سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باران» ثبت شده است

دیشب از اون شبهای استثنایی تابستون بود ! یه شب تابستون که بهاری شده بود ! 

همه خواب بودن و من بی خواب . بلند شدم تا اگه بشه کمی رو پروژه ای که یکی دو روزه شروعش کردم کار کنم . اما هوای نمناک و بارونی و کمی بیش از حد خنکِ اون موقع شب برنامه ام رو عوض کرد. بارون شروع شده بود و نم نم می بارید . ایستادم . دستها باز و سر به آسمان ! چشمها بسته که (باران شنیدنی ست!) ، نفس عمیق  و خیس شدن ... " تنها آدمهای آهنی زیر باران زنگ می زنند !"... و من خیس شدم بی هراس از زنگ زدن!

صورتم که خیس شد تو سکوت نشستم جلوی در اتاق طوری که پاهام تو حیاط زیر بارون باشه و پتویی انداختم رو دوشم که طبق معمول سرما نخورم !

صدای بارون ، بوی خاک و خیس شدن پاها و گرم بودن تن ... همه چی دست به دست هم داده بود تا تابستونی که دوسش ندارم رو دلپذیر کنه ! 

به خودم گفتم ببین الان چند نفر تو عالم دوست دارن جای تو باشند.  سکوت ، شب ، بارون ، بوی خاک بارون خورده و امکان نشستن زیر بارون و خیس شدن و لذت بردن... 

پس ای بنده ی ناشکر و غرغرو و زیاده خواه و پُر روی خدا ! " فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ " ؟ کدوم نعمت پروردگارت رو انکار می کنی؟

...

و

 سلام بر تویی که به خاطر گُل روی تو باران بر ما فرو می بارد !"وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْث ..." 

و من شدم همنشین بارونی که خاطرخواه توئه ...

...

این بار چندمست که من عاشقت شدم؟
این بار چندمست به جانم وزیده ای؟

***

نمی دونم چقدر گذشت که دیدم تارای پنج ساله که طبق معمول ، یه شب نشینی و مهمانی شامش تو خونه ی ما تبدیل به دو روز اقامت اون و میزبانی با اعمال شاقه برای ما میشه ، عین جن بو داده ایستاد جلوم ! خدایا ! این دیگه از کجا پیداش شد؟ چرا نخوابیده؟

: به به ! باروووون ، وقت دعاااااست !

گفت و شروع کرد دستها رو به آسمون با احساس دعا کردن!

: خدایا ! خدای بخشنده ! میشه یه خونه ی حیاط دار بزرگ به ما بدی!؟ یه خونه با حوض قشنگ ! با یه آبجی ! با یه داداش ! 

خداوندا به ما یه عالمه پول بده! پول حلال زیاد ! ... یه زندگی ساده ! یه زندگی شاد ! یه زندگی قشنگ!

و برا خودش : به من عقل بده!

بعد:

خدایا خداوندا ! هر چی آرزو دارم فقط از تو میخوام نه فرشته ها ! 

***

پ ن: اینقدر مامانش آرزوی خونه حیاط دار و حوض و دار و درخت و پول حلال زیاد داره ، بچه تو هیچ دعایی این دو تا رو فراموش نمی کنه !

--- شعر از مژگان عباسلو

۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۸
سپیدار