سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

بدترین نوع کتاب خوندن برای من همین جویده جویده خوندنِ ! جویده جویده خوندن هم یعنی مطالعه ی فرسایشی! یعنی به هر دلیلی کتابی رو بدون تمرکز و در طولانی مدت (مثلاً)می خونم! ولی در اصل اینطوری دارم به نوعی کتاب رو نابود می کنم !

وقتی فاصله می افته بین وقتهایی که برا مطالعه ی یه کتاب میذارم ، جزئیات بخش هایی که خوندم رو تقریبا فراموش می کنم و اینطوری سرِ کلافِ قصه هم از دستم در میره !

مثلا همین کتاب "در کمین گل سرخ" که درباره ی شهید صیاد شیرازیِ! الان دقیقا یک ماهه دستمه هنوز نصف هم نشده ! 160 صفحه برا 30 روز ، یعنی روزی حدود 5 صفحه !!!

هنوز برام درس عبرت نشده که وقتی تمرکز ندارم کتاب نخونم (یا حداقل کتاب خوب نخونم!) ! مخصوصا الان که دو هفته بیشتر به پایان این سال تحصیلی نمونده و ذهنم بیشتر از قبل درگیر و مشغوله !(این دو سه هفته هم تموم بشه حداقل یه بار از رو دوشم برداشته میشه!)

*****

پ ن1: هر کس بعد از چند سال کتاب خوندن و مطالعه ، روش شخصی و خاص خودش رو کشف می کنه !این روش احتمالا همون روش درس خوندنش هم باشه !(در مورد من که همینه!) مثلا من هر کتاب و مطلبی رو باید یک بار با دقت و کامل از اول تا آخرش بخونم تا شاکله و استخوان بندی کلی اون مطلب تو ذهنم ساخته بشه . حین خوندن هم علاوه بر اینکه زیر قسمتهای مهم و جالبش خط می کشم ، حاشیه نویسی هم می کنم ! (همون که قبلا گفتم : در جا باید نظرم رو درباره ی مطلب خاصی کنارش بنویسم ، از نویسنده تشکر کنم یا بزنم نظریه ای که مدتها روش فکر کرده و قلم زده ، با خاک یکسان کنم != کتاب خودمه ، می تونم ! )

بعد که فهمیدم منظور نویسنده چیه و قضیه چیه، یکبار دیگه کتاب رو تند خوانی و مرور می کنم با تاکید و تمرکز بر روی قسمتهایی که به نوعی علامتگذاری شده ! اینطوری نازک کاریِ اون اسکلت بندیِ دورِ اولِ خوندن هم تکمیل میشه !

اما سر این کتاب نتونستم به روش خودم پیش برم و کتاب به این قشنگی داره هدر میره !ناراحت

پ ن2: چند تا شهید هستن که همینطوری و دلی و حتی بدون شناخت نسبی دوستشون دارم ! یکیش دیالمه(که ماجرایی داشتم سر خریدن کتاب "آقا وحید"ش ،یکیش حسین خرازی! و ... یکیش هم همین صیاد ! و حالا حیفم میاد که کتابش رو دارم اینطوری هدرخون [!]می خونم ! ... نمیدونم شاید رهاش کنم و بعدا سر فرصت از اول بخونم ...

پ ن3: تصمیم دارم نمایشگاه کتاب رو اواسط و اواخر هفته ی بعد برم! تجربه میگه بعضی از کتابها به روزهای اول نمایشگاه نمیرسن! و مهمتر اینکه چون جای نمایشگاه امسال جدیده ، روزهای اول احتمالا خیلی مشکل داره!

پ ن4: اگه کتابِ خوبی رو سراغ دارین لطفاً بهم بگین .

بد عادت شدم! آخه خیلی از کتابهایی که پارسال دوستان پیشنهاد دادن و خریدم عــــــــــــــــــــــــــــــــالی بودن!

****************

بیت کاملا بی ربط از فاضل نظری و صرفاً چون اسم "صیاد" توش اومده:

آهو نگران است ، بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

۱ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۵
سپیدار

باز دوباره روز از نو روزی از نو!

مهمونی امام رئوف تموم شد و ما دوباره از بهشت هبوط کردیم به زمین!

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوب بود!

چند تا اتفاق جالب هم چاشنی این سفر بود :

اول اینکه گوشی همراهم رو تو قطارِ رفت جا گذاشتم! (یعنی الان بگم حافظه ام اندازه ی حافظه ی این ماهی قرمزای عید شده ! توهین به این موجودات بی نوا نیست؟!!) و الان نه تنها گوشی ندارم و باید تا یکی دو ماه با این وضع بسازم!بلکه تمام شماره هام رو هم از دست دادم . و احتمالا بعد از گذشتن این دوره ی زمانی سریال "ببخشید شما؟" تو گوشیم اکران بشه!

دوم دعای کمیل این هفته ی حرم رو که تو صحن جامع رضوی نشسته بودیم، خیلی دوست داشتم! حاج آقایی که  دعا رو خوند ، از تعارف کم کرد و بر مبلغ افزود! یه دعای شُسته رُفته و با حداقل سخنرانی و روضه ی لابلای دعا!(اغلب ذاکرین نمی تونن از این افزودنی های مجاز و غیر مجاز چشم پوشی کنند! و در این مواقع من یا عقب می مونم یا خیلی جلو میرم! ولی این بار دمِش گرم ! کاملا با من هماهنگ بود!)

سوم و مهمتر از همه اینکه یکی از دوستان وبلاگی کامنت گذاشت که من هم الان مشهدم و خواست قرار بذاریم تو حرم هم دیگه رو ببینیم! ... و چنین شد ... خیــــــــــــــــــــــلی حسّ خوبی بود !بغل
لیلا جوووووووووون ! خیلی خوشحال شدم دیدمت!

منتظرم خبرهای خوب بهم بدی

پ ن: 

یه توصیه ی دوستانه:  دوستانی که گذرشون به ایستگاه راه آهن تهران می افته و به هر دلیلی مجبور به گرفتن تاکسی میشن، به هییییییییییییییچ وجه از تاکسی های راه آهن استفاده نکنین! مخصوصا این تاکسیمتردارها که رسماً سرِگردنه ست و گوش می برن! یعنی همون راه 20 -25 دقیقه ای که آژانس های بی انصاف محلمون با 20 تومن می برن این تاکسی ها 50 تومن گرفتن!!! هنوز تو شوکم که اینا چطوری نون می خورن؟!!!

 

۳ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۰
سپیدار

مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم     نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

۱ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۵۰
سپیدار

مادر یکی از شاگردام پیام داده که:

خانم ارجمند! روز تولد حضرت علی خواب شما رو دیدم و شما بهم گفتین که 100 تا لقمه نون و پنیر و سبزی همراه با خرما تهیه کنیم و بین بچه ها پخش کنیم...

*****

ببین من چه کارها که نمی کنم ! بنده های خدا از دست من شب و روز و خواب و بیداری هم ندارن که ! خرده فرمایشام هم که تمومی نداره  :)))

*****

من که دیدم متاسفانه هنوز علم تعبیرخواب بهم عنایت نشده گفتم ببینم نظر دوستان چیه؟

دوستان همراه با کلی تیکه انداختن و مسخره بازی بالاتفاق بر این بودن که 100 تا لقمه (برا کلاس اولی های مدرسه) درست کن و پخش کن!

...

گذشته از اینکه من ترجیح میدم 100 تا بستنی بگیرم و پخش کنم تا 100 لقمه نون و پنیر و سبزی اونم با خرما (ایششششش) ...

میگم آخه به من چه؟!! فوق فوقش من پیغام رسون بودم! بابا ! سندش هم موجوده! تو خود پیام اومده که من به مادرای کلاسم گفتم این کار رو انجام بدن! نه اونا به من!

...

جدا از خواب مادر شاگردم دوست دارم تو همین ماه رجب یا شعبان ، فرشته کوچولوهای کلاس اولی مهمون من باشند به صرف یه خوراکی که دوست دارند! اما نون و پنیر و ... ! شک دارم بتونم !

۳ ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۶
سپیدار

: اسم عموت چیه؟

- حسن

: خیلی وقته اینجا نیومده! از بچگی ندیدمش!... 20 سال میشه!

میگم : عمو که همین دو هفته پیش اینجا بود!

: اگه اومده باشه هم به من آشنایی نداده و گرنه یادم می موند!

بعد از چند لحظه دوباره می پرسه: حسن ازدواج کرده؟

میگم: آره ! 3 تا هم بچه داره.

با تعجب نگاه می کنه و میگه : 3 تا هم بچه داره؟!!!

و من اسم بچه های عمو رو میگم و تأکید می کنم که فرهاد رو هم که خیلی دوست داری!

با ناراحتی میزنه رو پاش و با ناله میگه: ااااای خدا! روزگارمو ببین ! پسر ازدواج کنه و 3 تا بچه هم داشته باشه ولی به پدرش آشنایی نده!!!

بعد از مدتی بهم میگه: تا حالا کسی بهم نگفته بود یه پسر هم دارم!

*****

پدر بزرگ نزدیک 90 سالشه!شناسنامه اش که میگه متولد 1306. اما مطمئناً بیشتر از اینه! تو یه روستای کوهستانیِ صعب العبورِ بدون راه که شش ماه از سال به خاطر برف همون راه های مالرو هم بسته می شده بعیده که شناسنامه ها درست باشن! اون هم روستاییانی که عمداً سن پسر رو کمتر می گفتن تا دیرتر به سربازی ببرندش! تازگی ها این پدربزرگ 90 ساله دچار آلزایمر شده . گاهی پشت به قبله نماز می خونه و همیشه هم می پرسه الان چی بخونم ؟ یادش نمی مونه مغرب یا عشا ، ظهر یا عصر!

یه پیرمرد خیلی تمیز! پیرمردی که هنوزم که هنوزه طبق عادت قدیمی شب موقع خوابیدن یادش نمیره شلوارش رو تا کنه و زیر تشکش بذاره تا صاف بمونه! داره یواش یواش ارتباطش با محیط اطراف کم میشه!

******

نمیدونم میشه جلوی این بیماری رو گرفت یا نه!(دیشب یه مطلب از دکتر یونس درباره ی آلزایمر دیدم که باید در اولین فرصت دقیق بخونمش) ولی واقعاً بیماری وحشتناکیه!سیمهای ارتباطی آدم با اطراف و اطرافیانش یکی یکی گسسته بشه و آدم خودش رو معلق و سرگردون ببینه بین یه سری آدم غریبه در محیطی ناشناس واقعا سخته!

قبلا میگفتن حل کردن مسائل ریاضی و حل جدول و حفظ شعر و امثالهم مانع دچار شدن به آلزایمر میشه. اما مطلب "غریبه" که پست قبل گذاشتم داره میگه کسی که چندین زبان رو هم یاد گرفته و کلی کتاب خونده باز می تونه آلزایمر بگیره! 

...

حالا یکی از ترسهام برا آینده ای که معلوم نیست ببینمش یا نه ، همین فراموشیه! 

باید دوباره به حفظ نثر و نظم و حل جدول و ...رو بیارم!

با حفظ گلستان سعدی به روش شهاب مرادی شروع کنم چطوره؟!!! (مشق گلستان)

۱ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۱۰
سپیدار

این بار دیگه خوب دیده بودش ! زن از انتهای سالن گذشت، با حیرت به او خیره شد ، و در سایه ی آشپزخانه ناپدید شد .

اُدیل وِرسینی لحظه ای تردید کرد : بهتر بود تعقیبش کند یا دمش را روی کولش بگذارد و هر چه سریعتر آپارتمان را ترک کند؟

این غریبه ای که وارد خانه اش شده بود کیست؟ این اقلاً سومین بار بود ... آخرین بار به قدری گذرا بود که اُدیل فکر کرد خیالاتی شده است، اما این بار هر دو فرصت یافتند نگاهی به هم بیندازند . حتی به نظرش رسید آن زن وقتی می گریخت پس از لحظه ای تعجب از ترس شکلکی نیز در آورده بود .

*****

اینها اولین بند از داستان کوتاه "غریبه" دومین داستان از کتاب " یک روز قشنگ بارانی" اثر " اریک-امانوئل اشمیت " با ترجمه ی شهلا حائری - نشر قطره هستش.

کتابی حاوی 5 داستان کوتاه که بنابر نوشته ی پشت جلد کتاب ، هر یک حکایت زنی را بازگو می کند . زنانی با خصوصیات و خلق و خویی متفاوت ، اما همگی در جست و جوی حقیقت خود و معنای زندگی.

*****

اما قصدم از نوشتن این مطلب معرفی این کتاب نیست! و با عرض معذرت ، تازه میخوام یه خلاصه ی کامل از این داستان "غریبه" رو هم همینجا بنویسم! یعنی میخوام پایان این داستان رو هم به خاطر ارتباطش با مطلب بعدی، "لو" بدم! پس: اگه این کتاب رو نخوندین و تصمیم به خوندنش دارین ، از خوندن ادامه ی این پست چشم پوشی کنید ...

*****

۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۵۳
سپیدار

چند وقت پیش تو اینترنت دنبال یه مطلب درباره ی درس و مشق و از این جور چیزا می گشتم که به طور اتفاقی به مطلب "مشق شب" آقای شهاب مرادی رسیدم . مطلب جالبی بود .

چهارشنبه اول اردیبهشت روز سعدی بزرگ بود. از قبلش تصمیم داشتم اون نوشته ی حاج آقا شهاب مرادی درباره ی سعدی و گلستان بی نظیرش رو تو وبلاگ بگذارم که به خاطر سرماخوردگی شدید نتونستم. هنوز هم دیر نشده :

اون مطلب رو تماما copy-paste  کردم اینجا که بیشتر یادم بمونه

*****

سلام
به نظر شما 
سهم گوش و قلب مردم از حرف و سخن های تلخ و گَس و یا زرد و سیاه در روز چقدر است؟ از اخبار ظلم ها و جنایت ها و یا حوادث تلخ طبیعی و یا جنایی در سراسر جهان تا حرف های زرد و بی اعتبار در معاشرت ها و ارتباطات حقیقی و مجازی روزمره اعم از ناسزا و غیبت و وسوسه و دروغ و... چقدر؟!سهمِ گوش و جانِ توده مردم از حکمت های ناب و نصیحت های اخلاقی چقدر است؟
پاسخ روشن است و نگران کننده.
بیایید خودمان به شادابی و حیات قلب مان بیشتر توجه کنیم

در کنار تلاوت های روزانه قرآن کریم؛ یک پیشنهاد ساده دارم؛ پیشنهادی با فواید متعدد؛

در موارد متعددی به برخی دوستان توصیه کرده ام "کتاب شریف گلستان سعدی" را رونویسی کنند و از حکمت ها و نصایح و عبرت های آن استفاده کنند و عقل و جان خود را در پرتوی آن صفا بدهند. 

این توصیه را این بار -عملیاتی تر- در 3 گام به شما پیشنهاد می کنم. اگر مایل بودید، بسم الله:

ابتدا یک دفتر مناسب انتخاب کنید دفتری که از لحاظ صحافی و جلد، محکم باشد (سیمی و منگنه ای نباشد) با قطع وزیری و یا یک سررسید استفاده نشده ی امسال یا پارسال.

گام اول: هر شب یک حکایت را در یک صفحه از این دفتر بنویسید و شب بعد حکایت بعدی تا آخرین حکایت باب هشتم.
1. از صفحه اول و با نوشتن دیباچه گلستان شروع کنید.
2. در مورد دیباچه به نوشتن یک صفحه در هر شب بسنده کنید و به اندازه دو سه سطر در پایین صفحه جا بگذارید.
3. در مورد حکایت های کوتاه حتی یک سطری به همان اکتفا کنید و در یک شب بیشتر از یک حکایت ننویسید.
4. در هر صفحه فقط یک حکایت بنویسید. و اگر حکایت به صفحه بعد می رسد تا پایین صفحه جا بگذارید و شب بعد از صفحه مابعد.
5. نوشتن تاریخ دربالای صفحه؛ گوشه سمت چپ فراموش نشود.
6. حتما عبارت ها و ابیات عربی را بنویسید و جدی بگیرید. عبارت های عربی گلستان اغلب آیه کریمه و یا روایت و حدیث و بعضا ضرب المثل هستند.
گام دوم: بعد از تمام شدن رونویسی به ترتیب هر شب یک حکایت را از دفتر خودتان بخوانید و با گلستان مقابله و تطبیق بدهید و در صورت لزوم نوشته ی خودتان را اصلاح کنید و  با مراجعه به لغت نامه لغات دشوار آن را ترجمه کنید تا آخرین حکایت از باب آداب صحبت.
 
گام سوم: بعد از گام دوم  و پایان نمونه خوانی و تصحیح و ترجمه هر شب یک صفحه از گلستان دستنویس خودتان را بخوانید و هرچه به ذهنتان می رسد از پند و اندرز و برداشت های اخلاقی و عرفانی و یا اشعار و ضرب المثل در پایین و یا حاشیه ی آن اضافه کنید.

ان شاءالله در آینده نه چندان دور این گلستان سعدی که به خط و حاشیه خودتان است را به یکی از فرزندان و یا یکی از نوه های دلبندتان هدیه کنید.

اما فواید:

 افزون بر فوایدی که قبلا در آشتی با غزل بیان کردم:
1. انس و آشنایی بیشتر با سرمشق اصلی زبان فارسی در سده های اخیر
2. باسوادتر شدن؛ حتی برای شما دوست عزیز.
3. بی تردید این سبکِ خواندن و رونویسی و خواندن مکرر گلستان، موجب تامل و تعمق در حکمت ها و درس های اجتماعی آن می شود و باعث  "فزونی خرد" و تقویت "رویکرد عقلانی" و "نگاه حکیمانه به مسائل" می گردد.
و ...

خوب است پیام مقام معظم رهبری به کنگره بزرگداشت سعدی را در "اینجا" بخوانید و در واژه ها و توصیف های ایشان دقت بفرمایید. از جمله: «پند سعدی که مایه گرفته از معارف قرآن و حدیث است همواره نقش زرین خاطر پندآموزان، و زبان فصیح و صریح او، رازگشای گنجینه‌های معانی برای دلهای جوینده و مشتاق بوده است

پ ن:
من هم که عااااااااشق سعدی! از هر دو پیشنهاد  "آشنایی با غزل" و همین مشق شب سعدیانه بسیار خوشم اومد . کاری که یک روزی دوست داشتم انجامش بدم ...
اگه این فکر رو عملی کردم تصویر دفتر گلستانم رو نشونتون میدم
۱ ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۰
سپیدار

یکی از بچه های کلاس اولی مدرسه مون یکی از چشماش نابیناست و اون یکی هم ضعیفه !

یه پدر عجیب و غریب با افکار عجیبتر هم داره! یکی از کارهای عجیبش اینه که برا دخترش عینکی گرفته که فقط شیشه ی سمت چشم نابیناش سیاهه!!! ... نکرده حتی جفت شیشه ها رو فتوکرومیک بگیره!(چقدر حرص خوردم وقتی اولین بار عینک بچه رو دیدم!)

دختر بچه ی خوشگلیه . اما سفیدی چشم نابیناش اولین چیزیه که طبیعتا به چشم میاد .

چند وقت پیش برا جشن نوروز تو کلاسشون سفره ی هفت سین چیده و از بچه ها کنار سفره عکس گرفته بودن .

بعد از عید عکس ها آماده شده بود .

معلم کلاس که عکسها رو به بچه ها میده این بچه از خوشحالی پَر درمیاره . عکسش رو تو دستش می گیره و بالا و پایین می پره . به بچه ها نشون میده و با خوشحالی میگه : این عکس منه!ببین این عکس منه!

...

عکاس با فتوشاپ چشم بچه رو درست کرده بود !

...

نمیدونم خانواده اش چه عکس العملی به این ابتکار[!] عکاس نشون دادن . اصلا نمی دونم عکاس کارِ درستی کرده یا نه! نمیدونم این کار چه عواقبی ممکنه داشته باشه ! چند روز بهش فکر کردم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم!نمیدونم ...

اما خوش حالی اون بچه "یه جوری "بود!

۳ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۸
سپیدار

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

....

عیدتون مبارک

آقایون: روزتون مبارک

پ ن1: جداً این روزا برا آقایون چی میشه به عنوان کادوی روز پدر و مرد خرید؟

مثلا یه بچه بخواد برا پدرش هدیه ی روز پدر بخره چه گزینه هایی پیش روشه؟ (میگم بچه !که فکر جیبش رو هم بکنین و پیشنهادات میلیونی تون رو ، رو نکنین! )

برا خانوما که تا دلت بخواد گزینه میشه ردیف کرد! تنوع توش بیداد میکنه!از طلا و پوشاک و لوازم آرایشی بهداشتی و زلمزیمبو و بدلیجات بگیر تــــــــــــــا لوازم خونه [!] حتی میشه بهشون پول یا کارت هدیه داد. از نظر قیمتی هم از چند هزار بگیر تا الی ماشاءالله! یعنی با هر بودجه ای میشه برا خانومها هدیه خرید!

اما برا آقایون سر و ته لیست به تعداد انگشتای یه دست هم شاید نرسه!(گزینه های خاص رو کاری ندارم !)پول و کارت هدیه هم که اصـــــــــــــــــــــلاً خوب نیست . لوازم خونه هم که به طریق اولی بی معنیه! خب می مونه همون "جوراب"و کمربند و پیرهن و عطر و ادکلن و امثالهم دیگه!

آقایون اگه ناراضی هستن از همین حالا به فکر تهیه ی لیست اقلام پیشنهادی برا سال آینده باشن!

من که هر سال با "چی بخرم؟" درگیرم!

پ ن2: خوش به حال کسانی که رفتن اعتکاف

۲ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۳۱
سپیدار

بهار هم قاطی کرده و با این قاطی کردنش من رو هم به دردسر انداخته !

دلم نمیاد بگم هوا بده ! نه ! هوا خیلی هم خوبه ولی من بلد نیستم باهاش تعامل کنم ! 

از هوای زکام و آنفولانزا پرور زمستون که گذشتیم به خودم گفتم آخیش ! خلاص شدی!  ولی حالا ناغافل گرفتار هوای دمدمی مزاج بهار شدم! 

صبح که برا نماز بیدار شدم دیدم نمیتونم آب دهنم رو قورت بدم ، سرم هم به شدت درد می کرد!

تو مدرسه 3 ساعت تموم سرپا بودم بدون لحظه ای نشستن ! بچه ها داشتن برا باباهاشون کارت پستال درست می کردن و من نمی تونستم بشینم ! ... موقع برگشت به خونه رسما یه جنازه ی متحرک بودم ! جنازه ای که تموم استخوناش درد می کرد!

از تنبلی تصمیم گرفتم آستانه ی تحمل خودم رو بسنجم ! نه دکتر میرم ... نه خود درمانی ... و نه ناله !

یه دوره ی فشرده ی مرتاض بازی! :))

...

دفترچه بیمه ام تموم شده ... تو خونه هم دارو نداریم ... پس چاره ای جز تحمل نداره این تنبل! :))

*****

کاملا بی ربط:

کلمه ی "مرتاض" من رو یاد این دو بیتی باباطاهر انداخت:

دل عاشق به پیغامی بسازه/ خمار آلوده با جامی بسازه

مرا کیفیت چشم تو کافیست / ریاضت کش به بادامی بسازه!

۲ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۰۷
سپیدار