچنینی پول بدم!

پ ن: قبلا کتاب "در راه ویلا" ی فریبا وفی رو خوندم. مجموعه داستانهای کوتاه چند صفحه ای درباره ی زندگی معمولی آدمهای معمولی ! به نظرم بهتر از این یکی بود!

۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۷
سپیدار

سه تا چیز هست که هر جا ببینمشون یا باید بخرمشون یا وایستم به تماشاشون : شمعدونی ، کتاب و روسری! 

دیروز با هر سه روبه رو شدم !

اول تو جایی که باید یه دو ساعتی همین طور بی کار ، منتظر می نشستم ،به خوندن pdf  یه کتاب رو آوردم.

 "ماه کامل می شود" فریبا وفی . یه صد صفحه ای میشد . شروع کردم به خوندن و 4-5 صفحه بیشتر نمونده بود که نوبتم شد .کتاب جالبی بود . بَدَم نیومد . بقیه اش رو تو مترو خوندم . 

بعد تصمیم گرفتم برا تمدد اعصاب ، پیاده روی سمت کتابفروشی های خیابون انقلاب رو پیاده گز کنم !با اینکه تصویر کتابخونه ی پر و پیمون جلوی چشمام بود که داد میزد دیگه جا نداره و تصمیم نداشتم خیلی کتاب بخرم اما ...

اول یه کتاب از دست فروشای کنار خیابون که یواش یواش داره تعدادشون زیاد میشه خریدم!دست فروشی که کتابهاش رو منظم و مرتب چیده بود رو زمین نه مثل دستفروش سر خیابون 12 فروردین که کتابها رو با بی احترامی کامل کپّه کرده بود رو هم ! انگار کن کامیون بار آجر رو خالی کرده یه گوشه!فروشنده داد میزد مثلاً 3 تا کتاب 5 تومن؟!!!

بعد همین طور تماشاکنان ویترین کتابفروشی ها رو نگاه می کردم که رسیدم به کتابفروشی شرکت انتشارات کیهان که پر از کتابهای خوب بود . رفتم تو و قفسه به قفسه کتابهاش رو دیدم و 3-4 تا کتاب رو هم خریدم . وقتی از کتابفروشی اومدم بیرون تازه چشمم به 5-6 تا گلدونی افتاد که بیرون مغازه کنار ویترین چیده بودن ! جالب بود با اینکه تموم کتابای ویترین رو دونه به دونه قبل از ورود نگاه کردم ولی گلدونا رو ندیده بودم! تنها کتابفروشی ای بود که گلدون چیده بود بیرون مغازه!-به احتمال زیاد تنها کتابفرشی! -خم شدم و برگهای کوچک و مخملی شمعدونی رو لمس و دستم رو بو کردم (کاری که تقریبا با دیدن هر شمعدونی ای انجام میدم!درست مثل بوته گوجه فرنگی یا همین پونه ی خوشبویی که تو جعبه کاشتیم و من هر وقت از جلوش رد میشم موهاشو با دستام به هم میریزنم تا بوی قشنگشون بلند شه!) دیدن شمعدونی تو این موقعیت برام خیلی خوشایند بود!

تو مترو هم که ترافیک دستفروش ها بود یه خانومی روسری می فروخت ! می گفت روسری هاش از ترکیه اومده و تو مغازه ها 50 تومنه و ایشون 15 میدن ! خیییییلی خوشگل بودن! یکیش بدجور چشمم رو گرفته بود! همه اش تو مترو گردن میکشیدم تا ببینمش ... ولی خودم رو کنترل کردم که بی خیالش بشم ! با اینکه میدونم اکثر روسری های بازار مال ترکیه است و چین ، ولی همین ترکیه ترکیه کردنش باعث شد رو دنده ی لج بیفتم و نخرمش!

الان یه کم دلم میسوزه ! خیلی خوشگل بود کاش خریده بودمش!افسوس

۲ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۷
سپیدار

وقتی تو یه کتاب خارجی اسم "ایران" رو می بینم جدا از ماهیت و منظور اون مطلب ، دیدن این کلمه اینقدر برام جالبه که انگار کن تو دیار غربت یه آشنا ببینی ! تو این کتاب "دن آرام" جناب شولوخوف هم که احمد شاملو ترجمه اش کرده یه جا اسمی از "ایران" آورده که بد نیست اون تیکه رو اینجا ثبت کنم ! 

صفحه ی 883 از دفتر اول ، جلد دوم:

◇◇◇◇◇

این فدورلی خاوی دوف (F.D Lixavidof فدور دیمیتری یه ویچ لیخاوی دوف ) یکی از موجوداتی بود که لنگه اش کمتر پیدا می شود . قزاقی بود اهل خوتور(=روستا ) گوسی نو-لی خاوی دافس کی . دانشکده ی نظامی اش را که تمام کرد مدت درازی غیب اش زد . پس از چند سال که به خوتورش برگشت با اجازه ی رسمی مقامات عالی مملکت تو استانیتسا(بخش یا ناحیه ) کارکینس کایا از میان جوان هایی که خدمت سربازی شان را تمام کرده بودند صدتایی یکه بزن و کله خر انتخاب کرد برداشت با خودش به ایران برد و یک سالی آن جا ماند . دسته اش گارد شخصی شاه راتشکیل می داد . با انجام انقلاب ایران دسته اش را گذاشت با شاه فرار کرد و باز بهد از مدتی مثل دفعه ی پیش سرو کله اش بی خبر تو کارگین پیدا شد در حالی که چند تا از افرادش هم راه اش بودند و سه تا از اسب های عربی اصیل استبل شاه و کلی اموال غارتی دست اول با خودش آورده بود : قالی های نفیس و جواهرات نایاب و قواره قواره پارچه های ابریشم به رنگ های بی نظیر . یک ماه تمام عیش و عشرت بی حسابی فرمود ، مشت مشت سکه ی طلای ایرانی ریخت و پاش کرد ، با اسب شاهانه ی یک تیغ سفید مثل برف اش که ساق های باریک و گردنی مثل قو داشت از این خوتور به آن خوتور تاخت ، همان جور سواره از پله های فروشگاه له واچکین رفت بالا ، همان جور سواره پول خریدهاش را داد و همان جور سواره از در دیگر فروشگاه آمد پاییت و دوباره یکهو آب شد فرو رفت تو زمین و یار غار و محرم اسرار و نوکر وفادارش پانته لی یوشکا ی رقاص را هم که از اهالی گوسی نو-لی خاوی دافس کی بود با اسب ها و فرش ها و همه ی چیزهایی که از ایران آورده بود با خودش برد .

شش ماه بعد خبرش از آلبانی رسید . 

پ ن: کدوم شاه و کدوم انقلابش رو نمی دونم !

۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۶
سپیدار

با همه ی خوبی ترجمه ی احمد شاملو از دُن آرام میخاییل شولوخوف و با وجود توضیحی که شاملو اول کتاب درباره ی رسم الخط خاص کتاب داده ، من خیلی جاها رسم الخطش رو نپسندیدم . مثلاً:

زمبور- امباری - بجمبد - جُمب و جوش - جَمب - شمبه - گمبد و ...

پیره مرد - پدره - پیره زن و ...

کومک - نلبکی- دُمب اش - مُرواری(به جای مروارید) - اُق (به جای عُق)- هیچچی - وال لا - یال لا - سه گره اش را به هم کشید (سِگِرمه؟)- خانه های اهل بوق(ما میگیم عهد بوق) -هفصنار (هفتصنار)- بریز چایی خورد (ما میگیم یه ریزو ...

تاعون - سوقات - قوتی - افلاتون - شست و نه (به جای شصت و نه) - و ... و جالبه که "جنگولک بازی" رو به شکل (جنغولک بازی) پذیرفته  و "غِل دادن" رو به جای"قِل دادن" !پشت مشت - مایه تیله - درز و دورز - قاراشمیش - گوشه موشه و ...

و کلمات زیادی که تا حالا ندیده و نشنیده بودم و معنی شون رو نمی دونستم . مثل:

تنگ غلاغ پر (یه چیزی مثل نزدیک غروب مثلاً)، یه

 پِرزْنِه نمک - هُردودکشان به طرفش خیز برداشت  - روی پله ی اول لُکه رفت و پای لَنگش ضرب دید .- با اِلم و اشاره نظر زن اش را پرسید - پای مأوف اش را تکان می داد - چلغوزِ مرغ - سُقت و لُقت و سالم و سرحال - تفسیده - قدم یورغه - زغره - کُمبه - هم سن و هم تاچه - کُهِّه - سنده - غازکلنگ - آلکسه ی چلاقه که چشم و قسمت چپ صورت اش جیشتان جیشتان می کرد - زاری و زرمه کردن - واسه ایز گم کردن سری به آشپزخانه می زد - رندیدن - چکولیدن - تخل پخل - اسب سوغان - سُمب و سو (یعنی جست و جو) - رنگ الخ پلخی(الکی)- دار و ندارش غَرَما می شد - چلزه - ورچلزیده - گاب (به جای گاو)

البته تو همه ی داستان جایی که به گاوهایی که تو مزرعه استفاده میشه به جای کلمه ی "گاو" از کلمه ی "ورزا" استفاده کرده.

چند تا کلمه همه دیدم که فقط یا بیشتر تو زبان تُرکی شنیده بودم مثل:

قمچی - چمچه - تپوک - غلبیل(= غربیل) - چلیک - لاپ  و ...

*****

یه نکته ی جالب این کتاب یا بهتره بگم زبان روسی خلاصه کردن و یا محبت آمیز صدا کردن اسامی هست .به طور مثال:

گریگوری به شکل های گریشکا ، گریشا و گریشنکا تلفظ میشه.

ایلیا = ایلی یوشا - ایلی یوشن کا (که تلفظ شون از اسم اصلی سخت تره!)

داریا = داشکا

دیمیتری = میتکا - میتری

یودوکه یا = دونیاشکا - دونکا

آکسینیا = آکسیوشا - کسیوشا

پراخور= پروشکا - پروشن کا

میخاییل = میشکا - میشاتکا

مثل ما که اسم ها رو تغییر میدیم موقع صدا کردن!

۱ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۱
سپیدار

یه چیز دیگه که تو ترجمه ی احمد شاملو از دُن آرام نظرم رو جلب کرد ، ضرب المثل هایی بود که خیلی به جا استفاده شده بود و من یا نشنیده بودم یا کمتر به گوش و چشمم خورده بود . مثل:

***

آینه ی خودت را گم کرده ای؟

تو هم ماشاءالله واسه هر سوراخ میخی ها!

ناهار را خوردَنَک جِستَنَک کردند .

شمردن پول کیف همسایه سخت است .

فلانی نارون است : خم می شود اما بی خود زورت را حرام نکن که بشکنی اش

نگران نباش . مُهره ی سوراخ دار زمین نمی ماند.

شده ای سگِ بسته: پشت سر همه پارس می کنی !

پس خدا رسولی به ام جواب بده .(ما می گیم خدا وکیلی!)

نه آب رفته به جوب بر می گردد نه اشکِ رفته به چشم

آدم خوب نیست هر یاوه یی را که به گوش اش خواندند زرتی ببندد گوشه ی چارقدش مثل پیره زن ها راه بیفتد پیش در و همسایه تعریف بکند .

یک من آرد چند تا نان میده!(همون یک من ماست چه قدر کره داره!)

پل ات آن ور آب است .

من تو کارِ توپخانه گچِ گچ ام. (بلد نبودن کاری)

اسب و استر که دعواشان شد مورچه ها زیر پا له می شوند .

دست و پا نمدی (شاید همون دست و پا چُلُفتی خودمون)

حکایت چرخ پنجم درشکه .(چیز بی اهمیت)

کسی که از زیر و زرچوبه ی همه چی خبر دارد .

۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۰
سپیدار

"دُن آرام"توسط "احمد شاملو" خیلی روان و سلیس ترجمه شده . ترجمه های دیگه رو ندیده و نخوندم ولی تو خیلی از بخش های این ترجمه به راحتی میشد ردّ پای یه مترجم اهل شعر و ادب رو دید .

