سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

یوسفِ در وطن نگنجیده!

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۳۲ ب.ظ

دستان کدام فتنه رویت را
در پرده‌ای از غبار پیچیده

"احمد متوسلیان "! برا بعضی ها یه اسمه، اسم یه فرمانده ی دوران جنگ! برا بعضی ها یه قهرمانه! برا بعضی ها هم قهرمانه اما قهرمانی که باید اسمش هم مثل خودش ناپدید بشه! و برای خیلی ها ... هیچّی!

فرمانده ی افسانه ای و کم نظیری که حتی یه اتوبان و خیابون و میدان مهم و معروف هم تو شهری که توش زندگی کرد به نامش نیست ! تو شهری که اگه تو اسامی خیابونها و میدوناش دقیق بشیم ، کم اسمِ کم ارزش پیدا نمی کنیم! هر چند شاید اسم "حاج احمد متوسلیان" برا خیابونها و میدانهای شهرمون زیادی بزرگ باشه! هر چند گذاشتن این اسم بزرگ رو اتوبان یا میدانی هم تأثیر چندانی تو از غربت دراومدن حاج احمد نداره (همونطور که برا غربت همت و باکری و بهشتی و ... مرهم نشد!) ولی ...

وقتی کوه گم شد

بهزاد بهزادپور - نشر صاعقه

*****

وقتی "وقتی کوه گم شد" فیلمنامه ی سرگذشت سردار بی نشان احمد متوسلیانِ!! بله فیلمنامه ! فیلمنامه ای که در حقیقت - طبق گفته ی خود ناشر - برای تولید یه مجموعه ی سیزده قسمتی برای تلویزیون ، توسط بهزاد بهزاد پور نوشته شده، ولی ساخته نشد ! نخواستن که ساخته بشه ! نگذاشتن که ساخته بشه !

تو یه جایی از کتاب اومده :

مرتضی در حضور مصطفی ، با رضایی که کارگردان فیلم است ، صحبت می کند .

در کنار رضایی ، محسنی که نویسنده فیلمنامه است نشسته .

مرتضی: یعنی آخرین حرف شما اینه؟!

رضایی: این آخرین حرف من نیست . این آخرین حرف جامعه حاضره . مگه من می تونم برای صندلی های خالی فیلم بسازم .

ما فیلم برای تماشاچی می سازیم . وقتی تماشاچی های ما اینجور به فیلمها جنگی بی رغبت شدن من فیلمساز چیکار می تونم بکنم ! 

مرتضی با لبخندی تلخ چنین می گوید.

مرتضی: اما این سوژه ها و داستان هایی که ما به شما دادیم ، با تمام اون داستان هایی که از جنگ ساخته شده فرق می کند . تا حالا اکثر فیلمهای جنگی که ساخته شده ، همه اش حاصل خیال پردازی یه عده آدم بی اطلاع از واقعیت های جنگ بوده ، تمام شون ظاهر جنگ رو روایت کرده ، تیر و تیرکشی ، حادثه پردازی ، به بهانه دفاع مقدس ، دختربازی به بهانه دفاع مقدس ، تحریف حقایق جبهه به بهانه ی ساختن فیلم جنگی رئال از دوران دفاع مقدس!

اما این داستان هایی که ما تهیه کردیم ، روایتگر باطن جنگه، داستان درون آدم ها و بسیجی هاست ، قصه زندگی و روح انسان هاست . تماشاچی های ما تا حالا باطن واقعی جنگ رو ندیدن ، تا حالا درون یه بسیجی رو تماشا نکردن ، تا حالا ندیدن که یه بسیجی چه احساسات لطیف و زیبایی داره ، شما اون داستان ها رو یه بار دیگه مطالعه کنید .(ص438)

*****

اگه نگم بهترین ، لااقل یکی از انگشت شمار ، بهترین هایی بود که درباره ی فرماندهان دفاع مقدس نوشته شده ! قلب

خوندن این کتاب شاید برای کسانی که حاج احمد رو می شناسن و داستان زندگیش رو میدونن چیز جدیدی نداشته باشه( که باز هم فکر می کنم خوندن سرگذشت حاج احمد به قلم روان ، جذاب و توانای بهزاد بهزادپور یه لطف دیگه داره ) ولی مطمئنا کسانی که شناختی از احمد متوسلیان ندارن رو عاشق می کنه ! عاشق حاج احمد ! عاشق رضا دستواره ، حسین قجه ای و ...

