سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

شیراز نامه

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ب.ظ

شیراز ...

اسمش هم حال دل آدم رو خوب می کنه . انگار یه عالمه حرف خوب و حس خوب و بوی خوب لابه لای حروف و نقطه هاش پیچیده شده . یه لطافت و شیرینی خاصی همراه نامرئی این اسمه ! شهر حافظ و سعدی ! شهر شاه چراغ ! شهر نارنج و بهارنارنج ! شهر شعر و شیرینی و شربت!

دیدن خیلی از شهرها شاید آرزوی خیلی ها نباشه ولی دیدن شیراز بی شک آرزوی خیلی از مردمه ایرانه . و دیدن چندین باره اش هم!

بعد از کلی برنامه ریزی، کلی تقویم رو بالا و پایین کردن ، کلی سایت های خرید اینترنتی بلیت هواپیما ، قطار و رزرو هتل رو زیر و رو کردن بالاخره وقتی چهارشنبه ی خیلی گذشته (13اردیبهشت) سوار قطار میشدیم تا تهران بارانی(با بارانی سیل آسا) رو به مقصد شیراز ترک کنیم ، فکر نمی کردیم بارون تو شیراز هم همسفرمون باشه. ولی بود و 3 روزی که تو شیراز بودیم ، هر از گاهی خودی نشون میداد و آسمون و زمین رو پاک و لطیف می کرد.

فاصله ی زمانی تهران-شیراز با هواپیما 65 دقیقه است (البته با احتساب پروسه پیاده شدن و تحویل چمدان، این زمان تا دو برابر هم قابل افزایشه . ) و طول زمان سفر با قطار حدود 15 ساعت!  خیییییلی زیاده! ولی اگه گروه خوبی داشته باشین ، این طولانی بودن سفر ، هم خیلی شیرینه هم مقرون به صرفه . و ما برای رفت سفر 15 ساعته با قطار رو انتخاب کردیم تا اول صبح پنجشنبه تو شیراز باشیم و زمان بیشتری برای گشتن داشته باشیم. (درسته که برای دیدن شیراز باید حداقل یه هفته وقت گذاشت ولی چه کنم که نمی تونستم بیشتر از یک روز کلاسم رو ترک کنم.)

اردیبهشت بهترین و قشنگترین ماه برای دیدن بیشتر و شاید همه جای ایرانه . حیف ...کاش اردیبهشت تو تابستون بود!

(با اینکه سفر با قطار رو خیلی دوست دارم ولی صدای حرکت قطار تو شب ، تکانها و بالا و پایین شدنهاش می ترسونَدم ! و همین ترس و استرس خواب موندن برای نماز صبح ، خوابم رو آشفته می کنه و تا نماز صبح تند تند زمان رو چک می کنم ! با این حال باز هم به خاطر اینکه بشمار سه خوابم میبره ، و انگار دکمه ی خواب دست خودمه! معمولا همیشه اینطور بوده که نسبت به همسفرا راحت ترین خواب رو تو قطار داشتم !)

وقتی 7 صبح پنجشنبه رسیدیم به شیراز ، هوای خنک و لطیف صبح و دیدن ایستگاه راه آهن خوشگل و تمیز شیراز حس خوبی داشت.

هر چند صبح به اون زودی هتل اتاق بهمون نمیداد ولی ترجیح دادیم چمدونها رو تو هتل بگذاریم و بعد برای استفاده ی بهینه از زمان ، تخت جمشید خارج از شهر رو به عنوان اولین مکان بازدیدمون انتخاب کردیم.

تخت جمشید :

تخت جمشید

راستش از شما پنهان نشاید از خدا پنهان که نیست ، به شخصه خیلی علاقه ای به دیدن چندباره ی سنگ و خاک و آجر و ویرانه های آثار تاریخی و باستانی و تمدنهای گذشته ندارم ! فضاهای مرده برام خیلی جالب نیستن ! دیدن خرابه هایی که روزی توش زندگی جریان داشته خیلی خوشحالم نمی کنه ! دیدن این جور جاها برای یک بار خوبه . اون هم حتما با همراهی یک راهنمای مطلع.

و اما تخت جمشید...

برای بار اول اگه با یه فرد آشنا به تاریخ و جزئیات، از این جا دیدن کنید خیلی جالب و هیجان انگیزه . دونستن اینکه هر نقشی چه معنی ای داره و توجه به جزئیات هر نقش میتونه لذت بخش باشه .مثلا تفاوت ریزه کاری لباسهای مادها و پارسها. چهره ها ، البسه و هدایای نمایندگان کشورهای مختلف و ...(البته اگه اطلاعات درست باشن!)

تخت جمشید

دفعات گذشته با تور و راهنما تخت جمشید رو دیدم و از دیدن اینهمه هنر واقعا هیجان زده بودم (شاید به این خاطر که اون روزها دانشجوی هنر بودم و همین موضوع جذابیت تخت جمشید رو برام دوچندان کرده بود)

تخت جمشیدحجّاری های تخت جمشید واقعا قشنگ و چشم نوازند . ولی گویا هیچ نقش زنی تو اینهمه هنرمندی زده نشده غیر از این طرح که میگن اولا نقش یک زنه و در ثانی تنها نقشی از زن که تو تخت جمشید وجود داره همینه. طرحی وسط میخ چرخ تو یکی از دیوارنگاره های کنار یکی از پلکانها . زنی باردار که گویا نمادی از زایش و حرکته! راست و دروغش گردن اونایی که میگن...

 

اولین باری که تخت جمشید رو دیدم (گمونم زمان تیرکمون شاه !) کسی درباره ی حجاری ها و نقوش اون روشنمون نکرد ولی عوضش برنامه ی جالب "نور و صدا"ش رو دیدیم . حتما الان این برنامه بهتر و مدرن تر و پیشرفته تر شده (شاید هم نشده! چه حتمنی؟!!!)  گویا ایام عید هر شب اجرا دارن و تابستون آخر هفته ها ! برنامه ی جالبیه به یک بار دیدنش می ارزه!

این بار تخت جمشید رو به خاطر یکی از همسفرا که دلش میخواست تخت جمشید رو ببینه ، تو برنامه ی سفر گذاشتیم و خدا خدا می کردم همسفر خودش از دیدن پاسارگاد منصرف بشه و ما رو از زحمت رفتن به پاسارگاد معاف کنه ... که شد و ما با خوشحالی و امتنان برگشتیم هتل . (تو پرانتز بگم که از نظر من دیدن تخت جمشید بدون توضیحات یه راهنما لطف چندانی نداره !)

*

از ساعت 12 کمی گذشته بود و طبق گفته ی رزروشن، باید اتاق رو بهمون میدادن اما اتاق هنوز آماده نبود و ما برای گذران وقت از هتل زدیم بیرون تا قدم زنان خیابون رودکی و خیابونهای اطرافش رو گز و دیدنی هاش رو کشف کنیم که ناخودآگاه رسیدیم به ارگ زیبای کریم خان ...

ارگ کریم خان:

ارگ کریم خان

از فرصت استفاده کردیم و برا دیدن ارگ رفتیم داخلش. داخل ارگ تقریبا شبیه بقیه خونه های معروف و دیدنی شیرازه در ابعاد کمی بزرگتر .

ارگ کریم خان سر راهمون بود و پیاده و سواره از کنارش رد می شدیم و بیرونش رو تماشا می کردیم . 

من که بیرون ارگ رو از داخلش دوست تر می دارم و صد البته بستنی و فالوده ی پشت ارگ رو .

درسته با اشتباه گروهی در زمانی نه چندان دور ، یکی از برجهای ارگ کج شده ، ولی همین برج کج هم قشنگه با اون تزئینات آجری شکیل ... 

http://images.hamshahrionline.ir/images/2012/3/karimkhan00.jpg

عصر گفتیم کجا بریم؟بعد ظهر رو چه کنیم که رسیدیم به یه اسم:

روستای قلات:

*

به هوای دیدن یه روستای واقعی و زنده با کوچه باغ و خونه های کاهگلی زدیم به جاده ولی ...

روستایی در کار نبود یه تفرجگاه شبیه دربند و درکه ی تهران . (البته بالای دربند یه روستا هست که هنوز مشخصه های یه روستا رو کم و بیش میشه توش دید ولی روستای قلات تقریبا از اِلِمان های روستایی تهی شده)

قلات

از معدود جاهایی که هنوز شکل کوچه باغ روستا داشت . هر چند با ساخت و سازی که داشت توش انجام میشد تا چند وقت دیگه این هم از بین میره .

من که به هوای دیدن فضا و زندگی روستایی به قلات رفتم . واقعا دلم میخواست خونه ها و کوچه های روستایی ببینم ، مردمی با لباس محلی و لهجه ای شیرین ، یه روستای واقعی و زنده ! ساختمونهای شهری و کافی شاپ و رستورانهای امروزی که در دسترس همه تو شهر خودشون هست . اگه می خواستیم یه تفرجگاه رو ببینیم حتما بهشت پنهان یا جاهایی مشابه رو تو برنامه مون میگنجوندیم نه قلات رو .

مطمئنا اگه دفعه ی بعد بخوام برم شیراز ، دیدن "قلات" تو برنامه هام نیست.

قلات

یه چیز عجیب! یه درختی تو این تفرجگاه دیدیم که روش پر بود از خمیرهای کوچک رنگی . (اول فکر کردم آدامسند ! و چندشمون شد ولی با کمی دقت میشد فهمید آدامس نیست و کسی با هدف خاصی این درخت رو به این شمایل غریب درآورده! هدفش از این کار چی بوده؟... نمیدونم !) جمله ی معترضه:

- آدم حسابی! اینهمه زحمت کشیدی این اثر هنری رو خلق کردی ، یه فکری هم برای پاسخ به کنجکاوی رهگذران می کردی دیگه!!!- 

این هم 2 تا عکس دیگه که با همه ی قشنگی ، تو اون روستا، تابلو، مصنوعی می نمودند !

قلات

قلات

از اونجایی که قلات اون چیزی نبود که فکر می کردیم بنابراین یه چرخی توش زدیم و تو کافی شاپش نشستیم و زود از قلات برگشتیم تا به زیارت حضرت شاهچراغ بریم .

***

شاهچراغ:

تا حالا از خیلی ها پرسیدم که چرا به حضرت احمدبن موسی برادر امام رضای جان ، شاهچراغ میگن ؟ ولی هیچ کس جوابی نداشته! ... راستی چرا شاهچراغ؟

شاه چراغ,احمدبن موسی شاهچراغ,امامزاده شاهچراغ

آخرین خاطره ام از شاهچراغ خیابون روبروش بود با یه بلوار گلکاری شده .

همراه با یه دوست عزیز ...

شاهچراغ خیلی تغییر کرده تغییراتی که من دوسِشون ندارم . توسعه ی بازار اطراف حرم به نظر من از زیبایی این بارگاه کم کرده . ولی داخل حیاط همچنان زیبا و آرامش بخشه! (یه گنبد بدون گلدسته بسیار شبیه به گنبد حضرت احمدبن موسی هم نزدیکش هست که هر چی فکر می کنم یادم نمیاد قبلا دیده باشمش . مزار آیت الله دستغیب )

بنای آرامگاه شاهچراغ خیلی قشنگه ولی برای حفظ زائران ، بنا و پنجره های زیبای چوبیش از آفتاب ، پرده های سفیدی بهش آویخته شده که از زیبایی نمای بیرونی حرم کم کرده.

***

نزدیک ضریح نشسته بودیم که دختر بچه ی کوچولویی رو دیدم که لباس محلی پوشیده بود . خیلی خوشگل بود . برگشتم طرفش و باهاش حرف زدم . خواستم بلند شه تا لباس قشنگش رو ببینم . مادرش گفت خودش لباس رو دوخته . بعد دختر کوچولو آروم بلند شد اومد نشست کنارم و تکیه داد بهم. بعد گفت شکلات داری؟ من که همیشه چیزی تو کیفم برای بچه ها دارم، خوراکی و غیر خوراکی ؛ هر چی کیفم رو گشتم چیزی پیدا نکردم ! یادم افتاد قبلا تو کیفم یه دستبند و یه گیره روسری خوشگل گذاشته بودم ولی متاسفانه اونا هم تو هتل مونده بودند .  باز خدا رو شکر که تو کیف یکی از همسفرا آدامس بود!

...

 چقدر من تصویر و خاطره ی خوب از این حرم دارم ...

یه موزه تو خونه ی زینت الملک هست که مجسمه ی مومی مشاهیر شیراز توش به نمایش گذاشته شده . قشنگی این موزه به اینه که اجازه ی تصویربرداری ازش داده نمیشه و بازدیدکنندگان علی رغم میلشون مجبورند فارغ از دغدغه ی عکس و سلفی ، به خود مجسمه ها توجه کنند! ... تو این موزه مجسمه ی سعدی برام جالب بود و لطفعلی صورتگر که مشغول تذهیب و نگارگری بود !

روز شیراز (15 اردیبهشت) تو باغ ارم بودیم و حامد فقیهی مهمون برنامه ی خوشاشیراز بود  که تو باغ ارم اجرا و ضبط میشد و ترانه ی معروف "شیراز که میگن نازه واسه آفتو جنگش" رو خوند و ما کِیف کردیم. معنی و تلفظ دقیق شعر رو که متوجه نمیشم ، ولی خود شعر و آهنگ ، حس خوبی منتقل میکنه ! (فقط همین قسمت برنامه رو دیدیم... دیدیم که نه! از دور شنیدیم! )

تو باغ ارم سروهاش رو بیشتر دوست دارم و یاس هاش !

دوستان میدونن که من چقــــــــــــــــــــدر سعدی رو دوست دارم و طبیعتاً سعدیه رو .

اما اینقدر فضای سعدیه کثیف و دوست نداشتنی بود که پشیمون شدم از دیدنش . آخرین خاطره ام از سعدیه مغشوش شد ! درخت های نخلش تقریبا خشکیده و مثل خیلی جاهای دیگه یه قسمتی از فضا رو تجاری کردن برای فروش زلمزیمبو !!!! 

یه حرکت چیپ و نازیبا!   

حوض ماهی، کثیف و آبش متعفن!حتی نکرده بودن حوض هاش رو  پر و آب نماهاش رو باز کنن !( گویا خیلی دلشون از دست سعدی بزرگ پر بوده ! ... این سزای کسی ست که ملت رو نصیحت میکنه و راه و رسم زندگی میخواد یادشون بده ! )

اولین بار که سعدیه رو دیدم حوض ماهی تمیز بود و پر از آب و سکه هایی که بازدیدکنندگان به نیت برآورده شدن آرزوهاشون تو آب شفافش ریخته بودن و در اطراف حوض تخت هایی بود برای نشستن و خوردن یه فنجون چایی و یه لیوان شربت خوشمزه . ولی افسوس که سعدی بزرگ و عزیز به حال خود رها شده بود ! و این فضا اصلا در شأن خداوندگار سخن و ادب نیست. 

برای من حافظیه یکی از عزیزترین جاهای ایرانه . غروبش بی نظیره اما حیف که خیلی شلوغ میشه . حافظیه بر عکس سعدیه تمیز و شادابه .

حافظیه یه روحانیت مخصوص به خودش رو داره که تو جای دیگه ای تجربه اش نکردم .

ولی چون جمعه اونطور که دلمون میخواست نتونستیم حافظ و حافظیه رو ببینیم ، صبح روز شنبه یک بار دیگه رفتیم حافظیه تا در خلوت با حضرتشون صحبت کنیم !

پرانتز باز: چقدر از این دیوان هایی که به اصطلاح فالنامه دارن و زیر هر صفحه نوشته " ای صاحب فال فلان و بهمان و بیسار " بدم میاد ! خود شعر حافظ رو باید خوند و هر کی خودش باید بفهمه حافظ چی میگه ! تو هر فال هم ممکنه فقط یه بیت یا یه مصرع با حال و هوای دلت متناسب باشه که شاید فقط هم خودت بفهمیش . این تعبیرهای باسمه ای واقعا حافظ خراب کنند ! پرانتز بسته !

یک بار در سفرهای قبل، غروب و موقع اذان تو حافظیه بودیم و یه قالی انداخته بودن روبروی حافظ ...و نمازی خوندیم تو اون فضا شیریــــــــــــن!

