سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

مهربانی کاش بی رحمانه بود ...

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

سه تا اتفاق تو این ماه مبارک افتاد که هر سه یه جورایی شبیه هم بودن :

1.

یکی از مهمونهای برنامه ماه عسل زن و مرد جوانی بودند که بعد از یه پروسه ی عاشقانه ی طولانی و پرماجرا با هم ازدواج کرده و خیلی زود با خیانت و بیراهه رفتن های مرد، با وجود بچه ای، از هم جدا شده بودن . تو این برنامه مرد قصه برگشت و زن قصه هم اون رو بخشید و رشته ی محبت پاره شده شون رو به هم گره زدن تا ان شاءالله به هم نزدیکتر هم بشن!

2.

پدری خانواده اش رو با 6 تا بچه ی قد و نیم قد، تو بدبختی و فقر و نداری رها کرده، رفته یه شهر دیگه زندگی جدید تشکیل داده و حالا بعد 15-20 سال برگشته و ... آشتی و بخشش! 

3.

ماجرای سریال زیر پای مادر و خلیل کبابی و آتنه و رخساره! زنی که بچه ی شیرخواره اش رو رها می کنه و 20 سال میره پی خوشگذرونی و ... خودش . و بعد از 20 سال بخشیده میشه و خوشحال و شاد و خندان برمی گرده سر زندگی قبلیش! 

◆◆◆

 سه اتفاقِ تقریبا مشابه و عکس العملِ تقریبا مشابه ما مردم بهشون!

1. خانومه بعد از اون شیطنت ها[!] مرد رو بخشیده؟!!! - شیطنت هم اسم مستعاری هست که گویا برای رعایت عفت کلام به بعضی کارهای بعضی ها داده میشه!- 

کدوم زنی حاضر میشه مردی رو که بهش خیانت کرده ببخشه! اون هم به قول خودشون بعد از اون همه عشق و عاشقی و سختی به هم رسیدن !

2. پدره خانواده رو تو بدبختی و فقرِ وحشتناک ول کرده رفته و یه سر هم بهشون نزده ، اون هم نرفته خودش رو سر به نیست کنه یا به هر بدبختی پول دربیاره و برا خانواده اش بفرسته! نع! رفته تو یه شهر دیگه دوباره ازدواج کرده!!! حالا بعد 20 سال که بچه ها با هر بدبختی به جایی رسیدن و برا خودشون کسی شدن، برگشته و بخشیده میشه! کی این مرد رو می بخشه آخه!!!!

3. آتنه 20 سال پیش خلیل رو با یه بچه ی کوچیک رها کرده رفته پی خیییییلی کارها[چیزی شبیه همون شیطنت!] از نظر اقتصادی هم که شوهرش رو دوبار به خاک سیاه نشونده ! حالا که خلیل عاشق یکی دیگه شده و مردم منتظرند دنیا روی خوش به خلیل نشون بده ، بعد از 30 قسمت تف و لعن کردن و سَم دونستن آتنه و درگیر کردن مردم با محبت و علاقه ی ایجاد شده بین خلیل و رخساره ، عدل میزنه تو 5 دقیقه ی آخر اجی مجی لاترجی، خلیل از رخساره شیفت می کنه به آتنه و ... زندگی شیرین می شود ! مگه همچین چیزی امکان داره؟ کدوم مردی این کار رو میکنه آخه؟!

◆◆◆

کاری با درستی و غلطی تحلیل هایی که درباره ی جزئیات این سه تا قصه میشه، ندارم ولی تقریبا تمام اطرافیان و کسانی که میشناسم و نمی شناسم درباره ی این سه قصه، همین نظرها رو داشتن ! 

چرا بخشیده شدند؟! نباید بخشیده می شدند! هیچ کس همچین آدمهایی رو تو زندگیش نمی بخشه !  

 ◆◆◆

ماها از بخشیده شدن گناهکاران این ماجراها خوشحال نشدیم ! اونها رو لایق بخشیده شدن نمی دونستیم ! و در موقعیت مشابه ، احتمالا ما فینالِ دیگه ای برای این قصه ها رقم می زنیم !

چرا؟ ...

بخشش و گذشت قطعه ی گمشده ی پازل زندگی این روزهای ماست ! 

مایی که با ساییده شدن سپر دو تا ماشین با قفل فرمون از ماشین خارج میشیم و با فحش های آب کشیده و آب نکشیده به استقبال طرف مقابل می ریم !

مایی که بدون درنگ یقه ی کسی رو می گیریم که به اشتباه بهمون تنه زده یا پاش رفته رو پامون و یا هر چیز بی ارزش دیگه ای ، و مهمون فحشهای چاروادریش می کنیم !

مایی که جواب "های " رو نه با "هوی " که با تندباد و طوفان میدیم و پاسخ کلوخ انداز رو نه سنگ که بمب اتمی می دونیم !

مایی که ... مایی که ... مایی که ...

مایی که با ارزش ترین دارایی مون تریج قبامون هست و مهمترین عضو بدنمون ، ابروهامون! و خدا نیاره اون روزی رو که چیزی به این تریج بر بخوره و کسی به بودن ابرو بالای چشممون اشاره ی مختصری بکنه!

...

فکر می کنم عکس العملمون به این 3 موقعیت طبیعی ترین اتفاق ممکنه ! 

مایی که گذشتن و بخشش های کوچیک رو تمرین نکردیم طبعا نمیتونیم بخشش های بزرگ رو هم هضم کنیم!

مهربونی ، گمشده ی بزرگ عصر ماست ...

◇◇◇

پ ن:

حالا فکر نکنید ادعای مهربونیم میشه و با بخشیدن اون دو تا مرد و یه زن خطاکار این ماجراها مشکلی ندارم و میگم "منم اگه بودم همین کار رو می کردم!" و از این حرفها!! نخیر! هیچم این طور نیست ! اتفاقاً من، هم خیلی نازک نارنجی ام ، هم قبام تریجی داره به غایت حساس و هم نسبت به ابروهای مستقر در بالای چشمهام تعصب دارم!...

با این حال با کمی ارفاق ،دو تا قصه ی اول رو میشه یه جوری هضم کرد (بالاخره میتونم حداقل دلیلشون رو درک کنم!) ولی بابت سریال زیر پای مادر ... خیلی شاکی ام ! اون از دیالوگهای نچسبش ، اون از اشکانی و صدرا و بابا بیژنشون که کفر آدم رو در می آوردن ... این هم از پایان اعصاب خُرد کُنش!

(یاد دیالوگهای معرکه ی استاد علیرضا نادری برا امیر جعفری تو سریال خیلی خوب میوه ی ممنوعه افتادم ! )

اومدیم بعد از مدتها یه سریال ببینیم و بگیم ماهم بعععله! آخرِ قصه پشیمونم کرد!...

۹۶/۰۴/۰۷
سپیدار

بخشش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی