یک روز با شـــــــــــــــــــــاهنامه!
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ
توی یکی از درسهای کتاب فارسی اوّل دبستان ، اسمی از "شاهنامه" شاهکار فردوسی بزرگ اومده. بعد از این درس ، کتاب شاهنامه رو بردم مدرسه تا بچه ها ببینند .( از کَت و کول افتادم ، از بس سنگین بود! اصلاً فکر کنم بعد از کار معدن!!! معلمی سخت ترین کار دنیاست!شاید هم قبل از کار معدن! کسی چه میدونه؟!!!) بعد از اینکه قصه به دنیا اومدن زال و دو - سه تا از خوان های رستم رو براشون تعریف کردم، کتاب رو چند دقیقه در اختیار گروه ها قرار دادم تا خوب ببینندش. (تصویر چند تا از خوان ها تو کتاب بود و می خواستم بچّه ها با علم به موضوع ، عکس ها رو ببینن.)
ببینید مهشید چه ذوقی کرده!
بچّه ها خیلی این تصویر مربوط به " رستم و جادوگر" رو دوست داشتن!
چند تا عکس قشنگ هم تو ادامه ی مطلب هست ...
پ ن: کار پیک عید تموم شده ولی ... نمیشه pdf ش کرد!!!!!! wordش هم تو سیستم های مختلف اینقدر به هم ریخته میشه که ...!!!!!
محو گُردآفرید!!!!!
بیشتر از زیبایی تصویر چهره اش ، این زخم هاش بود که توجه بچه ها رو جلب کرد. وقتی پرسیدن چرا زخمی شده؟ و گفتم: تو جنگ با سهراب! با تعجب پرسیدن : گُردآفرید آدم خوبی بود؟... پس چرا با سهراب جنگید؟!!!
یه سال که شاگردام پسر بودن و همین کتاب رو دیدن، عاشق تصویر گُردآفرید شدن!
وروجکها هرقدر از بیژن خوششون اومد ، منیژه رو نپسندیدن
با تعجب پرسیدن: اِ... شما که گفتین "بیژن و منیژه ، خواهر و برادرن؟!!!)
(تو املای درس "خوا" گفته بودم : منیژه خواهر بیژن است.)
تصویر کشته شدن جادوگر به دست رستم !
فاطمه با اینکه نوبت گروهشون تموم شده بود ، همراه کتاب اومده بود گروه بغلی و ببین چطوری از بالا کتاب رو نگاه می کنه!
مثل مهشید و نیایش که نصف گروه ها رو با کتاب گشتن!
پ ن: امروز بچه ها دوباره تقاضای دیدن شاهنامه و شنیدن قصه هاشو داشتن که گفتیم دیگه زیادی خوش به حالشون میشه! و امتناع فرمودیم! اونا هم گفتن : پس میریم کتاب شاهنامه رو می خریم!
( آب کم جو ، تشنگی آور به دست!!!)