سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بخش هایی از کتاب " و کوه طنین انداخت" خالد حسینی - مهگونه قهرمان - نشر پیکان به انتخاب من!:

1 ♥♥

وقتی دختر کوچکی بودم ، من و پدرم شب ها با هم بازی خاصی می کردیم . بعد از اینکه من بیست و یک بار "بسم الله" می گفتم ، او مرا به رختخواب می برد ، کنارم می نشست و با انگشت هایش کابوس ها را از سزم بیرون می کشید . انگشت هایش را از پیشانی به شقیقه هایم می برد و بعد با شکیبایی تمام پشت گوش ها و پشت سرم را جستجو می کرد . با حرکت انگشت ها صدایی هم از دهان خارج می کرد مثل صدای باز کردن درِ بطری و با هر صدا یک کابوس را از مغز من بیرون می کشید . کابوس هایی را که می گرفت در کیفی نامرئی که روی زانوهایش می گذاشت می انداخت و درِ آن را محکم می بست . سپس هوای اطراف را جستجو می کرد . به دنبال خواب های شیرین می گشت تا آن ها را جانشین خواب هایی کند که بیرون کشیده بود . من او را تماشا می کردم که سرش به جلو خم شده بود و ارام آن را تکان می داد. چشم هایش در کاسه ی چشم از این سو به آن سو حرکت می کرد . انگار تلاش می کرد صداهای گُنگ دور را نشنود . من نفسم را در سینه حبس می کردم و منتظر لحظه ای می ماندم که لبخندی بر چهره ی پدرم بنشیند . می گفت : آهان، این یکیش . بعد لحظه ای مکث می کرد . کف دست ها را چون کاسه ای در هوا می گرفت ، یعنی که آن رؤیا را که همچون گلبرگی با باد از شاخه ای جدا می شد و به زمین می رسید ف در کف دست گرفته . به آرامی، خیلی آرام ، می گفت که همه ی چیزهای خوب زندگی ناپایدارند و به آسانی از دست می روند . بعد دستش را به صورت من می کشید و شادی ها را به درون سرم فرو می کرد .

می پرسیدم: بابا ، امشب باید خواب چی رو ببینم ؟

۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۵
سپیدار

چند سال پیش کتاب بادبادک باز خالد حسینی رو با ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده خوندم . قصه ی پر کششی که آدم رو تا انتهای کتاب رها نمی کرد . همه چی سر جای خودش بود . داستان و نحوه ی قصه گویی خیلی خوب بود . این کتاب رو شاید بیش از ده نفر ازم گرفتن و خوندن .

کتاب بعدی خالد حسینی یعنی "هزار خورشید تابان" هم به تبع خوبی "بادبادک باز" رفت تو لیست علاقه مندی ها و خرید .

"بادبادک باز" قصه ی مردان سرزمین افغانستان است و "هزار خورشید تابان" درباره ی زنان این سرزمین .

   

تجربه ی موفق دو کتاب قبل طبعاً کتاب سوم این نویسنده رو هم به دو زنجیره ی قبلی پیوند داد و باعث شد مشتاق خوندن کتاب "و کوه طنین انداخت" هم بشم .

دو کتاب قبلی رو با ترجمه ی زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده خوندم . ولی از اونجا که بعد از "بادبادک باز" هر انتشاراتی بر خودش فرض میدونه کتابهای خالد حسینی رو با اسم و ترجمه ی خاص خودش به چاپ برسونه منتظر موندم تا ببینم کدوم ترجمه مقبول تره . بنا به توصیه ی دوستان کتاب "و کوه طنین انداخت" با ترجمه ی مهگونه قهرمان محصول انتشارات پیکان رو تهیه کردم.

And the Mountains Echoed0001

۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۰
سپیدار

من گم شده ام... روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی است که فریاد رسی نیست؟
 
آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست
 
من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست
 
من مولوی ام ! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آنگاه که دیگر نفسی نیست
 
علیرضا بدیع
چله ی تاک -فصل پنجم
۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۹
سپیدار

نفس من ول کُنِ من نیست! خدایا چه کنم؟

خسته ام زین همه آزار الهی العفو

با گناهی که ز من سر زده، بین من و تو ...

... چیده شد این همه دیوار الهی العفو

محمد فردوسی

پ ن:

ای که مرا خوانده ای! راه نشانم بده ...

۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۴
سپیدار

کوفیان گر چه که از غصه ی او دلشادند

"دوش وقت سحر از غصه نجاتش دادند"

  ...

آن شب از فرق علی کعبه پلی زد به بهشت

چه مراعات نظیری ست علی ،کعبه، بهشت

 حسین غیاثی


بنر شهادت امام علی و شب قدر psd

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند            واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند           باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی    آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال            که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

حافظ

۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۲:۲۸
سپیدار

ای که گفتی فَمَنْ یَمُت یَرَنی

جان فدای کلام دلجویت 

کاش روزی هزار مرتبه من

مُردمی تا بدیدمی رویت

آثار هنرمندان ایران/عزیزی هنر/عرض ارادت هنرمند گرانقدر آقای علی خیری (خوشنویس /استان اصفهان) به ساحت مقدس حضرت امیر المومنین علی (ع)

۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۰
سپیدار

دعا نخواست به گوش فرشتگان برسد
دعا نخواست که دستش به آسمان برسد

*

دعا پیاده به سمت خدا به راه افتاد،
و خواست تا به اجابت قدم زنان برسد!

*

سپس به گوش خدا گفت آنچه من گفتم
بدون اینکه صدایی به این و آن برسد

*

خدا به گوش دعا گفت:«صبر کن، بنشین،
کنار پنجره تا موقع اذان برسد»

*

نشست و جلوه ی خورشید را تماشا کرد
گذاشت سرخ شود، فصل زعفران برسد!
::

هنوز منتظرم تا دعا قبول شود
و دور جام اجابت به تشنگان برسد

*

چه غنچه ها که شکفتند و دست باد نخواست
که عطرشان به حکایات بوستان برسد
::
من آن حریر قلمکار آرزومندم
که دوست داشت به بازار اصفهان برسد!

حسین جنتی

افسران - برف ها کم کم آب می شوند...

۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۴
سپیدار

دوستم تعریف میکرد که برادرش با دفتر نماینده ی یکی از مراجع بزرگوار تماس گرفته و گفته که طبق شغلش مجبوره به خارج از تهران رفت و آمد کنه و حکم نماز و روزه هاش رو می خواسته بدونه.

آقای نماینده !!! هم جواب دادن که هم باید الان روزه ها رو بگیرن و هم بعدا قضای اونها رو [!] نمازش رو هم باید کامل بخونه و هم شکسته! [!]

بعد از ناراحتی و عصبانیت به نظر من به حق برادرش از این جواب عجیب! تماس گرفتن با دفتر اصلی مرجع عزیز و اونجا با پرسیدن چند تا سؤال از شرایط کار ایشون گفتن که نیازی نیست روزه بگیرن و بعد قضای اون ها رو به جا بیارن . طبعا نمازهاشون هم شکسته هست!

*****

بی اطلاعی و جوابهای عجیب و غریب و بعضاً متناقض و غلط بعضی از این آقایون و خانم های نماینده یا مدعی نمایندگی کم بی تأثیر نیست تو سست شدن اعتقادات افراد . کسانی که با نظرات شاذ و غیر عاقلانه شون دینِ معقول و آسانی که میگه (لا یُکلّف الله الّا وُسعها) رو برا افراد عادی و بی اطلاع سخت و غیر منطقی جلوه میدن!

کاش هر از چند گاهی حداقل قبل ماه مبارک حضرات مراجع یه کلاسی برا این نماینده ها میگذاشتن و یه امتحانی ازشون میگرفتن تا هرکسی به خودش جرأت نده با همچین جواب های پرت و پلایی مردم رو از دین دلزده کنه! که سعدی بزرگ گفته:

گر تو قرآن بدین نمط خوانی

ببری رونق مسلمانی

*****

به این دوستم پیشنهاد دادم زنگ بزنن به همون دفتر اصلی اون مرجع بزرگوار و موضوع جواب عجیب نماینده شون رو گزارش بِدن! امیدوارم یادش نره!

۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۳
سپیدار