سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

پُرم چون کولیان از کوچ و از این کوچه های کور

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

تماشایِ جهان را چشم هایی تازه تر دارم

کمک کن ای جنون ، دست از سرِ تکرار بردارم

شبیه قاصدک، سر در هوا می آیم از غُربت

خبر! یاران، خبر! هو! ها! خبر دارم ! خبر دارم!

*

پُرم چون کولیان از کوچ و از این کوچه های کور

دوباره گوش شیطان کر، سرِ سیر و سفر دارم

دوباره گم شدن ، از نو شکفتن ، باز تنهایی

چه سوداها نمی دانی ، در این شب ها به سر دارم

*

خدا می داند و آتش فشان هایی که می دانی

که در این کوچِ ناگاهان ، چه داغی بر جگر دارم

یقین، وارونه تر از بختِ من بختی نخواهد بود

برای دیگران سودم ، برای خود ضرر دارم

به غیر از گریه دیگر کاری از من برنمی آید

ره آوردِ سفر ، باری، همین چشمان تر دارم

غزل واره ی سرریز3 از کتاب" وَرَمشور - مرتضی امیری اسفندقه"

تا خار غم عشقت آویخته در دامن... رضا کاظمیپ ن: ...

تقریبا از هر کی با هر شغلی، می پرسی سخت ترین کار دنیا چیه ؟ میگه: شغلِ من سخت ترین کارِ دنیاست...و بعد اضافه می کنه : البته بعد از کار "معدن"!

کسی جرأت نداره حتی تو حرف از سختیِ کارِ معدن کم کنه و معدن رو حداقل تو حرف، تو رتبه ی دوم مشاغل سخت قرار بده !

معدن با کسی شوخی نداره ، مخصوصا با معدنچی های سر به زیر و مظلومی که در ظلماتِ زیرِ زمین فریادرسی نداشتند !... ...

روزی که عازم سفر بودم، مردانی با دستانی زمخت و خالی در دل ِمعدن زغال سنگی گرفتار شدند. همان معدنی که حلال ترین نانِ روی زمین را با بیشترین مشقت و زحمت، از دلِ سیاه و سنگیِ آن بیرون می کشیدند .... مردانی که دستان سیاه و روی سپیدشان در هیاهوی این روزهای شهرهامان گم شد ...

۹۶/۰۲/۱۷

نظرات (۲)

سلام مهربانو


خبلی تاسف انگیز و ناراحت کننده بود


خیلی......
انتظار سختیست روزها منتظر باشی تا شاید جنازهی عزیزت پیدا بشه

و من با تک تک سلولهای بدنم این تجربه تلخ را داشتم

ده روز منتظر پیدا شدن داداشم بودیم وقتی پانزده سال پیش هواپیمای ایلوشین سپاه با سیصد پاسدار خورد به کوه  سیرچ کرمان
و ما ده روز منتظر تکه تکه های بدن محمدرضا بودیم هشتاد کیلو بود رفت وقتی شناسایی شد به سی کیلو هم نمی رسید و قابل شناسایی هم نبود 


یک شب با دلم بنشین که شاید بی سحر مانم

چو بر آتش مرا پروانه کردی جان شیرینم

 فقط صبری الهی برای بازماندگانشان آرزو دارمصحرا
پاسخ:
واااااای ! چقدر دردناک! خدا همه شون رو رحمت کنه!
بعد از این همه سال مطمئناً هنوز و همیشه این درد با شماست . خدا به شما و همه ی کسانی که این تجربه ی تلخ رو داشتن صبر بده ...



اومدم کامنت صحرا رو خوندم دلم لرزید.. واقعا هواپیما با 300 پاسدار  خورده به کوه.. چه فاجعه ای.. پس چرا هیچ کس حرفی نزد.. 300 تا جوون کار درست و نخبه رو در یک لحظه از دست بدی چقدر خسارت بزرگیه...
پاسخ:
آره منم نمیدونستم .آخر بهمن ۸۱ این اتفاق افتاده . چی کشیدن خانواده هاشون !!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی