سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نادر ابراهیمی» ثبت شده است

گزیده هایی از کتاب "بر جاده های آبی سرخ" نادر ابراهیمی:

گوش کن عبدلله گوش کن و فراموش مکن! خدام خائنان، کثیفتر از خود خائنان هستند . بازویی که از مغز اطاعت میکند ، اگر نباشد ، مغز ، فقط فرمان عربده جویی خواهد داد. دهان هم اگر نباشد چه بهتر.

عبدالله! این حکام نیستند که به ملت ها خیانت می کنند ، این آمران حکام هستند که از ملت اند و پشت کرده به ملت . یک ستاره ی دریایی بدون آن همه بازو یک لاشخور بدون آن بالها و منقار ، یک تیرانداز بدون تیر ... اینها هیچ نیستند و هرگز چیزی نخواهند شد. .... اگر میخواهی ظالم را ذلیل کنی ، ایادی ظلم را ذلیل کن!

آنچه ما می کشیم ، نه مستقیماً از جانبِ اجانب ، که از جانب سرسپردگان ایشان است . ارباب اگر نوکر خوش خدمتِ حلقه به گوش نداشته باشد ، چگونه می تواند اربابی کند؟ چگونه می تواند خانه به خانه ، سیه بختی و درماندگی را صاحبخانه کند و صاحبخانه های راستین را آواره و درمانده کند و به تکدّی و خفّت بکشاند؟

این بیگانه پرستانند که می کوشند سلطه ی ننگین بیگانه را بر این بهشتِ خدایی ، این آب و خاک منحصر ، تثبیت کنند و دوام ببخشند و خود سر در آخور اجانب ، به علوفه ی چند روزه رضا بدهند .

این مزدبگیران و خود فروختگانِ نامردند که در هر نهضتی نفوذ می کنند و آن را به اضمحلال می کشانند و آنگاه بر مُرده ی لگدمال شده ی آن نهضت بشکن می زنند و می رقصند و شادی می کنند.

((امان از نفوذ و نفوذی! ... به قول دکتر یونس ، پشگل های تخمه نما!))

میرمهنا یکباره برگشت و فریاد کشید: آهای دیلماج بدنهاد! به اربابانت بگو که بعد از این اگر میخواهند با ما حرف بزنند بروند فارسی یاد بگیرند . چشمشان کور ! ما بعد از این با جمیع بیگانگان به زبانی که می دانیم حرف می زنیم _بدون واسطه_ و هیچ زبانی هم جز فارسی نمی دانیم . بگو.

((روحت شاد میرمهنا ! کجایی که ببینی نمایندگان ملت ما افتخارشون اینه که با بیگانگان به زبان انگلیسی صحبت می کنند و نه فارسی!!! ))

بند هفت از مقاوله نامه ی هیات مشترک سران شرکت هند شرقی انگلیس و حکام هلندی جزایر ایرانی خارگ و خارگو و خرده جزایر دیگر :

ایرانی ها غالبا آدمهای بسیار متعصبی هستند و همین هم ما را دائما در معرض مخاطره نگه می دارد . ما باید سوای پیک و پیک فرستادن ، از طُرُق مختلف استفاده کنیم و به ایرانی ها بفهمانیم که تعصب چیز بسیار احمقانه ای هست .

ایرانی ها تا زمانی که نسبت به مملکتشان ، ناموسشان و مذهبشان دارای تعصب هستند، ایجاد رابطه ی صحیح با آن ها دشوار است . ما باید به آنها بفهمانیم که مثل اروپایی ها شدن و متمدن و صاحب ثروت و قدرت شدن یعنی نداشتن تعصب ، و پیشرفت فقط در سایه ی تمدن ممکن می شود

 فان هاوزن فرمانده ی هلندی خارک :

اگر می خواهید این واژه در زبان فارسی بشکند و از اعتبار بیفتد باید واژه هایی مانند "خر" را به اول کلمه ی "تعصب" اضافه کنید ، مثلا بگویید :" ایرانی ها "خر متعصب" هستند ...

((خب! به آقای فان هاوزن تبریک میگم! موفق شده اند!! ))

ما باید فرهنگ ایرانی را عوض کنیم ؛ یعنی همان کاری را بکنیم که با هندی ها کردیم . ما باید حتی اگر هزار سال هم طول بکشد ، یک قشر با سواد اهل کتاب ، در ایران و همه ی سرزمین های مورد علاقه ی خود در آسیا به وجود بیاوریم ؛ قشری که نسبت به واژه های تعصب آمیز مثل میهن ، ملت، مردم ، ناموس ، شرف و این حرف ها ، هیچ حساسیتی نداشته باشد و حتی به صراحت می گویم ، ایرانی بودن ، آسیایی بودن و شرقی بودن را شرم آور تلقی کند و در عین حال بفهمد و اعتقاد پیدا کند که ما اروپایی ها نمونه ی انسان واقعی هستیم ....

این قشر باید زبان خودش را

لهجه و گویش خودش را

فرهنگ خودش را

موسیقی و صنایع دستی خودش را

هنرها و آداب و رسوم خودش را ، به راستی شرم آور و احمقانه تلقی کند و همه جا با توسل به سواد و دلائل کافی ، از درستی اعتقاداتش دفاع کند .

...

ما باید این انسان های باسواد و متفکر را بسیار عزت بگذاریم و هر جا ممکن باشد افراد شایسته ی این گروه شبه غربی اما سطحی و ظاهرگرا را وارد حکومت کنیم ...

((خب! تو این مورد هم تلاششون قابل تقدیره ! لشگر سلبریتی ها و سیاستمداران باسواد!!!! و متفکر!!!! ِ بی وطن و بی ...! ))

لرد ویلینگتن حاکم هلندی جزایر خلیج فارس(26 سال در جنوب ایران بود و به 32 لهجه ی جنوبی آشنا بود ) :

ترکهای عثمانی و عرب ها به شاخه های خشک درختان می مانند ؛ اما ایرانی ها عین ترکه ی تر هستند . نرم و انعطاف پذیر _ تا بخواهی . البته به ظاهر . ترک ها و عرب ها را به راحتی میتوان شکست و خرد کرد_ گر چه نمای پرقدرتی دارند ؛ اما ایرانی ها هرقدر بیشتر زیر فشار بگذارید ، امکان کشتن شان کمتر می شود . با ظرافت تمام حلقه می زنند ، در درون خود می پیچند ، خم و راست می شوند . نرم و مطیع اند - تا زمانی که رهایشان کنید . آن وقت باز می گردند به حالت اولشان .

تُرکان عثمانی را چنان بکوب _در سراسر جنوب _ که دیگر هرگز جرأت نکنند وارد سرزمین آذرآبادگانِ ایران شوند و خود را صرفاً به بهانه ی شباهت های زبانی ، به آذربایجانی های شجاع وطن پرست ما نزدیک کنند .

((امان از پان ترکیست ها و پان عربیست ها و آریایی شعارانِ احمقِ نفوذی!!))

شما که مسلمانید و مؤمن بدانید که ایمانِ شما در گرو ایرانِ شماست و تا ابد نیز چنین خواهد بود. اینکه دوریم از دریای قزوین یا از آذرآبادگان یا خراسان هیچ مستمسکی نیست که کوتاهی ما را توجیه کند .

به ایمان قسم ، به عشق ، به آزادی ، به حقیقت ، به شرف و به خدایی خدا قسم که در قلب آنکس که خانه اش را می خواهد ، زادگاهش را دوست دارد و حُبّ وطن فراوان دارد، همیشه نوری هست ، همیشه چراغی، همیشه شعله ای ، آفتابی ، روشنایی بی پایانی ...

در قلبش، همیشه در تاریکترین لحظه های ناامیدی ، امیدی هست ...

در متن سنگین ترین دردها ، برایش راهِ درمانی هست ...

در اندوه و عذاب بی پایان ، سبکبالی و نشاطی هست ...

در فقر ثروتی هست ؛ در اسارت ، عطر نجاتی هست ، در دم مرگ ، روشنایی توکلی هست ...

به فرزندان خود اگر به راستی خواهان خوشبختی عمیق آنها هستید و اگر می خواهید که در قلب های شان همیشه مهری باشد ، عطوفتی ،  صفایی ، شوقی و سلامت آرامش بخشی ، حُبّ الوطن را بیاموزید ...

شما اگر می دانید "ایمان" چیست ، بدانید که مهر به میهن ، از اوج ایمان سرچشمه می گیرد و اگر نمی دانید چیست بدانید که ایمان همان چشمه ی آب حیات است ، همان علت زیستن، کوشیدن، رفتن، جنگیدن ، فریاد کشیدن ، آواز خواندن ، خوردن ، نوشیدن و تنها علت راستین حضور.

میرمهنای شما به جمیع مقدساتش قسم می خورد که در قلب آن کس که این مهر عظیم و لطافت بی کران و عِطر نامیرا را نمی شناسد هیچ چیز نیست الّا کینه و نفرت و شهوت ، بخل و حسد و دنائت ، تنگ چشمی و فساد و حقارت . دل هایشان از سرب است . بدکردارند، بدرفتارند و بدگفتار . لدتشان در آزار رساندن به دیگران است . از آزادی بیطارند و از رهایی از امید از طهارت از نشاط . چیزی جز عذاب و خشم و درد و شکست برای دیگران نمی خواهند و جز سلطه ی شیطان بر روان خویش .

شما ای کسان که مرا پذیرفتید و راه مرا! بدانید که بر پیشانی بلند این راه ، با نور آفتاب نوشته شده:

هر کس که عشق به وطن ندارد ، قلبش از ایمان خالی خالی ست ؛ و آنکس که قلبش از ایمان خالی ست ، روحش زنجیری دائم دنائت است .

مغول ها در برابر اروپایی ها، واقعا آقا بودند و نجیب . مغولها هیچ چیز را نَبُردند ؛ سهل است که بسیاری چیزها هم ساختند و افزودند . مغول ها در سرزمین ما ، حل شدند ، آب شدند ، فرو رفتند و برنیامدند ؛ اما هلندی ها چطور ؟ انگلیسی ها فرانسوی ها پرتقالی ها؟ ... اینها غارت کردند ... غارت ...

۰ ۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۹:۱۵
سپیدار

من اینجا را از آن زمان های بی زمان عاشق بوده ام .

جنگیدن به خاطر وطن ، اوج معنای زندگی ست .

بر جاده های آبی سرخ پنج کتاب در یک کتابه از نادر ابراهیمی .

بر اساس زندگی میرمهنای دُغابی .

میرمهنا ، نماد ریگ ، چراغی در اعماق دره های وطن!

کتاب من رو انتشارات روزبهان چاپ کرده ولی دیدم چاپ هایی با جلدهای مختلف و در جلدهای مجزا هم از این کتاب منتشر شده .

قصه ی میرمهنای دُغابی از دویدن روی ریگهای سوزان بندر ریگ و مناجاتش با خدا شروع میشه . 

انسان ، از میان یک مجموعه سوختن ، سوختن سخت تر را حس میکند ، سلیمه! سلیمه دیگر از سوختن پاها دیری ست که گذشته است . قلب من می سوزد ، مغز من می سوزد ، روح من می سوزد .دریای یک جماعت را پدرم میرناصر تاجر و آن شیخ سعدون راهزن ، حراج کرده اند و بیگانه به هیچ خریده است و برده است ، و این وطن صاحب ندارد که بپرسد "چرا؟". پدرم با اجانب خوب راه می آید و از این رهگذر خوب می برد و من و برادرانم که نمی خواهیم از این خیانت سهمی بطلبیم در عذاب دائمیم. 

"حکایت غمبار ایستادن میرمهنای عاشق در برابر پدر ، زمانی اتفاق می افتد که کتاب قطور صفویان بسته شده بود و دفتر چندبرگی نادر نیز . آدمک برفی شاه اسماعیل بدل ، در روند آب شدن بود و میر ناصر هم میرناصر قدیم نبود ."

*****

خب بگذارین خلاصه ی کتاب رو بنویسم . 

ایران ما در زمان اتفاق افتادن قصه ی میرمهنا تکه تکه شده بود و هر تکه دست کسی است . پنج شاه و کلی شاهک ریز و درشت! 

به قول لرد ویلینگتن :" یکپارچگی و اتحاد در ایران مساوی ست با پراکندگی و تفرقه در اروپا"

 خطری که که یک حکومت خوب مردمی در ایران دارد ، یک حکومت زورمند مهاجم برای ما ندارد . ... با توجه به وسعت خاک ایران ، بهترین شکل حکومت در این سرزمین شکل ملوک الطوایفی ست . خان خانی .لرد ویلینگتن سخن بسیار لطیفی دارد : زمانی اروپا در اوج اقتدار خواهد بود که در ایران و هند ، فرد علیه فرد باشد ، خانواده علیه خانواده ، قبیله علیه قبیله ، دین علیه دین ، حکومت علیه حکومت ، و ملت شاکی از حکومت!

*****

اما شخصیت های اصلی قصه به جز میرمهنا و برادرانش:

1- شاهرخ میرزای نابینا نوه ی نادر شاه و مادرش مهرسلطان

2_  کریم خان زند و همسرش غزاله

3_محمد حسن خان قاجار ترکمن ،پدر آقامحمد خان قاجار

4.آزاد خان افغان داماد محمود افغان

5. شیخ سعدون که انگلیسی ها از آن سوی خلیج فارس به بوشهر آوردند.

6. میرناصر دُغابی پدر میرمهنا

و انگلیسی ها و هلندی های اشغالگر جزایر جنوب

*****

میرناصر حاکم بندر و مضافات پدر میرمهنا ، هر چند حکومت ، به ارث بهش رسیده و در پناه اجانب هم بود ولی حکم از نادرشاه افشار و کریم خان هم داشت. همین میرناصر جزایر خارگ و خارگو رو به هلندی ها فروخته بود و هم  پیمان هلندی ها و انگلیسی ها بود و سارق ثروت مردمش!

میرمهنا و دو برادر همفکرش که کارشون ضربه زدن به اجانب با قایق های کوچک توی دریا و غارت کشتی هاشون بود، در روزی که میرناصر با تاجرانی هلندی دیداری واقعا ذلت بار داشت از زندان پدر فرار کرده و به فتوای قاضی شهر سیدامین، با کمک برادران و یارانش پدر و عموشون رو می کُشند و میرمهنا میشه حاکم بندر ریگ و اطرافش. البته مادر، سه پسرش رو نمی بخشه !

- آسان بود؟ کشتن پدر کار آسانی بود؟

میرمهنا که خود را در برابر تفنگ مادر قرار می داد گفت:

کُشتن پدری که به خاک،به مردم ، به دین و به فرزندان خویش خیانت می کند ، کار آسانی نیست ؛اما اقدام لازمی ست مادر ؛ و شیخ ما به دلیل ضرورت فتوا می دهد نه آسانی ؛ و انسان متقی ، اعمال را نه به دلیل آسانی آنها ، بلکه به دلیل وجوبشان انجام می دهد .

میرمهنا دو شوهرخواهر داره:

میرزا عبدالله خورموجی همسر مهزاد بانو ، مردی عالِم که به خاطر دور بودن از منش پدر زن و برای فرار از همکاری با میرناصر دغابی در خیانت به وطن، به خراسان رفته و شده مشاور و تنها امین و تکیه گاه و همه کاره ی شاهرخ میرزای افشار . و شاهرخ میرزا همیشه نگرانه نکنه میرزا عبدالله هم بگریزه و اونو تنها بگذاره برای همین به توطئه و نقشه ی مادرِ مادرِ فولاد زره دیوش، مهرسلطان ، همسر و تنها پسر میرزا عبدالله رو به قصر میاره تا نتونن فرار کنن و برن پیش میرمهنا ! خلاصه اینکه خراسان با تدبیر همین میرزا عبدالله خان خورموجی در امن و امانه و در نهایت موفق نمیشه شاهرخ میرزا رو اصلاح کنه.

میرزا محمد بیگ خورموجی همسر مهرو بانو که مشاور عالی کریم خان زند شده و درست به همون دلیل باجناقش از ریگ به اصفهان رفته!

*****

و اما شاهرخ میرزا:

1160هـ ق... شاهرخ میرزا نوه ی نادرقلی افشار حاکم کل خراسان با دو حفره ی خالی جای چشم، با کرشمه و ناز و ظرافتهای زنانه ی چندش آور !با بیماری شک و سوءظن به همه و نگران توطئه ی اطرافیان! با کابوسهای همیشگی! با مهرسلطان مادر ظالمش در قصر نادری در توس با درهایی چند قفله و استوار به کلون و چفت ، پنجره های کور و درهای دیوار شده، روزگار میگذرونه . چنبره زده روی ثروت افسانه ای نادر! با عصایی نوک تیز آغشته به سمّی خطرناک!

یه کم برگردم عقب:

نادرشاه افشار چشمان پسرش رضاقلی میرزا رو با چنگک سرخ به دست خودش از حدقه درآورد. بعد از کرده اش پشیمون شد و در عوض بسیاری از سرداران و یاران و خویشانش رو سر برید یا کور کرد . کسانی که زنده مونده بودن شبانه به خیمه ی نادر حمله کرده ، نادر رو کشته و خودشون هم کشته شدن!

از نادر دو برادرزاده موند . علی قلی که خودش رو عادل شاه نامید و جز برادر نوجوانش یعنی ابراهیم خان افشار همـــــــــــــــــه ی فامیلش رو کشت . همه یعنی همه ی ته مانده ی قوم و خویشش که از دست نادر جان سالم به در برده بودن ! حتی زنها! اما همین برادر نوجوان، فقط یازده ماه سلطانی برادرش رو تحمل کرد و بعد با کمک یاران خودش برادرش رو تکه تکه کرد و همون شب خودش به تخت نشست . همین ابراهیم خان هم فقط شش ماه روی تخت بود و سرداراش بلایی که سر برادرش آورده بود سر خودش آوردن و بعد رفتن سراغ شاهرخ میرزا نوه ی کمسال نادر و به زور از حرمسراش کشیدن بیرون و تاج پادشاهی رو گذاشتن روی سرش!

شش ماه بعد هم شاهرخ میرزای بدبخت رو سپردن دست شاه سلیمان دوم صفوی و ایشون هم زحمت کشیدن به شیوه ی کهن سرخ صفوی ، چشمهای شاهرخ میرزا رو از حدقه درآورد و گذاشت کف دستش!

اما شاه سلیمان نگون بخت هم فقط شش ماه روی اون تخت خون نشست و بعدش کَت بسته بردنش پیش همین شاهرخ میرزای نابینا و اوشون هم دستور داد شاه سلیمان دوم و زن و بچه ی نوزادش رو بی رحمانه کور کنند و بعد هم برگشت و اجرا کنندگان اوامر ملوکانه اش رو کور کرد و سر بُرید! 

گفتم که میرزا عبدالله از دست پدرزنش میرناصر دوغابی فرار کرده و رفته بود توس . ولی مهرسلطان مادر شاهرخ میرزای نابینا و ناتوان همیشه در سوءظن ، نقشه میکشه و یه جورایی زن و بچه ی میرزا عبدالله رو به گروگان میگیره ... 

بالاخره میرزا عبدلله با کمک یاران خودش و یکی از زنهای حرمسرای شاهرخ ، همسر و فرزندش رو از قصر فراری میده و خودش رو به جنوب میرسونه .

شاهرخ نامه ای به کریم خان می نویسه و ازش میخواد در ازای بازگرداندن میرزا عبدالله ، خرج یک سال سپاهش رو می پردازه.

نامه ای هم به آزادخان می نویسه که اگه میرزاعبدالله رو پیدا کنی برگردونی خرج یک سال جنگ سپاهت با کریم خان زند رو میدم .

یه نامه هم به محمدحسن خان قاجار می نویسه که میرزاعبدالله رو به من برسون تا من هم پسرت آقامحمدخان رو بهت برگردونم (آقامحمدخان هم که اسیر شاهرخ میرزاست).

*****

آزاد خان افغان که سودای شاهنشاهی سراسر ایران رو داشت پیشنهاد شاهرخ میرزا رو می پذیره و تصمیم میگیره بره سراغ شاهرخ و به وعده ی برگرداندن میرزا عبدلله ، باهاش هم پیمان میشه و برای سپاه جنگجوش خوراک و مهمات و طلا میگیره و راهی اصفهان میشه.  اول برای کوبیدن کریم خان که اولین رقیبش در سلطنت ایران بود تا بعد بره جنوب ، سر وقت میرمهنا و میرزا عبدالله . تا بعد بره سراغ محدحسن خان و بعد هم خود شاهرخ میرزا و بشه شاه ایران ...

اما همیشه اوضاع بر طبق نقشه ها پیش نمیره ...

کریم خان تصمیم میگیره بره شیراز و اصفهان رو میسپاره دست برادرش زکی خان . آزاد خان به اصفهان بدون کریم خان حمله میکنه و در چشم به هم زدنی زکی خان و سپاهش رو تار و مار میکنه . آزادخان شهر رو به محسن خان کابلی میسپاره تا بره سراغ کریم خان که تو راه شیراز بود .  دو سپاه بهم میرسند و آزادخان در نهایت غافلگیر میشه و شکست سختی میخوره . آزاد خان فرار میکنه تا بره سراغ میرمهنا که به نظرش لقمه ی راحتتری بود .

کریم خان دوباره اصفهان رو میگیره و تحویل برادرش میده و به شیراز میره تا اونجا رو پایتخت خودش کنه.

آزاد خان فراری هم تصمیم میگیره بره جنوب و به بقیه ی نقشه اش برسه ولی اونجا هم از میرمهنا و افرادش شکست میخوره و سالها آواره شهر و بیابون میشه تا بالاخره بعدها با وساطت رفیقش میره خدمت کریم خان .

*****

و اما کریم خان زند:

سال1135 هجری شمسی. بعد از کشته شدن نادر به دست چند تن از سردارانش ، کریم خان که سرداری از سپاه نادر بود در اصفهان و به تصادف بر بخش هایی از ایران چهل تکه فرمانروایی می کرد . شاهی که از جنوب و خراسان و آذربایجان و سیستان و ... اطلاعی نداشت. و بعد از شکست فاجعه بارش از محمدحسن خان قاجار ، بیشتر از قبل مشاوره های میرزا محمدبیگ خورموجی را می پذیرد ...

_ میرزامحمدبیگ ! آیا ممکن نیست که با سیاست و کیاست ، با مدارا و ملایمت کاری کنیم که انگلیسی ها و هلندی ها از جنوب بروند ، یا بمانند و آزار نرسانند؟

- خیر وکیل! باید که آن ها را از پهنه ی وطن بیرون کنی و بیرون کردن به ملایمت ممکن نیست . آن ها همچون سرطان عمل می کنند : دستهای غارتشان به وسعتِ تمامی ایران ، به همه سو دراز است ، وکیل! و تا بیگانگان چه پنهان و چه آشکار ، در مملکتی وجود دارند ، امکان آبادکردنِ آن مملکت وجود ندارد . وجود _ ندارد .

(شخصیت کریم خان اصلا با چیزی که فکر می کردم همخوانی نداشت . جالب بود . مردی درشت هیکل و ایلی ، اهل شوخی و جسور و حاضرجواب و اهل می و مطرب . اهل بزم و رزم . شاعرپیشه و عاشق ، نامسلمان و مردی در مقابل زنان و اجانب ضعیف، مردی که خواندن و نوشتن نمی دانست. )

همسر اول کریم خان غزاله بانو ، زنی زیبا ، بلندبالا، بااقتدار و سیاست مدار . حامی میرمهنا در دربار کریم خان که با همراهی میرزامحمدبیگ خورموجی مانع مقابله و تهاجم کریمخان به ریگ و میرمهنا شد . همین غزاله بانو بود که چون از لقب وکیل الدوله خوشش نمی اومد از میرزا محمدبیگ خواست اسمی انسانی تر و مردمی تر برای کریمخان پیدا کنه.

وقتی میرزا عبدلله از توس فرار میکنه قبلش جای آقامحمدخان قاجار فرزند کوچک محمدحسن خان قاجار رو که شاهرخ میرزا در کلات نادری مخفیانه زندانی کرده رو پیدا می کنه و بعد آقامحمدخان چهارده ساله (که توسط عادل شاه از مردانگی افتاده) رو به دست کریم خان می سپاره . نوجوانی اهل کتاب و مطالعه ، هوشمند و عمیق با چهره ای نادلخواه! که مانع حمله ی محمدحسن خان به شاهرخ میرزا بود حالا مقام مشاورت کریم خان رو پیدا میکنه و باعث اتحاد محمدحسن خان و کریمخان میشه . 

(کریمخان): شما ، اما ، واقعا این آداب اندیشیدن و سخن گفتن را فقط از کتاب ها آموخته اید فرزندم؟

(آقامحمدخان قاجار نوجوان) :"آداب" تفکر را ، حضرت خان بزرگ، تنهاییِ سالیان سال به من آموخت و "جهت" تفکر را البته ، همان گونه که فرمودید ، کتاب ها به من آموختند . این "بلبل " حقیر شما آواز خواندن را در قفسِ بی کسی های خود یاد گرفته است ، اما اینکه چه باید بخواند را ، بله ... حضرت وکیل الرعایا! این پرنده ی کتابخوان شما ، از کتابها یاد گرفته است .

- عجب! عجب! درست می گویید پسرم ! تفکّر ، جهت می خواهد . تفکرِ بی جهت ، کاری ست ابلهانه . آداب کافی نیست . اگر جهت نداشته باشد چاه می شود پیش پای انسان ...

*****

میرمهنا بعد از کشتن پدر ،میرفتاح دلواری رو میفرسته پیش تقریبا تمام حکام ریز و درشت گوشه و کنار ایران ، اصفهان و مازندران و ارمنستان و آذربایجان ... تا پیام دوستی میرمهنا رو بهشون برسونه.  پیکهایی هم برای رساندن پیام به دو یار هم اندیش نواندیشش یعنی شوهرخواهرهاش به جانب خرسان و اصفهان روانه میکنه تا بیان و به دادش برسن.

ابوجعفرنیشابوری در لباس داروفروشان ولگرد و دوره گرد به توس میره و در نزدیکی قصر شاهرخ مستقر شده و با لطایف الحیلی میرزاعبدلله رو ملاقات میکنه و پیام میرمهنا رو بهش میرسونه.

بابان امین اصفهانی هم به اصفهان میره و میرزامحمدبیگ رو در جوار کریم خان ملاقات میکنه. تو همین سفر ، خلیل ، مردی ایرانی که خانواده اش در خارک دربند و خدمتکار هلندی ها بودند رو می بینه. خلیل پیام حاکم بیگانه ی خارک رو که درباره ی همکاری کریم خان و اجانب در نابودی میرمهناست، برای کریم خان آورده .  بابان امین دست میذاره روی رگ غیرت و تعصب خلیل و پیام به وکیل الرعایا نمیرسه و خلیل به نهضت میرمهنا می پیونده.

شما قصد آن کرده ای که از من خلیلی بسازی که هیچ شبیه خلیل دیروز و امروز نباشد . این زیر و رو شدن فکر کردن ندارد؟ من ، درست است که نوکر هلندی ها هستم اما زندگی آرامی دارم . خوراک و پوشاک و خانه هم دارم . دغدغه ی فردا هم ندارم . به هم ریختن این زندگی کار چندانی آسانی نیست آقا!

_ پناه میبرم به ذات حق! ببینم خلیل خان ! شما در خارگ ، گاو هم نگه میدارید؟

_ البته که نگاه می داریم ؛ خیلی ... تا بخواهی شیر و کره و ماست و پنیر داریم ...

 _ بارک الله ... بارک الله ... خب ... این گاوها که در خارگ زندگی می کنند ، آب و خوراک به اندازه ی کافی دارند؟

_ البته ... البته ..،

_ سرپناه و جای لمیدن و استراحت کردن هم دارند؟

_ چرا ندارند آقا! البته که دارند . از آنها خیلی هم خوب مواظبت میشود ...

_ خب خلیل آقا! با همه ی این احوال قبول کن که گاو ند و گاو می مانند . حیوانند . مگر نه؟

_ البته آقا !

_ خادم بیگانه ، مثل سگ خانه ی بیگانه است . البته که به گاو و سگ خوراک میدهند جای استراحت و خواب می دهند . اما چرا می دهند؟ برای آنکه این موجودات بی شعور بتوانند وسایلی فراهم کنند که بیگانه ، خوش و خرم زندگی کند ؛ بیگانه موفق شود آب و نان و تن پوش و محل زندگی بیگانگان را ازشان بگیرد .

اجنبی از درآمد من است که خرج تو را می دهد . خلیل ! اجنبی به نوکرش همه چیز می دهد تا این نوکر ، همه چیز را از هموطنان خودش بگیرد و تحویل بیگانه بدهد . خرج تو را هلندی نمی دهد خلیل _گرچه به ظاهر او دست در کیسه اش می کند _ من می دهم . چرا؟ چون او ، به کمک تو ، مرا غارت میکند و بخشی از غارت شده ها را نوکرانه می دهد . او ابریشم ما ، مس ما ، طلای ما ، خرما و زعفران و قالی ما را غارت میکند و در عوض ، همانقدر که خوراک و جای لمیدن به گاوش میدهد به تو هم می دهد _ البته با تهدید و بی حرمتی و نامهربانی .

اگر این گاوها که در خارگ دوشیده میشوند، تن پوش هم می خواستند ، هلندی ها به آن ها می دادند ؛ پاپوش هم می دادند ؛ کلاه هم سرشان می گذاشتند ؛ چرا؟ چون آن ها را می دوشند ، یا نهایتا و به وقت لازم ، سر می بُرند و کباب می کنند . تازه اگر هیچ کاری هم با آنها نداشته باشند ، گاو را گاو نگه می دارند ، سگ را مطیع و دم جنبان .

دنیا که همه اش " من " نیست خلیل آقا!...

...

خلیل ! بی دغدغگی از بی غیرتی ست و این گاو است که چون غیرت ندارد دغدغه هم ندارد . مرد در شرایط بد ، خوب است که دغدغه ی هزار چیز را داشته باشد اما غلام و امربر اجنبی نباشد ...

*****

از گوشه کنار خلیج فارس و جاهای مختلف ایران افرادی به عشق وطن به حلقه ی یاران میرمهنا اضافه میشن . قایق سازان زیادی به بندر میان تا ابزار حمله به کشتی های بیگانه رو برای یاران میرمهنا بسازند . قایق هایی که روشون نوشته میشد "لااله الا الله " و "الله اکبر" .

از طرف دیگه هم بیگانه ها و بیگانه پرستها آماده ی حمله به ریگ میشن .

شیخ سعدونِ عرب و شیخ ناصر بوشهری از جانب بوشهر ، پسرعموهای میرمهنا هم همراه شیخ سعدون هستند تا بعد از نابودی میرمهنا حاکم بندر بشوند .

مُسلمِ بصره از راه خشکی و دریا با قشون مجهزش

هلندی ها از خارگ با سپاهی سبک و با توپ های دورزن

انگلیسی ها گروهی از بصره و گروهی از تُنب و ابوموسی و بندرعباس . افسرانی انگلیسی و فرانسوی و پرتقالی با سربازانی عثمانی و عرب و هندی.

و امیدوار به همکاری کریم خان از شمال تا راه فرار میرمهنا رو ببنده (که با هوشمندی میرزامحمدبیگ و غزاله بانو این اتفاق نمی افته!)

آغاز زمستان است ... اما قبل از شروع حمله ی بزرگ ، میرمهنا و افرادش از ریگ به غارهای شبانکاره در شمال ریگ کوچ می کنند و ریگ رو خالی از سکنه و برهنه رها می کنند . اونها حتی پنجره های خونه ها و طویله ها رو هم می برند . چاه های آبشون رو کور و گم می کنند .ریگ رو رها می کنند بدون آب ، بدون سوخت ، بدون گندم ، بدون گوشت و بدون حتی یک ارزن. کلبه ی اشباح! تا بعد حمله های شبانه را بنا بگذارن به ریگ و دریا . تا خانه ها و کشتی های غاصبان رو به آتش بکشند و وحشت رو همنشین همیشگی بیگانگان کنند در دریا و خشکی ...

مردگان، گورستانِ خود را فتح کردند و به زندگی پرمخاطره و وحشت تن دادند .

_ این مردِ بی پروای دریای جنوب، این مجنون ناآگاه بر فنون رزم و سپاه آرایی ، این یاغی مست ، این جنگجویی که اصوات "الله اکبر!" ، "لااله الا الله" و "بکشیدشان به نام ایران!" که از دهان او و یارانش بیرون می آمد و چار رکن بدن سربازان کارکشته ی اروپایی را می لرزاند ، کسی نبود که متحدانِ به واقع مسلط بر فنون رزم اروپایی بتوانند از پسش برآیند و به شکستش بکشانند یا وادار به تسلیمش کنند."

...

مُرده ی میرمَهنا هم علیه بیگانگان متجاوز به خاک وطن می جنگید ...

زندگی در شبانکاره 3سال و 22 روز طول کشید .زمستان های سوزان ، تابستان های سوزان . بهارِ بی سایه بان ، پاییزِ بی درخت .

ضربه های گاه و بیگاه میرمهناییان کار خود را کرد و بیگانگان آرام آرام ریگ را ترک  و ریگیان راستین ، تک تک ، جداجدا ، پیاده یا با اسب وارد ریگ شدند.

هلندی ها و انگلیسی ها با قایق های شان رفتند تا به کشتی های شان برسند ...

***********************************

چند تکه از کتاب :

میرمهنا!

تا آن زمان که به مقام و موقعیتی دست نیافته ای که بتوانی به دیگران خیانت کنی ، اگر خیانت نکنی ، کاری نکرده ای که شایسته ی سپاس و اعتنا باشد . اگر نمیتوانی بدزدی، و نمی دزدی ، فخر دزد نبودن نمیتوانی بفروشی. اگر نا بینایی ادعای پاک چشمی حماقت است . در باب خلاف هایی که فرصت و امکان انجام آنها را نداری و به همین دلیل انجام نمی دهی ، احساس سربلندی مکن! 

میرمهنا!

آزار به مقام و منزلتی رسیدی که امکان زلم و خیانت در اختیارت بود و نکردی مردی ؛ و الا برای پیرزنان از پا افتاده ی کنج کلبه ها که افتخاری نیست که فساد و خیانت نمی کنند و برای سربازی که دستش به اموال خزانه نمی رسد ندزدیدن اموال خزانه مایه ی غرور نیست .

میرمهنا!

ننگ و درد آن است که به مقام شاه بندری رسیده باشی و برای حفظ این مقام ، اقدام به ظلم و خیانت کنی ؛ و به امکان سازش با بیگانه رسیده باشی و آنگاه نتوانیم نفس اماره ات غلبه کنی؛ میل به اندوختن و خویشانت را به مکنت و ثروت رساندن و حق یتیمان را بلعیدن و شمشیر به جانب بی گناهان کشیدن را نتوانی سرکوب کنی...

پس از هم اکنون مراقب دستهایت باش که آلوده نشوند حتی با یک انگشتر به غنیمت گرفته شده ، مراقب چشمهایت باش که به ناپاکی گرفتار نیایند، مراقب قلبت باش که رافت از آن رخت برنبندد و مراقب روحت باش که به خاطر این جهان و شهوات آن به هیچ نفروشی اش...

ص100 


علیرغم شرایط ، شاد بودن ؛ علیرغم شرایط ، مومن ماندن ؛ علیرغم شرایط تن به فساد روح ندادن ، صداقت و سلامت راحت کردن ، سرسختانه و پیوسته جنگیدن و تسلیم دل مردی نشدن : این وظیفه ی انسان است . 

میرمهنا می گفت: " فرصت های گرانبهای تنها ماندن را از دست ندهید! از خویشتن نگریزید تا خود را در جمع مستحیل کنید ! روح ، در تنهایی می بالد ، اوج می گیرد و عمیق می شود . در تنهایی ست که شعر به سر وقت انسان می آید ؛ خدا ، ایمان ، وجدان ، غلبه بر ترس".

حسین ،حسین نشد برای آنکه آفتاب حضورش ، سرمازدگان بی پناه را گرم کند ، داغ کند و بسوزد ؛ بل حسین شد به خاطر حضور ازلی اش در ذهن هر کس که میخواهد در راه عدالت شمشیر بزند .

اگر عرب ها ،مردانِ اولِ اسلام ِایرانیان را نکشته بودند ، هرگز این دینِ اسلام ِایرانی به وجود نمی آمد.

به خاطر حرفهای خوب جشن نگیرید ؛ زمانی که حرف به اقدام و نتیجه رسید جشن بگیرید .(جشن و هلهله های ما ایرانی ها برای حرفهای خوب و حرفهایی که فکر می کردیم خوبه چیز عجیبی نیست )

این که تو چگونه ای و چگونه دوست داری که باشی ، هیچ ارتباطی با این که چگونه حق است که باشی ندارد . 

خنده ای که یک دوست را برنجاند ، از گریستن دردناک تر است .

باران بر جسم می بارد ؛ اما روح را می شوید . غریب است واقعا !

آنکس که به هنگام سحر می خوابد ، روحش در تمام شبانه روز چُرت می زند .

*****

پ ن:

خب از همین خلاصه ی طویلی که نوشتم معلومه که چه کتاب معرکه ایه!

و خوندش از نظر من برای ماهایی که عادت نداریم تاریخ بخونیم و بدونیم واجبه . ملتی که تاریخ نخونه و ندونه، نه دوبار که هزار بار از یک سوراخ گزیده خواهد شد!

بخش هایی که مربوط به جلسات و صحبت های انگلیسی ها و هلندی هاست خیلی جالبه که بهتره دوستان خودشون بخونن و جالبه که برای همین الان، همین عصر هم صادقه!

البته طبق هر قصه و داستانی عشق هم چاشنی این قصه است . قصه ی عشق سلیمه و میرمهنا . فضل برادر میرمهنا و آسیه ، عشق شاعرانه و عجیب کریم خان به شاخه نبات بانو ، ارسلان و زهره ، میرفتاح و آمنه و .... و مهمتر از همه عشق به ایران و ایرانی با هر رنگ و زبان و لهجه ای!

۰ ۲۲ آبان ۹۸ ، ۰۰:۲۷
سپیدار

Image result for ‫میرمهنا‬‎

باز نیمه شب از آن نیمه شبهای میرمَهنا بود ، و مهتاب ، مهتاب میرمَهنا، و دریا ، دریای میر مهنا ، و جنون ...

باز، قصه ، قصه ی بیتابی وبی خوابی میرمهنا بود و پناه بردنش به ساحل بی تاب و بی خواب ریگ ، و جنون ، که با عشق ، هیچ فاصله نداشت .

- خدایا! سالهاست که با پای برهنه ، به این قدک کهنه رضا داده ام . همین ، تنها همین را برایم باقی بگذار تا پیش روی دوستانم خجلت زده نشوم و پوزخند پنهان مردمان را احساس نکنم!

خدایا! کاری کن که حتی بد اندیش ترین آدم ها نیز نتوانند مرا به مدارای با دشمنان امت و ملت ، و به خودخواهی ، لذت خواهی ، و مقام خواهی متهم کنند .

 خدایا! توان خیانت کردن به مردم را از من بگیر! توان دل بستن به مال، دل بستن به زن ، و بیشتر خواستن را از من بگیر .

من به راه مردان تو می روم .این راه را چندان ناهموار و دشوار مکن که از پا درآیم . دستم بگیر که محتاج دستگیری توام .

خدایا! رضایت وجدان می خواهم ، نه رضایت خویشان و دوستان .

خداوندا! کینه ام را به دشمنان سرزمینم عمیق تر کن،زبانم را تیزتر کن ، پایم را استوارتر کن ، زبونی ام را کمتر کن ، شاید بتوانم سنگی از کوه های سنگی دردهای مردم بردارم و از بار عظیم غم های شان بکاهم .

 خدایا بیکاره ام مکن ، بی مصرفم مکن ، عیاشم مکن ، وراجم مکن ، بهانه گیرم مکن ، خودباورم مکن ، اسیر تنم مکن ، پیش فرزندان سرزمینم سرافکنده و سرشکسته ام مکن ، در به درم کن اما دلبسته به زر و زیورم مکن .

خدایا کاری مکن که کودکان ، آنگاه که از مادران و پدران خود می پرسند " این میر مهنا ، برای مردم ما چه کرده است ؟ " هیچ کس هیچ داستانی برای گفتن نداشته باشد .

خداوندا!

اگر داشتن همین تن پوش کهنه ، ذلیل داشتنم می کند ، ندارم کن !

اگر کاشتن اسیر چیدنم می کند ، بیکارم کن !

اگر اندیشه ی خیانت به یاران بر سرم افتاد ، بر سر دارم کن!

اگر به لحظه ی غفلتی در افتادم ، پیش از سقوط ، هشیارم کن !

اگر رنج بیماران ، دقیقه ای از دلم بیرون رفت ، سخت و بی ترحم ، بیمارم کن!

اگر مهر خردسالان از قلب مغلوبم گریخت ، به عذاب الیم گرفتارم کن!

 خداوندا!

خوارم کن اما مردم آزارم مکن!

خدایا!

خوف از ظالم را در من بمیران

و توان آن عطایم کن که تخت سینه ی ناکسان بکوبم- بی ترس از عواقب هراس انگیزش.

خداوندگارا!

 التماس هایم در این شبهای اضطراب بشنو!

فروغ آرام بخش نگاهم باش

 روشنی دلنشین راهم باش

 سوز و گرمی خالصانه ی آهم باش!

خداوندا!

دریاب مرا! دریاب مرا! دریاب مرا که بی تو هیچم هیچ ...

آمین یا رب العالمین!

.......

 "بر جاده های آبی سرخ " نادر ابراهیمی

۱ ۱۸ آبان ۹۸ ، ۲۱:۰۳
سپیدار

یک عاشقانه آرام رو خیلی هامون خوندیم و دوستش داشتیم.

مردی در تبعید ابدی ،بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ، ابن مشغله و ابوالمشاغل ، چهل نامهٔ کوتاه به همسرم و با سرودخوان جنگ، در خطهٔ نام و ننگ رو هم .

نادر ابراهیمی از همون یک عاشقانه ی آرام شد یکی از نویسندگان محبوب من . کتابهایی ازش رو خوندم و خوندم و لذت بردم تا رسیدم به یه اسم :

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد

شنیدم درباره ی امام خمینیه (به قول نادر ابراهیمی مردی که بی پروایی شگفت انگیز را در جوار تفکر متعالی ، قدرت پیش بینی حوادث، عشق پاک ، شعر لطیف ، عرفان ناب، سرسختی و یک دندگی ، فلسفه ی دو جهانی، سازش ناپذیری خدشه ناپذیر ، استحکام مغلوب کننده ، ملایمت عاطفی و توکل خیال انگیز در اختیار داشت )

و فکر کردم لابد نادر ابراهیمی سه بار با امام ملاقات داشته و از اون دیدارها نوشته . سالها پی پیدا کردنش بودم . گفته میشد که سه جلده و من منتظر بودم هر سه رو یه جا بگیرم و بخونم اما ...

اما فهمیدم از جلد سوم هیچ خبری نیست . پس من به همان دو جلد اکتفا کردم و اردیبهشت 97 از نمایشگاه کتاب چاپ نهمشون رو از انتشارات سوره مهر خریدم . همینطور تو کتابخونه جلوی چشمام بودن و نمیشد برم سراغشون . مسائلی پیش اومد که یا خوندن کتابهایی که خریده بودم ممکن نشد و یا نوشتن درباره شون ...

‫سه دیدار نادر ابراهیمی‬‎

سه دیدار

با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد

جلد اول: رجعت به ریشه ها

‫سه دیدار نادر ابراهیمی‬‎

جلد دوم: در میانه ی میدان

کتاب به سه بخش کلی تقسیم میشه که چون تار و پود یکی درمیان قرار گرفته اند  . یک بخش درباره ی زندگی امام خمینی و بخش دیگه درباره ی پیری که از دریا بیرون میاد و به سوی کلبه ی راوی میره. راوی که مراد خودش رو پیدا می کنه از پیِ پیر راه می افته و در راه کسان دیگه ای بهشون اضافه میشن و در راه، پیر به سوالات و شبهات خداشناسی جمع جواب میده . و بخشی هم به ملاقات های امام با مدرس و کاشانی و ...

دیدار اول:

کتاب با بیرون آمدن مردی از دریا آغاز می شود . مرد وارد کلبه ی راوی میشود و به او که از پنجره ی کلبه اش دریا را تماشا می کرد می گوید:

مردم حقیر را که خرسندانه از دریچه های محقر به جهان می نگرند دوست نمی دارم.

راوی ،نخستین مرید مرد میشود. مردی که

در عصر تازگی های بیهوده ،چنته اش از کلام تازه یکسره خالی ست . چرا که جملگیِ تازگی های نابِ به کار آمدنیِ رستگارکننده ، در گذشته ها جا مانده است .

در طی این سفر افرادی با سوالها و شبهاتی بسیار به جمع اضافه می شوند :

انکار محض خدا - اراده و اختیار -اعتراض به خدا -

شما انکارگران دائما به خود حق می دهید که مصلحت خدا را تشخیص بدهید و بگویید که خدا حق بود که چنین می کرد و چنین نمی کرد چنین می آفرید و چنین نمی آفرید چنین کند و چنین نکند اما زمانی که ما از مصلحت خدا سخن می گوییم سخت دلگیر می شوید و ناله سر می دهید که شما هر جا درمانده می شوید به مصلحت خدا حواله می دهید .

اگر خدایی باشد _ آن گونه که ما معتقدیم که هست و ما معتقدیم که مطلق دانایی است و مطلق خیرخواهی _ خوب چرا چنین خدایی نباید مطلق مصلحت اندیشی هم باشد؟ و اگر می پذیرید که باشد چرا این همه از مصلحت اندیشی های او _ که ما را دلگرم و امیدوار و آرام می کند_ شکایت می کنید؟

و پاسخ به این پرسش قدیمی که آیا به راستی اعتقاد به دین همان اعتقاد به خداوندگار است و لاجرم هر مؤمنی را دینی درست باید ، با انواع مراسم و آداب آن دین؟

حرف متولیان دین و متولی نمایان و لزوم هماهنگی و همصدایی و هم امیدی دینداران . بحث دین فردی و جمعی که "دین آداب تفکر جمعی ست".

اگر تک تک آدمها بخواهند خدایشان را در تنهایی خویش بخواهند و به این خواستن مؤمن باشند ، ما جهانی خواهیم داشت که جملگی آدم ها در آن غریب اند ، و در این غربت ، هیچ امیدی به وصل جمعی نیست . چرا که رسیدن، ماحصل حرکتی است گروهی _ هر چند که هر حرکت گروهی ، ناگزیر ، سرگروهی می خواهد ... حالیا از حال تا همیشه به خاطر داشته باشید که شیطان آن زورگرای استبدادپرستِ شرطلبِ توزیع کننده ی فساد و تباهی ، انسان های تنها را آسان تر از انسان های در جمع می تواند بفریبد ، جذب خویش کند ، به اجرای نیات خود وادارد و به نابودی بکشاند.

انسان تنها حتی اگر مؤمن و خداترس باشد ، وسوسه پذیر است و دمادم در مخاطره ی سقوط .

دیدار دوم:

صاحبه بانو از صدر اتاق بانگ برداشت : روح الله!

روح الله به اطاعت دوان آمد _ بغض کرده ، تلخ روی و اخم آلود.

_ باز چه شده برادرزاده؟

_عمه جان! عبدالله به جواد زور می گوید .

_ جواد زور نشنود برادرزاده! این که کاری ندارد .

_ نمی شود. عبدالله جواد را می زند . بد میزند .

قصه از همین جا شروع میشه . ظلم خانزاده ای به پسر رعیت .و عمه به روحی میگه: بالاخره یک روز باید امتحان کنی . نه؟ یک روز باید از جواد که لاغر است و ضعیف دفاع کنی . نباید؟

روحی 9ساله میره سراغ عبدالله ...

روحی کوچکی که یتیمی به او آموخته بود چندان که باید و دل می طلبد کودکی نکند .

روحی کوچکی که پدر ندیده بود ولی مغز کوچکش را سوالی بزرگ پر کرده بود . گلوله مغز پدرش را نشانه رفته بود یا قلبش را ! پدری که خان بود و خصلت خانی نداشت . از تبار عالمان دین بود و امام جماعت و سنگ صبور و پناه مردمش و اهل تفنگ و دادستانی.

قصه به گذشته های دور می رود به سید حسین نیشابوری ، مجتهد و امام جمعه روستای سیدآباد یا صیدآباد که در نیشابور مقام و منزلتی داشت  و عزت و احترامی . سید حسین با حاکم فاسد نیشابور در می افتد و مدتها در خراسان آوارگی می کشد و بعد به دعوت یک بازرگان مسلمان مقیم هندوستان مهاجرت می کند به شهر لک ناهو یا لَک نَهو در کشمیر هند و میشود سیدحسین لک ناهویی و میشود تاجر و امام جماعت . از سیدحسین جز ثروت کلان و نام نیک ،پسری می ماند به نام دین علی شاه یا سید دین علی که راه پدر رفته و بعدها شبی به خنجر بی دینان تکه پاره و شهید میشود .  از دین علی شاه پسری می ماند احمد نام ، حجت الحق سید احمد موسوی.

تاجری ایرانی به اسم یوسف خان کمره یی به هندوستان می رود و مجذوب صدای اذان ملای جوان شاعر میشود. او یاد وطن را در سیداحمد بیدار میکند . یوسف خان سید احمد را به نجف و کربلا میبرد و سپس به خمین .

در خمین سید احمد عاشق خواهر یوسف خان میشود ، چه خاطرخواهی غریبی.

آخر ملای سربه راه اهل عبادت که هر روز برای بانویش یک شاخه گل محمدی نمی برد . می برد؟ ملا که برای بانویش انگشتر طلا نمی خرد . می خرد؟ ملا که رنگ پارچه ی پیراهن بانویش را پسند نمی کند . می کند؟...

آقا! ملای مؤمن خداترس ، وقت وضو گرفتن _ که فقط باید به فکر خدا باشد _ که نمی آید با صدای بلند بپرسد : خانم خانم ها ! وضویت را گرفته یی؟ و وقت نماز که نمی پرسد : خانم خانم ها ! نمازت را خوانده ای؟ و وقت قرآن خواندن که ابتدا نمی رود سر وقت همسرش تا بپرسد: خانم خانم ها! با من یک سوره نمی خوانی؟ و وقت انداختن عبا بر دوش ، نمی چرخد و نمی گوید : خانم خانم ها! عبایم مرتب است؟ خودم روبه راهم؟ این عطر که زده ام عطر خوش بویی است؟

حکایت غریبِ دوست داشتنی که عوام زیرلب به آن "عشق" می گفتند .

پسر سیداحمد ، سید مصطفی بود . پیشنماز و مجتهد و دستگیر دردمندان بود و با ثروت و مکنت و تفنگ و مرید . سید احمد سه پسر داشت مرتضی ، نورالدین و روح الله

و صاحبه بانو شیرزن خمین و مربی زندگی روحی، بعد از از دست دادن همسرش به خانه ی سیدمصطفی آمده بود .

بعد از شهادت سیدمصطفی به توطئه ی خانی و تفنگ اوباش ،همین عمه ی عالمه به خونخواهی برادر قشون کشی میکنه و قاتلان برادر رو به نکبت و فلاکت و چوبه ی دار گرفتار.

قصه ی دره ی گُل زرد و درخت سیبی که عبادتگاه روحیِ کوچک بودند .

و معلمان و ملاهایی که حوصله ی سوالهای بزرگ روحی کوچک را نداشتند و نگرانی مادر و خواهران و برادران برای روحی کوچکی که چون کودکان کودکی نمی کند .

قصه ی ازدواج روحی و سردرد دائمش برای درگیر شدن با ظلم و شقاوت و رذالت و کفر

و جمله ای به یادماندنی :

من بر خلاف گروهی از ملایان امروز ، که ناوابستگی به وطن را اوج اسلام خواهی می دانند ، این وطن را دوست دارم. و بر این اعتقادم که "ایران آرزوی اسلام است " و اسلام اگر برای کشت و کار نیاز به زمین خوبی دارد آن زمین خوب اینجاست . ایران سرزمین اسلام است و ملت ایران ، مسئول اسلام است . ..... خاکی بهتر از ایران، برای باروری ایمان ، خداوند مصلحت ندیده است که موجود باشد ." ایران برای من ، یک موجود الهی ست که بر بال فرشتگان نشسته است " و اراده ی خداوند بر این قرار گرفته که این مملکت پرچم دار اسلام ناب محمدی باشد ...

ملاقات امام با شاه به عنوان نماینده ی آیت الله بروجردی و اعتراض شاه به حاج آقا روح الله که :

رسم است که همه ی مردم ایران با هر مقام و منزلتی بنا به سنت ، مرا " اعلی حضرت" بنامند . شما از چنین رسم متداولی باخبر نیستید؟

_ در نظر ما طلاب حقیر حوزه های علمیه ،"محضر اعلا" تنها و تنها ، محضر ذات حق تبارک و تعالی است ...

نقل عطر ملایم و یقه ی پیراهن وصله خورده اش که عین برف سپید بود ...

قصه سال سیاه مصیبت و اشک ... سال ولگردی وبا در تمامی کوچه باغ های خمین و بخش های بزرگی از سرزمین سراسر درد ایران ... سال رفتن عمه صاحبه و جوانترین خواهر روح الله... سال رفتن مادر ...

و بقیه ی ماجرای "آقا" تا 16 آذر و انتخابات فرمایشی و نوفل لوشاتو و درخت سیبش و هواپیما و نماز و جنگ که به سرعت روایت می شود و ...

بزرگ ترین اجتماعی که از آغاز پیدایی انسان تا این زمان پدید آمده ، بر مرده ی این بزرگ ، نماز می گزارند : اشهد ان لا اله الا الله ...

اینجا دریایی است انگار بی کناره؛ دریایی که تنها قایقِ آن که بر سر دست امواج انسانی می رود ، هم اوست ...

دیدار دوم خیلی زیبا، روان ، شیرین و لطیف روایت شده . قصه گویی نادر ابراهیمی تو دیدار دوم و سوم بیشتر خودش رو نشون میده.

دیدار سوم:

دیدار با آیت الله مدرس و نقل چرایی مخالفتش با جمهوری رضاخانی و دفاع از سلطنت قاجاری ! و قول مدرس که:

من از بد حادثه ی شوم ظهور رضاخان بود که پناهگاه قاجاریان شدم . در جهنم مارهایی هست که انسان از خوف آنها به اژدها پناه می برد . آیا می دانید ؟

این راز زندگی خوف انگیز زندگی سرشار از عذاب و آوارگی آقای مدرس بود.

آقای مدرس قاجاریان را نمی خواست اما در یک آنِ تاریخی مبان بسیار بد و بسیار بسیار بد ناگزیر به انتخاب بود . چرا که اعتقاد داشت تغییر در نظام سلطنتی قاجاری آن زمان معنایش اخلال در مبانی ایمانی و قومی ایرانیان است ...

روح الله جوان بیست و دو ساله تو اون سرمای کشنده ی تهران قبا به خود می پیچید و به خانه ی بدون کلون مدرس پنجاه و شش ساله می رفت زمانی که رضاخان جنگ رو با مدرس علنی کرده بود . روح الله جوان می رفت تا آنچه فکر می کرد درسته رو به مدرسی که مشتاق دیدار ملای جوان بود بگه ...

بعدها ملاقاتهای روح الله جوان با آیت الله کاشانی در پامنار. " نگذارید آقای مصدق شما را بازی بدهد "

قصه ی پر غصه ی آیت الله کاشانی و دشمنی انگلیسی ها با او . و قصه ی فرو رفتن مصدق در بهت ساده لوحی خویش و شکستش .

دیدار سوم که با ملاقات های امام با مدرس و گفتگوهاشون شروع میشه برای من خیلی جذاب بود . قصه ی مدرس و رضاخان و مصدق و آیت الله کاشانی خیلی تفکر و تأمل برانگیزه .

***

پ ن: به نظرم میشه از دیدار اول فاکتور گرفت و از خوندن دیدار دوم و سوم لذت بیشتری برد . به شخصه دیدار اول رو خیلی دوست نداشتم و به نظرم خیلی با دو بخش دیگه جفت و جور نبود ...

۱ ۰۱ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۵۸
سپیدار

خدایا! اگر سواد این است که ما داریم ،

کُلّش را بگیر و

یک جو از آن معرفت و مردانگی آنهایی به ما بده که لااقل

به هنگام گریستن ، صادقانه می گریند ،

و به هنگام جنگیدن ، خالصانه می جنگند ،

و به گاه آشتی ، چه شیرین و دلنشین آشتی می کنند ...

با سرودخوان جنگ در خطه ی نام و ننگ، نادر ابراهیمی، انتشارات اطلاعات


عاشق بعضی ظرافت ها و نکته سنجی های زبان فارسی ام . مثلا:

یه معنی کلمه ی "سواد" سیاهی هست و چرکنویس در مقابل "بیاض" که سفیدی هست و پاکنویس !

خیلی شنیدیم که سطح شعور و معرفت آدمها ربطی به سطح سواد شون (مدرک تحصیلی) نداره و دیدیم انسانهای فرهیخته و عارف و فهمیده و کاردرستی که به معنای مصطلح امروزی "سواد" چندانی نداشتن ... و بالعکس .

بی خود نیست که هر "سواد"ی "معرفت" نمیاره و باعث "شناخت" و "روشنی" چشم نمیشه ! چه بسیار "سواد" و تحصیلاتی که چون "سیاهی" حجابی میشن جلوی چشم آدم!

۲ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۱
سپیدار

نمایشگاهِ کتاب گردیِ امسال من بیشتر از هر چیز رنگ و بوی نادر ابراهیمی رو داشت .(نادر ابراهیمی دوست داشتنی) و چه رنگ و بوی خوبی!

"رونوشت ، بدون اصل" یکی از اون کتاب هاست . که طبق معمول انتشارات روزبهان که ناشر آثار نادر ابراهیمی هست چاپش کرده.

رونوشت بدون اصل

"رونوشت بدون اصل "- کتابی 100 صفحه ای و کم حجم که میشه یکی دو ساعته خوندش و ازش لذت برد. کتابی با صفحه های کاهی که خوندن کتاب رو شیرین تر هم کرده بغل. - شامل 7 داستان کوتاهه که اولین بار سال 56 چاپ شده . داستان هایی درباره ی توهم ، مرگ و زندگی ، جنگ و عشق و ...

"رونوشت ..." از اون کتابهاست که از خوندش لذت می برید . لذتی همراه با کمی درد ، کمی خشم ، کمی افسوس ، کمی فکر ، کمی دیگه فکر و کمی بیشتر فکر ...

اما اسامی اون 7 قصه:

  1. گفت و گوی من و غریبه ی صبحگاهی
  2. کارˆمرگ
  3. سکوت
  4. قهرمانِ من، قهرمان ذلیلِ من ...
  5. تپّه
  6. قصه ی نقاشی که عاشق شد و معشوق از او خانه یی خواست
  7. عشقِ من ، چاد

...

1- گفت و گوی من و غریبه ی صبحگاهی

گفت و گوی مردی بی حوصله و تنها با جوجه تیغی ای که معلوم نیست از کجا اول صبح سر و کلّه اش تو اتاقی تو طبقه ی چهارم پیدا شده اونهم به قول خودش بدون آسانسور!

جوجه تیغی ای فیلسوف و مؤدب که مرد بی حوصله و گاه بی ادب رو وادار می کنه ساعت هفت صبح سفره ی صبحانه ای پهن کنه با چای داغ و نونِ گرم ... جوجه تیغی ای که با حرف ها و مهربونی هاش باعث میشه بوی زندگی به اتاق مرد تنهای بی حوصله وارد بشه ...

آدمهای این قرن هر کدوم به یه دونه از این جوجه تیغی ها نیاز دارند برای زندگی کردن!

-دوست داشتن چه ربطی به عکس دارد؟ شما خوب می دانید که خود ما به عکس هایی که به دیوار اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم ، یا خیلی به ندرت و تصادفاً نگاه می کنیم . ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم . عکس ، فقط برای مهمان است . آیا این طور نیست آقا؟

- اشتباه می کنید . شما مهربان هستید ؛ امّا همه ی قلب های مهربان ، واژه های مهربان را در اختیار ندارند .

♠♠♠

2- کارˆمرگ

یکی از بهترین های مجموعه .  

داستان سفر راوی به سرزمینی بی نام که تو هیچ نقشه و تاریخ و جغرافیایی نشانی ازش نیست . ناکجایی که هیچ جاست و همه جاست .

راوی به دعوت شخصی "اومیاسیاکو" نام -که نامش هم نشاندهنده ی هیچ جا نیست - به میهن بی نام او وارد میشه و با مراسمی به نام " کارˆمرگ" روبه رو میشه . مراسمی که بدون استثنا همه ی مردم باید انجامش بِدن و هیچ شناسنامه ای تا کارمرگ توش ثبت نشه اعتبار نداره .  داوطلبان انجام این مراسم باید تمام مراسم یک مرگ واقعی رو قبول کنند و تحمل . از آغاز تا انجام . از غسل و کفن تا زمانی که سنگی روی گور آنها گذاشته بشه و تاریکی مطلق ! و بعد از زمانی کوتاه سنگ برداشته میشه و مراسم تمام .

دلیل این کارمرگی چیه؟ به قول اومیاسیاکو:

انسانِ مرگ آشنا ، بی نیاز از تباه کردنِ روح است .

و راوی با وجود قبول نداشتن کارکردها و اهداف کارمرگ ، برای نشان دادن بیهوده بودن این مراسم قبول می کنه اجراش کنه ...

داستان قشنگیه اما من به جمله ای که راوی قبل از انجام کارمرگ میگه فکر می کنم:

چرا گمان می کنید که درک بی اعتباریِ حیات ، انسان را آن چنان ناامید نمی کند که بخواهد به مدد هر وسیله یی شیره ی زندگی را  بمکد . حتی به مدد فساد؟

به نظرم غیر از مرگ آگاهی آنچه باعث میشه انسان روحش رو نفروشه و تباه نکنه ، ترس از ناشناخته ای به نامِ زندگیِ پس از مرگ و حساب و کتابی هست که ازش گریزی نیست .

♠♠♠

3- سکوت

دون خوزه فدریکو محکوم میشه به 2 سال سکوت . حق نداره کلمه ای بر زبان بیاره ، بنویسه و یا حتی اشاره و علامتی به کار ببره که مقصود و منظوری در آن نهفته باشه . هر حرکتی که نشان دهنده ی ارسال پیامی باشه ، این حکم لغو و حکم اعدام جانشین اون میشه ...

برای کسانی شاید 2 سال سکوت کار چندان سختی نباشه ولی برای کسانی که حرفی برای گفتن دارند و یا حتی برای کسانی که حرف زدن براشون خود زندگیه ، سکوت فرقی با مرگ نداره ...

یکی از نگهبان ها به دون خوزه میگه:

سکوت، یک جور موریانه است که بی صدا می جَوَد و قلب آدم را سوراخ می کند .

چوب چوب ! چوب پوسیده ی ترک خورده ... از قلبش کمی خاکه ی چوب بیرون ریخته بود ...

♠♠♠

4- قهرمانِ من، قهرمان ذلیلِ من ...

نویسنده ای که کارمند بانکه . قهرمان و شخصیت داستانش رو پیدا کرده قهرمانی مهربان و مؤدب ، ولی نمی تونه برای اون قهرمان، قصه و ماجرا بنویسه . و این ناتوانی یعنی بگومگو و درگیری بین نویسنده و قهرمانش ...

قهرمان من سر به جانب من گرداند و گفت: بیچاره! تو حتی نمی توانی از چاه خودت آب بکشی . کسی که می خواهد برای دیگران زندگی بسازد باید زندگی ساخته یی داشته باشد .

قهرمان رفته رفته خسته و غمگین و خشمگین و درمانده میشه و دیگه نمیتونه صبر کنه و ...

داستان زندگی خیلی از ما آدم ها که برای قهرمانان و شخصیت های قصه ی زندگی مون برنامه و ماجرایی نداریم ... ذلیل میشیم و ذلیلش می کنیم ...

♠♠♠

5 - تپّه

داستانی نمادین از یه گروه سرباز آمریکایی در جنگ ویتنام . 5 سرباز از شرق و غرب و شمال و جنوب و مرکز آمریکا که برای فتح تپّه ای در ویتنام می جنگیده اند . راوی داستان تنها سرباز بازمانده از اون گروه 5 نفریه که تو بیمارستان ارتش برای پرستاری روایت می کنه . سربازی با رگه هایی از روشنفکری و تبختر آمریکایی .

داستان کسانی که نمیدونن برای کی و برای چی می جنگند ...

جایی از داستان طعنه ای به ارنست همینگوی زده که جالبه:

راستش همینگوی خیلی زحمت کشیده تا صورت واقعی جنگ رو نشون بده . نشون بده جنگ چه نکبت بزرگیه؛ اما "واقعیت" رو از جنگ گرفته . اونو توی داستان آورده . آدم ، داستان های همینگوی رو با لذت می خونه . و خودشو ، گاهی یکی از آدمهای داستان خیال می کنه . جنگ براش اون حالت خوفناکش رو از دست میده . جنگ میشه قصه ، میشه رمان، میشه فیلم . آدم توی جنگ ، گاری کوپر و آوا گاردنر و این جور عروسک ها رو می بینه نه اون چیزی رو که فقط توی خود جنگ میشه دید . حتی اون لاشه های روی هم ریخته ی همینگوی هیچ شباهتی به مغز پخش شده ی یه سرباز جوون یا دست قطع شده ی یه بچه که گوشه ی خیابان افتاده یا تو دهن یک سگ ولگرده ، نداره .

نادر ابراهیمی 40 سال پیش یه حرفی از زبون این سرباز آمریکایی زده که تاریخ مصرف نداره . حتی جغرافیای مصرف هم نداره . حرفی بدون تاریخ و جغرافیای انقضا !

ما باید شکر خدا رو کنیم که مردم دنیا خیلی فراموشکارن ؛ یا خیلی دسّ و دل باز. اونا همه ی بلاهایی را که سرشون اومده فراموش می کنن یا می بخشن . اگه ابنجور نبود الان ملت آلمان باید تنهاترین ملت روی خاک باشه . باید هیچ کس باهاش معامله نکنه . و اگه این جور باشه باید سی چل سال دیگه مردم دنیا از گوشت تن ما بیفتک سرخ کرده درست کنن ، اما الجزایریا با فرانسه دوست میشن، فرانسویا با آلمان ، و مردم مجارستان با روس ها . و ما می دونیم که یه روزی مردم دنیا کارایی رو که ما داریم می کنیم فراموش می کنن.

امروز سی چل سال دیگه است و ما همچنان فراموشکار و خوش بین و ...

♠♠♠


6- قصه ی نقاشی که عاشق شد و معشوق از او خانه یی خواست

یکی از جالب ترین بخش های کتاب . اصلا جالب ترین بخش کتاب . چرا این بخش خاص و جالبه؟ به خاطر اینکه این بخش تایپ شده نیست . دست نویس خود نادره با اون خط قشنگش!

داستان هنرمندی عاشق با تعریفی خاص از لذت و زندگی و عشق و معشوقی که تعریفش از لذت و عشق به کلی با نگاه عاشق فرق می کنه . تقابل هنر و ثروت ... و معلومه که چه بلایی سر عشق و عاشق میاد .

رونوشت بدون اصل

رونوشت بدون اصل

♠♠♠

7- عشقِ من ، چادقصه ای کوتاه از مثنوی هفتاد من درد و رنج استعمار . مستعمره ای آفریقایی به نام (چاد) و استعمارگری حق به جانب و مظلوم [!] به اسم فرانسه!

قصه ی تقابل استعمارگر و استعمار شده ... قصه ی انتقام ها ...قصه ی سربازی فرانسوی و تجاوز به دختر بچه ی ۹ساله ی احمدبن سالم ، قصه ی انتقام احمد ، قصه ی انتقام استعمارگرا از خانواده ی احمد بن سالم ... انتقام از همه ی آفریقایی ها ، همه ی استثمار شده ها! ... قصه ی تکراری همه ی ظالمان و مظلومهای عالم!

"... جهان متعلق به جنایتکاران است ؛ و خوشبختانه ملت من هم به خوبی ثابت کرده است که در وحشیگری ، چیزی از پرچم داران بزرگ جنایت در جهان امروز کم ندارد ؛ و این نشانه ی وفاداری کامل ما به شعارها و آرمان های مقدس انقلاب کبیر است : آزادی ، برابری، برادری و محبت ..."

دکتر بلموند گروسه

♠♠♠

۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۸
سپیدار

راه ، تنها زمانی بسیار دراز است که در ابتدای آن باشی ، یا حتی در کمرکشِ آن .

در پایان، به ناگهان ، می بینی که یک لحظه بیشتر نبوده است و بسی کمتر از لحظه : یک قدمِ مورچگان.

در حقیقت، این کوتاهی و بلندیِ راه نیست که مسأله ی ماست . مسأله ، آن چیزی ست که ما، در امتدادِ این راه ، برای دیگران که ناگزیر از پی ما می آیند باقی می گذاریم تا که طی کردنش را مختصری مطبوع ، گوارا، شیرین و لذّت بخش کند.

پس، حق است که خودمان را، اگر نه برای ساختن کاروانسراهای بزرگ و آب انبارهای خنک،لااقل برای برپا داشتنِ یک سایه بانِ کوچک ، خلق یک بیت شعر خوب، روشن کردن یک چراغ ابدی ، و یا ضبطِ یک صدای مهربانِ "خسته نباشی" خسته کنیم، خسته کنیم و از نَفَس بیندازیم ...

به حق که چه از نَفَس افتادن شیرینی ست آن و چه خستگیِ غریبی ...

نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل ص20

***

پ ن: اینطوری که پیش میره انگار باید به قول دوستی یک بار برای همیشه تمام کتاب ابوالمشاغل نادر خان ابراهیمی رو همینجا تایپ کنم نیشخند ولی نع! ... این ریزه خواری خوش مزه تره!

۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۲
سپیدار

من آدمی بسیار دیر انتقال و کند ذهن هستم . این را ، بدون هیچ شک و شبهه ای ، همه ی نزدیکان من می دانند . من آنقدر دیر انتقالم که هرگز، در تمام عمرم ، موفق نشده ام یک متلک را به موقع جواب بدهم ، یا یک دشنام را، یا حتی یک زخم زبان را .

همیشه وقتی متوجه شده ام که گوینده چه گفته و چه مقصودی داشته و چه جوابی می بایست به او د اده باشم که چند ساعت ، چند شبانه روز ، چند ماه ، و حتی چند سال از آن سخن گذشته بوده است . (شاید باور نکنید ؛ اما من، هنوز هم ، در سن پنجاه سالگی ، گاهی اوقات به خودم می آیم و می بینم که در عالم خیال ، مشغول جواب دادن به زخم زبان هایی هستم که حدود سی چهل سال پیش از معلم های خوبم خورده ام ؛ همان ها که مرا "ابله ! حیوان! گاومیش! عقب مانده! گیج! بدبخت! حیفِ نان! الاغ! مفت خور! و یا اهوی !" صدا می کردند ... )

من اصفهانی جماعت را فقط به خاطر حاضرجوابی های بی بدیل و شگفت انگیز و برق آسا و دندان شکنش ستایش می کنم ، و همیشه هم حیرانِ این آدم ها هستم که انگاری جواب هر حرفی را ، هر قدر هم پیچیده و چند پهلو و کنایی باشد، توی آستین شان دارند . آخر نگاه کن که چند صد بار ، آدم ها، در فرصت های مناسبی که به دست آورده اند ، سخت و بی مهابا زده اند ، و من حتی یک بار هم نتوانسته ام جوابی بدهم که اگر دندان شکن نیست ، لااقل، یکی از دندانهای پوسیده و کرم خورده ی طرف را قدری لق کند . به همین دلیل نیز همیشه ی خدا ، داغ به دل هستم و زخم خورده و متأسف ، و همیشه توی سرِ خودم می زنم که چرا نتوانسته ام به موقع و در جا، پادزهرِ زهری را که وارد بدنم کرده اند ، ترشح کنم . تو تنها اگر همدرد من باشی ، معنی حرف مرا می فهمی و معنیِ این درد را .

خیال می کنی چقدر "جوابِ خوبِ دیر" توی ذهنم انبار شده ؟ها؟ خیال می کنی چقدر بد و بیراه شنیده ام و مثل عقب مانده های معصوم و ضربه فنی شده های گیجِ بی گناه ، نگاه کرده ام -بِرّ و بِرّ- و رنگ باخته ام یا سرخ شده ام و درد کشیده ام ، و شب ، توی رخت خواب ، بهترین ، سوزنده ترین ، ناب ترین، و ماندگارترین جوابهای دنیا را مقابل آن بد و بیراه و پرت و پلاها پیدا کرده ام؛ اما کسی نبوده که بشنود؟ها؟ 

نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل - انتشارات روزبهان

چند خط بالاتر از این اعتراف هم جمله ی درخشانی نوشته :

انسان ، تا معنی سؤال را نفهمد و ابعاد آن را درک نکند، باید خیلی ابله باشد که جواب بدهد .

*********

پ ن: ممکنه واقعا اینقدر هم آدم دیر انتقالی نباشیم و اینهمه هم آستینمون از جواب خالی نباشه و شاید خیلی وقتها یا حداقل گاهی ، به موقع هم جواب دقیق ، لطیف ، شیرین و یا دندان شکنی هم داده باشیم . با این حال حتما وقت هایی بوده که در لحظه جوابی نداشتیم و بعدها جواب های جورواجور مثل کرم به مغزمون حمله کرده و مستأصلمون کرده باشن ! 

به نظرم پیدا کردن جوابهای مناسب زمانی که دیگه قابل استفاده نیستن و موقعیت پاسخگویی از دست رفته ، دردناکتر و غم انگیزتر از پیدا نکردنشون در وقت لازمه! جوابهایی که در زمان لازم حاضر نبودن و بعدها عین آینه ی دق جلوی چشممون خودنمایی میکنن! و شاید اگه موقعیت مناسب دیگه ای پیش نیاد که ازشون استفاده کنیم باید با این کرمهای آزار دهنده مسالمت آمیز کنار بیاییم!

۱ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۳
سپیدار

مردی را دیدم که سخت در خشم و رنج بود از اینکه چهل سال است شب و روز در نفیِ وجودِ حق تعالی کوشیده است و انواع راه ها را رفته و علوم و فنون و منطق ها را به کار گرفته و ادلّه و براهین و حجّت ها گرد آورده ولیکن هنوز راه به هیچ کجا نبُرده ؛ چنانکه حالیا جمیع دلائلش به پشیزی نمی ارزد .

گفتم : پس اینک در اثبات حق بکوش ، که کاری ست ممکن و مقدور و دلنشین .

گفت: اگر چنین کنم و خدای ناکرده ، به پاسخ های درست و کافی و کامل برسم و به اثباتِ مسلّمِ حق تعالی دست یابم ، با این همه گناه که در طول عمر خویش کرده ام و این همه پافشاری که در نفی وجود مبارکش کرده ام ، چه کنم؟ در این حال ، بی شک، خداوند مرا جهنمی خواهد فرمود و در آتش دوزخ ، به سختی خواهدم سوزاند ؛ و این، به هیچ حال ، به مصلحت ما نیست .

گفتم: ای برادر ! راه توبه و ندامت هنوز بر تو گشوده است . خالصانه و بی ریا از گناهانی که تا این دم کرده ای پشیمان شو و به درگاه تحدیّت روی آور و الباقی عمر را به خدمت حق بکوش تا از این دغدغه و عذاب آسوده شوی .

گفت: این نیز مقدور نیست ؛ چرا که از پسِ توبه ، طهارت لازم است ، و آدمی مجازِ به گناه کردن مکرر نخواهد بود ؛ و عمده ی تلاش من در جهتِ نفی وجود حق به سبب همین میل به ادامه ی عشرت است و لذّت ، نه هیچ چیز دیگر ...

نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل

***

پ ن۱: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ...

پ ن۲: از نادر ابراهیمی بیشتر باید گفت ... و خواهم گفت 

۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۲
سپیدار

1

"خلاف مسیر حرکت شتابان رودخانه نمی توان شنا کرد" حرفِ مفتِ پرتِ مبتذلی که فقط همان خودفروختگانِ خودباخته می زنند ؛ چرا که اگر، به حق، شنایی هم وجود داشته باشد ، همان خلافِ مسیرِ حرکتِ شتابانِ رودخانه رفتن است؛ والّا، در مسیر حرکت دیوانه وش رودی خروشان رفتن که رفتن نیست . این، خود رودخانه است که تو را می برد ، تو را اسیر می کند ، تو را مطیع و تسلیم و نابود می کند . این که دیگر شنا نمی خواهد برادرجان!

رودخانه ی خروشان، یک کنده ی درخت یا لاشه ی کفتار را هم می تواند ببرد - به سادگی. من اگر با رودخانه ی خروشان می روم ، تو بگو ، چه چیز بیشتر از لاشه ی گندیده ی یک کفتارم؟

...

2

مسأله ی اساسیِ انسانِ مسئولِ عصر ماغلبه بر ظلم نیست ؛ ناسازگاریِ قطعی و لجوجانه با ظلم است .

برای ما ، اینک ، همین کافی ست که "خوبی" با هر تعریف و تعبیر که باشد ، وجود داشته باشد و معتقدانی داشته باشد . این که نمی تواند بر "بدی" چیره شود و بدی را بشکند و خُرد کند و نابود، هیچ مسأله ی عمده ای نیست .

ما، مهم این است که باور داشته باشیم که آمده ایم تأثیر بگذاریم و تغییر بدهیم ؛ نیامده ایم که فقط "باشیم" و بودنی بدون شدن را تجربه کنیم .

ما آمده ایم که صورت سنگیِ دیوار را ، دستِ کم ، بخراشیم ؛ اگر نه دیوار را از پی و پایه فرو بریریم ...

نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل

http://static.asset.aparat.com/lp/4388253-1071-l.jpg

پ ن1: شنا بر خلاف مسیر رودخونه ، حرفش هم سخته چه برسه به عمل! اگه تصمیم گرفتیم خلاف مسیر رود شنا کنیم ، باید خودمون رو آماده کنیم برای شکستن استخونامون .

پ ن2: درسته که اگه خلاف مسیر رودخونه شنا کنی احتمالاً آدم بَده ی قصه محسوب میشی ؛ ولی می ارزه ! می ارزه چون وجدانت راحته . چرا که به چیزی که میدونی درسته عمل کردی .

...

بی ربط: امروز 14 فروردین بود ! مثلا اولین روز کاری مملکت تو سال جدید! ... همین.

۱ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۹
سپیدار