کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ دلی/ هی بگویم بعَلیٍّ بعلیٍّ بعلی
پرده ی نخست:
قرن ها پیش (زمانی دور که دقیقاً یادم نمیاد کِی! ) دوستی ازم پرسید : به نظر تو خدا فلانی رو می بخشه؟!!!
[اول اینکه این فلانی یه بانوی خواننده از جمع مغنّیان معلوم الحال پیش از انقلاب بودن و این عزیز دل ما ، عاشق صوت و تصویر ایشون! و حالا که این خانم به دیدار پروردگارش شتافته بود ، این دوست ما اصرار داشت که شاید تو لحظه ی آخر توبه کرده! و حقش نیست این زیبای حالا دیگه واقعا خفته ، با اووووون همه زیبایی ، بره خدمت مالک خازن جهنم! ... دوم آنکه این دوست ما ، گویا بو برده بود که ما سر و سرّی با عالم بالا داریم و علاوه بر اینکه می تونیم بفهمیم که عشق خوش الحان ایشون در دم آخر توبه فرموده اند یا نه ، از قبولی توبه ی احتمالی سرکارعلّیه هم خبر داریم و اصرار داشت بگیم : بله ! حضرت علّیه توبه ی مقبول فرموده اند و الان هم در یکی از غرفه های vip بهشت ، در میان جمع کثیری از حور و غلمان و ملَک ، زده اند زیر آواز ! صد البته همراه با اجرای حرکات موزون!]
عجب!!!! یه مدتی مثل چی! نگاهمون رو به جایی نامعلوم دوختیم (فکر کنم فکر کرد دارم بهشت رو دید میزنم و لابد چقدر حسودیش شد که من اون حرکات دلربا و صدای دلنشین رو می بینم و میشنوم ولی ایشون ، نه!
) و بعد از مدتی خبرش کردیم که : ... من چه میدونم؟!!!
فقط گفتم: به نظرت اگه توبه هم کرده باشه، مسئولیتش در قبال اونایی که با دست توانمند ایشون از راه به در و راه گم کرده شدن چی میشه؟!
پرده ی بعدی:
حاج آقایی تو تلویزیون داره درباره ی حق الناس صحبت می کنه. (فکر کنم دکتر رفیعی باشن که ما ارادت داریم بهشون فراوون!)
می فرمایند:(ما که اینقدر حافظه مون قوی نیست که عین فرمایشات ایشون رو نَقل کنیم ؛ پس لاجرم : نقل به مضمون!)
در زمان نمیدونم!( )کدوم پیامبر بنی اسرائیل ، یه بابایی می بینه نون تو پیامبر دروغین بودنه و از این رو ادعای پیغمبری می کنه و یه عدّه از خودش زرنگتر هم ، به دین ایشون می گروند! (زرنگ بودند که پیامبر واقعی رو رها کردن این بابا رو چسبیدن دیگه! دیدین بعضی وقتها این گزارشگرای فوتبال (اَه اَه فوتبال
) میگن مثلاً گُل نکردن این توپ توسط فلانی سخت تر از گُل کردنش بود؟! و آیا زرنگی نیست توپ رو از بالای دروازه ی خالی ، اونم از دو متری ، شوت کنی سمت رفیق جونت لای تماشاگرا؟!)
بعله ! خلاصه این پیامبر دروغین بعد از مدتی می بینه مثل این که خرج پیامبر بودن از دخلش بیشتره و عایدیش به دردسراش نمی ارزه! پیروانش رو جمع می کنه و میگه که آی مردم بدانید و آگاه باشید که من دروغ گفته و پیامبر نیستم! و خلاصه ولم کنین برین پیِ زندگیتون!
جماعت خوشحال هم گفتند: به به ! چه تواضعی! چه افتادگی ای! نه! ... تو اصلِ جنسی! خودِ خودشی ! ما تو رو رها نمی کنیم!...
از ایشون اصرار و از پیروان خجسته دلشون هم ابرام!
خلاصه از اینجا مونده از اونجا رونده میره در خونه ی پیامبر واقعی هم عصرش و ماجرا رو تعریف می کنه و می پرسه: خدا توبه ی من رو قبول می کنه؟
(پیامبر هم عصرشون هم مثل ما نبود که سر و ته قضیه رو با یه ان شاءالله و ماشاءالله هم بیارن و بفرمایند خدا ارحم الراحمینِ! قطعاً می بخشه و ان شاءالله گربه بوده!)
اون پیامبر محترم به اون بدبخت فلک زده میرسونن که خداوند می فرمایند : اگه خودت رو قطعه قطعه هم کنی توبه ات قبول نیست ! مگر اینکه تمام(!) کسانی رو که گمراه گردی ، دوباره به راه برگردونی!!!
بی پرده:
1- پرده ی دوم من رو به یاد پرده ی اول انداخت !
2- این مثال + یه عالمه مثال از حق الناس رو می گذارم کنار هم و می بینم : وا مصیبتا !
تو اون روز که روز حسابش گویند و گویند یه روزش پنجاه هزار سال اینجاست! چه کنم با اینهمه شاکی ؟!! از همه بیشتر و مخصوصاً اونایی که خواسته و دانسته ، دلِشون رو شکستم! (حالا ناخواسته ها ، هیچ!)
3-
4- خدا خیرتون بده ! شب قدر بعدی (که فردا باشه) تا بیشتر از این بیچاره و مستأصل نشدیم ، دست ما رو هم بگیرین بذارین تو دست خدا !!
بیت عنوان از: مهدی جهاندار ملِک آبادی