سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۷۳ مطلب با موضوع «خاطرات :: خاطرات من» ثبت شده است

من و تو می دانیم
زندگی یک سفر است
زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال

***
صبح تلویزیون روشن بود اتفاقی یه بخش از برنامه ای رو تو شبکه نسیم دیدم . یه خانوم ایرانی جهانگرد که به تنهایی سفر می کرد آفریقا و آمریکا و آلاسکا و ...  و از اون جالبتر یه زوج که سال 90 پول رهن خونه شون رو گرفته و باهاش یه فولکس ون خریده بودن و اونو کرده بودن خونه شون ! یه خونه ی قشنگ و نقلی و رؤیاییــــــــــــــــــــــ ! حالا 5 سال بود که دو تایی با این خونه ی باحالشون ایران و چندتا کشور همسایه رو میگشتن

امکان همچین زندگی ای برای من وجود نداره ولی رؤیاش ... چرا!

حتی فکر کردن بهش هم قشنگهلبخند

http://linkzan.ir/wp-content/uploads/2013/01/il_fullxfull.195952634.jpg

این مصاحبه ی اون زوج هم خوندنیه ...(+)

۱ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۷
سپیدار

وقتی چندتا کتاب میخرم ، بزرگترین و پرحجم ترین کتاب رو که احتمالا خیلی هم مشتاق خوندنشم نگه میدارم بعد از همه میخونم .

گاهی بهترین قسمت غذا رو میگذارم برای آخر تا منِ به قول خیلی ها کم غذا ، به امید اون تکه هم که شده کمی بیشتر غذا بخورم .

تو گذشته ی دور هم که میخواستم نقاشی کنم ،قشنگترین بخش طرح رو که خیلی دوسش داشتم میگذاشتم برای آخر کار.

یه جورایی اون بخش به تعویق افتاده میشد امید و انرژی انجام دادن بقیه ی بخش ها...

***

چند بار اصرار کردند که برو پاسپورتت رو بگیر با هم بریم کربلا .

اما من پشت گوش انداختم .

اصرار کردند که میریم و دلت می سوزه ها ! ... می دونستم که دلم می سوزه . مثل دفعه های قبل که سوخت...

حتی رفتم پلیس 10+ و خیلی از مدارک گرفتن پاسپورت رو جور کردم ولی بعد پشیمون شدم و پوشه و برگه ها رو انداختم دور...

چند وقت پیش که دکتر یونس عزیز برام روضه خوند که زیارت امام حسین واجبه و اگه طرف بمیره و کربلا نرفته باشه شیعه حساب نمیشه و ... یه کم ته دلم لرزید از مرگ و نرسیدن ... ولی همچنان در بر همون پاشنه ی قبل می چرخید ...

گفت کربلا رفتن از مشهد و شیراز رفتن هم کم هزینه تره هم راحت تر ...به شوخی و طعنه گفت خجالت نمی کشی تخت جمشید رو زیارت میکنی و سیدالشهدا و حضرت امیر رو نع؟ ... خجالت میکشم... راحتی و هزینه هم اصلا برام مهم نیست ... اما ...

گفت اگه این ور رو خودم جور کنم ، اون ور رو برام درست می کنه ... اما من آسمون و ریسمون بافتم ... الکی ... 

تا که از جانب معشوق نباشد کششی/ کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

و راست می گفت ... من عاشق نبودم

***
۳ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۵
سپیدار

...

تابستون شده و مدرسه ها تعطیل! دوست دارم دوباره ساک رو ببندم و بیام خونه ات!

مثل همون سالهایی که لحظه شماری می کردیم برای رسیدن تابستون! برای بار سفر بستن . دلم تنگ شده برای اینکه عصری یا غروبی برسیم روستا و کسی از دور، ما رو ببینه و زودتر خودش رو برسونه به تو برای گرفتن مژدگانی! و تو مُشتُلُق بدی برای اومدن نوه هات!