*****

کاش سریالش ساخته می شد ! ... کاش سریالش ساخته بشه !

***

نمی دونم ! از اونجایی که خیلی اهل فیلم و سریال نیستم شاید اگه سریالش پخش می شد و من نمی دونستم درباره ی حاج احمده به احتمال زیاد با دیدن قسمت اول بی خیالِ دیدن سریال می شدم !(از بس که بد سلیقه ام!نیشخند)

با وجود اینکه کتاب "وقتی کوه گم شد" رو دوست دارم و شاید از 5 ستاره 4 و نیم ستاره بهش بدم! اما دلیل نمیشه ایرادی بهش نداشته باشم!متفکر اون 4.5 ستاره مربوط به خود حاج احمد و بخش های مستند و واقعی کتاب میشه !

اما او نیم ستاره ی کسر شده برای چیه؟

سرعت تحول حمیده و فریبا و بعدش سعید رو نمی تونم بپذیرم ! بعضی دیالوگهای مربوط به قصه ی بستر و زمینه ی فیلم به نظرم لوس بودن! (البته باز هم بگم که قسمت های مربوط به حاج احمد و جنگ حرف ندارن و خیلی هم محکم و متین و قشنگند!)

اما موضوع فیلم - داستان :

جوانی به اسم مرتضی تمامی کتابهای کتابخونه ی پدر نویسنده اش(رسول رضائیان) رو که فوت کرده به یه کتاب فروش می فروشه. پسر این کتابفروش "سعید" که به نظر میاد دبیرستانی باشه ، عاشق دختری به اسم "حمیده " است و گویا هر روز براش نامه ی عاشقانه می نویسه !

از قضا این بار سعید نامه اش رو رو برگه ای می نویسه که پشتش دستنوشته های پدر مرتضی است درباره ی احمد متوسلیان ! و حمیده اشتباهاً پشت برگه (دستنوشته های نویسنده) رو می خونه . صفحاتی پراکنده از دو هزار و خرده ای صفحه !

داستان زمینه ی کتاب حول و حوش تلاش حمیده و دوستش برای به دست آوردن بقیه ی دستنوشته ها از یک طرف و تلاش عده ای دیگه برای پیدا کردن و از بین بردن اون دستنوشته ها می چرخه !

***

اگه نخوندین این کتاب رو اول بخونیدش و بعد دعا کنیم یه کارگردان درست و حسابی و کاربلد سریالش رو برامون بسازه!خیال باطل

چشم‌ها به جاده مات، بلکه سر رسد سوار
 رخ نشان نمی‌دهد باز هم شبیه پار
 
کهتران سیه به بر لیک تشنه ی خبر
 مهتران نشسته‌اند داغدار و سوگوار
 
ناگزیر و بسته است، خسته و شکسته است
 دست‌های زیر سنگ، دوش‌های زیر بار
 
پاوه گرم بوی او، سر به راه خوی او
 صبر سرکشش شده است کوه‌های استوار
 
گرگ و میش فتنه‌گون ، ما زبون و سرنگون
 مانده او ولی هنوز ، ایستاده در غبار
(احمدرضا رضایی)
عنوان و بیت نخستین از محمدرضا آغاسی

نظرات (۱)

پس بالاخره کتاب رو پیدا کردی؟! ببین من عاشق حسین قجه ای شدم! حیف که شهید شد..
پاسخ:
آره خیـــــــــــلی ماه بود!... اگه شهید نمی شد حیف بود!
دارم به سلیقه ی کتابخونیت ایمان میارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی