سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

یاد باد آن روزگاران یاد باد

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ۱۰:۲۷ ب.ظ

 

به بهانه ی روز دانشجو... و به یاد روزهای دانشجویی...

مادر یکی از شاگردام مدرس یکی از واحدهای دانشگاه آزاده. بهم میگه: نمیخواهید ادامه تحصیل بدید؟ کافیه کنکور بدین ، قبولین . هزینه هاش رو هم که خود دانشگاه وام میده و .... میگه : کمکتون می کنم .

منم که عاشق امتحان و شبها و روزهای امتحان!(هیچّی مون به آدم حسابیا نرفته!) یه کم دو دل شدم . اما ته ِ دلم رضا نمیده!

منتظرم زمان ثبت نام کنکور ارشد سراسری و آزاد بگذره تا من با کلّی تأسف و تألّم بگم: اِ... ! حیف شد . یادم رفت ثبت نام کنم !

  امروز روز 16 آذر بود و همین موضوع باعث شد که فیلمون یاد هندستون بکنه . یاد روزهای دانشجویی!

متنی که در ادامه ی مطلب اومده ، همین " یادش به خیر" هاست . چیز به درد بخوری نداره . همین جوری برای ثبت تو تاریخ ، به قول اساتیدخوشنویسی " قلمی شد"!

کار داری به کارِت بِرِس . بعد نگو نگفتیا؟!!!!!

می بینم که کار نداری!!!!

-----------------------

دیپلم رو که گرفتیم ، کاری نداشتیم غیر از اینکه کنکور بدیم و ... دادیم ! اما چشمتون روز بد نبینه ! چشم روزگار رو درآوردیم و قبول نشدیم !(کاری که نه تنها خودمان که خانواده و معلمان و دوستان هم انتظار همچین شاهکاری رو از ما نداشتند!اما چه کنیم که ما یا سراغ کاری نمیریم یا اگه رفتیم، شاهکار تحویل میدیم)

از بس هم عاشق  مدرسه و متعلقاتش بودیم ، نه تنها در کنکور ، سراغ رشته های مرتبط با مدرسه و دانش آموز نرفته بودم ، که تا سال بعد ، از کوچه ای که دبیرستانمون توش واقع شده بود هم حاضر به عبور و مرور نبودم !

خلاصه ، نمیدونم تو انتخاب رشته ی سال بعد ، تو کدوم کهکشان سِیر می کردم (احتمالا پیش شازده کوچولو تو سیارک ب612بودم ! یا به قول احمد شاملو " شهریار کوچولو و اخترک ب612") که دستی از غیب "تربیت معلم " رو گذاشت جزء چند گزینه ی اول ما ( البته بعد از گزینه های محال ، مثل پزشکی و دندانپزشکی و...!) و ما شدیم  به اصطلاح دانشجو!دانشجو معلم !

سال اول به خوبی و خوشی گذشت . اینقدر خوب که یه روز که رفتم کلاس ، ناگهان متوجه شدم یکی دو روز دیگه قراره مسابقه ی علمی بین تموم مراکز تربیت معلم کشور برگزار بشه! (بله ! خبرا اینقدر زود بهمون میرسه !) و ما با خیالی آسوده و انبانی تهی از دانش، سر جلسه نشستیم و خوش حال و شاد و خندان ، بلند شدیم !

آمّا!... بی انصافها ، حق ما رو خوردند و به جای اینکه دست ما رو به عنوان نفر اول کشور بالا ببرند ، شدیم نفر سوم کشوری !

ناداوری شده است ، به خدا حق من تویی

دارم شبیه(عبدولی)حرص می خورم

(حتماً مستحضر هستین که حق بنده ی خدا عبدولی، کشتی گیر کشورمون، همیشه خورده میشه  و ایشان مدام در حال حرص خوردن هستند ! گویا در سنگ نبشته های غارهای پیش از تاریخ هم به  مدل حرص خوردن او اشاره ای رفته است . الله اعلم ! ما که سوادمون به اونجاها قد نمیده )

الغرض ... برای گرفتن جایزه مان ، بردندمان شیراز ! و اینگونه شد که ما برای اولین بار حضرت حافظ عزیز رو زیارت کردیم و روی ماهش رو بوسیدیم !(البته از روی اون سنگ بزرگ! )

سال بعدش گفتیم : ما که سال گذشته ناغافل سوم شدیم ، اگه کمی از سلولهای خاکستری مغزمان  کار بکشیم ، یحتمل دیگه اولّیم ! و یک هفته ای ! خودمان را به زحمت انداختیم و...معلومه که  هیچ رتبه ای کسب نکردیم ! (ناداورهای"بوووووووق" ، ناداوری رو دیگه از حد گذروندند!)

و ما به عکسهای شیرازمان پناه بردیم برای تسکین این درد  و شکست! و برای فراموشی بیشتر به شعر و ادبیات چسبیدیم و به کنج کتابخونه ی پربار (واقعا پربار) به اصطلاح دانشگاهمون خزیدیم ! که ماحصلش شد ، یه حوله ی دست و صورت منقش به آرم تربیت معلّممان که به مناسبت پیروزی در میدان مشاعره ی دانشجویی دشت کردیم و چند جلد کتاب به خاطر اینکه تقریبا همه ی کتابهای کتابخونه رو به امانت گرفته بودیم ! (اصولا بعد از کلاس هنر و استاد دوست داشتنیش که جای پدربزرگمان بود و کلی باهم ایاق بودیم ، کتابخونه رو بیشتر از همه جای این مرکز ، دوست می داشتیم !)

سال دوم دانشجویی اما بدترین سال ما بود !

اولین روز که رفتیم کارورزی و برگشتیم ، خوابگاه رو رو سرمون گذاشتیم که من نمیخواااااااااااام معلّم بشم ! و حالا گریه نکن کی گریه کن ! من شلوغی رو دوست ندارم ! من با بچه ها نمیتونم کنار بیام ! من مدرسه رو دوست ندارم ،من میخوام انصراف بدم، من ... من ... من ... (درصورتیکه "من " که هیچ"نیم من "هم نبوده و نیستیم ) بنده ی خدا همخوابگاهی ها ! چقدر مجبور شدند نازمون رو بکشند بلکه از مرکب فاخر شیطان پیاده بشیم و به آموزش و پرورش فلک زده ، یه فرصت دیگه بدیم ، شاید تونست خودش رو تو دل ما جا کنه و نیازی به متارکه نباشه ! خلاصه سال دوم بلانسبت، کوفتمون شد(از بس گَنده دماغ بودیم)!

2 سال کارشناسی اما عاقل بودیم و خوش گذشت!(تازه فهمیدیم وقتی خواجه ی عزیز میگه :

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع /  سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش

یعنی چی؟ !)

و اینگونه شد که ما شدیم : معلّم

اما هوس هنرمند شدن هنوز تهِ دلمون بود و همین هوس ، پای ما رو دوباره کشوند به دانشگاه! و یه دو سالی هم با نگارگری و تذهیب و تشعیر و گل و مرغ زندگی کردیم ، با چیزهایی که دوستشان داشتم و دارم و خواهم داشت!

الان که فکر می کنم : چقدرخوبه که خدا ، اختیار زندگیم رو به دست خودم نداده . نمی دونم... شاید اگه معلّم نبودم ، الان یه نقاش بودم ، یه نقاش پرادعا!از اینایی که تیپّای عجیب غریب میزنن و دست و بالشون همیشه رنگیه! 

به هر حال ... الحمدلله به خاطر همه چی ! به خاطر داده و نداده و گرفته اش!شُکر

-------------------------------------------------------------

پ ن1: خاطرات بَد رو فاکتور گرفتم !!!!

پ ن2: چیه؟!!!!!!! گفتم که کار داری برو به کارِت بِرِس!

۹۳/۰۹/۱۶
سپیدار

روزدانشجو

نظرات (۳)

:)) خیلی جالب بود :D

شما واقعا معلم خوبی هستین چه خوب بود همه اینطور و البته بهتر ازینا بودن :D
ولی خب حیف !

من خودم همیشه افتخار کردم ک توی بهترین مدارس شهرمون بودم و با بهترین معلما. برعکس خیلیا ک میرفتن غیرانتفاعی های گرون قیمت و کلی کلاس و اینا تا جدول ضرب رو 2 سال زودتر از موعدش یاد بگیرن !
واقعا بهترین دوره ای که بشه مهارت های اجتماعی رو یاد بچه ها داد دبستاااانه .

همیشه موفق و پایدار باشید @};-
پاسخ:
ان شاءالله که یه روز واقعا معلم خوبی بشم !
با اینکه چندین سال مدارس غیر انتفاعی تدریس کردم ولی یکی از مخالفان سرسخت فرستادن بچه ها به مدارس غیر انتفاعی تو مقطع ابتدایی خودمم ! مگر اینکه استثنائا معلم توانمند و مدیر کاربلدی داشته باشن ! 
درسته دبستان خیلی مهمه ولی حیف که ما کلا طرفدار محصولات زودبازده و نتایج فوری هستیم !!
منم مخالفم خیلی و البته مخالفتم تاثیری نداره چندان خب :))
معلم توانمند هم باشه ، جو دانش آموزها زیاد جالب نیست بازهم . لااقل اینجاهایی که من دیدم اینطور بوده :D
پاسخ:
مخالفت شما که جای خود داره ! مخالفت ما هم تأثیری نداره !   :))
تو ابتدایی جو خیلی متفاوت از مدارس دیگه نیست ولی در کل مدارس دولتی کیفیت و حتی امکانات بهتر و بیشتری دارن (حداقل تو اطراف ما! )البته مدارس خاص و خیلی خاص با امکانات فوق العاده برای بچه های خاص [! ] رو استثنا می دونم !
امشب  حمیدِ  عبدِ ولی  6-0  برد !



پاسخ:
خب خدا رو شکر!
 هرچند خوشحالی عبد ولی بابت بردن ، شعر علی غلامی رو خراب می کنه ولی خیلی خوبه یک بار هم بنده ی خدا به حقش برسه و حرص نخوره :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی