سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۵۱ مطلب با موضوع «سفر» ثبت شده است

شیراز ...

اسمش هم حال دل آدم رو خوب می کنه . انگار یه عالمه حرف خوب و حس خوب و بوی خوب لابه لای حروف و نقطه هاش پیچیده شده . یه لطافت و شیرینی خاصی همراه نامرئی این اسمه ! شهر حافظ و سعدی ! شهر شاه چراغ ! شهر نارنج و بهارنارنج ! شهر شعر و شیرینی و شربت!

۱ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۳
سپیدار

دیوار نوشته ای تو دروازه قرآن زیبای شیراز هست با شعری از خواجوی کرمانی . شعری که از قدیم خیلی دوسِش می دارم .

***

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟          گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری؟ گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی؟ گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی؟ گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟ گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ای هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند؟ گفتم حدیث مستان سری بود خدایی
۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۱
سپیدار

خیلی ها میدونن که غزل روی سنگ مزار حافظ همون غزل "مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم/ طایر قدسم و از دام جهان برخیزم" است. اما در حاشیه ی سنگ شعر دیگه ای نوشته که کمتر ازش گفته میشه . کلمه های "سلطان و رضا" ، حک شده رو سنگ مزار حضرت حافظ توجهم رو جلب کرد و مشتاق که کامل شعر چیه؟

 شعری که تو دیوان حافظ نیست اما منسوب به حافظ هست و چند بیت از اون روی سنگ حک شده .

****

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

 پـیـوسـتـه در حـمـایـت لطـف اله باش

از خارجـی هزار به یک جو نمی خرند

 گو، کوه تا به کـوه منـافق سپـاه بـاش

چون احمدم شـفـیع بود روز رسـتخیز

 گو این تن بـلاکش مـن پـرگنـاه بـاش

آن را که دوستی علی نیست کافر است

 گـو زاهـد زمانـه و گو شـیخ راه بـاش

امـروز زنـده ام بـه ولای تـو یا عـلی

 فـردا به روح پـاک امامان گـواه بـاش

قبر امام هشـتم و سـلطان دیـن رضـا

 از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

دستت نمی رسد که بچینی گلی زشاخ

بـاری به پـای گلبن ایشـان گیاه بـاش

مرد خـدا شـنـاس که تـقـوی طلب کند

 خواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش

حـافظ طریـق بـنـدگی شـاه پـیـشـه کن

وانگاه در طریق چـو مـردان راه بـاش

۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۶
سپیدار

تهران بارانی رو به سمت شیراز ترک کردیم .

 گزارش سفر بعد از بازگشت احتمالا

۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۸
سپیدار

پیش تو نه آزاد و نه محبوس رسیدیم

مشتاقِ تو بودیم و به پابوس رسیدیم

ما پایِ تو هستیم چه باشی چه نباشی

زشت است ولی خدمتِ طاووس رسیدیم

********

ابیات از امیری اسفندقه - وَرَمشور

***

این که ما را دوست می دارید یا نه با شماست / ما شما را دوست می داریم از جان بیشتر  ... همین !

۱ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۸
سپیدار

کشیده است به رسوایی و جنون کارم
میان جمع بگویم که دوستت دارم؟!


که دستگیری‌ام ای عشق می‌کند آیا
خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟

گرفت بار غمت را به دوش هرکس، مُرد
خبر دهید که من زنده زیرِ آوارم

مراقبم که مبادا تُهی شوم از تو
 قسم به چشم ِتو! در خواب نیز بیدارم

شبیه اسفندم بی‌قرار گریه یِ سیر
شب و غروب و سحر، صبح و ظهر می‌بارم

miracles of Imam Reza2 کرامات و معجزات امام رضا (ع)

شعر از امیری اسفندقه کتاب ورمشور

پ ن: با اینکه با نصب میله برای خروجی خانم ها از دور ضریح ، راه باز کردن ، ولی خدا رو شکر جای همیشگی من روبروی ضریح محفوظه:)

۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۳۲
سپیدار

آ آ آی پاییز تماشایی!
از تو ممنونم
برگ‌ها را در نبودن دوست‌تر داریم.

***

آرامش ناپایدار سایه ها...

anzali***

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید ...***

زندگی ...

anzali***

پنهان ...anzali***

شعر از سیدعلی میرافضلی

پ ن1: برای دیدن تصاویر در اندازه ی واقعی ، روی آن ها کلیک کنید

پ ن2:

زمان: هفته ی پیش

مکان: بندر انزلی

۲ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۵
سپیدار

قشنگی سفر به اینه که جاهای جدید با معماری خاص ببینی ، با آدمهای متفاوت روبرو بشی ، لباسها و لهجه های تازه ببینی و بشنوی ، غذاهای جدید تست کنی ... خلاصه به اینه که یه دنیای دیگه رو تجربه کنی .

اگه قرار باشه به هر شهری سفر می کنی همون معماری ، همون لباس ، همون لهجه ، همون غذا و همون تصاویر همیشگی رو ببینی که دیگه سفر لذتی نداره !

اما متاسفانه دیگه کمتر تو شهرهای مختلف معماری خاص اون شهر ، لباس و لهجه ی خاص اون منطقه و غذای خاص اون محل رو می بینیم و این اصــــــــــــــــــــــــــــــــــلاً خوب نیست . دوست ندارم همه جای این قالی هزار نقش و هزار رنگِ دوست داشتنی با تهرانیزه شدن تبدیل به یه زیرانداز تک رنگ و تک شکلِ کسل کننده بشه!

یه بار تو برنامه ی ایرانگرد شنیدم که : کاش مسافران و گردشگران زیادی به این منطقه بیان ولی ... رو فرهنگ خاص و غنی و آداب و رسوم تاریخی این منطقه تاثیر نگذارن !

کاش یاد بگیریم وقتی به شهری سفر می کنیم به فرهنگ اون شهر احترام بگذاریم و کاری نکنیم که اونها از لباس و لهجه و معماری زیباشون شرمنده بشن ، کاری نکنیم که مردمانِ اون دیار فکر کنن چیزی از مایِ مسافر کم دارن و برای جبران این حسِ عقب موندگیِ کاذب سعی کنند خودشون و زندگی شون رو شبیه من و شمای مسافر کنند!

متاسفانه هر کسی به خودش اجازه میده تور و آژانس مسافرتی و ایرانگردی بزنه و اون هم یه آدمی رو که تنها با خوندن چندتا کتاب و یا حتی گردش تو اینترنت مختصر اطلاعاتی جمع کرده ، به عنوان لیدِر و راهنمای تور استخدام می کنه و اینطوری یه جمعی با هم راه می افتن برا دیدن شهرها و جاهایی که ندیدن . راهنمای گروه تاریخچه ی اون مکان تاریخی رو برا همسفراش بازگو می کنه (راست و دروغش هم چندان مهم نیست . چون معمولا تو گروه کسی اطلاعات بیشتری نداره که از طرف مدرک بخواد و یا حرفش رو رد کنه! ) بدون اینکه از فرهنگ مردمانی که میهمان شهر و روستاشون شدن چیزی بدونه ، چیزی بگه و یا حتی کوچکترین احترامی به اون فرهنگ بگذاره !

گردشگرا به آدمها و فرهنگشون همون نگاهی رو دارن که مثلاً به یه قلعه ی باستانی متروکه دارن! به یه کوزه ی شکسته ی مربوط به دو هزار سال پیش تو موزه ای ! نگاه به یه چیز قدیمی و بلااستفاده ! نگاه یه آدم متمدن و متمول به یه آدم پایین تر از خودش ! نگاه یه جهان اولی به یه جهان سومی ! طبیعیه که وقتی تعداد این ایرانگردان و جهانگردانِ از دماغ فیل افتاده با همون نگاه از بالا به پایین زیاد بشه ، من و شمای غیر تهرانی احساس می کنیم برای پیشرفت باید مثل اونها لباس بپوشیم مثل اونها حرف بزنیم و مثل اونها زندگی کنیم . اینطوری میشه که یواش یواش همه ی شهرها میشن کپی بی ریخت تهران و آیندگان از دیدن و شنیدن و چشیدن و لمس کردن بسیاری از زیبایی های ناب و تکرار نشدنی ، زیبایی های اصیل و واقعی محروم میشن!

۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۵
سپیدار

یک عمر آمدم به در خانه ات تو نیز 

یکدم به خانه ی من بی خانمان بیا

پ ن:

نازنین تر ز قدت در چمن حُسن نَرُست ...

عادتکُم الاحسان ... سجیّتکُم الکرَم ...

۴ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۵
سپیدار

عفو فرمودی غلام رو سیاه خویش را

گرچه خود هرگز نمی بخشم گناه خویش را

سایه ات را از مدار رو سیاهان بر مدار

ماه از شب برنمی گیرد نگاه خویش را

چشم بر گلدسته ها می دوزم و حس می کنم

کفتری در سینه ام گم کرده راه خویش را

ابر ها در سینه ام تا سر به هم می آورند
می کشم تا توس بغض گاه گاه خویش را

در گذار از گنبدت تنها نه ما، خورشید نیز

برکشد از کاکل زرین کلاه خویش را

تا حدیث نور گفتی، شاعران لب دوختند

آهوان سرمه سا، چشم سیاه خویش را

جز تو شاهی نیست در عالم که گاه بارِ عام

پر کند از خیل خاصان بارگاه خویش را

در خراسان یافتم _ای آن که می گفتی مرا

بر زمین پیدا نخواهی کرد ماه خویش را_

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!

همدم آیینه هایش ساز آه خویش را

 

علیرضا بدیع

بیت عنوان هم از علیرضا بدیع

پ ن: خوشا به بخت بلندم که در کنار " توأم "

۲ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۳
سپیدار