مثلا ً تو خیلی از جاها سربازان و قزاق ها و ... شعر و ترانه ای رو می خوندن و طبعا ترجمه ی موزون این اشعار به فارسی کارِ هر مترجمی نیست و ناگفته پیداست که ترجمه ی ساده و لغت به لغت این شعرها هم از ارزش های کتاب و ترجمه کم می  کنه ؛ اما احمد شاملو با توجه به شناختش از شعر و ادبیات ، شعرها و ترانه های کتاب رو با سبک و لحن و وزن متناسب با حال و هوای شعر اصلی ترجمه کرده .

توصیفهای ادبی و شاعرانه ی مناظر هم که به نظرم یکی از زیبایی های این کتابه ،خیلی خوب از آب دراومده و قشنگ میشه فهمید مترجم خودش هم دستی بر این آتش داره .

چند تا از توصیف های شاعرانه ی این کتاب که من دوستشون داشتم:

*

آتش رو به خاموشی می رفت . سرشاخه های سوزان ، جمع کوچک دور هم نشسته را تو عطر عسلیِ برگ های نیم سوخته می پوشاند و شعله اش چهره شان را روشن می کرد .

*

آفتاب مثل زردآلوی نارنجی رنگی بالای خوتور[= روستا] در حال رسیدن بود . توده های ابر ، بالاتر از آفتاب ، دودکنان می سوخت.

*

توی عالم فکر و خیال باد را نگاه می کرد که چه طور موی پُرپشت بلوط های باغ را صاف می کند و علف های خمیده را که زیر افتاب شفاف به نظر می آمد می دواند .

*

برفِ زردی از برگ خشک تو سرتاسر درّه می بارید و پچ پچ کنان به زمین می نشست .

*

کوره راه های طی شده یی که زیر علف زمان پنهان شده بود ...

*

... کلاف خاکستری و بی دوام اختلاطْ با هم را وا کرده بودند .

*

... تابستان از آفتابْ در تا آفتابْ پَر ، کنار خانه رو نیمکتی می نشست .

*

کلافِ لاجوردیِ روزهایِ اولِ تابستانْ باز می شد .

*

برگ های دست دوزی شده ی بلوط ...

*

علفْ گور را محو می کند ، زمان درد را . باد ردّ پای رفتگان را می لیسد .

*

و عطر شرابیِ خاکِ پس از شخمِ پاییزه را حریصانه نوشیدن.

*

سکوت به گوش [قزاق ها] لالایی می گفت

*

و کلی از این تعبیر و تشبیه های قشنگ ...

۱ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۲
سپیدار

"دُن آرام"! کتابی که سالها دلم می خواست بخونمش و هر بار به بهونه ای از صرافتش افتاده بودم.

تا اینکه بالاخره دو سه روز پیش ، بعد از 21 روز تموم شد.

 

  "دُن آرام" اثر میخاییل شولوخوف - ترجمه ی احمد شاملو - انتشارات مازیار

******

دُن آرام رمانی هست 4 جلدی که تو دو دفتر(جلد) و در 1960 صفحه چاپ شده .

کتاب خیلی حجیمه و خوندش کارِ آسونی نیست .دن آرام درباره ی انقلاب روسیه و نحوه ی سرکار اومدن کمونیست هاست . شخصیت های قصه خیلی زیادن ولی همین تکثر شخصیت ها و توصیف دقیق افراد ، افعال و مکانها باعث شده که خواننده تصویر کامل و واضحی از سبک زندگی ، عادات و رسوم و زندگی روزمره ی مردمی که این قصه بهشون پرداخته به دست بیاره.

از اونجایی که ما هم جنگ و انقلابی رو تجربه کرده ایم و داستان زندگی خیلی از مردم و فرماندهان جنگ و انقلاب خودمون رو خوندیم و شنیدیم و صحنه های فراوانی از انسانیت و تعهد مردم و فرماندهان خودمون رو دیده و شنیده و خوندیم، احساس همدردی با شخصیت های این قصه برای من خیلی سخت بود . حتی با "گریگوری مه له خوف" قهرمان قصه که بارها و بارها در پی عدالت از یک جبهه به جبهه ی مقابل می رفت و با هر گروهی که شعار عدالت می دادند همگام و همراه میشد بلکه به آرامش و عدالت برسه هم احساس همدردی و همذات پنداری نداشتم . هر گروهی که مظلوم واقع شده بودن به محض رسیدن به قدرت ظالمی می شدند بدتر از قبلی! رفتارشون دربرابر اسیرانشون ! رفتار فرماندهانشون با هم و با مردم ! رفتار مردم با هم! و ... طوری دلزده ام می کرد که دلم می خواست هیچ کدوم از طرف ها پیروز جنگ نباشن! با بُرد یا شکست هیچ طرف احساس شادی و غم نمی کردم! فکر می کنم تنها شخصیت اصلی قصه که مظلوم بود و تا آخر هم مظلوم موند "ناتالیا" همسر قانونی گریگوری بود! درست عکس قصه ی مردمان جنگ و انقلاب خودمون .

با خوندن این کتاب بیشتر از قبل عاشق مردم و فرماندهان جنگ و انقلاب خودمون شدم .

خلاصه ی داستان:

۵ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۱۷
سپیدار

چند روز پیش مامان به خاطر درد پاهاش به دکتر مراجعه کرد و با یه گونی دارو برگشت . هزینه ی این داروها حدود 500 هزار تومن شده بود .

تو خونه که داروها رو گذاشتم جلوم تا قرصهای صبح و ظهر و شب رو جدا و مشخص کنم براش ، مامان یکی از قوطی ها رو برداشت و با ناراحتی گفت باز هم که از اینا داده ! قبلا از اینا خوردم و افاقه نکرده !

دو تا از همون قرص تکراری رو که خورد گفت پا دردم بیشتر شده و از درد مچ پاش می نالید . داشته باشین که از این دارو 5 بسته ی 50 تایی داده بودن یعنی 250 قرص برای بیش از 4 ماه!

3 تا قرص خورده شده بود که گونی داروها رو زدن زیر بغلشون و رفتن سراغ دکتر !

دکتر تا داروها رو دید گفت: من که این داروها رو ننوشته بودم !!! و در ضمن من فقط یه بسته ی 100 تایی نوشته بودم برا 50 روز نه 250 تا !

آقای دکتر داروی اصلی رو دوباره نوشت و داروها از یه داروخانه ی دیگه تهیه شد !

داروهای اشتباه رو برگردوندن داروخانه که خانم! اینها دارویی نیست که دکتر برامون نوشته ! و خانم فرمودن : اینها که بهترن!!!!!

خلاصه خانم داروها رو پس گرفته و400 هزار تومان رو پس دادند !

حالا فکر می کنید قیمت دارویی که دکتر نوشته بود چقدر بود؟!!! 30 هزار تومان! یعنی نسخه پیچ داروخونه به صلاحدید خودشون اسم و مقدار دارو رو تغییر دادن! به جای 100 تا قرص 30 هزار تومنی 250 تا قرص 400 هزار تومنی داده بودن !!!

خلاصه از ما گفتن! حواستون جمع باشه!

***

1_ آقایون و خانم های اطبا هم بلا نسبت بعضی هاشون ! اینقدر بدخط هستن که گاهی خودشون هم نمی تونن نوشته ی خودشون رو بخونن! (شده قضیه ی خط سوم حضرت شمس! یادتونه که؟!)

آن خطاط،

سه گونه خط نوشتی!

یکی، او خواندی لاغیر او!

یکی را، هم او خواندی،

هم غیر او

یکی، نه او خواندی، نه غیر او

آن خط سوم منم

پس طبیعتا در اکثر مواقع امکان تطابق نسخه و دارو برای ما وجود نداره! اینطوری میشه که داروخونه چی های بی انصاف داروهای مونده و قیمت بالاشون رو آب می کنن!

2-  درس عبرتی شد برای ما که همیشه دارو رو به دکتر نشون بدیم (هر چند در این مورد خاص دکتر گفته بود نیازی نیست داروها رو بهشون نشون بدیم!)

--------------------------------------

اینا که داروخونه چی اند و پول لازم! امروز تو مترو یه ملکه رو دیدم (از اینایی که پشت مانتوشون نوشته keep calm i’m queen ) که داشت دست فروشی می کرد! اوضاع خیلی خراب شده ! ملکه ها هم وضعیت اقتصادیشون خراب شده چه برسه ما رعیتها!چشمک

۲ ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۶
سپیدار