سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

امسال بالاخره موفق شدم این طرح رو پیاده کنم!

اسم بچه ها رو به صورت تو خالی نوشتم و تو مرکز گل ها چسبوندیم . هر حرفی که خونده میشه ، بچه هایی که اون نشانه رو تو اسمشون دارند میرند و رنگش می کنند. تمامی حروف اسم هر کس رنگ بشه ، یعنی وقتشه که به دوستاش شیرینی بده

امروز نوبت نشانه ی " ر" بود برای رنگ شدن.

۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۲۲:۰۷
سپیدار

زادِ راهِ حرمِ وصل نداریم مگر/ به گدایی ز درِ میکده ، زادی طلبیم*

امشب(چند ساعت پیش) بابا با یه کیف وارد خونه شد و گفت : بلند شین ! پرچم گنبد امیرالمؤمنین رو آوردم! بیایین زیارت !

بعد یه سینی خواست و پرچم سبز خوشگل رو از تو کیف درآورد و گذاشت تو سینی.

وضو گرفتم و اومدم پرچم رو گرفتم . بوسیدم و بوییدم .

چند دقیقه بیشتر مهمونمون نبود ، ولی تا تونستم بغلش کردم و بوییدمش! بوی بهشت ...

مثل خواب بود ... اینقدر سریع بود اومدن و رفتنش که باورم نمیشه!

اینم عکس این پرچم نازنین

پ ن: مسجدی که بابا توش نماز میخونه  پرچم رو آورده بود.

* عنوان این مطلب رو خواجه ی عزیز شیراز پیشنهاد دادند!

این گدا گاهاً اگر دیوانه باشد بهتر است...

۰ ۰۸ آذر ۹۳ ، ۲۳:۵۶
سپیدار

این هم از تحقیق  مهشید ، درباره ی گروه های غذایی.

تو کلاس هم همینقدر قشنگ توضیح داد . اینقدر خوشگل تو نقش خانوم معلم کلاس فرو رفته بود که در حین و بعد از توضیحاتش از چند نفر هم  سؤالاتی درباره ی تحقیقش پرسید!

این فیلم رو اولیا مهشید ، ازش گرفتن.

بی ربط : چند وقته از همکارم تو مقطع دیگه خبری نیست! نگرانم !

۰ ۰۸ آذر ۹۳ ، ۱۷:۳۲
سپیدار

این هم چند تا از تحقیقات دانشمندان کوچولوی کلاس ما البته همونطور که خودتون بهتر از من میدونید، تحقیق کلاس اولی ها در حد جمع آوری و طبقه بندی اطلاعاتِ!

مستند سوسیس و کالباس

دشمنان خوش مزهزهرا با این مستند بچه های کلاس (و من) رو از سوسیس و کالباس بیزار کرد

و این هم دو تا آزمایش که پرنیا آورده برای اینکه بدونیم توی نوشابه چه خبره!

تحقیق و فیلم مهشید درباره ی گروه های غذایی هم خیلی قشنگ بود . ولی بعد از آپلود نمیدونم چه مشکلی داشت که بلاگفا قبول نکرد ثبتش کنه !

پ ن2: تحقیق یکی از بچه ها درباره ی طرز صحیح نشستن زمان خوندن و نوشتنِ . می گفت میشه درباره ی ضررهای سیگار و قلیون تحقیق کنم؟ قرار شده هر دو تاش رو بیاره

پ ن2: فکر کنید منی که هر وقت میخوام سوار تاکسی بشم ، اول ، دست راننده رو نگاه می کنم که خدای نکرده توش سیگار نباشه! که بعد از سوار شدن مجبور به دادنِ تذکر نشم بعد از دیدن این تحقیق چقدر باید پیاده روی کنم!

۰ ۰۷ آذر ۹۳ ، ۱۰:۴۱
سپیدار

امروز که دنبال برگه ای بین کاغذهای سال گذشته می گشتم ، به این برگه رسیدم: 

 پارسال اواسط سال بود . چند روز بود پانته آ اصرار داشت بیاد شعرش رو بخونه! اما هر بار بنا به دلایلی نمیشد . تا اینکه بخت یارش شد .

با یه کاغذ A4 که دو بیت(!) شعر روش نوشته بود با یه نقاشی مرتبط با اون ایستاد جلوی بچه ها و شعرش رو خوند

شعر پانته آ

شیرنی* ببر شیرنی بیار          امّا زیاد نخور زیاد

چون دندونات خراب میشه            کثیف و سیاه میشه

سپید مشق

* شک نکنید برای حفظ وزن شعرش ناچار شده "شیرینی" رو این شکلی بنویسه

بعدها دفتر شعرش رو هم دیدم که خودش گفته و مادرش نوشته بود

پ ن: یادم باشه این بار که دیدمش سراغ شعرهای جدیدش رو هم ازش بگیرم!

۰ ۰۵ آذر ۹۳ ، ۲۳:۴۹
سپیدار

رفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ای

بر خاطرم چو اشکِ به دامان نشسته ای

از ما چه دیده ای که به صد سوز، همچو شمع

خندان میان بزم حریفان نشسته ای

بر چشم غیر اگر بنشینی به دلبری

اندیشه کن چو اشک، که لرزان نشسته ای

ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سرِ مژگان نشسته ای

ای دل تو را چه شد که از آن حلقه های زلف

مجموع رفته ای و پریشان نشسته ای

(علی اشتری)

***********************************

پ ن: اینم یکی دیگه از تصنیفهایی که جناب معتمدی خوندن و از بس گوشش کردم میترسم خود جنابشون دستی از غیب برون آرند و گوشی منو بکوفن به دیفال!!!

۰ ۰۴ آذر ۹۳ ، ۲۱:۲۳
سپیدار

رفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ای

بر خاطرم چو اشکِ به دامان نشسته ای

از ما چه دیده ای که به صد سوز، همچو شمع

خندان میان بزم حریفان نشسته ای

بر چشم غیر اگر بنشینی به دلبری

اندیشه کن چو اشک، که لرزان نشسته ای

ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سرِ مژگان نشسته ای

ای دل تو را چه شد که از آن حلقه های زلف

مجموع رفته ای و پریشان نشسته ای

(علی اشتری)

***********************************

پ ن: اینم یکی دیگه از تصنیفهایی که جناب معتمدی خوندن و از بس گوشش کردم میترسم خود جنابشون دستی از غیب برون آرند و گوشی منو بکوفن به دیفال!!!

۰ ۰۴ آذر ۹۳ ، ۲۱:۲۳
سپیدار