سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه!
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد!

چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پُر راهی خیابان شد!

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!

چطور قصه ام این قدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟

انارِ سرخِ سرِ شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد

پانته آ صفایی بروجنی

۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۲
سپیدار

سلام من به مهدی و        به قلب آسمانی اش

    سلام من به پاکی و       به لطف و مهربانی اش


سلام ایام مبارک ربیع الاولتون مبارک

بعله! پیک 8 هم برای هماهنگی با مناسبتهای هفته ی اول ربیع(شهادت امام حسن عسکریعلیه السلام و آغاز امامت امام زمانعجل الله تعالی فرجه) تغییراتی پیدا کرد!همینطور جدول ارزیابی و سنجش هم بهش اضافه شد.

پیک2-8

هر دانلود 5 صلوات

صلواتها پیشکش به ساحت امام حسن عسکریعلیه السلام

دیروز و فردا خیال است، مقصود آنِ زلال است

امروز را زندگی کن ، امروز همواره عید است

...

امروز را زندگی کن در خلسه ای وحدت انگیز

یکرنگی دلگشایی ، در سرخ و سبز و سپید است

قربان ولیئی


بی ربط :

نوشته بود :

باطنِ زندگیِ خود را با ظاهرِ زندگیِ کسی مقایسه نکن!متفکر

همین! قشنگ بود گفتم با هم لذتش رو ببریمنیشخند

۱ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۸
سپیدار

یک سال برای درس "بـ ب" بچه ها عکس پدرشون رو آوردن و باهاش نقاشی کردن . یک سال عکس مادرشون و امسال برای نشانه ی " ر" عکس پدر و مادرشون رو با هم آوردن و کارهای قشنگی درست کردن :

♠ ♠ ♠ ♠ ♠

موقع انجام این فعالیت یکی از بچه ها گفت: خانوم ! هرکی از من می پرسه بابات رو بیشتر دوست داری یا مامانت رو میگم هر دو تاشون برام زحمت کشیدن . هر دوتاشون رو دوست دارم . تشویقش کردم که آفرین به این جواب خوبت و گفتم که این سؤالِ خوبی نیست و هیچ کس نباید از کس دیگه ای این سؤال رو بپرسه .

همینطور که سر میز بچه ها می رفتم تا کارشون رو ببینم یکیشون گفت:

خانوم ! من بابام رو بیشتر از مامانم دوست دارم !

گفتم : نه! هر دوتاشون خوبند و برات زحمت کشیدن . تو هر دوتاشون رو دوست داری!

گفت: نه! من بابام رو بیشتر دوست دارم !

پرسیدم: دست راستت رو بیشتر دوست داری یا دست چپت رو؟

: دست راستم .

: دوست داری دست چپت رو ازت بگیرن؟

: آره

(گفتم شاید اهمیت دست رو نمی دونه و خواستم مثال ملموس تری بزنم): چشم چپت رو بیشتر دوست داری یا چشم راستت رو؟

: چشم راست !

: دوست داری چشم چپت رو ازت بگیرن و یه چشمی بشی؟

: آره !

اتفاقا مادرش ظاهرا خیلی خوبه! و خیلی هم به بچه اش میرسه . به نظرم امر و نهی اش تو خونه زیاده که اینطوری بروز کرده !... باید باهاش حرف بزنم !و با بچه اش که بفهمم چرا اینطوری فکر می کنه!

یه جفت دوقلو هم تو کلاسم دارم که به جای اینکه هرکدوم هر جفت عکس پدر و مادرشون رو آورده باشن ، فقط یک جفت آورده بودن و قرار شد هر کدوم عکس یکی رو بچسبونن تو دفترشون . عکسها دست یکی از قُل ها بود و  دیدم اون بدون توجه و شانسی عکس مادر رو داد به خواهرش و ... قل دوم سریع عکس رو برگردوند که عکس بابا رو بده من!

شاید هم بابا فقط نوش داره و مامان نیش و نوش باهم . برای همین بچه ها بابای بدون نیش و آسانگیر رو بیشتر دوست دارن ... شاید !

۱ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۵
سپیدار

امسال هم برا تدریس نشانه ی "تـ ت" بچه ها تو دفتر کارشون دست خودشون رو کشیدن و باهاش نقاشی کردن . بعضی از کارها قشنگ بودن و خلاقیت بیشتری توشون بود مثل:

به خاطر کمبود وقت و 3 زنگه بودن مدرسه مون نمی تونم زنگ اختصاصی برا هنر داشته باشم برای همین چاره ای ندارم جز همین تلفیقی کار کردن هنر با درسهای دیگه .  کلی کارهای خلاقانه می شد تو زنگ هنر انجام داد که متاسفانه بچه های ما ازش محرومند .

۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۰
سپیدار

بالاخره تونستم خوندن کتاب "زندان الرشید" رو تموم کنم . کارهای مدرسه و ... فرصت زیادی برا کتابخونی نمیگذاشت .

«زندان الرشید» خاطرات اسارت سردار علی‌اصغر گرجی زاده  - رئیس ستاد قرارگاه سپاه ششم و از هم‌رزمان سردار شهید علی هاشمی -خاطره نگار: دکتر محمدمهدی بهداروند - انتشارات سوره مهر

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

گرجی زاده در آخرین روزهای جنگ تحمیلی در جزایر مجنون به اسارت نیروهای عراقی درآمده و تا ۴ ماه پس از اسیر شدن به دست نیروهای بعثی، هویت اصلی خود را از آنان پنهان می‌کند ولی پس از لو رفتن هویت واقعی او برای نیروهای ارتش بعث، به زندان الرشید که مخوف‌ترین زندان عراق بود، منتقل می‌شود تا باقیمانده دوران اسارت خود را که در حدود 26 ماه می‌شد، در این زندان پشت سربگذارد.

...

کتاب "زندان الرشید" از حال و هوای جزیره ی مجنون و علی هاشمی و سقوط جزیره شروع میشه تا اسارت تو مکانهای مختلف و آزادی ناگهانی گرجی زاده و همراهانش .

کتابهای دیگه ای تو این ژانر یعنی خاطرات اسارت ، خونده بودم که بهترینشون به نظر من تا حالا همون "پایی که جا ماند " آقای سیدناصر حسینی پور" هستش . و بدترینشون(البته فقط به نظر من!) رو هم به خاطر دکتر یونس نمیگم!

اما این کتاب چیزهایی داره که از کتابهای مشابهش جداش می کنه . اول اینکه گرجی زاده اسیر عادی نبوده(رئیس ستاد قرارگاه سپاه ششم ایران) و دوم به جای اینکه تو اردوگاه باشه و توسط صلیب سرخ ثبت نام بشه تو زندان مخفی و مفقودالاثر بوده!همراه دو نفر پاسدار و 2 نفر از خبرنگاران صدا و سیمای کرمانشاه که وقتی همراه نمایندگان سازمان ملل بودن توسط عراقی ها به بغداد کشونده و اسیر میشن .

با اینکه شکنجه ها و اذیت های اوایل اسارت و زمانی که گرجی زاده توسط عراقی ها شناسایی میشه واقعا سخت و آزاردهنده است ولی به علت تمام شدن جنگ و در زندان مخفی بودن در ادامه ی کتاب دیگه از شکنجه به اون معنی مصطلحش خبری نیست .

غیر از خاطرات روزهای اسارت و سختی هاش و فعالیت هایی که انجام می دادن تا تحمل اون روزها براشون کمی راحت تر بشه ، خاطرات مواجهه ی این 5 نفر با زندانیان مختلفی که به زندان الرشید آورده میشدن جالب بود . زندانیانی مثل:

خانواده های عراقی که به ایران آمده و با عفو عمومی صدام به کشورشون برگشته بودن ولی همه شون تو الرشید زندانی و شکنجه می شدن.

علی مصلاوی سرباز عراقی که تو جنگ به ایران پناهنده شده و در قالب سپاه بدر با عراق جنگیده بود و بعد از اسارتِ دوباره به دست عراقی ها به الرشید آورده شده بود.

داستان داریوش که ساواکی بود و بعد انقلاب به عراق پناه برده و حالا بنا به دلایلی تو زندان الرشید بود .

نظامی های متمرد عراقی که تو الرشید منتظر اعدام یا حبس ابد بودن . یا قصه رئیس اداره برق ناصریه ی عراق و سرلشگر و درجه دارهایی که تعریف کردنشون از لباسهای شیک صدام ، تو یه شب نشینی خانوادگی بی احترامی تلقی شده و زندانی شده بودن .

قصه خلبان کمونیست عراقی که به خاطر گوش کردن ترانه های خوانندگان ایرانی به جاسوسی متهم و زندانی و به اعدام محکوم شده بود .

و همینطور نظامیان کویتی که بعد از حمله ی عراق به کویت اسیر شده بودن و ...

از قسمتهای جالب کتاب نحوه و روند آزادی و تبادل اسرا بود و رفتار انسانی بعضی زندانبانان مثل استوار احمد ... و تلخترین قسمت خاطرات اسارت همه ی آزادگان: ماجرای رحلت حضرت امام .

پ ن: از جلد کتاب اصلا خوشم نیومد .پشت جلد قشنگتر از روی جلده!

۵ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۲:۲۵
سپیدار
چه شکل های غم انگیز مبهمی دارند!
و ابرها چه خیالات درهمی دارند!

چقدر ساکت و سنگین و سرد می گذرند!
سیاه و غم زده انگار ماتمی دارند

حیاط خانه پُر از پَر، پُر از زباله شده است
تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!

تو نیستی...منم و بادهای پاییزی
که دست از سر این خانه برنمی دارند

منم که پنجره را باز می کنم هر روز
و فکر می کنم این کاج ها غمی دارند

تو نیستی...منم و شاخه های خشک انار
و ابرها چه خیالات درهمی دارند!

پانته آ صفایی بروجنی

۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۱
سپیدار

من و شاپرک ها به یاد تو هستیم

به بویت خدا را همه می پرستیم

*****

پیک آدینه ی 7 با کمی تغییر تبدیل شده به پیک 2-7

سربرگ و ... متناسب با مناسبت های آخر ماه صفر و جدول ارزشیابی به آخرش اضافه شده .

پیک آدینه 2-7

نشانه های ت و ر

پیک آدینه 2-7

هر دانلود 5 صلوات

صلواتها پیشکش به ساحت پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله وسلم

که گل ها به عادت صلواتش مقیّدند

کبوترای غمگین

رو گنبدش نشستن

 

از غم رفتن او

بال و پرا رو بستن

شکوه قاسم نیا

۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۱۸
سپیدار

همکار عزیز

جدول انضباطی رو قبلا تو وبلاگ گذاشتم . اینجا:(رو تصویر کلیک کنید)

به بانوی مهربون شهرتون سلام و عرض ارادت ما رو برسونید

۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۰
سپیدار

دو استکان بنشین، رفعِ خستگی خوب است
دوبــاره در دلم انگار، چــای دم کردند...‏

چای دم کن...

خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

حامد عسکری

۲ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۴:۴۶
سپیدار