سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

با رونمایی از انواع و اقسام گروه ها و کانال های آموزشی تو شبکه های اجتماعی ، شاید دیگه کمتر کسی برای پیدا کردن کاربرگ و نمونه آزمون و ... به وبلاگ و سایتی سر بزنه ولی من ترجیح میدم همین چند تا کار رو هم تو وبلاگ بگذارم .

به دلایل متعدد ! یکی از اون دلایل: برای اینکه شبکه های مجازی رو شبیه فست فود می بینم! و از اونجایی که تو زندگی شخصیم هم خیلی اهل فست فود نیستم و همچنان قیمه و قورمه رو با همه ی زحمتهای پخت و سِروِش دوست تر می دارم  ، بنابراین فضای وبلاگ رو هم صمیمی تر از مثلا تلگرام میدونم! ترجیح میدم از مهمونام تو خونه و تو یه فضای دوستانه و با غذایی که براش وقت گذاشتم پذیرایی کنم تا اینکه غذاها و ساندویچ ها رو بچینم روی میزی وسط خیابون !

دیگه اینکه به دست آوردن یه محتوای آموزشی تو وبلاگ طبعا به سهولت کانالها نیست . ولی برای خیلی از ما آدمها چیزهای کم و کوچکی که برای به دست آوردنش زحمت کشیدیم بسیار ارزشمندتر از چیزهای بزرگ و زیادی هستند که بدون تلاش و به آسانی به دست آوردیم!

و ...

******

تمرین جهت ها و رنگامیزی

با شعر(چپ چپ چپ چپ راست راست راست ، ایران ایران وطن ماست)عموپورنگ .

هر دانلود پنج صلوات

پ ن:

 

هر شب ـ شبیه ماه

در خواب من

چراغ تو تا صبح روشن است.

سید علی میرافضلی

۴ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۱
سپیدار
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۸
سپیدار

به مناسبت شروع سال تحصیلی میخوام از اولین شاهکار و خاطره ی دوران تحصیلم رونمایی کنم!

◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆•◆

اول مهر بود . داشتم می رفتم کلاس اول . مانتو و شلوارم هنوز آماده نبود (چرا؟ نمی دونم ! )پس با یه بلوز و دامن حوله ای به رنگ آبی آسمانی که خیلی هم دوستش داشتم ، همراه مامان راهی مدرسه شدیم . 

راه به نظرم طولانی اومد ! پیش خودم فکر می کردم : من چطوری باید این راه رو خودم برگردم ؟ حتما گم میشم ! توی راه به نشانه ها دقت می کردم ولی راه مدرسه به نظرم خیلی سخت و طولانی می اومد ! بی برو برگرد یاد گرفتنش خارج از توان من بود !

مدرسه ی میرزا کوچک خان جنگلی ! (چقدر هم من این اسم رو دوست داشتم ولی مسئولین بی سلیقه بعدها اون مدرسه ی نازنین رو کوبیدن و یک مدرسه با ده تا اسم جدید جاش ساختن !) بگذریم ! کلاس بندی شدیم . 1/1 

یک ردیف کلاس توی حیاط ساخته شده بود که اولین کلاس از سمت راست گویا کلاس ما بود ! چون دقیقا همون دایره ی قرمزی که رو کارت روی سینه ام بود ، روی در کلاس هم بود ! یادم نیست نشانه ی بقیه ی کلاسها چی بود ولی مال من همون دایره ی قرمز بود ! 

قرار شد بریم تو کلاس اما من حاضر نبودم از مامان جدا بشم ! مثل کنه ازش آویزون شدم ! در آخر ازش قول گرفتم که تو حیاط بشینه تا زنگ تفریح ببینمش ! و اینطوری شد که رضایت دادم وارد کلاس بشم ! رفتم دقیقا جایی نشستم که حیاط و مامان رو که زیر درختی نشسته بود ببینم !

۳ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۳
سپیدار

انسان ها چگونه کتاب می‌خوانند؟ نگاه هر فرد به کتاب چگونه است؟ مثلا ممکن است برخی کتاب را دارای شخصیت بدانند. برخی برای خود و کتاب حریمی شاید خصوصی قائل‌ باشند. برخی دوست دارند با دیگران از کتابی که خوانده‌اند سخن بگویند یا بشنوند. برخی ...
آیا نگاه انسان‌ها به کتاب یکسان است؟ آیا این بستگی به خود کتاب دارد؟ آیا این به دست خود نویسنده است؟ چگونه می‌توان مواجهه انسان‌ها با کتاب را شناخت و دسته بندی نمود؟ مثلا خود شما کتاب ها را چگونه می‌بینید؟ همه را یکسان می‌بینید یا برای هر یک تجسمی متفاوت از سایرین دارید؟
دوستی یا رفاقت با کتاب چگونه تفسیر می‌شود؟

 اینها سؤالهای دوست بزرگواری بود که باعث شدند به موضوع کتاب و کتابخوانی از زوایه ی دیگه ای نگاه کنم! از اونجایی که جامعه شناس ، روانشناس و یا هر کارشناس متخصص دیگه ای مرتبط با این موضوع (یا کلاً هر موضوع دیگه ای) نیستم! پس فقط از نظر و زاویه ی عامی و عادی خودم بهش نگاه می کنم ! زاویه ی دید کسی که کتاب و کتاب خواندن رو دوست داره!

بنابراین نظرم درباره ی این سؤالهای خوب و عمیق رو از منظر " مثلا خود شما ..." می نویسم. از نظر خودم!همین !

 *******

۵ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۵
سپیدار