سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

۱۹۴ مطلب با موضوع «ادبیات» ثبت شده است

روز ولادت تو غزل آفریده شد

مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

 

پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی

از برق چشمهات زحل آفریده شد

 

از شهد غنچه ی لب پر خنده ی شما

در چشمه ی بهشت عسل آفریده شد

 

عالم به رقص آمد و از پایکوبی اش

از طوس تا حجاز گسل آفریده شد

 

سینه به سینه ؛ شکرخدا عاشق توایم

این عشق پاک روز ازل آفریده شد

 ما از پدر ولای شما ارث می بریم

ایرانیان کشور موسی بن جعفریم

 

در جشن پایکوبی تنبورهای مست

در بزم میگساری انگورهای مست

 

نور خدایی تو چه اعجاز کرده است!

هو می کشند دوروبرت کورهای مست

 

شیرینی ولای شما چیز دیگری است!

این را شنیدم از لب ِ زنبورهای مست

 

دارد تمام شهر به دیوار می خورد!

درپیش ِ چشم قاصر مأمورهای مست

 

ازاین به بعد حرف خدایی نمی زنند

با دیدن جلال تو ، منصورهای مست

 اذن دخول میکده ورد زبان ما

بوی شراب می دهد امشب دهان ما

 

وقتی همه به عشق تو پروانه می شوند

پروانه ها کنایه و افسانه می شوند

 

روح بهارهستی و این بوته های خار

از عطر گامهای تو ریحانه می شوند

 

با دیدن جمال زلیخا کش شما

یوسف شناس ها همه دیوانه می شوند

 

شانه به شانه ، شاه و گدا در سرایتان

مهمان سفره های کریمانه می شوند

 

شبها به عشق باده ی نابت شیوخ شهر

شاگردهای حوزه ی میخانه می شوند

 عمری کتاب تزکیه تدریس کرده ای

در شهر طوس میکده تاسیس کرده ای

 

آن سوی شهر قبه ای از نور دیده ام

صحن و سرای کیست که از دور دیده ام!؟

 

هوش از سرم پریده و مستانه می دوم

حس می کنم که باغ ِ پرانگور دیده ام

 

دیگر چه احتیاج به نعلین و چوب دست!

موسی ِ پا برهنه شدم؛ طور دیده ام

 

مشهد کجا و این دل ناپاک من کجا!؟

خود را شبیه وصله ی ناجور دیده ام

 

درمحضرت جناب سلیمان شهر طوس

بال ملخ به شانه ی یک مور دیده ام

 اینجا ندیده ایم گدایی که دلخور است

اینجا فقیرها چقدر جیبشان پر است

 

گریه بهانه ای است که عاشق ترم کنی

شاید مرا کبوتر جلد حرم کنی

 

آقای من! کلاغ به دردت نمی خورد!؟

از راه دورآمده ام باورم کنی

 

با ذوق وشوق آمده ام حضرت رئوف

فکری به حال رنگ ِ سیاه پرم کنی

 

زشتم قبول؛ بچه ی آهو که نیستم

باید نگاه معجزه بر جوهرم کنی

 

باید تورا به پهلوی زهرا قسم دهم

تا عاقبت به خیرترین نوکرم کنی

مادر سپرده است به دست شما مرا

گفته فقط شما ببری کربلا مرا

وحید قاسمی

***

پ ن: هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان!

...

۲ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۶
سپیدار

نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"

و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را


چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را


کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را
چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را


ولیعصر…ترافیک…دود…آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را
غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را…


عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را
دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را


سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را
عزیز با همه پیری، عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را


سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را…
صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را


نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را…
چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را


نسیم از طرف مشهدالرضاست…ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را…

حسن بیاتانی

پ ن1: عنوان 4 پست قبل رو از این شعر گرفتم!

پ ن 2: این شعر و میثم مطیعی دکلمه کرده (+)

پ ن3: چند وقته پستها خیلی طولانی شدن و اینطوری باید تنها خواننده شون خودم باشم ... باید سعی کنم مینی مال طور بنویسم ! (اگه بتونم!)

۲ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۶
سپیدار

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست

روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

 

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند

یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

 

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:

جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

 

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم

جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

 

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند

حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

 

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان

از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

 

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد

هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

 

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود

تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

 

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم

اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ است

مژگان عباسلو

 من که کبوتر نمی شوم اما...

اما دلم به دیدن گنبد و گلدسته و ضریح و صحن عتیق و پنجره فولادت و ... خوش است ...

پ ن:

دیدار یار غایب دانی چه ذوق داره؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای بباره

...

در عرض چند ساعت همه چی جور شد تا امروز میهمان امام رئوف باشیم ... الحمدلله

۲ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۹
سپیدار

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده‌ای را در آن یافته باشی 

هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود 

آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند 

چمدانشان را می‌بندند و ناپدید می‌شوند 

یکی در مه 

یکی در غبار 

یکی در باران 

یکی در باد 

و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف 

آنچه بر جا می‌ماند 

رد پایی‌ست و خاطره‌ای که هر از گاه 

پس میزند مثل نسیم 

پرده‌های اتاقت را!

عباس صفاری

 

سعدی شوریده بی قرار چرایی

در پی چیزی که برقرار نماند ؟

***

پ ن1: برای خیلی ها پاییز فصل اندوه و دلگرفتگی های گاه و بیگاه و با دلیل و بی دلیله ، برای من تابستون ! ... جایی هست که فصلهاش بهار ، پاییز و زمستون باشه؟ بدون تابستون ! ... 

پ ن2: 

همیشه دورترین سیب شاخه سرخ تر است 

هبوط کن

هبوط کن که نچینم

                   دسترس ها را !

۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۵:۳۶
سپیدار

زیر این سقف های بی باران

با نگاهت

که طعم باران است

مزه ی عشق را ...http://photos01.wisgoon.com/media/pin/photos01/images/o/2015/12/3/23/500x509_1449174317899951.png

مهربان خداے من
مےشود این روزها
در بازار داغ خرید بنده نوازیت

مشترے من نیز بشوے
دلم از آن خریدارهاے
پر پا قرص مےخواهد

***

پ ن: چشانده ای "بیشتر" بچشان ...

۱ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۰
سپیدار

سلام بر شب زیبای قدر تا سحرش

قطار باغ بهشت است و باز مانده درش

به سمت و سوی دلم آمده ست و سوزنبان

فرشته ای ست که قرآن گرفته روی سرش

صدا از آینه و سنگ در نمی آید

کسی که غرق تو باشد نمی رسد خبرش

شبی ست روز تر از صد هزار سال و دریغ

از این دلی که در این شب شکسته بال و پرش

سیاه نامه تر از خود... تو آبرو دادی

خودت مریز، خودت جمع کن، خودت بخرش

بگیر دست زمین را، زمانه ی تلخی ست

ببر زمین و زمان را به سمت خوب ترش

کجاست آن که به تقدیر خلق آگاه است

سلام و عرض ارادت،به ساحت نظرش

مسافران قطار بهشت در شب قدر

دعا کنید که او باز گردد از سفرش

نغمه مستشارنظامی

خودت مریز ، خودت جمع کن ، خودت بخرش ...

مرا هزار امید است و ... هر هزار تویی

۱ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۰
سپیدار

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطانِ زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه ی تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او  می شود  من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

 انگار سمی قطره قطره

 رفته میان تار و پودم

 این لکه ها چیست؟

 بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

 

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

 

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم...

عرفان نظرآهاری

http://niniweblog.com/upl/mamanschool/13130657424.jpg?78

عاشق این عکسم ...آرامش عجیبی توشه ... 

پ ن: سه چهار پست قبل (او می شود من)، قسمت اول این شعر خانم نظرآهاری رو برای مقایسه با یه شعری از سهراب گذاشته بودم . بعد دیدم شعر کاملش هم قشنگه :))

۱ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۱
سپیدار

با ساقی میخانه کسی گفت امیرا!‌

خورشیدوشا! باده‌کَشا! ماهِ منیرا!

یارا و نگارا و بزرگا و دلیرا!

باید در این خانه بخوانم چه کسی را؟

خندیدی و گفتی ذَکَرُ اللهَ کثیرا

 یا صاحبَه‌ی سجن! علی واحد قهار

مولاست علی یخلُقُ ما شاءَ و یَختار

فردوس محبّان علی، تحتها الأنهار

بدخواه علی فی الدَّرک الأسفل ِفی النّار

اغراق نباشد که علی الله یسیرا

 

 هر روز اگر یک در خیبر نگشایی

با مدعیان معنی حیدر نگشایی

جز خود به روی ما در دیگر نگشایی

نشنیده کسی روی کسی در نگشایی

ماییم فقیراً و یتیماً و اسیرا

 

 أکملتُ لکُم دینکم آمد، فَهَدینا 

 تَاللهِ لقد آثرک اللهُ علینا

 گفتند أطعنا و نوشتند عصَینا

 گوساله چراندند در آن وادی سَینا

 انگار نه انگار که هارونَ وزیرا


گفتند نه وحی آمده و نه خبری هست

 گفتند نه از دین محمد اثری هست

 غافل که علی را به شجاعت پسری هست

 برخاست و دیدند که خونین‌جگری هست

 برخاست شهیداً و بشیراً و نذیرا

 

این کیست که در می‌زند این در زدنِ کیست؟

 این بوی گل ای باد صبا! از چمن کیست؟

 پیراهن یوسف دگر امروز تن کیست؟

 این پیرهن این پیرهن این پیرهن کیست؟‌

 ألقوهُ علی وجهِ أبی یأتِ بصیرا

مهدی جهاندار

imam ali(pbuh)-c-2

***

یه مخمس دیگه قبلا تو وبلاگ گذاشتم با عنوان" از ازل عاشق توأم نه از ازل قدیمتر" که فوق العاده قشنگه .

و از هر دوی این ها قشنگتر مخمس آقای محمد سهرابی در مدح امیرالمؤمنین که من عاشقشم با عنوان "آسی بکش که باز ببازم قمار را"

پ ن :مخمس از اون قالب شعرهایی هست که دوسِش می دارم .

 این هم دکلمه ی شعر این پست توسط خود شاعر(+)

۳ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۶
سپیدار

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

 

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

...

...

...

 عرفان نظرآهاری


◆•◆•◆•◆

پ ن: مسخ ! ... به همین راحتی ... 

گاهی می افتد توی فنجان دل ما ... 

همون "گاهی" که آینه هم من رو به جا نمیاره ....

اما ...

دلگرمی من ز دیدن توست

این آینه رو بر آفتاب است 

...

۱ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۵
سپیدار

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

تا درخت دوستی بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

۱ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۱
سپیدار