سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

1

"خلاف مسیر حرکت شتابان رودخانه نمی توان شنا کرد" حرفِ مفتِ پرتِ مبتذلی که فقط همان خودفروختگانِ خودباخته می زنند ؛ چرا که اگر، به حق، شنایی هم وجود داشته باشد ، همان خلافِ مسیرِ حرکتِ شتابانِ رودخانه رفتن است؛ والّا، در مسیر حرکت دیوانه وش رودی خروشان رفتن که رفتن نیست . این، خود رودخانه است که تو را می برد ، تو را اسیر می کند ، تو را مطیع و تسلیم و نابود می کند . این که دیگر شنا نمی خواهد برادرجان!

رودخانه ی خروشان، یک کنده ی درخت یا لاشه ی کفتار را هم می تواند ببرد - به سادگی. من اگر با رودخانه ی خروشان می روم ، تو بگو ، چه چیز بیشتر از لاشه ی گندیده ی یک کفتارم؟

...

2

مسأله ی اساسیِ انسانِ مسئولِ عصر ماغلبه بر ظلم نیست ؛ ناسازگاریِ قطعی و لجوجانه با ظلم است .

برای ما ، اینک ، همین کافی ست که "خوبی" با هر تعریف و تعبیر که باشد ، وجود داشته باشد و معتقدانی داشته باشد . این که نمی تواند بر "بدی" چیره شود و بدی را بشکند و خُرد کند و نابود، هیچ مسأله ی عمده ای نیست .

ما، مهم این است که باور داشته باشیم که آمده ایم تأثیر بگذاریم و تغییر بدهیم ؛ نیامده ایم که فقط "باشیم" و بودنی بدون شدن را تجربه کنیم .

ما آمده ایم که صورت سنگیِ دیوار را ، دستِ کم ، بخراشیم ؛ اگر نه دیوار را از پی و پایه فرو بریریم ...

نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل

http://static.asset.aparat.com/lp/4388253-1071-l.jpg

پ ن1: شنا بر خلاف مسیر رودخونه ، حرفش هم سخته چه برسه به عمل! اگه تصمیم گرفتیم خلاف مسیر رود شنا کنیم ، باید خودمون رو آماده کنیم برای شکستن استخونامون .

پ ن2: درسته که اگه خلاف مسیر رودخونه شنا کنی احتمالاً آدم بَده ی قصه محسوب میشی ؛ ولی می ارزه ! می ارزه چون وجدانت راحته . چرا که به چیزی که میدونی درسته عمل کردی .

...

بی ربط: امروز 14 فروردین بود ! مثلا اولین روز کاری مملکت تو سال جدید! ... همین.

۱ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۹
سپیدار

 "نادر ابراهیمی" مردی به واقع عزیز، شریف و دوست داشتنی و نادر . مردی که نمیشه دوستش نداشت .(البته به شرط نداشتن خرده شیشه !)

بعد از "ابن مشغله" که دوستش داشتم نوبت "ابوالمشاغل" شد که بخونمش .


ابوالمشاغل

ابوالمشاغل هم مثل و بعد از ابن مشغله یه جور اتوبیوگرافی هست . و به قول خود نویسنده:

پس ، نوشتنِ "ابوالمشاغل" ، تجدید عهدی ست با آن جوانیِ پُرشور، آن جوانی ابدی ، آن سلامت و غرور و التهاب و ایمان ... گر چه آنجا ، در "ابنِ" مشغله ، فرزند بودم و اینجا در "ابوالمشاغل" ، پدرم ...

***

تو ابن مشغله نادرابراهیمی از بیشمار کارهایی گفته که انجام داده و اینکه چرا مدام مجبور شده شغل عوض کنه ! از عقاید و اعتقاداتش گفته از قوانین و قواعدی که بهشون پایبند بوده! چرا که به قول نادر ابراهیمی عزیز:

هر انسان واقعی ، در زندگی ، پایبند به اصولی ست که با تهدید و تطمیع و تمسخر ، از آن اصول ، منحرف نمی شود ...

نکته :(هر انسان واقعی!!! نه اشباحُ الرجال)

و در ابوالمشاغل ، نادر از تجربیاتش گفته وقتی که یه نویسنده و کارگردان مشهور و موفقی بوده و از سختی های پایبندی به همون اصولی که با تهدید و تطمیع و تمسخر هم ازشون منحرف نشد . چرا که :

حال آنکه ، بدون هیچ تردیدی ، در هر شرایطی، و اوضاعی ، می توان، قطعاً ، درست بود و درست ماند ؛ منتهی ، در برخی شرایط ، درست بودن و ماندن ، بسیار بسیار دشوار است ، و در برخی شرایط ، فقط دشوار .

***

 بخش هایی از این کتاب خوشگل رو بعدها تو وبلاگ میگذارم البته بعد از اینکه یک بار دیگه خوندمش! عجالتا یه بخش رو با هم بخونیم و لذتش رو ببریم :

شبی ، در سفری ، در خانه ی یک روستایی فرود آمده بودم و با پسر کم سالِ صاحبخانه به شوخ طبعی و شادابی سخن می گفتم ، که به آنجا کشید که زور کداممان بیش است .

گفت : تو پیری . من با یک انگشتبه زمینت می زنم .

سرسری گفتم : خیال می کنی .

بلامعطّلی پاسخ داد: خیال می کنی که خیال می کنم .

یکّه خوردم و ماندم . آن سخن ، این جواب را می طلبید ؛ اما چنین جوابی را یک طفلِ ساده دلِ روستایی ، چگونه توانسته بود بیابد - آن هم با آن شتابِ بی فاصله؟

در دلِ خویش گفتم بیازمایمش به کم و بیشیِ هوش.

خندان به میدان بازگشتم که : اگر اینگونه باشد ، تو هم خیال می کنی که من خیال می کنم که تو خیال می کنی.

این بار ،پسرک ماند تا جوابش را جمع و جور کند ؛ اما روستاییِ صاحبخانه ، فرصت از هر دوی ما گرفت و گفت: اینطور ، تمامی ندارد ؛ اما طور دیگر خیلی زود تمام می شود .

پرسیدم : چطور؟

گفت : دربیفتید ! حق با کسی ست که حریفش را سه بار خاک کند .

گفتم : تبارک الله ! فقط عمل است که میدانِ حرف را تنگ می کند ، و روستاییِ مردِ عمل ، این را بهتر از هر کسی می داند - به خلافِ روشنفکرِ اهلِ حرف ... (ص160)

***

پ ن1: ابوالمشاغل رو باید خوند (البته بعد از خوندن ابن مشغله ، حتماً!) و از لحن صادقانه و قلم روان و ادبیات زیبا و خاص نادر ابراهیمی لذت برد! با تمام غم و دردی که تو لحن نادر ابراهیمی هست یه امید پیدا و پنهانی توش هست که به آدم قوت قلب میده! انرژی و توان برا رفتن و درست رفتن ،برا ماندن و درست ماندن  !

کاش دنیا پُر بود از نادر ابراهیمی ها! در رنگها و شکلها و شغل های مختلف و ... البته در هر دو جنس!

پ ن2:دکتر یونس جان! کتاب قشنگیه بخون! بخون و نظرت رو هم بگو!

۴ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۸
سپیدار

 

خبر این است که: من نیز کمی بد شده ام

اعتراف این که :

                 در این شیوه

                              سرآمد شده ام

پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم

شعر *پیدا شد و من آنچه نباید شده ام

عشق برخاست که شاعرتر از آنم بکند

که همان لحظه ی دیدار تو ، شاید شده ام

شعر و عشق 

            این سو و آن سوی صراط اند

                                                           -که من 

چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام

مدعی نیستم 

            -اما : 

                 هنری بهتر از این؟

که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام!

مادرم ، شاعری و عاشقی ام را که گریست 

باورم گشت که گمگشته ی مقصد شده ام!

...

* به جای "شعر" میشه خیلی چیزها و کلمه های دیگه گذاشت که به اندازه ی "شاعری "ِجناب محمدعلی بهمنیِ عزیز و شاید هم بیشتر، باعث بشه آدمی، فرزند مطیع و سربه راه و حرف گوش کن و معقول و مقبول و ... نباشه و نهایتا چیزی بشه که خودش هم حدس نمیزد و به خواب هم نمیدید ! چیزی که گمگشته از مقصد شدن رو باعث بشه و مایه ی گریه ی عزیزان!!!! و این جانشینِ شعر، همونطور که واضح و مبرهنه ،لزوما چیز بد و ناپسندی حتما نباید باشه و چه بسا چیزِ عزیز و دوست داشتنی و به جان بسته ای هم باشه!!! 

◇◆◇

کتاب "من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم" محمد علی بهمنی ، با این عنوان معرکه اش رو این روزا خیلی دوست می دارم .

من اهل و اهلی این روز و روزگار نبودم

معاصر توام و از قرینه های قرونم 

...

کتابی که علاوه بر عنوان خیلی قشنگش ، کاغذهای کاهی نخودی رنگش هم حال دل آدم رو خوب می کنه !

دلم گرفته ، به خود قول داده ام اما-

برایتان ننویسم چه با دلم کردند 

...

.

.

.

فقط:

گله ای نیست ، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست!

۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۴
سپیدار

رمانی برای نوجوانان به قلم محمد میرکیانی و منتشر شده توسط مؤسسه انتشترات قدیانی

"تن تن و سندباد " !
http://hvasl.ir/sites/default/files/news/1395/06/14/337070220.jpg

اسمش کمی عجیبه ! مثل آب و روغن ! دو تا چیز و اسم نامتجانس و نچسب ! (لایتچسبب! ) و دقیقا هم موضوع همینه !

قهرمانان افسانه های مغرب زمین به سرکردگی تن تن میان برای تصرف سرزمین افسانه های مشرق زمین و کی جلوشون می ایسته؟...  سندباد نامدار و چندنفر از قهرمانان افسانه های شرقی!

سندباد ، علی بابا و علاءالدین ، نخودی و پهلوان پنبه و رستم در برابر تن تن و پروفسور و کاپیتان هادوک و سوپرمن و تارزان و ...

داستان جالبی بود با پایانی تأمل برانگیز ! و به نظرم جذاب برای نوجوانان و آدم بزرگها !


پ ن 1: حیف ! اگه بچه های کلاسم کمی بزرگتر بودند میتونستم در چند قسمت  ، در چندین روز ، داستان رو براشون تعریف کنم !

پ ن2: دیشب یکی از پسر بچه های 14-15 ساله ی فامیل خیلی دور و بر کتابخونه می پلکید و دونه دونه جلد و اسم کتابها رو ورانداز می کرد .  دیدم ابراز علاقه می کنه به کتاب، آدرس همین تن تن رو تو کتابخونه بهش دادم تا برداره و بخونه . کتاب رو برداشت رو رفت یه گوشه نشست . نگران تموم نکردن کتاب بود . وقتی دیدم راست راستکی بچه ی کتابخونیه مجموعه کتاب" علمی ولی شیرین تر از داستان "رو که قبلا مفصل درباره ی خوبی هاش تو وبلاگ نوشتم و براش نوشابه باز کردم و کلی براش کف زدم رو هم بهش دادم تا همراه تن تن و سندباد ببره خونه شون و هر وقت دوباره گذرش به خونه ی ما افتاد -احتمالا یک سال دیگه!_ برام پس بیاره . (چیه؟ نکنه فکر کردین من کتابهام رو بهش عیدی دادم؟!!! نه جانم ! فقط قرض! اگه کتابها رو بهش عیدی میدادم معلوم نبود بخونه و احتمالا میگذاشت تو کتابخونه اش و برای خوندنشون امروز و فردا می کرد ولی حالا مطمئنا میخونه و در ضمن بیشتر مواظبشون هست! تازه شم بهش قول دادم روزی که کتابها رو برام برگردونه مجموعه 10 جلدی (به من بگو چرا؟) رو امانت بدم بهش! از اونجایی که عاشق آزمایشهای علمی بود و طبق تعریفهای خودش و مامانش سرش درد میکنه برا همین آزمایشها ، اونم قول داد آزمایشهای علمی اون مجموعه رو انجام بده و عکس آزمایشهاش رو برام بیاره! یه معامله ی واقعا برد-برد !)

پ ن3: اینم تقریظ آقا برای این کتاب:


«بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم 
  من هم همین قصّه را همیشه تعریف می‌کردم! حیف که خیلی‌ها آن را باور نداشتند. حالا خوب شد، شاهد از غیب رسید! راوی این حکایت که خود همه چیز را به چشم خود دیده، حکایت تن‌تن و سندباد را چاپ کرده است. حالا دیگر کار من آسان شد! همین بس است که نسخه‌ی این کتاب را به همه‌ی بچه‌ها بدهم«... 


پ ن: و اما تقریظ : در فرهنگ معین چنین آمده است:

تقریظ : مطلبی را در تجمید کتاب یا نوشته ای نوشتن

۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۸
سپیدار

همه ی ما گمشده ای داریم . فقط همان است که پرپرمان نمی کند ، آراممان می کند ، به زندگی مان معنی می بخشد ...

هوس ، آن برادر گمشده نیست ...

یافتن آن گمشده هم چندان آسان نیست ... 

با سرودخوان جنگ در خطه ی نام و ننگ ، نادر ابراهیمی، انتشارات اطلاعات


شل سیلوراستاین یه شعر مشهوری داره که در اون یه دایره ی ناقص دنبال قطعه ی گمشده ی خودش می گرده و در مسیر این جستجو با موقعیت ها و قطعات مختلفی روبرو میشه تا به قطعه ی گمشده ی خودش برسه. متن قشنگیه.

***

در جستجوی قطعه گمشده ، شل سیلوراستاین

۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۱
سپیدار

با سرودخوان جنگ در خطه ی نام و ننگ  

http://bookroom.ir/file/attach/201311/11017_600_800.jpg

کتاب قشنگیه . یادداشت های مرحوم نادر ابراهیمی از سفر به جبهه های جنوب در سال 65 همراه با ابراهیم حاتمی کیا و کمال تبریزی . تحلیل های کوتاه و نقدهاش رو دوست دارم .

در آینده و در پست های دیگه بخش هایی از کتاب رو میگذارم ولی عجالتا :

بخشهایی از کتاب:

این ، به اعتقاد خالص و صادقانه ی من ، عظیم ترین ، مؤمنانه ترین ، دلاورانه ترین ، ایرانی ترین ، و نیز سالم ترین جنگی ستکه ملت ما از آغاز تاریخ خود تاکنون داشته است ؛" از آغاز تاریخ" یعنی از زمانی که ملتی یا سرزمینی به نام ایران یا نامی نزدیک به آن و یا حتی اقوامی به نام پارس و ماد در این سرزمین زیسته اند ؛ و تا آنجا که می توان خاطره ی محوی از آن را در اسناد و مدارک تاریخی یافت از زمان دولت ایلام و هجوم آریاهای سرمازده به این خاک ...


این جنگ قبل از هر چیز ، یک نکته ی بسیار بنیادی از یاد رفته را به یاد همه ی ما آورد ، و آن اینکه ما ملتی ترسو ، بزدل ، توسری خور ، تریاکی ، تسلیم و بی حمیت نیستیم ، و سپس این نکته را که ایمان ، انگیزه و اسلحه ی عظیم و خطیری ست برای تهی دستانه و غیرتمندانه جنگیدن و پیروز شدن ....

(بخشی از پیشکش نامه ی کتاب )


آنکس که جبهه ی میهنش و میدان رزم دلاوران سرزمینش را ندیده است می تواند خیلی چیزها باشد ؛ اما قطعا نویسنده ی سرزمینش نیست .

و قطعا خیلی چیزهای دیگه ی سرزمینش هم نیست !!!!!(به نظر من!)


شرف ، اما ، اگر برود در تاریخ ها می نویسند ، و وقتی نوشتند ، با مرکبی می نویسند که خیلی سخت پاک می شود : با مرکب تجزیه ، با مرکب معاهده ی گلستان و ترکمن چای ... با مرکبی از خون سرداران و سربه داران ...

ای برادر ! به بختک ظلمتی که امشب روی باغ تو افتاده فکر نکن 

به عصر ظلمتی که اگر یک لحظه غفلت کنی از راه خواهد رسید بیندیش !

به خانه فکر نکن 

به تاریخ خانه فکر نکن!(ص32 )


  قدرتی که با آن محبت نباشد ، قدرت نیست ، زور است ؛ و زور ، تو را به زمین گرم می زند .


      و من باز می اندیشم : شبه روشنفکران ما-این اختگان دانا- همه ی انقلاب های ملی ، مردمی ، طبقانی ، جامعه گرایانه و جملگی جنگ های استقلال طلبانه ، آزادیخواهانه ، تدافعی و ضد استعماری تمام ملت های جهان را - به دلیل آنکه خطری برای خود ایشان ندارد - می ستایند ؛ آن هم با چه مجذوب شدگی شهوانی و خماری شگفت انگیزی ؛ اما نوبت به میهن خوب خودشان و مردم دلدار مؤمن آگاه خودشان که می رسد ، اگر مردمی ترین جنگ و جهاد جهان در جریان باشد ، از آنجا که اگر بخواهند بستایند، ناگزیرند به شکلی مشارکت کنند و اگر چنین کنند ، دیگر از دیدگاه عیاشان گریخته از وطن  ، "روشنفکر و هنرمند بزرگ متعهد" به شمار نمی آیند ، نه فقط سکوت اختیار می کنند -که کاش می کردند - بلکه سنگ بنا را بر این می گذارند که " بله ... انگلیس ها این جنگ را به راه انداخته اند . من خبر موثق دارم ... آمریکایی ها دستور داده اند که ما حمله کنیم ... من می دانم ... آلمانی و فرانسوی ها از حکومت ما خواسته اند که با یک جهان اسلحه درگیر شود ... من ... دقیقا روشن است که آمریکایی ها ، روس ها ، من ... رادیو اسرائیل را گوش کنید ... بله آقا ..." ...

و چنین است که به راستی ، روشنفکران اخته و اختگان دانای ما ، مایه ی شرمساری و بی آبرویی ملت و مردم خود هستند ؛ملت و مردمی که فخر تاریخ اند .(ص77 )

۲ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۳۲
سپیدار

من زنده ام هنوز و غزل فکر ....

نه ! غزل فکر نمی کنم ! یعنی اصلا هیچ فکری نمی کنم ! اصلا تو سال جدید میخوام به هیچچی فکر نکنم ! هر چه پیش آید خوش آید ...

سرنوشت ما به دست خود نوشت 

خوشنویس است او نخواهد بد نوشت(ان شاءالله )

...

باور کنید! حال و هوایم مساعد است 

این شایعات ، شیوه ی بعضی جراید است 

           یک صبح ، تیتر می شوم :

            این شخص ...

             [بگذریم]

یک عصر :

خوانده اید ... و تکرار زاید است .

                                    □

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

باور نمی کنید ، همین شعر ، شاهد است


محمد علی بهمنی

۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۶
سپیدار