و من بی خیالِ اون گلّه ی گاوی که داشت وارد روستا میشد ، پرواز کنم به سمت تو که از بالای پشت بام چشم انتظار رسیدنمون بودی . حتی اگه اون گاو قهوه ای یکهو -و شاید به هوای پیراهن قرمزم- دنبالم کنه و من اون سرپایینی رو با ترس به طرف تو بدوم و تو نگران بلایی باشی که ممکن بود سرم بیاد .

۱ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۰
سپیدار

دیروز این موقع مصلی تهران بودیم . یه روز خوب با حامیان 

سید ابراهیم رئیسی

...

تا ظهر تو مدرسه بودم و طبیعتا بیشترش رو هم سر پا . از ساعت 4 تا 7 هم که داخل مصلی سر پا بودم (مثلا زودتر رفتیم که داخل مصلی باشیم و جامون خوب باشه ولی زرنگتر از ما خیلی بودن و مجبور شدم تا آخر مراسم بایستم ) این ایستادن غیر از زمان نسبتا طولانی پیاده روی قبل و بعد مراسم بود . مترو هم که اون سیل جمعیت ریخته بود توش جای ایستادن نبود چه برسه به نشستن .شب وقتی رسیدم خونه تنم اینقدر خسته بود که تقریبا بیهوش شدم ولی می ارزید . یه خستگی شیرین ... تا باشه از این خستگی ها ..

...

یَآ أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِن تَنصُرُواْ اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ‏

 اى کسانى که ایمان آورده ‏اید! اگر خدا را یارى کنید، شما را یارى مى ‏کند و گام‏هایتان را استوار مى‏ سازد.(سوره محمد 7)

پ ن: تیتر قشنگ یکی از خبرگزاری ها : تهران قیام نه ، قیامت کرد

 

۱ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۴۷
سپیدار

میدونی خیلی از آرزوها و خواسته ها تاریخ مصرف دارن . یعنی ارزششون به اینه که تو یه بازه ی زمانی معینی برآورده بشن و اگه زمانش بگذره ،نمیگم حتما بی ارزش میشن ولی به نظرم دیگه ارزش اولیه رو ندارن . 

فکر کن پسربچه ای تو 6-7 سالگیش دلش یه دوچرخه بخواد و بهش نرسه . به نظرتون اگه تو 60-70 سالگی 10 تا 20 تا 100 تا دوچرخه بهش بدن به اندازه ی یک هزارم داشتن یه دوچرخه تو 6-7 سالگی خوشحالش میکنه؟

دختر بچه ای که تو 5-6 سالگی دلش پیش یه عروسک پارچه ای پشت ویترین مغازه ای مونده باشه ، هزار تا عروسک قد و نیم قد و رنگ وارنگ تو 50-60 سالگی چقدر ؟ چند درصد از خوشحالی داشتن اون عروسک پارچه ای تو -5-6 سالگی رو میتونه بهش بده؟

...

دیروز دختربچه ی هفت هشت ساله ای گوشه ی یه خیابون روی کارتنی نشسته بود و فال می فروخت (به قول آن پسرک فال فروش که در جواب چه چیز می فروشی گفت : به آنانکه در امروز خود مانده اند ، فردا را می فروشم) او هم فردا می فروخت و ما هم خریدیم ! تکه کاغذی که نه فردای ما رو روشن می کرد و نه امروز دخترک رو !

اسمش ملیکا بود ! ملکه ای در گوشه ی خیابان ! یه دفتر مشق هم جلوش بود که کسی ، رهگذری ، دوستی ... چند خط سرمشق در چند صفحه براش نوشته بود ! ملیکا باید کلاس اول میشد ! سرمشق ها رو برامون خوند . خوب هم خوند . نمیدونم بلد بود یا حفظ کرده بود ! 

ملیکا در خیابانی نشسته بود که اطرافش پر بود از انواع و اقسام بانک ها و رستوران های با کلاس !

...

آرزوهای ملیکا کی و چطور برآورده خواهند شد؟ آیا اونوقت ملیکا برای برآورده شدن آرزوهاش خوشحالیش بیشتر خواهد شد یا حسرتش؟ چیزهایی که شاید به نظر خیلی از ماها آرزو که هیچ ! داشتنشون یه چیز بدیهی هم باشه!

...
بگو چه کار کنم با شبی چنین یکدست

شبی که با تو پریشان و بی تو زندان است

 

شده ست خسته بیایی، شکسته برگردی؟

امیدوار به روزی که روز پایان است؟

 

شبی نگاه کنی در شمار یارانت

ببینی آنچه نمی خواستی فراوان است

 

ببینی ای دل غافل چقدر دیر شده

دلت قناری مغموم فالگیران است

 ...

محمدسعید شاد

 

۱ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۰
سپیدار

یه مطلبی تو شبکه های مجازی دیدم که فکرم رو مشغول کرد :

عمر 70 ساله عقاب که با یک دوران خیلی دشوار برای این پرنده به دست می آید!!

عقاب میتواند 70 سال عمر کند ولی وقتی به 40 سالگی می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرشده و دیگر نمیتوانند طعمه را گرفته و نگه دارند... نوک بلند و تیزش کند و خمیده می شود شاهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد . در این زمان عقاب بر سر یک دو راهی قرار می گیرد:

اینکه بمیرد و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند.

و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند در آنجا نوک خود را به صخره ای می کوبد تا آنجا که کنده شود پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آوردپس از آنکه چنگال جدید رویید ، عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش می کند و پس از گذشت 5 ماه عقاب پرواز تولد مجدد را انجام می دهد و مدت 30 سال دیگر زندگی خواهد کرد.

خب تابلوئه که همچین چیزی صحت نداره ! عقاب هم خیلی عمر کنه سی ساله ! و این پروسه رو برای چند صباح بیشتر زنده ماندن دنبال نمی کنه!

و فوق فوقش این مطلب یه افسانه است !مثل ققنوس یا سیمرغ ! (...البته یه افسانه ی ترجمه ای و احتمالا جدید!) افسانه ای که ساخته شده تا مثلا ارزش زندگی رو به آدمها یادآوری کنه یا حالا هر چی! 

اما ...

فکر کن 150 روز بدبختی و شکنجه ! کندن نوک و چنگال و پرها؟... درد و عذاب! ... که چی؟ ...که میخوای 30 سال بیشتر زنده بمونی؟! می ارزه؟ زنده بودن به چه قیمتی؟

گاهی فکر می کنم اگه مجبور به انتخاب بین مرگ و پروسه ی دردناک ، غم انگیز و شکنجه آمیز درمان باشم ، احتمالا اولی رو انتخاب کنم !!!

بی ربط به متن و با ربط به تصویر:

خیلی سال پیش موقع کشیدن این طرح ، به طور اتفاقی کشف کردم که پرهای سفید سر عقاب رو میشه با پاک کن درآورد ! اینقدر از کشفم خوشحال بودم که فرداش این کشف شگفت انگیزم رو به اطلاع کسی که تو این کار استاد بود هم رسوندم و شنیدم ...

: بله یکی از شیوه ها و تکنیک های طراحی با مداد همین استفاده از پاک کنه ... (بعله گویا یکی خیــــــــلی قبل از من ، کشفم رو کشف کرده بودهنیشخند!)

۳ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۴
سپیدار

پارسال اولیا شکایت داشتن که بچه ها مشقاشون رو به موقع نمی نویسند و ... بنابراین جدولی درست کردم به اسم جدول انضباطی که صفحه ی اول دفتر مشق بچه ها چسبونده می شد و اولیا ساعت انجام تکلیف ، ساعت خواب ، انجام شدن یا نشدن روانخوانی و املا و همچنین رضایت کلی شون از بچه ها رو توش ثبت می کردن . تو کلاس هم اگه از نوشتن و خوندنشون راضی بودم یه ستاره تو جدولشون می کشیدم. با بچه ها هم قرار گذاشته بودیم که هر کس مثلا 20 تا ستاره بگیره جایزه می گیره .

از اونجایی که خیلی از بچه ها همیشه خوبند طبیعتا زود به زود به جایزه می رسیدند و اینطوری ممکن بود بیشتر از بقیه جایزه ببرن !...پس امسال طرحی نو در انداختم !

هر 10 ستاره یه کارت امتیاز میدم و هر 3 کارت یه جایزه داره ! اما ... این بار جایزه رو مادرا میارن و تو حیاط و جلوی همه ی بچه ها به بچه ها داده میشه!لبخند

اینجا میتونین جدول انضباطی ما رو ببینین (+)

این هم کارتهای امتیاز کلاس ما :

هر دانلود پنج صلوات

پ ن:

نمیدونم کلاس چندم بودم؟ دوم؟ سوم؟ یادم نیست ولی سر صف روی سکو رفته و جایزه گرفته بودم !یه جفت کتونی سفید! اون وقتها فکر می کردیم جایزه ها رو معلممون برامون میخره! ... جایزه رو آوردم خونه ! مامان نقش بازی کرد که: اِ ... جایزه گرفتی؟ مبارکه! چیه؟ و من :

خودت خریدی دیگه ! بیا! فکر کردی خطّ عمو رو نمی شناسم؟!!

رو کاغذ کادوی کتونی عمو اسمم رو نوشته بود!

*****

همینطوری:

تُـنگ ماهی
هیچ یادش نیـست
خاطرات ماهیـانش را
نـیز ماهی‌ها
دل به آب تُـنگ‌ها هرگز نمی‌بنـدنـد
زندگی، نوعی فراموشی است.

سیدعلی میرافضلی

۲ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۶
سپیدار

از هر مدرسه باید یه معلم می رفت و تو کارگاه اختلالات رفتاری کودکان شرکت می کرد . من هم تصمیم گرفتم مستمع آزاد با دوستم برم ببینم چه خبره ! کلاس تو تربیت معلمی که خیـــــــــــــــــــلی سال پیش توش درس خوندم و حالا تبدیل شده به دانشگاه فرهنگیان، تشکیل شده بود .

گفتیم ناهار نخورده خوب نیست بریم سر کلاس ! بنابراین دنبال رستوران معروفی گشتیم که سالها پیش می رفتیم ولی متوجه شدیم رستوران مورد نظر کلاً تعطیل شده! پس ناچار رفتیم یه جای نه چندان تمیز! طبیعتا دیر رسیدیم سر کلاس .

۱ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۹
سپیدار

همسر یکی از همکاران، یکی از مسئولان و بانیان موکب امام رضاست که تو ایام پیاده روی اربعین تو مسیر نجف تا کربلا برپاست . امسال دارن 120هزار بسته هدیه درست می کنن تو این پیاده روی به زائرا بدن .  دیروز اتفاقی مدیرمون گفت میایی بریم تو درست کردن هدایای موکب امام رضا برا اربعین کمک کنیم . امام رضا که جان منه پیاده روی اربعین هم آرزوی دور از دسترسم ! نا گفته پیداست که گفتم آره ! رفتیم مدرسه شون . باید عکسهایی از حرم و ضریح و گنبد امام رئوف رو می چسبوندیم رو تخته شاسی . خیلی مزه داد امروز هم رفتم . پرچم گنبد امام رضا جانم رو هم آورده بودن . دلم سوخت موقع برگشت به خونه وقتی از دوستی خداحافظی کردم که قراره بره پیاده روی اربعین . به قول حمیدرضا برقعی:

سلام من دلخسته ی غمگین شده را نیز ، به شیرین غزلهای خداوند ، به معشوق دو عالم برسانید .

۲ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۲
سپیدار

1.

اول دبیرستان بودم ! یه معلم شیمی داشتیم که من خیلی دوستش داشتم! از اون معلمهای جدّی و سختگیر ! بچه ها ازش می ترسیدن و تو کلاسش جیک نمی زدیم!

پای تخته سؤالی رو نوشته بود و ما هم داشتیم یادداشت می کردیم! کلاس ساکتِ ساکت! انگار کن سرِجلسه ی کنکوره! اولین روزی بود که عینک می زدم. خوشحال از اینکه تخته رو خوب می بینم داشتم تند و تند می نوشتم! (شیمی بود و درس مورد علاقه ام!)

سر میز نشسته بودم و سرم پایین بود که احساس کردم خانم معلم بالای سرم ایستاده ! ... سرش رو آورد پایین ... قلبم داشت می اومد تو دهنم! ... و با صدایی آروم گفت : عینکت مبارکه! (عکس العمل خودم یادم نیست ولی این لطافت و دقت معلم شیمی سختگیر و به قول بچه ها بداخلاق تو ذهنم مونده!)

*****

2.

قاب عینکم دلم رو زده بود ! یه عینک نو گرفتم ! اما...

عینک رو که زدم احساس کردم قدّم حول و حوش 3 متر شده !  تو کوچه که راه می رفتم احساس می کردم میتونم از رو دیوار ، حیاط همسایه ها رو ببینم! وقتی می خواستم از دری وارد یا خارج بشم خم میشدم ! آخه می ترسیدم سرم به چهار چوب بالای در بخوره!!! ... عینک رو بردم پیش دکتر ! گفت: عینک ساز زحمت کشیده و شیشه ی چپ و راست رو جابه جا گذاشته!

عینک ساز معذرتی خواست و دوباره شیشه ها رو ساخت . اما...

این بار حس می کردم خیلی کوتاه شدم! پریدن از جوی آب هم برام سخت بود! فکر می کردم با قدم عادی نمی تونم ازش بپرم ! بنابراین یه قدم بزرگ برمی داشتم برا عبور از جوی آب 20 سانتی! سوار اتوبوس شدن که واویلا بود! فکر می کردم پاهام به پله ی اتوبوس نمی رسه. مثل دفعه ی قبل تو محاسبه ی فاصله ها مشکل داشتم!

دوباره رفتم پیش دکتر! بعله عینک سازِ عاشق ِسر به هوا ! تو محاسبه ی محل نقطه ی کانونی عینک اشتباه کرده بود!

بار سوم بالاخره درست و اوضاع عادی شد !

*****

3.

تو کلاسم یکی دو تا از بچه ها عینک میزدن . بعضی از بچه های شیطون کلاس سر به سرشون میگذاشتن و اذیتشون می کردن! یه روز جلوی خودم بهشون گفتن : چهار چشمی!

قدم زنان و با طمانینه رفتم سرِ کیفم و عینکی که همیشه تو کیفم بود و هیچ وقت نمیزدم رو برداشتم و جلوی چشم بچه ها به چشمام زدم . بچه ها با تعجب نگاهم میکردن! تا حالا ندیده بودن عینک زدنم رو! آروم رفتم نزدیک بچه ای که گفته بود "چهارچشمی"!

تو چشماش نگاه کرده و گفتم:

خُب ! نظرت چیه؟!! نمیخواهی به من هم بگی چهارچشمی؟!"

سرش رو پایین انداخت ! دیگه نشنیدم کسی رو به خاطر عینک زدن مسخره کنه! اما بچه های عینکی چه خوشحال بودن از اینکه من هم یکی از اونام! یکی از چهارچشمی ها!

-----------------------------------------

بعدا نوشت: با شنیدن عینک و خاطرات و داستانهای مربوط به اون ، همیشه یاد داستان بامزه و شیرین "قصه ی عینکم" اثر رسول پرویزی می افتم .خواستین در ادامه ی مطلب بخونیدش.

۶ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۱
سپیدار