صبح شنبه که دوباره خدمت خواجه ی شیراز رسیدیم ، بارون هوا رو لطیف کرده بود و زائران کم بودن. غیر از یک گروه ژاپنی که سر مزار حافظ یکی یکی، ترجمه ی شعرهای حافظ رو به زبان ژاپنی می خوندن تقریبا کسی نبود . (و لیدر این گروه ژاپنی ،خانم ایرانی جوانی بود که چند بار براشون غزل هایی از حافظ رو به فارسی خوند ...و متاسفانه غلط ! ... آخه چرا؟!!!)

در ضمن خلوتیِ صحن ،این اجازه رو بهم داد که به توت های قرمز و خوش مزه ی اطراف حرم حافظ ناخنکی بزنم! یکی دو جای دیگه هم به توتهای سر راهمون ناخنک زدیم ولی توت حافظیه خوشمزه تر بود ! کمال همنشین درش اثر کرده بود بی شک!

تو بازار وکیل بعد از سرای مشیرِ فوق العاده ، با صنایع دستی چشم نوازش (و متاسفانه اجناس چینی ارزون و پر رنگ و لعابش ) چیزی که بیشتر از همه چشمم رو گرفت پارچه های رنگی و درخشانی بود که باهاشون لباس محلی می دوزند . لباسهای فوق العاده خوشگل که متاسفانه دیگه کمتر پوشیده میشه . حیف ...

دروازه قرآن

 قطعا یکی از قشنگترین جاهای شیرازه . ترکیبی از هنر سنتی و معاصر . مخصوصا غروب و شب . میشه ساعتها و ساعتها بدون خستگی اطرافش گشت و از دیدن شهر شیراز از بالا لذت برد .خوردن یه استکان چای اون بالا با موسیقی و نمای شهر خیلی می چسبه!

و اما بعد ... جایی که خیلی دلم میخواست ببینمش ولی نشد.

مسجد نصیرالملک- مسجد نور و رنگ و آرامش

نمیدونستم ساعت بازدید داره . فکر می کردم میشه نماز ظهر رو توش بخونیم (مثل مسجد امام و مسجد عتیق اصفهان که هنوز توشون نماز خونده میشه) دلم می خواست بازی نور و رنگ رو توش ببینم که متأسفانه وقتی رسیدیم بسته بود و همچنین آفتاب هم نبود !!!

پ ن1:

چند نفر رو دیدیم که با لهجه ی قشنگ شیرازی صحبت می کردن ولی فقط چند نفر اون هم از قدیمی ها!

طرز لباس پوشیدن مردمشون هم متاسفانه بیشتر شبیه توریست های خارجی بود ...(بگذریم!)

حافظیه - شاهچراغ - دروازه قرآن جاهایی هستن که تو این سفر بیشتر دوستشون داشتم.

***

پ ن 2:  حدود ساعت 7 عصر شنبه هم شیراز رو ترک کردیم تا یکشنبه اول صبح سر کلاس باشیم . یکشنبه ای که مجبور شدم به جای رفتن به مدرسه برای دفاع از درس پژوهی مون برم اداره ! (این درس پژوهی ما هم ماجراهایی داره که از قبل از سفر ، تمام طول سفر و بعد از سفر درگیرش بودم!)

۹۶/۰۲/۲۴
سپیدار

شیراز

نظرات (۱)

سفرنامه عالی.. عالی.. مقبره سعدی گناه داره. بهشون میگفتی. آبرومون جلو توریستا میره خو.. مثلا برنامه اشتغالزاییشون رو رو توریست ها پایه گذاری کردن آقایون!!
پاسخ:
سفر خییییییییلی خوبه !
آره واقعا آبروریزی بود ! 
تا وقتی رو فرهنگ خودمون کار نشه ، تا وقتی ارزش فرهنگ خودمون رو ندونیم ، تا وقتی مرغ همسایه برامون غاز باشه ، تا وقتی آب از لب و لوچه ی مردم و مسئولانمون دربرابر فرهنگ توریستها جاری باشه! تا وقتی اینقدر خودمون رو کم و کوچیک و هیچ و ... می بینیم به نظرم اومدن توریست ضررش بیشتر از فایده شه!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی