سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بی نقاب

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ق.ظ

آخرین باری که متولد شدم

در من مردی شکست

 

مردی که خود ساخته بودمش

و هر روز 

نقاب همین مرد ساختگی را

به روحم می آویختم

تا من

زنانه نشکنم

زنانه نگریم

زنانه فرو نریزم

تا من

مردانه بایستم


آخرین باری که متولد شدم

در من

زنی گریه می کرد؛

خسته از مرد بودن های اجباری!

 

-اندوه ِ تنهایی ِ اشک هایش

همه ی "من" را پر کرده است-

 

اما

حتی اشک هایش

- در اوج لطافت -

مردانه مغرور بودند؛

هر قطره اش

می شد که تکیه گاه هزار مرد باشد!

 

از آخرین باری که متولد شدم

یادم نیست چند ساله ام

اما

آخرین بار، او شکست

و حالا من

هر روز

تکه تکه های آن نقاب خسته را 

به روح خسته ام

سنجاق می کنم

و هر شب

میان ریختن و نریختن

شکستن و نشکستن

میان خود بودن و مرد بودن

سرگردانی ام را گریه می کنم...

 (کبری آسوپار)

 ...

پ ن1: این دومین شعرِ[!] خانمِ آسوپار هست که دوسش دارم!(هنوز نمی تونم شعر بدون ردیف و قافیه و وزن رو هضم کنم! ... )

اولی - که عاشقشم- اینجاست(+)

پ ن2: به قول محمدعلی بهمنی:

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند...

۹۶/۰۴/۳۱

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی