و نخوانیم کتابی که در ان باد نمی آید
اردیبهشت رسیده و همین روزاست که در نمایشگاه کتاب رو باز کنن به روی خلق الله!
|
طبق یه عادت قدیمی ، یه برگه ای معمولا دمِ دستم هست و اسامی و مشخصات کتابهایی رو که از منابع مختلف (شنیدن ، خوندن و دیدن) به دست میارم و بنا به دلایلی توجهم رو جلب می کنن ، به مرور زمان توش می نویسم ؛ وقتی نمایشگاه باز میشه (و طبق قانونی ننوشته که هر سال باید حداقل 2 بار از نمایشگاه دیدن کنم!) روز اول فقط میرم سراغ اونا و لیستم و اگه پیداشون کردم و اگه همچنان برام جالب بودن ، می خرمشون.
روز دوم هم علاوه بر جستجوی کتابهای
جامونده! با خیال راحت غرفه ها رو دید میزنم تا اگه کتابهایی از غرفه ها و
انتشاراتی های دیگه خواستن نظر ما رو به خودشون جلب کنن، فرصت این سعی رو
بهشون داده باشم! شاید حکمتی در این کار بود و چه بسا اون ناشر و نویسنده
از سال بعد رفت تو لیست خرید روز اول!
اما... لذتی که در خریدن و خوندن کتاب هست ، در حمل و انتقال کتابهای خریداری شده از نمایشگاه به خونه نیست! اما خیالتون راحت ، وقتی میرسین خونه لذت ورق زدن و بوییدن کتابهای نویی که تازه خریدین ، منتظرتونه تا خستگی حمل اونا رو از تنتون بیرون کنه! ( البته اگه دیدن کتابخونه ی پُر و در حال انفجارتون ، این لذت رو کوفتتون نکنه!)(ای خدااااااا!)
تو خونه کتابها رو بچینین دورتون (هر چه شلوغتر بهتر! این یعنی شما خیــــــــــــــــــــلی کتاب خریدین! و خیلی بافرهنگین!) و به شکل نا منظم یکی یکی بردارین ، ورق بزنین ، دو سه خط بخونین و بگذارین کنار .(اسم این مرحله است: دل آب شدن یا دل رفتن
) اگه کسی هم خواست بهشون دست بزنه اول با چشم غرّه و اگه نشد با شدت
و اگه بازم نشد با مهربونی یا التماس
از بقیه بخواهید بهشون دست نزنند و یا حداقل مواظب باشن کثیف و تاخورده
نشن! اَه اَه ! اثر انگشت چرب رو جلد کتاب نو!!! (این کار رو بعداً خودتون
هم میتونید انجام بدین . لازم نیست همین روز اولی بقیه زحمتش رو بکشن!
)
تا یادم نرفته: حالا که شما چون نگینی
وسط حلقه ی کتابها نشستین ، صفحه ی اول کتاب ها رو تاریخ بزنین و امضا
کنین! (جهت پُر شدن چاله ی جاودانگی در روح!) [میدونم تا حالا نشنیده بودین ! راستش ما هم تا حالا نشنیدیم !]
تو پرانتز عرض کنم خدمتتون که تو روح
بشر یه چاله ای هست به اسم (جاودانگی!) که با یادگار و یادگاری پُر میشه!
یعنی هر بنی بشری دوست داره یه اثری از خودش باقی بگذاره تا آیندگان با
دیدن اون اثر به یادش بیفتن و اگر شد یه (خدا بیامرز)ی ، نشد هم یه ...
(حالا هر چی) نثارش کنن تا این چاله پُر بشه! - لازم به ذکره که چاله ی
خالی یعنی : فراموش شدن! - برا همینه که کسانی که باقیات الصالحاتی از
دستشون برنمیاد و جاودانگی دونشون خالیه، سعی می کنن رو درختا و آثار
باستانی و ... اسم و یا حروف اول اسم خودشون و دوستان جانی شون رو - جهت
کمک به فرایند یادآوری آیندگان - حَک کنند! (پُر واضحه که ما و شما تا حالا
از این کارا نکردیم!)پرانتز بسته.
تو روزها و ماههای آینده (آخ جون! تابستوووون!) می تونید با توجه به درجه ی دل آب شدگی و دل رفتن ، کتابها رو بردارین و بخونین !
نکته: اگه مثل من عادت دارین زیر بعضی مطالب کتاب خط بکشین ، حاشیه های کتاب رو پُر کنین از نظرات ارزشمند خودتون! جواب
نویسنده رو فی المجلس حواله اش کنین تا دلتون خُنک بشه ! یا نظریه ای رو
که سالها روش کار کرده ، در جا رد کنین ! یا بابت کلمه، جمله ، پاراگراف یا
هر چی ابراز احساسات کنید و تشکر ! یا به خاطر حرف چرند ، بی ربط ، بی مزه
و ... اش با کلمات و الفاظ [بووووووووووووق] مورد تفقّد قرارش بدین! همراه کتاب، مداد (ترجیحا مدادنوکی!) فراموش نشه ! با تشکر
و اما بعد...
من لیستم رو گُم کردم!
شما لیست اضافه ندارین بهم بدین؟ توصیه چی؟ پیشنهادی چیزی ؟