سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست

روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

 

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند

یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

 

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:

جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

 

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم

جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

 

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند

حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

 

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان

از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

 

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد

هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

 

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود

تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

 

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم

اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ است

مژگان عباسلو

 من که کبوتر نمی شوم اما...

اما دلم به دیدن گنبد و گلدسته و ضریح و صحن عتیق و پنجره فولادت و ... خوش است ...

پ ن:

دیدار یار غایب دانی چه ذوق داره؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای بباره

...

در عرض چند ساعت همه چی جور شد تا امروز میهمان امام رئوف باشیم ... الحمدلله

۲ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۹
سپیدار

سه تا اتفاق تو این ماه مبارک افتاد که هر سه یه جورایی شبیه هم بودن :

1.

یکی از مهمونهای برنامه ماه عسل زن و مرد جوانی بودند که بعد از یه پروسه ی عاشقانه ی طولانی و پرماجرا با هم ازدواج کرده و خیلی زود با خیانت و بیراهه رفتن های مرد، با وجود بچه ای، از هم جدا شده بودن . تو این برنامه مرد قصه برگشت و زن قصه هم اون رو بخشید و رشته ی محبت پاره شده شون رو به هم گره زدن تا ان شاءالله به هم نزدیکتر هم بشن!

2.

پدری خانواده اش رو با 6 تا بچه ی قد و نیم قد، تو بدبختی و فقر و نداری رها کرده، رفته یه شهر دیگه زندگی جدید تشکیل داده و حالا بعد 15-20 سال برگشته و ... آشتی و بخشش! 

3.

ماجرای سریال زیر پای مادر و خلیل کبابی و آتنه و رخساره! زنی که بچه ی شیرخواره اش رو رها می کنه و 20 سال میره پی خوشگذرونی و ... خودش . و بعد از 20 سال بخشیده میشه و خوشحال و شاد و خندان برمی گرده سر زندگی قبلیش! 

◆◆◆

 سه اتفاقِ تقریبا مشابه و عکس العملِ تقریبا مشابه ما مردم بهشون!

1. خانومه بعد از اون شیطنت ها[!] مرد رو بخشیده؟!!! - شیطنت هم اسم مستعاری هست که گویا برای رعایت عفت کلام به بعضی کارهای بعضی ها داده میشه!- 

کدوم زنی حاضر میشه مردی رو که بهش خیانت کرده ببخشه! اون هم به قول خودشون بعد از اون همه عشق و عاشقی و سختی به هم رسیدن !

2. پدره خانواده رو تو بدبختی و فقرِ وحشتناک ول کرده رفته و یه سر هم بهشون نزده ، اون هم نرفته خودش رو سر به نیست کنه یا به هر بدبختی پول دربیاره و برا خانواده اش بفرسته! نع! رفته تو یه شهر دیگه دوباره ازدواج کرده!!! حالا بعد 20 سال که بچه ها با هر بدبختی به جایی رسیدن و برا خودشون کسی شدن، برگشته و بخشیده میشه! کی این مرد رو می بخشه آخه!!!!

3. آتنه 20 سال پیش خلیل رو با یه بچه ی کوچیک رها کرده رفته پی خیییییلی کارها[چیزی شبیه همون شیطنت!] از نظر اقتصادی هم که شوهرش رو دوبار به خاک سیاه نشونده ! حالا که خلیل عاشق یکی دیگه شده و مردم منتظرند دنیا روی خوش به خلیل نشون بده ، بعد از 30 قسمت تف و لعن کردن و سَم دونستن آتنه و درگیر کردن مردم با محبت و علاقه ی ایجاد شده بین خلیل و رخساره ، عدل میزنه تو 5 دقیقه ی آخر اجی مجی لاترجی، خلیل از رخساره شیفت می کنه به آتنه و ... زندگی شیرین می شود ! مگه همچین چیزی امکان داره؟ کدوم مردی این کار رو میکنه آخه؟!

◆◆◆

کاری با درستی و غلطی تحلیل هایی که درباره ی جزئیات این سه تا قصه میشه، ندارم ولی تقریبا تمام اطرافیان و کسانی که میشناسم و نمی شناسم درباره ی این سه قصه، همین نظرها رو داشتن ! 

چرا بخشیده شدند؟! نباید بخشیده می شدند! هیچ کس همچین آدمهایی رو تو زندگیش نمی بخشه !  

 ◆◆◆

ماها از بخشیده شدن گناهکاران این ماجراها خوشحال نشدیم ! اونها رو لایق بخشیده شدن نمی دونستیم ! و در موقعیت مشابه ، احتمالا ما فینالِ دیگه ای برای این قصه ها رقم می زنیم !

چرا؟ ...

بخشش و گذشت قطعه ی گمشده ی پازل زندگی این روزهای ماست ! 

مایی که با ساییده شدن سپر دو تا ماشین با قفل فرمون از ماشین خارج میشیم و با فحش های آب کشیده و آب نکشیده به استقبال طرف مقابل می ریم !

مایی که بدون درنگ یقه ی کسی رو می گیریم که به اشتباه بهمون تنه زده یا پاش رفته رو پامون و یا هر چیز بی ارزش دیگه ای ، و مهمون فحشهای چاروادریش می کنیم !

مایی که جواب "های " رو نه با "هوی " که با تندباد و طوفان میدیم و پاسخ کلوخ انداز رو نه سنگ که بمب اتمی می دونیم !

مایی که ... مایی که ... مایی که ...

مایی که با ارزش ترین دارایی مون تریج قبامون هست و مهمترین عضو بدنمون ، ابروهامون! و خدا نیاره اون روزی رو که چیزی به این تریج بر بخوره و کسی به بودن ابرو بالای چشممون اشاره ی مختصری بکنه!

...

فکر می کنم عکس العملمون به این 3 موقعیت طبیعی ترین اتفاق ممکنه ! 

مایی که گذشتن و بخشش های کوچیک رو تمرین نکردیم طبعا نمیتونیم بخشش های بزرگ رو هم هضم کنیم!

مهربونی ، گمشده ی بزرگ عصر ماست ...

◇◇◇

۰ ۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سپیدار

خوشا آن عیدی که با قنوت تو معنا می شود ...

◇◇◇

خدایا شکرت که ما رو هدایت کردی. خدایا شکرت به خاطر همه ی آنچه که به ما بخشیدی ... و خدا رو شکر که زنده بودیم و نماز عید فطر امسال رو هم به آقا اقتدا کردیم .

پ ن: بر خلاف سالهای گذشته که نظم و ساماندهی نمازگزارا تو مصلی تهران مشکل داشت و آخرش هم بالاخره نفهمیدیم پارسال نمازمون وصل بود یا نه ! امسال همه چی عالی بود :)

افزوده:

از قیصر عزیز:

نه چندان بزرگم

            که کوچک بیابم خود را

نه آنقدر کوچک

                که خود را بزرگ ...

گریز از میانمایگی

                   آرزویی بزرگ است؟!!!!!!

 

۱ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۰
سپیدار

عید است و سعید است اگر ماه تو باشی

صدفِ روزه یِ سی روز ترک خورد و شکست

عید فطر آمده، ای کاش که گوهر باشم

◇◇◇

خدایا! میشه روزهایی که بعد از این ماه مبارک میان خیییییییلی بهتر از روزهای قبل از این ماه باشند؟! لطفا ...

***

عیدتون مبارک

۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۸
سپیدار

همیشه برام سؤال بودکه چرا بعضی شعرها اینجوری اند؟ چرا اینقدر خُرد خُرد و پخش و پلا شدن؟ چرا مثل شعرهایی که میشناسیم مرتب و منظم نیستن؟ اصلا چرا اینطوری نوشته شدن؟ رو چه حسابی یه بخش جلوئه یه بخش عقب ؟!!! 

این سؤال با من بود تا اینکه چند روز پیش اتفاقی تو شبکه ی 4 برنامه ای دیدم که به این سؤال قدیمیم تو ادبیات جواب داد.

مرتضی امیری اسفندقه ( شاعری که شعرهاش رو دوست دارم و صداقت و سادگی خودش رو ) تو برنامه ای با گچ جلوی تخته ای سبز -که قبلا بهش می گفتیم تخته سیاه- ایستاده بود و برای چند تا نوشاعر و شاعر جوان از رازهای شعر نیمایی گره گشایی می کرد.

گفت یکی از رازهای املای نیمایی در رسم الخط و طرز نوشتن ، به رخ کشیدن معنی و دیگری پرهیز از یعنی و ورود به عالم معنیه!

می گفت با این جور نوشتن، چیدمان و املای شعر قبل از خوندن خود شعر معنی رو به بیننده و خواننده نشون میده . 

مثلا این شعر از قیصر عزیز :

اما چرا 

         آهنگ شعرهایت تیره

و رنگشان 

              تلخ است؟

-  وقتی که برّه ای

                     آرام و سر به زیر

                                 با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

                                                                                 نزدیک می شود 

زنگوله اش چه آهنگی

                         دارد؟

*****

این حالت نوشتن تداعی آرام و سر به زیری برّه رو می کنه و بریده بریده جواب دادن برّه و گام های کوتاه اون به سمت مسلخ رو .

"نزدیک می شود " هم که دورترین نقطه ی سطره . آخر خط .

*****

می گفت میشه یه غزل قدیمی رو هم اینطور نوشت . مثلا این شعر حافظ:


  خیال خال تو

                  با خود

                         به خاک

                                          خواهم برد     

این طرز نوشتن سرازیری قبر و گور رو هم نشون میده!

*****
یا این شعر شاملو:
بر شیشه‌های پنجره
                                  آشوبِ شبنم است.

نقطه های زیاد شعر آدم رو یاد شبنم می اندازه و طرز نوشتنش ، آشوب رو بیشتر نمایش میده !(فکر می کنم این مورد تو دست نویس یا خوشنویسی بیشتر مشخص باشه تا خط تایپی )

*****

برنامه ی جالبی بود ! غیر از جاهایی که درباره ی وزن شعرها می گفت و من اصـــــــــــــــلاً متوجه نمی شدم چی میگه! بقیه ی مطالب برای کسانی دور از عالَم شاعری- مثل من- هم قابل فهم بود !

در هر حال فکر می کنم از این به بعد یه جور دیگه به این جور شعرها نگاه کنم !

***

پ ن1: اسم برنامه "خلوت نیمایی " بود . مستندی از شهرستان ادب. برنامه ای که من دیدم قسمت سوم بود !

پ ن2:خط اسفندقه اصلا قشنگ نیست ! :))

۱ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۳:۴۹
سپیدار

شهید مرتضی آوینی :

فحش اگر بدهند آزادی بیان است،
جواب اگر بدهی بی فرهنگی است!

سوالی اگر بکنند آزاد اندیشند،
سوال اگر بکنی تفتیش عقاید!

تهمت اگر بزنند در جستجوی حقیقتند،
جواب اگر بدهی دروغگویی!

مسخره ات بکنند انتقاد است،
جواب اگر بدهی بی جنبه ای!

اگر تهدیدت کنند دفاع کرده اند،
اگر از عقایدت دفاع کنی خشونت طلبی!

حزب اللهی بودن را با همه تراژدی هایش دوست دارم.

۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۸
سپیدار

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده‌ای را در آن یافته باشی 

هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود 

آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند 

چمدانشان را می‌بندند و ناپدید می‌شوند 

یکی در مه 

یکی در غبار 

یکی در باران 

یکی در باد 

و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف 

آنچه بر جا می‌ماند 

رد پایی‌ست و خاطره‌ای که هر از گاه 

پس میزند مثل نسیم 

پرده‌های اتاقت را!

عباس صفاری

 

سعدی شوریده بی قرار چرایی

در پی چیزی که برقرار نماند ؟

***

پ ن1: برای خیلی ها پاییز فصل اندوه و دلگرفتگی های گاه و بیگاه و با دلیل و بی دلیله ، برای من تابستون ! ... جایی هست که فصلهاش بهار ، پاییز و زمستون باشه؟ بدون تابستون ! ... 

پ ن2: 

همیشه دورترین سیب شاخه سرخ تر است 

هبوط کن

هبوط کن که نچینم

                   دسترس ها را !

۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۵:۳۶
سپیدار

-تو کی هستی که همچو وظیفه یی را بر عهده گرفته یی ؟

-" تو" را دوست ندارم . به من بگویید "شما". مشکل که نیست . چیزی را هم خراب نمی کند .

- نه ... خب ... شما ... من عادت نکرده ام به هر غریبه یی "شما" بگویم .

-حالا هم عادت نکنید ؛ تصمیم بگیرید ...

***

تو یکی از داستان های کتاب "رو نوشت بدون اصل" نادر ابراهیمی این دیالوگ نوشته شده بود . دیالوگی که نتونستم به راحتی ازش بگذرم . فکرم رو مشغول کرد ...

از ظرایف و نکات نغز زبان فارسی همین "تو" و "شما"ست! 

ماها معمولا غریبه ها رو "شما" خطاب می کنیم و برای احترام لفظ "شما" رو بکار می بریم .  برای احترام به اون غریبه و مهمتر از اون برای احترام به خودمون.  و همچنین یاد گرفتیم بزرگترها رو نباید جز با ضمیر"شما" مورد خطاب قرار داد حالا هر قدر هم که آشنا و عزیز باشند .

در کل ما عادت نداریم به هر غریبه ای "تو" بگیم .

"تو" کلمه ی خیلی عجیبیه. 

بیشتر وقتها همراه با صمیمیت و بار عاطفی خاصی هست که به هر کسی نمیشه تقدیمش کرد ! یه جورایی انگار چکیده ی کلی کلمه ی محبت آمیز و عاشقانه است . مخصوص کسانی که نزدیکتر از همکلاسی و همکار و همسایه هستند .

به قول یکی از شخصیتهای یه فیلم سینمایی که اسمش یادم نمیاد ، تو تصمیم نمی گیری که به کسی "تو" بگی از یه جایی به بعد متوجه میشی داری "تو" خطابش می کنی ! چشم وا می کنی می بینی"شما" تبدیل به "تو" شده ! تعداد این "تو"ها تو زندگی زیاد نیستن و شاید همین کم بودن ، این نوع "تو" رو شیرین و خواستنی کرده !

بعضی وقت ها هم دنیایی از تحقیر و ناسزا بهش سنجاق شده و مخصوص کسانی هست که لایق "احترام" نهفته تو کلمه ی "شما" نیستن ! (البته شاید هیچ توجیه قابل قبولی برای استفاده از این مدل "تو" وجود نداشته باشه ولی خب ، به هر حال این مدلش هم وجود داره ! )

 یه مدل دیگه "تو" هم هست... کسانی هستند که به همه ، غریبه و آشنا ، "تو" میگن ! آدمهایی که معمولا برچسب بی ادب و بی شخصیت بودن هم می خورند! کسانی که تو گنجینه ی لغاتشون "شما" وجود نداره ! شاید قصد هیچ توهین یا صمیمیتی هم نداشته باشند ولی خب ! دستشون از "شما" کوتاهه دیگه!

الان که فکر می کنم چند تا "تو" و "شما"ی دیگه هم میشه شمرد که گفتنشون اطاله ی کلامه .

خلاصه تو این قصه برام جالب بود که گفته شد : (من عادت ندارم به هر غریبه ای "شما" بگویم ! ) اتفاقا ما عادت نداریم به هر غریبه ای "تو" بگیم! 

***

پ ن1: یه بار به اشتباه تو شلوغی و حجم زیاد کاری که رو سرم ریخته بود متوجه نشدم و یه "شما"یی رو "تو" خطاب کردم ... تا یک ساعت اخمام تو هم بود بابت این اشتباه :))

پ ن2: به نظرم صمیمیت و احترام یا توهین و تحقیر و ... خیلی هم نباید به خود کلمه های "تو" و "شما" مربوط باشه ! فکر می کنم بیشتر به محل استفاده و لحن گوینده و نویسنده اش ربط داره! شاید ...

پ ن3:ترکیب "شما" با فعل مفرد هم از اون قشنگیای بی نظیر زبان فارسیه :) 

پ ن4:  به قول حمیدرضا حامدی:

چه شد که باز "شما" شد "تو"ی همیشگی ات؟

"تو" ی همیشگی ات را "شما "خطاب نکن

 

۱ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۸
سپیدار