سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۹۴ مطلب با موضوع «ادبیات» ثبت شده است

برای من 

دوست داشتن 

آخرین دلیل دانایی است

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامت رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است 

چقدر تحمل سکوتش طولانی ست

چقدر ...

 علی صالحی

 

۲ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۸
سپیدار

آیینه می شویم که دیدارمان کنند

از جلوه ی مکاشفه سرشارمان کنند

 

ای کاش اگر به بُهت تماشا نمی رسیم

مهمان ته پیاله ی دیدارمان کنند

◇ 

در انتظار دیدن خورشید مانده ایم

تا کی به دام جذبه گرفتارمان کنند

از چشمه ی تجلّی این جلوه زارها

یک جرعه کاش سهم شب تارمان کنند

 ◇

در جاری زلال تر از زمزم پگاه

ای کاش مثل زمزمه، تکرارمان کنند

 

پیداست از پریدن پلک ستاره ها

هنگامِ آن رسیده که بیدارمان کنند

 ◇

ای کاش در ادامه ی این راه ناگزیر

در انتخاب واقعه، ناچارمان کنند

 ◇

باید عبور کرد از این سنگلاخ ها

تا در مسیر حادثه هموارمان کنند

 

روزی که مثل فطرت سبز بهاره ها

از برگ های زرد، سبکبارمان کنند:

 

از راست قامتی به همین قدر قانعیم

چیزی اگر شبیه سپیدارمان کنند

محمدعلی مجاهدی

 برای مشاهده اندازه واقعی سپیدار کلیک کنید


پ ن: ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن/خیری ندیده‌ایم از این اختیارها

...

۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۹
سپیدار

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی

که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم

که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

تو که کیمیافروشی نظری به قلب من کن

که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

***

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود

نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح

که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

***

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت

که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

◇◇◇

پ ن:  دیشب وقت سحر ، امیری اسفندقه می گفت تو خراسان به این غزل حافظ میگفتن حُرّیه! منسوب به جناب حُر علیه السلام

۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۱
سپیدار

دیوار نوشته ای تو دروازه قرآن زیبای شیراز هست با شعری از خواجوی کرمانی . شعری که از قدیم خیلی دوسِش می دارم .

***

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟          گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری؟ گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی؟ گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی؟ گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟ گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ای هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند؟ گفتم حدیث مستان سری بود خدایی
۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۱
سپیدار

خیلی ها میدونن که غزل روی سنگ مزار حافظ همون غزل "مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم/ طایر قدسم و از دام جهان برخیزم" است. اما در حاشیه ی سنگ شعر دیگه ای نوشته که کمتر ازش گفته میشه . کلمه های "سلطان و رضا" ، حک شده رو سنگ مزار حضرت حافظ توجهم رو جلب کرد و مشتاق که کامل شعر چیه؟

 شعری که تو دیوان حافظ نیست اما منسوب به حافظ هست و چند بیت از اون روی سنگ حک شده .

****

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

 پـیـوسـتـه در حـمـایـت لطـف اله باش

از خارجـی هزار به یک جو نمی خرند

 گو، کوه تا به کـوه منـافق سپـاه بـاش

چون احمدم شـفـیع بود روز رسـتخیز

 گو این تن بـلاکش مـن پـرگنـاه بـاش

آن را که دوستی علی نیست کافر است

 گـو زاهـد زمانـه و گو شـیخ راه بـاش

امـروز زنـده ام بـه ولای تـو یا عـلی

 فـردا به روح پـاک امامان گـواه بـاش

قبر امام هشـتم و سـلطان دیـن رضـا

 از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

دستت نمی رسد که بچینی گلی زشاخ

بـاری به پـای گلبن ایشـان گیاه بـاش

مرد خـدا شـنـاس که تـقـوی طلب کند

 خواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش

حـافظ طریـق بـنـدگی شـاه پـیـشـه کن

وانگاه در طریق چـو مـردان راه بـاش

۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۶
سپیدار

ﺯﻧﮓ ﻧﻘّﺎﺭﻩ ﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﯾﮏ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻭﺳﻂ ﺻﺤﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﺮ ﺯ ﭘﺪﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺿﺮﯾﺢ
ﮐﻮﺩﮎ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﭼﻨﺪﯾﺴﺖ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﺩﺭ ﭼﻮﺑﯽ ﺣﺮﻡ ﻣﺼﺤﻒ ﻗﺮﺁﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﺧﻠﻖ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﻃﻮﺍﻓﻨﺪ ﺑﮕﻮ ﺳﺮّﺵ ﭼﯿﺴﺖ
ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﺣﺮﯾﻤﺖ ﭘﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﺎﺭ ﮔﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ


ﺯﺍﺋﺮﺕ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﻭ ﺣﺮﯾﻤﺖ ﻃﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺻﺤﻦ ﺗﻮ ﻭ ﺧﺎﺩﻡ ﺻﺤﻨﺖ ﻧﻮﺭ ﺍﺳﺖ


ﮔﺎﻫﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻠﻮﻍ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺍﻗﺖ ﮐﻪ ﺩﮔﺮ
ﮐﻔﺸﺪﺍﺭﯼ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﺟﺎ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﺍﺳﺖ


ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻔﺎ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺍﺵ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ
ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﻣﺸﺒﮏ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ


ﺩﺍﻧﻪ ﭘﺎﺷﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﺤﻠّﻢ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ
ﮐﻔﺘﺮ ﺻﺤﻦ ﺗﻮ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﮔﺮ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ


ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻧﻤﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺸﻬﺪ
ﺷﻬﺮ ﻗﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺩﺭﺻﺪ ﺁﺑﺶ ﺷﻮﺭ ﺍﺳﺖ


ﺍﺻﻼ ﺁﻗﺎ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺿﺎ(ع)ﺳﺖ
ﺗﻮ ﻋﻠﯽ(ع) ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﺸﻬﺪ ﻧﺠﻒ ﺍﺷﺮﻑ ﻣﺎﺳﺖ

مسعود یوسف پور

□□□

پ ن: دیروز که میخواستم نشانه ی ض رو تدریس کنم ، صلوات خاصه ی امام رضا رو برای بچه ها پخش کردم و یه کتاب قصه از مجموعه کتاب 14 معصوم رو که مربوط به امام رضا علیه آلاف التحیة والثناء بود رو براشون خوندم . (یادم باشه طبق فرمایش و پیشنهاد دوست عزیزی مبنی بر معرفی کتاب مناسب بچه ها ، حداقل این مجموعه کتاب رو خدمت دوستان معرفی کنم ) طی تدریس از بچه ها پرسیدم کی تا حالا مشهد نرفته؟ ... حدود یک سوم از کلاس 40 نفری دستشون رو بلند کردن !!! ... چقدر بد ! چقدر غم انگیز ! ... حتی تصور اینکه سالی بیاد و نتونم برم زیارت امام رضا ، حالم رو بد می کنه ، ضربان قلبم میره بالا و چشمام میسوزه ... 

چهارشنبه اگه خدا بخواد زائر امام رئوفم ... میرم که ازش بخوام لطفش رو ازم دریغ نکنه . ضمن تشکر از حضرتشون بابت این همه بزرگواریشون در حقم ، یکی از درخواستهام اینه که اجازه بدن همه ی مردم ، حتی شده یک بار ، توفیق نفس کشیدن تو اون بهشت رو داشته باشن ، مخصوصا بچه های کلاسم ...

روز ازل که قرعه به نام تو می زدند 

ما را برای عشق تو قربان نوشته اند 

۴ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۵
سپیدار

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآ سمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز

محمدسعید میرزایی

۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۸
سپیدار

بی تو آواره ی شامیم، خودت را برسان

آفتابِ لب بامیم، خودت را برسان

 

ای به تدبیر تو محتاج، جنون مندیِ ما!

تیغِ گم کرده نیامیم، خودت را برسان

 

خُرد منگر به چموشی و حَرونی رمه را

پیش فرمان تو رامیم*، خودت را برسان

 

پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد

سبز پوشانِ قیامیم، خودت را برسان

 

نفسی تازه کن، ای وارث اعجاز مسیح!

زیر دندان جذامیم، خودت را برسان

کافر و مؤمن، آواره و شبگرد، همه

همه محتاج امامیم، خودت را برسان

امید مهدی نژاد

حَرون یعنی اسب سرکش و نافرمان . حَرونی هم میشه سرکشی و نافرمانی

به قول مولانا:

هر محال از دست او ممکن شود      هر حرون از بیم او ساکن شود

*****

* شعره دیگه! وزن و قافیه ایجاب می کرد "رام" باشیم و گرنه کجا "پیش فرمان تو رامیم" ؟...حَرونیم عزیز! حرون!

 سبک زندگی مون ، منِش و کُنِش مون ، موضع گیری هامون ، سکوت و سخنمون ، قضاوتهامون ، دوستان و دشمنانمون ، خواسته ها و ناخواسته هامون و خلاصه جزء جزء زندگیمون که یه چیز دیگه میگن! ..."قحطی به دینمان زده یا ایهاالعزیز"!

شعر رو هم چون قشنگ بود گذاشتمش همین!

کاش نرگس فصل نداشت ...

۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۷
سپیدار

دل بــســـپــار...
به آتشی که نمی سوزاند
"ابراهیم" را
و دریایی که غرق نمی کند
"موسی" را...
نهنگی که نمی خورد
"یونس" را...
کودکی که مادرش او را
به دست موجهای "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش...
دیگری را برادرانش به چاه می اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد!
...


آیا هنوز هم نیاموختی؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد،
"نمی توانند"
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن
به "حکمتش" دل بسپار
به او "توکل" کن
و به سمت او قدمی بردار

سکوت گورستان را می شنوی؟

دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ...

می رسد روزی که در دسترس نخواهیم بود ...

خاک آنتن نمی ذهد که نمی دهد ...!

بی خیال نداشته هایت

بی خیال غصه هایت

بی خیال هرچه که خیالت را ناآرام می کند

دلت را به خدا بسپار

به من بگو ببینم

امروز را نفس کشیده ای؟

پس خوش به حالت

عمیق نفس بکش

و خدا را شاکر باش ... و اینکه در گوش عالم فریاد بزنیم :

اعتماد کن به کسی که یونس را در زیر آب،

نوح را بر روی آب

و یوسف را در قعر چاه حفظ کرد

http://sutak.ir/avatar2/500x500_1472897771628891.png

اعتماد کن ...

به کسی که می تواند از یک ضربه عصایی که به رود نیل نواخته می شود ، خشکی ظاهر کند

و همین عصا در جای دیگر به سنگ بخورد و از آن دوازده چشمه جاری شود ...

اعتماد کن به کسی که می تواند فرعون را در آب و قارون را در خاک غرق کند

اما ابراهیم را در میان آتش سالم نگه دارد

اعتماد کن ...

به او اعتماد کن تا به بهترین ها برسی

از اینستاگرام و کانال عطیه احمدی

 پ ن : ...لیطمئن قلبی ...

۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۵
سپیدار

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 

به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 

هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 

نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست

 

خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 

از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست!

 

هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 

عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست

محمد مهدی سیّار

۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۱
سپیدار