سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

اینستاگرام »»» سپیدمشق 3pidmashgh
ایتا ٠۹۲۱۶۹۹۵۸۶۹

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۷۴ مطلب با موضوع «خاطرات :: خاطرات من» ثبت شده است

امروز که روز حافظ بود کلیپی دیدم که ...

از مردم می پرسیدن حافظ رو می شناسین ؟ جوابها: بله ، قطعا!شاعر محبوب من ! غزلسرای محبوب من !

مادر یکی تو دوران بارداری براش حافظ می خونده!(چه مادر فرهیخته ای !... البته به این دختر نمی اومد مادری چنان داشته باشه!)

جوانک مزلّفی گفت : آقا این چه سؤالی بود؟ مگه میشه نشناسیم؟

یکی دیگه شون : احساس می کنم یه موقع هایی من بودم به جای اون که نشستم اون شعره رو گفتم!!!! و گفت که بر عکس مردم که شب یلدا میرن سراغ فال حافظ من همیشه میرم سراغش!

همون جوانک مزلّف یه نقل قولی از گوته کرد که اولا نمیدونم درسته یا نه و در ثانی اسم گوته رو گوتر تلفظ کرد!!! نقل قول:من یه چوب معلقم تو اقیانوس علم حافظ!

حرف از خوندن شعری از حافظ شد ، زبانها به لکنت افتاد و به هم پاس دادن و همون جوانک پرادعایی که می گفت این چه سؤالیه؟ گفت چون درگیر ساختن فیلمه اسم خودش رو هم یادش نمیاد . (کاش فیلم ساختن از یادت بره! جالبه جمله ی گوتر[!] رو به یاد داشت !) اونی که همیشه سراغ حافظ می رفت فکر می کرد تا یه شعر خوب پیدا کنه که نکرد و خیلی هاشون که حتی بیت" الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها " رو هم نمی تونستن درست بخونن!

خانمی "بنی آدم اعضای یک پیکرند"  رو خوند و گفت همه بلدیمش! شعر سعدی رو خوند! اینم لابد اینقدر تو شبکه های مجازی دیده که میگن سر در سازمان ملل زده شده!!!!

خانمی که مادرش تو دوران جنینی براش حافظ می خونده یاد "یوسف گم گشته باز آید به کنعان " افتاد که گویا تو فالش همه اش می اومده و نمیدونست این یوسف گمگشته کِی قراره بیاد؟(یعنی باور کن حافظ خوندن مادرش تو دوران بارداری هم کشکه و ساخته و پرداخته ی ذهن بیمار و معیوب و خودکم بین دختر نابغه اش!)

دیوان رو دادن تا از رو بخونن ! و اون جوانک مزلّفِ چِندِش ، کتاب رو داد دوستش با این بهانه که من هر وقت فال می گیرم کج در میاد(کج خودتی مردکِ پرادعای پوچ! مثلا خیر سرش فیملساز هم بود! یه بیت از معروفترین شاعر کشورش نمیتونه بخونه اونوقت از گوته ! نقل قول می کنه !!! حالا پای حرفش بشینی خودش رو تافته ی جدابافته ای میدونه بین ما ایرانی های جهان سومی و از فرهنگ بالای اروپایی ها و امریکایی ها ساعتها برات وراجی می کنه ها اما وقتی ازش بخوان یه شعر از فردوسی ، حافظ ، مولوی بخونه لال میشه!!)

و دوستش و بقیه ... واااااااااااای فاجعه !

یعنی حتی از روی کتاب هم نمی تونن شعر رو درست بخونن!

***

قبلش تو یه کلیپ دیگه بخشی از نامه ی امیرالمؤمنین به مالک رو دادن مردم بخونن و بگن از کیه؟

جوابها:

- کار کارِ داخلی نیست !بالا بریم پایین بیاییم جهان سومی هستیم !اینا مالِ جهان اوله! (شکر خدا امیرالمؤمنین رو ناخواسته جهان اولی شمرد نه مثل خودش جهان سومی و عقب افتاده!)

- منشورای این جوری از کوروش یا داریوشه !چون که حرفهای بزرگ رو اصولا اینا میزنن !(مطمئنا نمیدونه تنها نوشته ای که از کوروش مونده همون منشور معروفه که اصلش رو هم ندیدیم و سواد خودمون هم که به خوندنش نمی رسه و ترجمه اش هم فوق فوقش تو یه نصف کاغذ A4 جا میشه و بنا به گفته ی آگاهان اصلا درباره ی این موضوعات نیست و خلاصه دُکّونیه که ازش کتابها در آوردن به اسم جملات کوروش!)

و چند تا اسم خارجی (احتمالا تو کتابهای درسی شون دیدن!) چه گورا ، گاندی و ...

***

گویا نه ایرانی هستیم نه مسلمون ...

۳ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۹
سپیدار

و به پیچک فرمود:

نرده را زیبا کن !

عکس هم که معلومه تزئینیه!

هر جا گل پیچک می دیدم ، راهم رو کج می کردم تا از کنارش رد بشم . همیشه مسحور زیبایی و لطافت و طراوت این گل بودم و اگه موقعیت فراهم بود بهش نزدیک می شدم و لابه لای گلها و گلبرگهای قلبی شکلش رو می گشتم تا تخم این گل خوشگل رو پیدا و جمع کنم .

تقریبا هر سال هم تو حیاط می کاشتمش ولی از اونجایی که باغچه ی نُقلی خونه ، زیر سایه ی درخت انگور بود ، هیچوقت پیچک هام به گل نمی نشست . تا اینکه پاییز سال گذشته مردان خونه که ادعا می کردن استاد باغداری و کشاورزی هستند ، اقدام به هرس کردن درخت انگور مذکور کردن و از اونجایی که خیلی استاد بودن دقیقا شاخه های اصلی رو زدن و تو بهار درخت انگور رشد نکرد که نکرد .. به لطف شاهکار آقایون امسال حتی یک خوشه انگور هم ندیدیم عوضش باغچه ی زیر درخت ،روی آفتاب رو دید و پیچکهام دور تنه ی انگور پیچیدن و به گُل نشستن. 

گلهایی با رنگهایی متفاوت که دیدنشون هر صبح حال آدم رو خوب می کنه!

هر چند حسرت داشتن شمعدونی های شاداب هنوز رو دلمه ولی یاس رازقی و پیچک از اتفاقات خوب بهار امسال بود ... تا باد چنین بادا !

پ ن: عجب پاییزی شده امسال ! مهر هنوز به نیمه نرسیده زمستون با برف و بارون و سرما سرزده سر رسید.

بارون دیروز و دیشب خیلی خوب بود . دیروز بچه ها کنار پنجره ی کلاس جمع شدن تا بارون رو ببینند . جالبه روشن کردن بخاری تو مهر ! (اوایل مهر اینقدر هوا گرم بود که یکی از اولیا یه پنکه آورد برای کلاسمون ولی پنکه آوردن همان و خنک شدن هوا همان!)

*****

من ز جنس پیچکم

اما دریغ

در مسیر باد

می رویانی ام

۳ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۸
سپیدار

پیغام کربلا به نجف برد جبرئیل
یا مرتضی علی پسری داشتی چه شد ؟

 

پیغام علقمه به نجف برد جبرئیل
یا مرتضی علی قمری داشتی چه شد ؟

...

پ ن1: چهارشنبه 5 مهر جایی دست و پام بند بود درست تو چند کیلومتری محل تشییع شهید پاسدار محسن حججی . شاید 15-20 دقیقه فاصله بیشتر نمی شد ولی من نتونستم برم و حسرتش رو دلم موند ... بعدش دیگه حس و حال به روز کردن وبلاگ رو پیدا نکردم ...

پ ن2: اگه هیئت، محله، شهر یا هر کس و هر جای دیگه ای بتونه به عزاداری خانمها سر و سامان بده میشه امیدوار به درست شدن مراسم عزاداری شد ...

یکی محض رضای خدا این خانم ها رو از تو خیابون و اطراف هیئت ها و دنبال دسته های عزاداری جمع کنه (ایضا آقایون تماشاچی و پلاس تو خیابونها رو!)...

کاش تو همه جا مثل عزاداری حزب الله لبنان یه خیابون خانومها عزاداری می کردن یه خیابون آقایون . اونطوری شاید کمتر شاهد این صحنه های عجیب و غریب تو روزهای عزای حضرت اباعبدلله باشیم ... (موضوعی که هر سال سرش حرص می خورم و سال به سال دریغ از پارسال!)

هر چند عزاداری هیئت های بزرگی مثل حسینیه و زینبیه اعظم زنجان و اردبیل و شهرهایی که گاهی تو تلویزیون می بینیم تا حدودی موفق شدن زنها رو از تماشاچیِ مخلّ مراسم بودن خارج کنن ، امسال شکر خدا دسته ی عزاداری دانشگاه امام صادق علیه السلام تو تهران هم سعی کردن و عزاداری پاکیزه ای رو اجرا کردن . دسته ی روز تاسوعا و عاشورای این مسجد اگه گسترش پیدا کنه ان شاءالله حال عزاداری هامون تا حدودی بهتر میشه .ان شاءالله

***

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن

ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

*

دل در تب لبیک ، تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را

همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

*

بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدم

زآنرو که رقصی با تن بی سر نکردیم

قیصر امین پور

۲ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۸
سپیدار

 سوار تاکسی شدم دیدم یه کاغذ چسبوندن بهش که کرایه : 2360 تومان!

بله دو هزار و سیصد و شصت تومان وجه رایج[!] مملکت !

دو هزاری که خب سهل الوصوله ! اون سیصدی رو هم بالاخره با یه ضرب و زوری میشه جور کرد . دویستی و صدی پیدا میشه هر چند با مشقت!

می مونه اون 60 تومن! پنجاهی که الان تو بساط گداهای سر چهار راههای مناطق فقیر و متوسط نشین هم پیدا نمیشه. (گداهای بالاشهری که برای کمتر از ۵ هزاری برات پشت چشم نازک می کنن و یه چیزی بارت میکنن که تا خونه سینه خیز بری!) به هر حال پنجاه تومنی هر چند کم ،ولی هست !

اما می رسیم به مهمترین بخش ماجرا یعنی 10 تومن ! ...ده تومنی که شاید فقط بشه تو بساط دستفروشهای بازار سِد اسمال که سکه و انگشتر و تسبیح قدیمی و عتیقه می فروشن نمونه هایی از ازش رو رؤیت کرد ! عتیقه رو هم که هر روز نمیشه کرایه تاکسی داد ! اونم به عنوان پول خرد!

طبیعتاً هیچ کس توان پرداخت همچین کرایه ی سنگین و سختی رو نداره و خیلی لطف کنیم ، نزدیکترین مبلغی که میشه پرداخت کرد یعنی 2400 رو تقدیم می کنیم .

 این از مایِ مسافر . برگردیم طرف راننده . اگه از این راننده هایی باشه که عادت داره مثلا به جای 2500 تومن 3000 از مسافر بگیره که هیچ ! اما فرض کنیم راننده از ایناییه که به حلال و حروم و شبهه ناک بودن ریال به ریال درآمدش حساسه!!! بیچاره میشه! بابت 40 تومن باقی مونده چه گِلی باید به سرش بگیره؟! ما مسافرا نمی تونیم یه دونه 10 تومنی ناقابل رو پیدا کنیم اون بنده ی خدا چطور برای هر مسافر 4 تاش رو پیدا کنه یا 2 تا بیست تومنی ؟!!!!!!(اصلا شما یادت میاد آخرین بار ۱۰تومنی و ۲۰تومنی رو کجا دیدی؟)

۱ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۴
سپیدار

صبح تلویزیون روشن بود و گلچینی از خندوانه پخش میشد . آخرش محمد معتمدی شعر ایران رو خوند با این دو بیت به یاد موندنی و دوست داشتنی :

ایران من! ای ریشه ی من، برگ و بر من

با نام تو، تاریخ پراست از اثر من

ایران من! ای عشق من، ای دار و ندارم

جان از تو گرفتم، به که جز تو بسپارم؟

(اینجا بشنوید+)

****

یادم افتاد بعد از دیدن اون برنامه ی معتمدی یه مطلبی درباره اش نوشتم . به وبلاگ که سر زدم دیدم یادم رفته از حالت پیش نویس در بیارم و همینطور منتشر نشده مونده . مثل نون بیاتی که دلم نمیاد دور ریز بشه میذارمش سر سفره!

****

داشت خندوانه می داد و من حال نداشتم و داشتم میرفتم بخوابم که رامبد گفت مهمون برنامه اش محمد معتمدیه! - محمد معتمدی همون خواننده ای که من عااااااااشق تصنیف "اسیر"شم ! -

برگشتم نشستم تو نزدیکترین جا به تلویزیون پای برنامه ای که خیلی حال خوب کُن بود . چند تا تصنیف و آواز خوند و چندتا دستگاه و گوشه ی موسیقی ایرانی رو  با ساده ترین و هنرمندانه ترین شکل معرفی کرد و من به این نتیجه رسیدم محمد معتمدی غیر از اینکه خواننده ی خوبیه ، معلم فوق العاده ای هم هست . با زبانی بسیار سهل و ممتنع دستگاه بیات ترک و بیات اصفهان و ماهور رو به منِ ایرانیِ موسیقیِ ایرانی نشناسِ مدعیِ ایران دوستی معرفی کرد .

پیشنهاد کرد فرصتی در اختیارش قرار داده بشه تا بتونه این دستگاه ها رو به مردم یاد بده که گویا قرار شد تو اپلیکیشن خندوانه این کار انجام بشه که به نظرم بهتر بود مثل همین برنامه ی خندوانه و از تلویزیون پخش میشد .

یکی از به یاد موندنی ترین آموزش هاش این بود که قبل و بعد از خوندن یه بیت آواز تو دستگاه بیات ترک(صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را ...) یه بخش از اذان مرحوم مؤذن زاده اردبیلی رو هم گفت و قشنگ فهمیدیم این که میگن این اذان تو دستگاه بیات ترک تو گوشه ی روح الامین گفته شده یعنی چی !

(مقایسه اذان مؤذن زاده و دستگاه بیات ترک)

محمد معتمدی خیلی خوبه خیــــــــــــــــــــــــــــــلی!

***

راستی مایی که اینقدر سنگ ایران رو به سینه می زنیم و رگ گردنی میشیم اگه یه گوشه ی اسم خلیج فارسمون سائیده بشه،  چند درصد از موسیقی هایی که میشنویم موسیقی اصیل ایرانیه؟ ایران که فقط کوروش و دیزی و کباب و هفت سین و امثالهم نیست .

اینطور که محمد معتمدی یاد میداد فکر نکنم یاد گرفتن اسم چند تا دستگاه و آواز(آواز ابوعطا ، شوشتری ، بیات ترک ، بیات اصفهان و دشتی) کار سختی باشه!

خودم موسیقی سنتی رو دوست دارم ولی اینها رو بلد نیستم . با یه جستجوی ساده به اینها رسیدم :

شور (مهمترین دستگاه و مادر موسیقی ایرانی، یاد ایام معروف تو این دستگاه خونده شده)، نوا (آلبوم نی نوای حسین علیزاده) ،  ماهور (یه دستگاه شاد ، مرغ سحر و ز من نگارم خبر ندارد رو به یاد بیارین) چهارگاه ( موسیقی انرژی بخش صبح، موسیقی سلام علیکم که اول صبح ها رادیو و تلویزیون پخش می کرد رو یادتون میاد؟) ، همایون که بهش دستگاه عشاق هم میگن (میخواهین گریه کنید ؟ یه تصنیف یا آواز تو این دستگاه رو امتحان کنید .شد خزان گلشن آشنایی ، اگر بار گران بودیم رفتیم ...) ، راست پنجگاه ( چشمه نوش افتخاری: دور از آن چشمه نوشم پند فرزانه به گوشم همه افسانه بوَد ) و سه گاه که نمونه اش میشه رسوای زمانه ی علیرضا قربانی که خیلی قشنگه!)

...

نمونه ی موسیقی هر دستگاه رو تو این سایت و این سایت می تونین بشنوین

...

طبق پیشنهاد دکتر یونس لینک موسیقی ها رو هم گذاشتم! :)

۳ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۲
سپیدار

پنجشنبه با دوستان رفتیم برای جشن 4 سالگی دکتر سلام. این هم یه گزارش مختصر صرفا جهت ثبت در تاریخ :

۱ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۸
سپیدار

یه رسمی تو آموزش و پرورش هست به اسم "مستندسازی"! که این روزها مهمترین ابزار "طرح تعالی" هست که تو مدارس ما اجرا میشه!  که از بدِ روزگار و لق بودن پایه های آموزش و پرورش، شده از اساسی ترین و اصولی ترین رسوم آ.پ ، طوری که اگه انجامش ندی نصف عمرت که نه! کل عمر معلمیت بر فناست!

اما مستندسازی چیه؟(زیره به کرمان بردن هم خالی از لطف نیست ها! مخصوصا مایی که اصولا مرغ همسایه برامون غازه! و نازه!)

یعنی هر کار می کنی باید ازش عکس و فیلم تهیه کنی ! اینقدر این کار مهمه که گاهی تهیه ی عکس و فیلم، از خود موضوع مورد نظر مهمتر میشه تا جایی که گاهی مجبور میشی یه چیز موهوم و فعالیتی که انجام نمی گیره رو هم مستند کنی! (کارایی می کنیم ما که به عقل جن هم نمی رسه!!!)

چطور؟

مثلا شما معاون پرورشی مدرسه ات هستی . فرمالیته و صوری یه گوشه ی سالن مدرسه رو مناسب با مناسبت مورد نظر تزئین می کنی و ازش فیلم و چندتا عکس میگیری! هر چند اگه هیچ اعتقاد و علاقه ای هم به اون مسئله و مناسبت نداشته باشی! مهم سی دی ای هست که پر میشه!

چند تا دانش آموز میاری چندتا نقاشی با موضوع مورد نظر بکشند و ازشون فیلم و عکس می گیری ! (یا نه! اصلا چه کاریه؟ چندتا از اولیای بی کار مدرسه که معمولا تو مدرسه پلاسند رو دعوت میکنی بشینند و چند تا نقاشی خوب بکشند و رنگ کنند و بعد به اسم نقاشی بچه ها ازشون عکس می گیری! ) لازم نیست همه ی بچه های مدرسه رو درگیر اون موضوع کنی . همین که یه گروهی این کار رو انجام بدن و شما ازشون فیلم و عکس بگیری کفایت می کنه !!! چه معنی داره همه ی بچه ها درباره ی دفاع مقدس و دهه ی فجر و عاشورا و هفته ی کتابخوانی و هفته ی بهداشت و تربیت بدنی و ... بدونن؟ والا!

یا معلم کلاس هستی و با چند نفر از بچه ها هماهنگ می کنی تا فعالیت مورد نظر شما رو انجام بدن و شما فعالیت اونها رو ثبت می کنید ! اینکه آیا این فعالیت واقعا انجام گرفته یا اصلا در شرایط عادی کلاس قابلیت اجرا داره یا نه ، اصـــــــــــلا مهم نیست! (معلم نمونه ای سراغ دارم که یک ماه همه ی کارهای کلاسش تقریبا تعطیل بود برای تمرین یه ایده و طرح که برای استان یا نمیدونم کجا باید ارسال می شد. الکی نیست ... پای معلم نمونه ی کشوری شدن درمیون بود!!!!)

***

یه  جورایی همه چی انگار داره فرمالیته میشه . فکر کن تو یه عکس بزرگ سیاه و سفید ، تنها یه بخش کوچیکیش رنگیه ! همون بخشی که میخواهیم چشمها فقط اونجا رو ببینند!

***

هدف اولیه و اصلی مستند سازی احتمالا خیلی خوب بوده یا بهتره بگم احتمالا می شد از این مستندساهزی استفاده ی خوبی هم کرد! بالاخره هر معلمی حتما چند تا کار ابتکاری و خلاقانه داره که با تهیه ی فیلم و عکس از اون کارها بشه اون تجربه ی باارزش رو به بقیه انتقال داد . اما ...

هدف اصلی گم شد و مستندسازی وسیله ای شد برای ارزشگذاری بر فعالیت من معلم و معاون و مدیر و .... . هر چه مستندسازی پر بارتر و خوش آب و رنگتر ، اون مدیر و معاون و معلم و ... بهتر و نمونه تر ! (کاش حداقل این تجربیات در دسترس همه قرار می گرفت تا وسیله ای برای تعالی[!]واقعی کلاس و مدرسه میشد!)

باورتون میشه تو اینهمه سالی که من معلمم تا حالا هیچ مسئولی تو کلاسم ندیدم؟ هیچ کس نیومده بگه تو کلاس چه کار می کنی؟ اصلا چیزی به بچه ها یاد میدی یا الکی کارنامه رو سیاه می کنی و بچه ها باسواد و بی سواد میرن پایه ی بالاتر؟! البته منظورم از "کس" کسیه که کاربلد باشه و فقط برای دیدن دفتر کلاس و نتایج میرزابنویسی نیومده باشه ! که از این نمونه های بی خیر و بی خبر و پرت از حوزه و موضوع مورد بازدید ، هر از گاهی کسی پیدا میشه و بدون دیدن خود ما و کلاس و دانش آموزانمون، توی دفتر مدرسه میشینه و دفاتر بی خاصیت کلاس ها رو می برند خدمتشون ! ایشون هم برای خالی نبودن عریضه چندتا ایراد بنی اسرائیلی میگیره و میره ... بگذریم!

◇◇◇

https://hammihan.com/users/users2015/status/thumbs/thumb_HamMihan-20151440436967234641470214658.6463.jpg

چند وقت پیش یه عروسی دعوت بودیم . عروس و داماد هر دو معلم . 

جالب بود که مراسم عروسی شون به نظرم خیلی به این "مستندسازی "شبیه بود ! 

حنا و پخش شگونی که معمولا عروس و داماد تو سالن می چرخونند ، به دو سه نفر نزدیک جایگاه توسط عروس و داماد داده و فیلمبرداری شد، فیلم قطع و بقیه ی حناها معلوم نشد چی شد؟!

کیک عروسی رو فقط جلوی دوربین بریدند و به دو سه نفر کناریشون کیک رو دادند و فیلم قطع ؛ کیک بیرون !

(من هم که عااااااشق کیک و شیرینی خامه ای! موندم پس این کیک رو کی می خواد بخوره!)


این دو نمونه رو که خیلی تابلو بود من دیدم بقیه ی هنرنمایی ها رو مشاهده نکردم ! ولی جالب بود که هر دو با اینکه تازه معلم شدن ولی "مستندسازی" رو خوب یاد گرفته بودن !

میگم که مستندسازی اصلی اساسی تو آموزش و پرورشه!

****

فکر می کنم زندگی هامون هم شده ظاهرسازی و عکس و فیلم گرفتن برای نشون دادن به مردم .

متأسفانه زندگی هامون ، سفرهامون، گعده های دوستانه مون و ... خلاصه  شدن تو فیلم و عکس. و لذّت بردن از این موقعیت های عزیز ، زیر سایه ی اهمیت عکس گرفتن داره جایگاه خودش رو از دست میده .

به همه چی از دریچه ی دوربین نگاه می کنیم و لذت دیدن و حس کردن بدون واسطه را داریم فراموش می کنیم .

انگار خاطره ها و خاطره شدن ها برامون عزیزترند از واقعیت !

و اینکه "من" از همه چی مهمتر شده ! هیچ چی بیرون از "من" ارزش دیدن نداره . همینه که تو سفرهامون بیشتر از دیدن اون مکان ، حضور"من" رو تو اونجا ثبت می کنیم . تو رستوران و کافی شاپ مهم حضور"من" تو اونجاست و تو جمع شدن های دوستانه مهم وجود"من" تو اون جَمعه و ...

زندگی برای هیچ!

...

پ ن:

شاید برای اینه که قسمتهای پنهان زندگی مون واقعا اینقدر بی ارزشه که با بزرگنمایی و جلا دادن بعضی قسمتهای کم ارزش ، می خواهیم حواس خودمون و دیگران رو از دیدن واقعیت ها پرت کنیم!!!

http://www.jazzaab.net/upload/1/0.451498001309636708_jazzaab_ir.jpg

۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۷
سپیدار

بعضی چیزا اینقدر درد دارند و تلخند که جز با شوخی و خنده نمیشه تحملشون کرد! یکیش همین سلفی گرفتن نماینده های مجلسمون با اون خانومه!!! که ملت زهرش رو سعی کردن با طنز  و هجو و هزل بگیرن.

راستش من که عکسها رو نگاه میکنم از دیدن خنده ی غیرمعمول و ذوق نامتعارف حضرات چندشم میشه!

عکسها به خودی خود گویای عمق فاجعه هست ولی بعدش حضرات جهت انجام عمل متعارف این جور مواقع یعنی "ماست مالی" و "ماله کشی"! افاضه ی فضل میکنن که جلسه ی رسمی تموم شده بود و تو فضای غیر رسمی و تفننی این اتفاقها افتاده! فکر کن!

فرض کن جلسه ی خاص و به شدت رسمی ای داری . مثلا یه عروسی خاص با مهمونهایی که خیلی باید جلوشون شأن و شخصیت خودت و خانواده ات رو حفظ کنی اونوقت دقیقا آخر مراسم و وقت خداحافظی ، دایی ، عمو یا یکی از نزدیکان خییییییلی نزدیک صاحب مجلس تغییر فاز بده و با رکابی و پیژامه بیاد جلوی همون مهمون غریبه ها ژانگولربازی دربیاره و حرکات جلف و لوس از خودش صادرکنه! با این توجیه که مراسم رسمی تموم شده دیگه!!

البته حقّمونه! خلایق هرچه لایق! لیاقتمون همین نماینده ها هستن! ...

این نماینده ها رو که مریخی ها برامون انتخاب نکردن ! شاهکار خودمونن ! وقتی شرف ، عزت ، شخصیت ، صلاحیت ، تقوا و ... برامون بی ارزش باشه کسانی رو به عنوان نماینده انتخاب می کنیم که دقیقا همینها رو ندارن!

البته موضوع جدیدی هم نیست! یادمون نرفته عکس گرفتن جناب عراقچی از وندی شرمن و جان کری وسط یه جلسه ی رسمی!!! یادمون نمیره عکس گرفتن ذوقمرگناکِ دولتمردانِ ندید بدید و خجسته دلمون با اون هواپیمای وارداتی فکسّنی!!!!

...

2. حکایت

یک روز وقتی مدرّس از مجلس به خانه بازمیگشت، عدّه‌ای از مردم به منزل مدرّس ریخته با سر و صدای زیاد گفتند: آقا! این چه لایحه‌ای بود که امروز تصویب شد؟ خلاف مصلحت است.

 

مدرّس پاسخ داد: اگر بیست رأس اسب و الاغ و یک آدم را در مجلسی جمع کنند، و از آن‌ها بپرسند که ناهار چه می‌خورید، جواب چه می‌دهند؟

همه گفتند: جو 

مدرّس گفت: آن یک نفر هم ناچار است سکوت کند. این وکلایی که شما انتخاب کرده‌اید، شعورشان همین است... بروید آدم انتخاب کنید!

...

1. روایت

پیامبر عزیز و شریفمونصلی الله علیه و آله می فرمایند:

   عُمّالُکُمْ اَعْمالُکُمْ، کَما تَـکونونَ، یُوَلّى عَلَیْکُمْ

کارگزاران شما [نتیجه]اعمال شمایند، هر گونه که باشید، بر شما گمارده (حکومت) مى شود.

پ ن: به قول قیصر : .... آبروی ده ما را بردند ...

راستی اگه این اتفاق تو یکی از کشورهای اروپایی ، آمریکا ، کره یا ژاپن می افتاد ، مردم چه عکس العملی نشون میدادن و این بازی با آبروی ملت چه تبعاتی برا اون نماینده ها داشت ؟!!! (جواب این سؤال فرق ما با اونهاست!)...

تو واکنشهای مردم به این عکس ها و سلفی ها، خانمی حرف قشنگی زد . گفت : من از دیدن این رفتارشون تعجب نکردم چون از این بیشتر ازشون انتطار نداشتم ! ... تمام!

۳ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۶
سپیدار

1-

تو خبرها شنیدم آموزش و پرورش سال آینده سی هزار معلم کم داره !

2-

اونطوری که شنیدم تو دو سال آینده ،خیلی از مدیران و معلمان منطقه مون بازنشسته میشن . یعنی 2 سال تحصیلی آینده همین منطقه ی ما نیاز به صدها نیرو خواهد داشت که جای خالی رفتگان رو پر کنند . و این یعنی صدها فرصت شغلی که فقط تو منطقه ی ما ایجاد میشه .  

مدیر مدرسه ی ما هم خودش جزو همین صدها نفره (صدها نفر که غلوه! حالا هر چند نفر! ) و به گفته ی خودش خیلی از مدیران و معاونان و معلمان منطقه باهاش  هم همدوره هستند و تقریبا با هم بازنشسته خواهند شد. 

***

اولش به نظرم اومد که اتفاق خوشایندی در شُرف وقوعه . بالاخره بازنشسته شدن اینهمه فرهنگی یعنی ایجاد شدن جای خالی ؛ و جای خالی هم یعنی استخدام نیروهای جدید .

طبعا خوشحال شدم که حداقل اینطوری برا تعدادی جوون تو این منطقه و سی هزار جوون تو کشور ، فرصت شغلی ایجاد میشه و گذشته از اون ، نیروهای تازه نفس وارد آموزش و پرورش میشن و این یعنی شادابی بیشتر انشاءالله.

تو همین خیال خوش بودم که از مدیرمون پرسیدم بعد از بازنشستگی میخواد چه کار کنه؟ (نه این که من برا اون روز موعود به شرط حیات ، خیلی برنامه دارم خواستم بدونم بقیه چه نقشه ای کشیدن! ) جواب شنیدم که : بازنشسته نمیشم و تصمیم دارم تو آموزش و پرورش بمونم!!!!!

تو ادامه ی خبر اول مطلب هم گفته شد برای پُر کردن کلاسها و مقابله با کمبود 30 هزار معلم ، از معلمهایی که دارن بازنشسته میشن استفاده ی مجدد خواهند کرد!( تا حالا سعی کردین آخرین قطره ی آبمیوه یا شیر رو از داخل پاکت خارج کنید؟ یا تا حالا دیدین کسی آب بریزه تو ظرف رب و خالیش کنه تو غذا تا خدایی نکرده کسی متوجه نشه قبلا تو اون ظرف رب بوده؟ تا حالا اینقدر گرسنه بودین ته بشقابتون رو هم لیس بزنید؟ ... هیچی ! شما هم چه کارهایی می کنیدآ !)

...

بله ! به همین راحتی ! آموزش و پرورش اعلام نیاز میکنه و بسیاری از بازنشسته ها قبول می کنند چند سال دیگه به خدمتشون ادامه بدهند ! و به همین راحتی جوانان بیکار همچنان بیکار می مانند !( نه اینکه حق و حقوق معلمهایی که فول تایم کار می کنند رو خیلی به موقع میدن ، و نه اینکه اصلا اون حق و حقوق خیلی زیاده ! آدم وسوسه میشه شصت سال دو شیفت کار کنه ! )

...

پیش خودم فکر می کنم این خودخواهیه که بازنشسته ها با کمترین امتیازی قبول می کنند بمونند و جاشون رو به جوانترها ندهند . اگه بازنشسته ها قبول نکنند بعد از بازنشستگی همچنان سر کار بیان، مدارس و کلاسها رو که نمی تونن خالی بگذارند مجبور میشن نیروهای جدید رو به کار بگیرند . اما حیف که خیلی ها از ماها جز خودمون کس دیگه ای رو نمی بینیم. 

...

نمیدونم ! شاید دلایل منطقی برا این کارشون دارند و روزی که خودم هم به سن بازنشستگی برسم تصمیم بگیرم پا جا پای اونها بگذارم ! ولی عجالتا و با عقل الآنم نظرم اینه که بازنشسته ها تا جایی که امکان داره باید جا رو برا جوونترها خالی کنند !

***

پ ن: اگه تا زمان بازنشستگی خودم و سپید مشق زنده باشیم ، باید به این مطلب یه نگاهی بندازم ببینم اونوقت نظرم چیه؟  :)

بعدا نوشت: خیلی از کسانی که بعد از زمان بازنشستگی همچنان تو مدرسه می مونن استدلالشون اینه که بعد از سی سال سر کلاس رفتن ، تو خونه حوصله شون سر میره و برای گرم کردن سر خودشون مجبورن برن مدرسه ! ... بهشون حق میدم ... ولی شاید راه های بهتری هم وجود داشته باشه ! 

۲ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۷
سپیدار

دیشب از اون شبهای استثنایی تابستون بود ! یه شب تابستون که بهاری شده بود ! 

همه خواب بودن و من بی خواب . بلند شدم تا اگه بشه کمی رو پروژه ای که یکی دو روزه شروعش کردم کار کنم . اما هوای نمناک و بارونی و کمی بیش از حد خنکِ اون موقع شب برنامه ام رو عوض کرد. بارون شروع شده بود و نم نم می بارید . ایستادم . دستها باز و سر به آسمان ! چشمها بسته که (باران شنیدنی ست!) ، نفس عمیق  و خیس شدن ... " تنها آدمهای آهنی زیر باران زنگ می زنند !"... و من خیس شدم بی هراس از زنگ زدن!

صورتم که خیس شد تو سکوت نشستم جلوی در اتاق طوری که پاهام تو حیاط زیر بارون باشه و پتویی انداختم رو دوشم که طبق معمول سرما نخورم !

صدای بارون ، بوی خاک و خیس شدن پاها و گرم بودن تن ... همه چی دست به دست هم داده بود تا تابستونی که دوسش ندارم رو دلپذیر کنه ! 

به خودم گفتم ببین الان چند نفر تو عالم دوست دارن جای تو باشند.  سکوت ، شب ، بارون ، بوی خاک بارون خورده و امکان نشستن زیر بارون و خیس شدن و لذت بردن... 

پس ای بنده ی ناشکر و غرغرو و زیاده خواه و پُر روی خدا ! " فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ " ؟ کدوم نعمت پروردگارت رو انکار می کنی؟

...

و

 سلام بر تویی که به خاطر گُل روی تو باران بر ما فرو می بارد !"وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْث ..." 

و من شدم همنشین بارونی که خاطرخواه توئه ...

...

این بار چندمست که من عاشقت شدم؟
این بار چندمست به جانم وزیده ای؟

***

نمی دونم چقدر گذشت که دیدم تارای پنج ساله که طبق معمول ، یه شب نشینی و مهمانی شامش تو خونه ی ما تبدیل به دو روز اقامت اون و میزبانی با اعمال شاقه برای ما میشه ، عین جن بو داده ایستاد جلوم ! خدایا ! این دیگه از کجا پیداش شد؟ چرا نخوابیده؟

: به به ! باروووون ، وقت دعاااااست !

گفت و شروع کرد دستها رو به آسمون با احساس دعا کردن!

: خدایا ! خدای بخشنده ! میشه یه خونه ی حیاط دار بزرگ به ما بدی!؟ یه خونه با حوض قشنگ ! با یه آبجی ! با یه داداش ! 

خداوندا به ما یه عالمه پول بده! پول حلال زیاد ! ... یه زندگی ساده ! یه زندگی شاد ! یه زندگی قشنگ!

و برا خودش : به من عقل بده!

بعد:

خدایا خداوندا ! هر چی آرزو دارم فقط از تو میخوام نه فرشته ها ! 

***

پ ن: اینقدر مامانش آرزوی خونه حیاط دار و حوض و دار و درخت و پول حلال زیاد داره ، بچه تو هیچ دعایی این دو تا رو فراموش نمی کنه !

--- شعر از مژگان عباسلو

۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۸
سپیدار