سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عباس صفاری» ثبت شده است

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده‌ای را در آن یافته باشی 

هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود 

آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند 

چمدانشان را می‌بندند و ناپدید می‌شوند 

یکی در مه 

یکی در غبار 

یکی در باران 

یکی در باد 

و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف 

آنچه بر جا می‌ماند 

رد پایی‌ست و خاطره‌ای که هر از گاه 

پس میزند مثل نسیم 

پرده‌های اتاقت را!

عباس صفاری

 

سعدی شوریده بی قرار چرایی

در پی چیزی که برقرار نماند ؟

***

پ ن1: برای خیلی ها پاییز فصل اندوه و دلگرفتگی های گاه و بیگاه و با دلیل و بی دلیله ، برای من تابستون ! ... جایی هست که فصلهاش بهار ، پاییز و زمستون باشه؟ بدون تابستون ! ... 

پ ن2: 

همیشه دورترین سیب شاخه سرخ تر است 

هبوط کن

هبوط کن که نچینم

                   دسترس ها را !

۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۵:۳۶
سپیدار