سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کریستیان بوبن» ثبت شده است

کتاب "ابله محله" نکته های جالبی داره . معلم مدرسه ی آلبن و شیوه ی تدریسش هم یه بخش شگفت انگیز این قصه است (لااقل برای منی که معلمم!)

آقا معلم اول پاییز تازه به این دهکده نقل مکان کرده و از دوری محبوبش که نتونسته همراهش بیاد غصه میخوره . حالا آقا معلم کلاسی با 12 بچه در سنین مختلف ، بیشتر زنگ رو داره برای نامزدش ایزابل، پدر و مادر و دوستانش ، نامه می نویسه و بقیه ی زنگ هم نامه اش رو برای بچه ها می خونه! و نکته ای تو این نامه نگاری و نامه خونی هست که گویا فقط آلبن متوجهش میشه :)

صفحه 14

***

۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۵
سپیدار

بخش هایی از کتاب ابله محله:

1.

من چیزهایی را که دنیا وجود ندارند ، چیزهایی را که فراتر از دنیا شناورند ، ترجیح می دهم . من ترجیح می دهم وارد دنیا نشوم ، در آستانه ی دنیا باقی بمانم ، نگاه کنم ، بی نهایت نگاه کنم . عاشقانه نگاه کنم . فقط نگاه کنم !

(البته معلوم میشه آلبن هم دوست نداشته همیشه تماشاچی باشه . بلکه دوست داشته جایی و طوری که خودش دوست داره وارد دنیا بشه !)

2.

در قلب پریون ، آلبن پسرکی خوش سیما ، بامزه ، مهربان و شجاع است : او آن لباس پرنور و درخشانی را دربردارد که ما به کسانی که دوستشان داریم قرض می دهیم ، و اگر چه آنها هیچ خبر ندارند ، اما لباس سبب تغییر چهره شان می شود .

(چه تعبیر جالبی!)

3.

خداوندا ، ما را از شر کسانی که دوستمان دارند ، محفوظ بدار

(و نیز " خدایا! کسانی که دوستشان داریم را هم از شرّ ما محفوظ بدار!")

4.

- چه کسی گفته که من شما را دوست دارم؟

- ولی تو مرا می بینی آلبن . مرا می بینی : وقتی آدم کسی را دوست نداشته باشد ، نه در این سوی زندگی و نه در آن سو ، اهمیتی ندارد ، نمی تواند او را ببیند .

5.

نباید برای چیدن شقایق های وحشی وارد آن کشتزار می شدم . با وجود این، می دانستم که شقایق های وحشی را باید با چشم دوست داشت ، نه با دست . شقایق ها در چشم ، شعله می کشند . در دست ، می پژمُرند .

(یاد شقایق های جاده ی دوست داشتنی اسالم - خلخال افتادم . شقایق هایی که دستهای زیادی چیده بودندشون و جسم بی جانشون رو تو جاده رها کرده بودند .)

6.

آن گاو وحشی نزدیک بود به من برسد . وقتی داشتم از بالای پرچین ها می پریدم ، پایم پیچ خورد . حالا به زحمت راه می روم ، ولی خوب ، دردم آرام خواهد شد و بعد تصویری شاهانه ، تصویر یک گاو وحشی سیاه در آتش سرخ رنگ شقایق های وحشی برایم باقی خواهد ماند ، این هم هدیه ای دیگر است .

(تا حالا اینطوری به دردها نگاه کرده بودین؟)

7.

ابدیت را برای قابلمه ها بگذاریم - ابدیِت نسبیِ ده ساله . عشق و محبت خود را به چیزهایی ارزانی داریم که پایدار نیستند و در روشنایی روزی دیگر ، باز نخواهند گشت .

(مهربانی ! ... گمشده ی این روزهای من و ما ...)

8.

هیچ کس و همه کس ، این دو با هم فرقی ندارند !

(!!!!!!!!)

9.

خوشبختی واقعی اینست : یک چهره ی ناشناس ، و اینکه گفته ها چگونه کم کم آن چهره را روشن می کنند ، آشنا ، صمیمی ، شکوهمند ، ناب و خالص!

پشت جلد کتاب

۱ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۹
سپیدار

آخیش ! خیلی وقت بود نتونسته بودم یه کتاب رو تموم کنم ! پاورها بیشتر وقتم رو می گرفتن .

ابله محله

ابله محله ، نوشته ی کریستیان بوبن ،ترجمه مهوش قدیمی ،  انتشارات آشیان

***

کتاب درباره ی زندگی پسربچه ای به نام "آلبن" هست که رفتار و افکارش مثل بقیه نیست . آلبن همه کس و همه چیز رو دوست داره . همه کس و همه چیز!  اونقدر دنیا و زندگی رو ساده و اونقدر تخیلاتش رو جدی گرفته که به عنوان ابله یا دیوانه ی محله شناخته شده و این ابله شناخته شدن لزوما بد نیست چرا که آلبن اونطوری زندگی می کنه که دوست داره .

قصه از جایی شروع میشه که آلبن 8 ساله عاشق لبخند جنازه ی زنی قرمزپوش در زیر یخ های دریاچه ی سن سیکست میشه . زنی که دوهزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگش می گذشت که آلبن رو دید و بهش لبخند زد . لبخندی که به تمام دنیا و دنیای آلبن شفافیت می بخشید . (یک لبخند قشنگ ، حتی اگر لبخند یک مُرده باشد ، باز هم لبخند است .) و آلبن هر روز به دیدن ژه میره . باهاش حرف میزنه . مشورت می گیره ، درد و دل می کنه .

ژه رازِ آلبنه که برا پریون، همکلاسیش افشا می کنه و ناچار دخترک را به دیدن ژه میبره . و دخترک کسی رو نمی بینه و موقع برگشت یخ های دریاچه می شکنه و همین دردسر باعث میشه رفتن آلبن به دریاچه ممنوع بشه و بعد از آن ژه به دیدن آلبن می آید و

و اینطوری میشه که آلبن بیشتر و بیشتر از همسالان خودش متفاوت تر میشه . رفتارهای عجیبش اون رو محبوب بچه های دهکده می کنه و باعث نگرانی والدین .

(در گفتگوهای مردم دهکده ، نام آلبن مانند نام یک بیماری شده است . علائم این بیماری عبارتند از : شادمانی بی دلیل ، تنبلی پایان ناپذیر ، علاقه نسبت به اشیاء بی فایده ، مثل ویولون ، نوعی بیان ماجراهای باورنکردنی به گونه ای که انگار آنها را باور داریم .)و نگرانی مردم دهکده باعث میشه آلبن رو به دست قابلمه فروشی دوره گرد بسپارند تا با خودش ببره و راه کسب درآمد و زندگی رو یادش بده .(بخش دستفروشی آلبن بخش مورد علاقه ی من تو این کتابه!) روشش عالیه ! به قول خودش روش کارش اینه : "من در خانه ای که سرَم درد بگیرد ، بیشتر از پنج دقیقه نمی مانم ." آلبن گاهی برای بودن با درخت شاه بلوطی بزرگ ، قرار با مشتریانش رو ندید می گیره و خوردن صبحانه اش جلوی شاه بلوط پانزده ساعت طول می کشه .

۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۰
سپیدار