پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد/ بر گردن او بماند و بر ما بگذشت
طبق قرار قبلی(با خودم) مبنی بر نوشتن درباره ی کتابهایی که از نمایشگاه کتاب امسال خریدم یا تو زمان قطع بودن بلاگفا خوندم ، تو این پست میرسم به این کتاب: "آن بیست و سه نفر" خاطرات خود نوشت احمد یوسفزاده - انتشارات سوره مهر
آن بیست و سه نفر خاطرات احمد یوسف زاده یکی از بیست و سه نوجوانیِ که تو عملیات
بیت المقدس (آزادی خرمشهر) به اسارت نیروهای عراقی دراومدن. البته کتاب فقط خاطرات 8 ماه از اسارت 8 سال و 3 ماه و 17 روز اوناست.
بیست و سه نوجوانی که پس از اسارت ، صدام به صورت اتفاقی فیلمشونو می بینه و برای استفاده ی تبلیغاتی ، به کاخ صدام منتقل میشن و با وی دیدار میکنن. به پارک و شهربازی و ... میبرندشون و هر روز مصاحبه های واقعی و خیالی ازشون تو روزنامه هاشون چاپ می کنن. صدام حسین بهشون میگه : کودکان دنیا کودکان ما هستند. میگه که آزادشون میکنه تا برن درس بخونند و دکتر و مهندس بشن و بعد از او براش نامه بنویسن. (کاری که بعدها نویسنده انجام میده و نامه اش ضمیمه ی کتابِ)
بچه ها برای رهایی از ابزار تبلیغات بودن و رفتن پیش دیگر اسرا تو اردوگاه ، دست به اعتصاب غذا میزنن و پس از پنج روز بی آب و غذا موندن ، نیروهای
عراقی مجبور میشن اونارو به اردوگاه رمادی
بفرستن. و بقیه دوران طولانی اسارتشون رو اونجا و بین القفسین بگذرونن!
به خاطر همین دو تکّه بودن دوران اسارت ، پایان کتاب کمی ناگهانی و زود به نظر میرسه . (گویا قراره بقیه ی دوران اسارت هم نوشته بشه!)
پ ن1: یه چند تا موضوع و نکته ی علمی هم لابلای داستان هست که به نظرم جالب بودن! مثل دم کردن چای تو قوری ای که به روش کاغذ و تا (اریگامی) ساخته شده .
پ ن: با اینکه کتاب خوبیه ولی هنوز به نظرم بهترین کتاب تو این ژانر ،کتاب "پایی که جاماند" نوشته ی سید ناصر حسینیِ ، بی شک!
بخشی از کتاب:
« برخلاف تصورمان ابووقاص خیلی آتشی نشد. گفت:" پس شما میخواید قهرمان بازی در بیارید! شما میخواید مثل بابی ساندز مشهور بشید! ولی کور خواندید. همین جا از گرسنگی میمیرید. صداتون از این دیوار هم اون طرف تر نمیره. " این را گفت و از زندان خارج شد. جمع شدیم دور هم. یک گام جلو افتاده بودیم. احساس پیروزمندانهای داشتیم. گذشته از این، تهدید شکنجه با آب جوش هم عملی نشده بود. امیدوار بودیم تا آخر راه پیش برویم. » ص350